<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%AF%D9%81</id>
	<title>مهمترین هدف - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%AF%D9%81"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%AF%D9%81&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T21:40:20Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%AF%D9%81&amp;diff=8639&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «ساعت 9:00 شب بود که شهید شیرودی مرا به گوشه ای برد و گفت : پایخان یکی از فرماندهان بلند پایه سپاه در پشت کوههای بازی دراز زخمی شده و به شدت خونریزی می کند و تنها وسیله ای که می تواند او را نجات دهد، هلیکوپتر است. حاضری با هم به آن منطقه پرواز کنیم؟ گ...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%AF%D9%81&amp;diff=8639&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T15:29:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «ساعت 9:00 شب بود که شهید شیرودی مرا به گوشه ای برد و گفت : پایخان یکی از فرماندهان بلند پایه سپاه در پشت کوههای بازی دراز زخمی شده و به شدت خونریزی می کند و تنها وسیله ای که می تواند او را نجات دهد، هلیکوپتر است. حاضری با هم به آن منطقه پرواز کنیم؟ گ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;ساعت 9:00 شب بود که شهید شیرودی مرا به گوشه ای برد و گفت : پایخان یکی از فرماندهان بلند پایه سپاه در پشت کوههای بازی دراز زخمی شده و به شدت خونریزی می کند و تنها وسیله ای که می تواند او را نجات دهد، هلیکوپتر است. حاضری با هم به آن منطقه پرواز کنیم؟&lt;br /&gt;
گفتم : چرا که نه ، حالا که جان یک همرزم ما در خطر است من با کمال میل حاضرم.&lt;br /&gt;
به دنبال آن ، به سراغ ستوانیار فرید علیپور و بعد ستوانیار امینی ( خلبان 214) رفت و '''نظر موافق آنها را هم جلب کرد و آماده ی پرواز شدیم.'''&lt;br /&gt;
آن روزها ، دیده بان نیروهای ما ، یک روحانی به نام حاج آقا غفاری بود. او فردی خوش سخن و شاعر بود و هر وقت لب به سخن می گشود، همه را به خود جذب می کرد. او دوره ی دیده بانی هم دیده بود و خیلی دقیق گرا می داد. این بزرگوار همیشه در خطر بود و در طول هفته ، فقط یک بار به پایگاه می آمد و استحمام می کرد و لباسش را می شست یا عوض می کرد و دوباره به مقر دیده بانی خود می رفت.&lt;br /&gt;
وقتی ما به منطقه نزدیک شدیم، صدای آقای غفاری در رادیو پیچید و او توانست با کمک چراغ قوه، هلیکوپترها را به نقطه ی امنی هدایت کند. هلیکوپتر 214 در آن نقطه نشست و توانستیم آن برادر سپاهی را سوار کرده، به طرف پادگان به پرواز در آییم.&lt;br /&gt;
عراقی ها که به حضور ما بی پرده بودند، بی هدف به سمت ما شلیک می کردند؛ البته ما با چراغ خاموش پرواز می کردیم و فرصت را از نیروهای عراقی گرفته بودیم.&lt;br /&gt;
 [[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>