مبارزه با خان

از تسلط خان تا حضور جهاد و نهضت

از جاغرق كه آمديم گفتند بايد برويد روستا بمانيد. ما هم اصلا عاشق اين كارها. دو سه روز با بابا مامان حرف زدم كه هر جور شده باید بروم، چون نهضت گفته. مامان گفت نه نمی شود. 15 سالم بیشتر نبود. بچه اول بودم و نازپروده. گفتم خب با دوستم مي‌رم. پدر دوستم با بابا آشنا بود و مي‌شناختنش. همين كه گفتم من و معصومه با هم هستيم اجازه دادند. مهر ماه سال 60 بود که رفتيم روستاي سربرج. پشت كوه‌هاي خلج بود. علي رغم اينكه با مشهد فاصله ای نداشت خيلي محروم بود. اتفاقات عجیب و غریبی آنجا دیدیم. عجيب‌تر اينکه روستا هنوز تحت سلطه‌ي خان بود. هيچ كس جرأت هيچ كاري را آنجا نداشت. آن موقع خوراك دام از مشهد مي‌آمد. اما تقسيمش دست او بود. بعد از انقلاب روستاها شورايي شده بود و اینجور کارها با نظر شورا انجام مي‌شد اما خان اجازه تشکیل شورا نمي‌داد. روستا نه تنها شورا نداشت که از آب، برق، حمام و جاده هم محروم مانده بود. چون نیروهای جهاد اجازه آمدن به روستا را نداشتند. روستا مال رو بود اما خان يك وانت داشت که فقط خودش و اعوان وانصارش حق رفت و آمد با ماشین را داشتند. هیچ ماشين ديگري حق وارد شدن به روستا را نداشت. این بود که دیدیم قبل از سوادآموزی، اولین كاري كه بايد بكنيم، سرنگون کردن خان است. تا او و دو پسر قلدرش باشند پای جهاد و امکانات به روستا باز نمی شود. رفتیم سراغ جهاد مشهد. قبل از اینکه وارد نهضت شوم با جهاد همکاری داشتم. چندباری رفته بودم گندم درو. پایه ثابت دعای کمیل و سخنرانی هایشان بودم. شده بودم سرمدار و سرسفید راهپیمایی¬هایشان. وقتی از خان و تسلطش گفتیم گفتند می دانند و برای بیرون کردنش به کمک ما احتیاج دارند. نه تجربه ای داشتیم و نه سن و سالی اما سرنترسی داشتیم و از عواقب کار هم بی خبر بودیم. قبول کردیم هر کاری از دستمان بربیاید کوتاهی نکنیم. برادرها هم قول دادند پشتمان باشند. برگشتیم روستا. شب ها بعد از نماز زن ها را توی مسجد نگه داشتیم و برایشان سخنرانی کردیم:

- چرا اینقد از خان می ترسین و هر چی میگه میگین چشم؟ رودخونه دارین به این پرآبی. چرا یه حموم کنار رودخونتون ندارین؟ این همه آب هست اینجا چرا آب لوله كشي نداشته باشین؟ مگه اون چه کاره اس که این همه حقو ازتون سلب کرده؟ چرا زیر بار حرف زور میرین؟ یه فکری به حال خودتون بکنین. اصلا به این فکر نمی کردیم که توی این ده تنها هستیم و اگر بخواهند بلایی سرمان بیاورند، برایشان از آب خوردن هم راحت تر است. یکی دوبار با همان وانت شان قصد جان مان را کردند اما جان سالم به در بردیم. دل مان قرص بود به خدا و حسابی که از نهضت و جهاد می بردند. کم کم برادرها از مشهد آمدند و آن ها هم برای مردم حرف زدند. جای آنکه دو هفته یکبار بیایند سراغمان، هر هفته به روستا سر می زدند و سخنرانی می کردند. آن ها برای مردها، ما برای زن ها. غیر از این توانسته بودیم به واسطه صاحبخانه مان سرشاخه ها و مردان فعال روستا را بشناسیم. با آن ها هم جداگانه حرف زدیم و توانستیم با خودمان همراهشان کنیم. چم و خم روستا آمد دستمان و بالاخره سخنرانی ها و گفتگوها به مردم دل و جرات داد. یکی از همان روزها با جهاد و نهضت هماهنگ کردیم و قرار شد از طرف دادگاه انقلاب بیایند روستا. جلسه توی مدرسه برگزار شد. ما دو دختر بودیم و ده ها مرد. بی هیچ لرزشی توی صدایمان شروع کردیم به حرف زدن:

- كُنجواره که میرسه روستا آدمای این آقا وامیستن بالا سر کاه و یونجه ها و جوری تقسیم میکنن که چیزی به مردم بیچاره نمیرسه. اونم از وضعیت نظافت مردم. نه حموم دارن نه برق و آبی. اعضای دادگاه همه را صورت جلسه کردند و از من و معصومه امضا گرفتند. 2 هفته بعد احضاریه دادگاه آمد در خانه. تن مان لرزید. نگذاشتیم خانواده‌مان بویی ببرند. همینکه می دانستیم نهضت و جهاد هر دو در جریان مسائل مان هستند و مثل کوه پشت مان ایستاده اند، آرام مان می کرد. با اینکه می دانستیم او و پسرهایش از ترس شان حق اینکه بخواهند با ما هم کلام بشوند را ندارند، اما باز می ترسیدیم. با این وجود روز دادگاه به عنوان شاهد حاضر شدیم تا بتوانند ادامه ماجرا را پیگیری کنند. بعد از آن دیگر بساط خان برچيده شد. جهاد برای روستا شورا تشکیل داد و آبادی روستا هم شروع شد.

خاطره مشترک خانم مرضیه نیکخواه کاشانی و معصومه مهرنگاری از کتاب مجموعه خاطرات بانوان آموزشیار خراسان در دهه 60 که به زودی چاپ خواهد شد.

منبع

دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی