<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF...</id>
	<title>پیگیر جهاد... - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF..."/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF...&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T09:36:23Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF...&amp;diff=8429&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «روز سوم عملیات بود. حاجی هم می‌رفت خط و برمی‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا کردیم. سر نماز عصر،‌ یک حاج آقای روحانی آمد. به اصرار حاجی، نماز عصر را ایشان خواند.مسئله‌ی دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجی غش کرد و افتاد زمین. ضعف کرده بود و نمی‌...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF...&amp;diff=8429&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T16:24:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «روز سوم عملیات بود. حاجی هم می‌رفت خط و برمی‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا کردیم. سر نماز عصر،‌ یک حاج آقای روحانی آمد. به اصرار حاجی، نماز عصر را ایشان خواند.مسئله‌ی دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجی غش کرد و افتاد زمین. ضعف کرده بود و نمی‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;روز سوم عملیات بود. حاجی هم می‌رفت خط و برمی‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا کردیم. سر نماز عصر،‌ یک حاج آقای روحانی آمد. به اصرار حاجی، نماز عصر را ایشان خواند.مسئله‌ی دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجی غش کرد و افتاد زمین. ضعف کرده بود و نمی‌توانست روی پا بایستد.'''سرم به دستش بود و مجبوری، گوشه‌ی سنگر نشسته بود. با دست دیگر بی‌سیم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت می‌کرد'''؛‌ خبر می‌گرفت و راهنمائی می‌کرد. این‌جا هم ول کن نبود.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>