<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%87%DB%8C%DA%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87</id>
	<title>هیچ کاره - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%87%DB%8C%DA%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%87%DB%8C%DA%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87&amp;action=history"/>
	<updated>2026-09-24T21:14:11Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%87%DB%8C%DA%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87&amp;diff=8472&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «دنیا اصلا برایش ارزشی نداست و '''به هر چیز دنیایی که فکرش را می شود کرد، می خندید''' و بیشتر از همه به پست و مقام. همیشه می گفت: «من فقط یک بسیجی ام.» یک بار که حمید از عملیات برگشته بود من نتیجه را جویا شدم. او خیلی کلی صحبت کرد و گفت: «بچه ها رفتند، گ...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%87%DB%8C%DA%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87&amp;diff=8472&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:37:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «دنیا اصلا برایش ارزشی نداست و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به هر چیز دنیایی که فکرش را می شود کرد، می خندید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و بیشتر از همه به پست و مقام. همیشه می گفت: «من فقط یک بسیجی ام.» یک بار که حمید از عملیات برگشته بود من نتیجه را جویا شدم. او خیلی کلی صحبت کرد و گفت: «بچه ها رفتند، گ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;دنیا اصلا برایش ارزشی نداست و '''به هر چیز دنیایی که فکرش را می شود کرد، می خندید''' و بیشتر از همه به پست و مقام. همیشه می گفت: «من فقط یک بسیجی ام.» یک بار که حمید از عملیات برگشته بود من نتیجه را جویا شدم. او خیلی کلی صحبت کرد و گفت: «بچه ها رفتند، گرفتند، آمدند» گفتم: «پس تو آنجا چه کاره ای؟» گفت: «'''من؟ هیچ کاره، من فقط با یک دوربین مواظب بچه ها هستم ک راهشان را عوضی نروند. من داخل خیچ کدام از اینها نیستم.»'''&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]] &lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>