<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%DA%A9%D9%88%D8%AE_%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86</id>
	<title>کوخ نشینان - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%DA%A9%D9%88%D8%AE_%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AE_%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T13:11:40Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AE_%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=8726&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر. چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا. پرسید: «کجا می رین؟» مرد کُرد گفت: «کرمانشاه» – را...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%88%D8%AE_%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86&amp;diff=8726&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T18:57:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر. چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا. پرسید: «کجا می رین؟» مرد کُرد گفت: «کرمانشاه» – را...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر.&lt;br /&gt;
چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا.&lt;br /&gt;
پرسید: «کجا می رین؟»&lt;br /&gt;
مرد کُرد گفت: «کرمانشاه»&lt;br /&gt;
– رانندگی بلدی؟&lt;br /&gt;
– کُرد متعجب گفت: «بله بلدم!»&lt;br /&gt;
علی دمِ گوشم گفت: «سعید بریم عقب.»&lt;br /&gt;
مرد کُرد با زن و بچه اش نشستند جلو و ما هم عقب تویوتا، توی سرمای زمستان!&lt;br /&gt;
باد و '''سرما می پیچید توی عقب تویوتا؛ هر دوتامون مچاله شده بودیم.'''&lt;br /&gt;
لجم گرفت و گفتم: «آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟»&lt;br /&gt;
اون هم مثل من می لرزید، اما توی تاریکی خنده اش را پنهان نکرد و گفت:&lt;br /&gt;
'''«آره می شناسمش، اینا دو – سه تا از اون کوخ نشینانی هستند که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس'''....&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی کرمانشاه]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>