<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B4_%D8%A8%D8%B1%D8%AF</id>
	<title>پنج دقیقه خوابش برد - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B4_%D8%A8%D8%B1%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B4_%D8%A8%D8%B1%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T10:41:02Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B4_%D8%A8%D8%B1%D8%AF&amp;diff=8437&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «عمليات محرم بود. توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید «چی ش...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B4_%D8%A8%D8%B1%D8%AF&amp;diff=8437&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T16:40:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «عمليات محرم بود. توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید «چی ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;عمليات محرم بود. توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید «چی شده ؟» جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت '''«اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن، زخمی می شدن، شهید می شن، گرفتیم خوابیدم.»یک ساعتی، با کسی حرف نزد'''&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>