<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF</id>
	<title>یه اسلحه به من بدید - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T14:42:12Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF&amp;diff=8436&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که « '''چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم.''' » سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید « صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF&amp;diff=8436&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T16:39:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که « &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; » سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید « صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که « '''چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم.''' » سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید « صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید « پس کِی؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان.» سرهنگ لبخندی می زند و می دود سراغ بی سیم. گلوله های فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>