<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
	<title>گفتگو شهید همت - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%85%D8%AA&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T09:39:10Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%85%D8%AA&amp;diff=8428&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم. داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه‌ی عبوس من و اوضا...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%85%D8%AA&amp;diff=8428&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T16:22:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم. داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه‌ی عبوس من و اوضا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم. داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه‌ی عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهمیده بود موضوع چیه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چیه؟ ناراحتی که چرا نرفتی عملیات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقیه. '''بقیه هم رفتند و برنگشتند'''.»&lt;br /&gt;
و راهش را گرفت و رفت.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>