۷۷۴
ویرایش
سمانه عابدی (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۸ نسخهٔ میانی ویرایششده توسط ۳ کاربر نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۱: | سطر ۱۱: | ||
== روایت بیم و امید تطهیرکننده نوجوان == | == روایت بیم و امید تطهیرکننده نوجوان == | ||
[[پرونده:Zahra2.png|بندانگشتی|چپ]] | [[پرونده:Zahra2.png|بندانگشتی|چپ]] | ||
شانزده ساله است، اما حال و هوای نوجوانانی را دارد که ما دهه شصتیها تا به حال فقط وصفشان را در روایتهای دفاع مقدس شنیده ایم و بس. راستش فکرش را نمیکردیم در این روزگار دوباره آن روایتها تکرار شود؛ حالا تکرار شده، اما به بهانه کرونا؛ | '''شانزده ساله است، اما حال و هوای نوجوانانی را دارد که ما دهه شصتیها تا به حال فقط وصفشان را در روایتهای دفاع مقدس شنیده ایم و بس. راستش فکرش را نمیکردیم در این روزگار دوباره آن روایتها تکرار شود؛ حالا تکرار شده، اما به بهانه کرونا؛ | ||
''' | |||
«آن شب تا صبح به غسالخانه فکر کردم، به کرونا، به پیکر یک مرده کرونایی که همه ازش فراری اند. من به جز پیکرخواهرکوچکم که چندسال قبل وقتی دوسالش هم نشده بود از دنیا رفت، مرده ندیده بودم. به این فکر کردم که حتما پدرم این توانایی را در من دیده، خوشحال شدم که در نگاه پدرم دختر توانمندی هستم. توکل به خدا کردم و از حضرت مسلم کمک خواستم. آخه من در ایام مسلمیه به دنیا آمدم. پدرم مرا بیمه حضرت مسلم کرده است. هر وقت برایم مشکلی پیش میآید از ایشان کمک میخواهم. | «آن شب تا صبح به غسالخانه فکر کردم، به کرونا، به پیکر یک مرده کرونایی که همه ازش فراری اند. من به جز پیکرخواهرکوچکم که چندسال قبل وقتی دوسالش هم نشده بود از دنیا رفت، مرده ندیده بودم. به این فکر کردم که حتما پدرم این توانایی را در من دیده، خوشحال شدم که در نگاه پدرم دختر توانمندی هستم. توکل به خدا کردم و از حضرت مسلم کمک خواستم. آخه من در ایام مسلمیه به دنیا آمدم. پدرم مرا بیمه حضرت مسلم کرده است. هر وقت برایم مشکلی پیش میآید از ایشان کمک میخواهم. | ||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۸: | ||
برای ثبت نام و آموزش رفتم. با ماسک و گان از لای در، داخل غسالخانه را نگاه کردم. چشمم به متوفی افتاد. خیلی ترسیدم وگفتم شب به پدرم میگویم پشیمان شدم و خلاص. آن روز با یکی از دوستانم همراه شده بودم. او گفت توکل به خدا کن. ما با هم شروع میکنیم. به پدرم حرفی نزدم. همه ترسها و دلهرهها را در دلم مخفی کردم و میدانستم حتما آنها که پدرم مرا بهشان سپرده حتما کمکم میکنند.» | برای ثبت نام و آموزش رفتم. با ماسک و گان از لای در، داخل غسالخانه را نگاه کردم. چشمم به متوفی افتاد. خیلی ترسیدم وگفتم شب به پدرم میگویم پشیمان شدم و خلاص. آن روز با یکی از دوستانم همراه شده بودم. او گفت توکل به خدا کن. ما با هم شروع میکنیم. به پدرم حرفی نزدم. همه ترسها و دلهرهها را در دلم مخفی کردم و میدانستم حتما آنها که پدرم مرا بهشان سپرده حتما کمکم میکنند.» | ||
== شجاعت و ایمان تحسین برانگیز == | == شجاعت و ایمان تحسین برانگیز == | ||
قرار بود منتظر بمانیم تا تماس بگیرند. بالاخره تماس گرفتند و گفتند امروز تعداد فوتیهای خانم زیاد است، اگرمی توانید خودتان را برسانید. من رفتم، با بسم الله و با بدرقه مادرم و دعای خیرش. | قرار بود منتظر بمانیم تا تماس بگیرند. بالاخره تماس گرفتند و گفتند امروز تعداد فوتیهای خانم زیاد است، اگرمی توانید خودتان را برسانید. من رفتم، با بسم الله و با بدرقه مادرم و دعای خیرش. | ||
