<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
	<title>نانوایی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T13:46:21Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=8478&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «یکی از آقایان علمای نجف نقل می کرد: که من یک روز ظهر در جایی کار داشتم، و شاید مهمان بودم، و راه عبورم از نزدیک منزل آقای فشارکی بود. ایشان را در جلوی نانوایی محل در صف کسانی که برای گرفتن نان آمده بودند دیدم. به محل کار و آنجا که مهمان بودم رفتم. ی...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=8478&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:52:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «یکی از آقایان علمای نجف نقل می کرد: که من یک روز ظهر در جایی کار داشتم، و شاید مهمان بودم، و راه عبورم از نزدیک منزل آقای فشارکی بود. ایشان را در جلوی نانوایی محل در صف کسانی که برای گرفتن نان آمده بودند دیدم. به محل کار و آنجا که مهمان بودم رفتم. ی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;یکی از آقایان علمای نجف نقل می کرد: که من یک روز ظهر در جایی کار داشتم، و شاید مهمان بودم، و راه عبورم از نزدیک منزل آقای فشارکی بود. ایشان را در جلوی نانوایی محل در صف کسانی که برای گرفتن نان آمده بودند دیدم. به محل کار و آنجا که مهمان بودم رفتم. یک ساعت، یک ساعت و نیم بعد باز از کنار آن نانوایی عبور کردم. دیدم ایشان به آخر صف رسیده و شنیدم که '''به نانوا می گفت: چند عدد نان به من بدهید. نانوا جواب داد: بدهی شما زیاد شده و من دیگر نمی توانم به شما نان نسیه بدهم. ایشان هم بدون اینکه روی ترش کند، یا سخنی بگوید با کمال متانت از نانوایی بیرون آمده و بدون نان بسوی خانه حرکت کرد.'''&lt;br /&gt;
می گفتند: ایشان هر وقت لازم بود که پیراهن تنش را بشوید، به مدرسه می رفت، و آن را می شست، و به آفتاب می انداخت تا خشک شود، و خود را مثلاً با عبا می پوشانید، و قدم می زد تا لباس خشک شده و بتواند آن را بپوشد. در آن روزگاران ایشان یکی از بزرگترین علما و محققان نجف به شمار می رفت، و شاید صدها شاگرد در درسش شرکت می کردند.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>