<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=200%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87_%D9%82%D8%B6%D8%A7</id>
	<title>200روزه قضا - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=200%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87_%D9%82%D8%B6%D8%A7"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=200%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87_%D9%82%D8%B6%D8%A7&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T16:27:19Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=200%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87_%D9%82%D8%B6%D8%A7&amp;diff=8466&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت '''«بچه ها! من دویست روز روزه بدهکارم'''» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=200%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87_%D9%82%D8%B6%D8%A7&amp;diff=8466&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:23:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«بچه ها! من دویست روز روزه بدهکارم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت '''«بچه ها! من دویست روز روزه بدهکارم'''» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت « شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره ؟ » '''همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز!'''&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]] &lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>