<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%87%D8%B1_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85</id>
	<title>هر چهارتای تان را به خدا می سپارم - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%87%D8%B1_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%87%D8%B1_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T09:21:51Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%87%D8%B1_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85&amp;diff=8650&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «3 ماه قبل از شهادت عباس بود که یک روز داخل ماشین نشسته بودم و می رفتیم. یک لحظه به من احساس عجیبی دست داد و یک جورهایی از این که در خانواده ما کسی تا به حال شهید نشده است، احساس شرمندگی کردم و بلافاصله این احساس را برای عباس به زبان آوردم و گفتم: «ع...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%87%D8%B1_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85&amp;diff=8650&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T15:49:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «3 ماه قبل از شهادت عباس بود که یک روز داخل ماشین نشسته بودم و می رفتیم. یک لحظه به من احساس عجیبی دست داد و یک جورهایی از این که در خانواده ما کسی تا به حال شهید نشده است، احساس شرمندگی کردم و بلافاصله این احساس را برای عباس به زبان آوردم و گفتم: «ع...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;3 ماه قبل از شهادت عباس بود که یک روز داخل ماشین نشسته بودم و می رفتیم. یک لحظه به من احساس عجیبی دست داد و یک جورهایی از این که در خانواده ما کسی تا به حال شهید نشده است، احساس شرمندگی کردم و بلافاصله این احساس را برای عباس به زبان آوردم و گفتم: «عباس چرا من، مثل سایر خانواده ها در شهادت ها سهیم و شریک نباشم؟» عباس که گوش هایش را تیز کرده بود، گفت: «خب ادامه بده؛ بقیه اش را بگو و این که دیگر چه احساسی داری!» و این در حالی بود که من اصلا متوجه نبودم که چه می گویم.&lt;br /&gt;
عباس یک لحظه فرمان را رها کرد و دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالی که می خندید، گفت: «'''خدای! شکر. سپاسگزارم که چنین حالتی را در قلب همسرم انداختی.» عباس که دعا کرد، قلبم ریخت و پیش خود گفتم: «خدایا! من چی گفتم و چرا این حرف را زدم؟'''!» اما دیگر کار از کار گذشته بود و یک لحظه احساس کردم عباس را از دست داده ام. عباس هم رو به من کرد و گفت: «خیالم راحت شد. دیگر احساس می کنم که تو مرد شده ای و از این لحظه، فرزندانم را به تو می سپارم و هر چهارتای تا را به خدا!»&lt;br /&gt;
(راوی: صدیقه حکمت، همسر شهید)&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;خانم صدیقه حکمت&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>