| سطر ۳۲: | سطر ۳۳: | ||
در این ۶ ماهی که کرونا مهمان ناخوانده مان شده و داغهای بسیاری بر دلمان نشانده، روایتهای بسیاری شنیدیم از ایثار و از خودگذشتن ها، اما روایت غسال داوطلب ۱۶ ساله ازمواجهه اش با مرگ و اموات شنیدنیتر است؛ «روز دوم تحمل گرما و لباس مخصوص برایم آسانتر شده بود. | در این ۶ ماهی که کرونا مهمان ناخوانده مان شده و داغهای بسیاری بر دلمان نشانده، روایتهای بسیاری شنیدیم از ایثار و از خودگذشتن ها، اما روایت غسال داوطلب ۱۶ ساله ازمواجهه اش با مرگ و اموات شنیدنیتر است؛ «روز دوم تحمل گرما و لباس مخصوص برایم آسانتر شده بود. | ||
زیپ کاورمیت را که باز کردم تازه به خودم آمدم، فهمیدم من کجا هستم و قرار است چه کاری انجام دهم. یکی از اموات، دختر ۳۰ سالهای بود به نام زینب؛ مرا یاد خواهرم انداخت که چند سال قبل از دنیا رفت و نام او هم زینب بود. پدرم تربت کربلا را به من داده بود، گفته بود متوفیان را با ذکر و تربت اباعبدالله (ع)، بدرقه آخرت کنم. قبل از آنکه پیکررا کفن کنیم من تربت کربلا را روی پیشانی دختر ۳۰ ساله ریختم. صدای شیون و گریه مادرش سالن غسالخانه را پر کرده بود. | زیپ کاورمیت را که باز کردم تازه به خودم آمدم، فهمیدم من کجا هستم و قرار است چه کاری انجام دهم. یکی از اموات، دختر ۳۰ سالهای بود به نام زینب؛ مرا یاد خواهرم انداخت که چند سال قبل از دنیا رفت و نام او هم زینب بود. پدرم تربت کربلا را به من داده بود، گفته بود متوفیان را با ذکر و تربت اباعبدالله (ع)، بدرقه آخرت کنم. قبل از آنکه پیکررا کفن کنیم من تربت کربلا را روی پیشانی دختر ۳۰ ساله ریختم. صدای شیون و گریه مادرش سالن غسالخانه را پر کرده بود. '''کار در غسال خانه آن هم در این سن و سال به من فهماند مرگ چقدر به آدمها نزدیک است و خودشان خبر ندارند. پدر و مادرم از بچگی ما را هیات میبردند، به برکت همان روضهها و هیاتها از بچگی عشق و علاقه عجیبی به امام حسین (ع) پیدا کردم که وصف شدنی نیست. لطف امام حسین شامل حالم شد، اگر لطف اهل بیت نبود شاید من در غسالخانه دوام نمیآوردم.» | ||
'''کار در غسال خانه آن هم در این سن و سال به من فهماند مرگ چقدر به آدمها نزدیک است و خودشان خبر ندارند. پدر و مادرم از بچگی ما را هیات میبردند، به برکت همان روضهها و هیاتها از بچگی عشق و علاقه عجیبی به امام حسین (ع) پیدا کردم که وصف شدنی نیست. لطف امام حسین شامل حالم شد، اگر لطف اهل بیت نبود شاید من در غسالخانه دوام نمیآوردم.» | |||
''' | ''' | ||
| سطر ۵۳: | سطر ۵۲: | ||
[https://www.yjc.ir/fa/news/7438942/ کوچکترین غسال داوطلب اموات کرونایی کیست؟]. باشگاه خبرنگاران جوان. 1 مرداد 99 | [https://www.yjc.ir/fa/news/7438942/ کوچکترین غسال داوطلب اموات کرونایی کیست؟]. باشگاه خبرنگاران جوان. 1 مرداد 99 | ||
[[رده: | [[رده:سیستان و بلوچستان]] | ||
[[رده:زاهدان | [[رده:اهالی زاهدان]] | ||
[[رده:ملت قهرمان]] | [[رده:ملت قهرمان]] | ||
[[رده:کرونا]] | [[رده:کرونا]] | ||
[[رده:رزمایش همدلی]] | [[رده:رزمایش همدلی]] | ||
[[رده:گروه جهادی]] | [[رده:گروه جهادی]] | ||
[[رده:عناصر]] | |||
ویرایش