<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%85.</id>
	<title>من فردا شهید می‌شوم. - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%85."/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%85.&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T04:54:23Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%85.&amp;diff=8678&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده فکر کردم خواب است. گفت: «من فردا شهید می‌شوم. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمی‌شوم … من فردا از اینجا می‌روم و می‌خواهم با رضایت کامل شما باشد». '''آخر رضایتم را گرفت. نامه‌ای...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%85.&amp;diff=8678&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T17:23:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده فکر کردم خواب است. گفت: «من فردا شهید می‌شوم. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمی‌شوم … من فردا از اینجا می‌روم و می‌خواهم با رضایت کامل شما باشد». &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آخر رضایتم را گرفت. نامه‌ای...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده فکر کردم خواب است.&lt;br /&gt;
گفت: «من فردا شهید می‌شوم. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمی‌شوم … من فردا از اینجا می‌روم و می‌خواهم با رضایت کامل شما باشد».&lt;br /&gt;
'''آخر رضایتم را گرفت. نامه‌ای داد که وصیتش بود. گفت: «تا فردا باز نکنید».'''&lt;br /&gt;
بعد دو سفارش به من کرد: «اول اینکه ایران بمانید».&lt;br /&gt;
گفتم: «ایران بمانم چه کار؟ اینجا کسی را ندارم».&lt;br /&gt;
گفت: «نه تعرب بعد از هجرت نمی‌شود. ما این جا حکومت اسلامی داریم و شما تابعیت ایران دارید نمی‌توانید برگردید به کشوری که حکومتش اسلامی نیست حتی اگر آن کشور خودتان باشد».&lt;br /&gt;
گ'''فتم: «پس این همه ایرانی که در خارج هستند چه می‌کنند؟»'''&lt;br /&gt;
گفت: «آن‌ها اشتباه می‌کنند. شما نباید به آن آداب و رسوم برگردید هیچ وقت!»&lt;br /&gt;
دوم هم این بود که بعد از او ازدواج کنم.&lt;br /&gt;
گفتم: «نه مصطفی. زن‌های حضرت رسول(ص) بعد از ایشان…» که خودش تند دستش را گذاشت روی دهنم.&lt;br /&gt;
گفت: «این را نگویید. این، بدعت است. من رسول نیستم».&lt;br /&gt;
گفتم: «می‌دانم. می‌خواهم بگویم مثل رسول کسی نبود. من هم دیگر مثل شما پیدا نمی‌کنم».&lt;br /&gt;
نگاهش کردم. گفتم: «یعنی فردا که بروی دیگر تو را نمی‌بینم؟»&lt;br /&gt;
مصطفی گفت: «نه». در صورتش دقیق شدم و بعد چشمهایم را بستم و گفتم: «باید یاد بگیرم، تمرین کنم چطور صورتت را با چشم بسته ببینم».&lt;br /&gt;
یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود دیگر بر نمی‌گردد.&lt;br /&gt;
دویدم و کلت کوچکم را برداشتم آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود …&lt;br /&gt;
مصطفی در اتاق نبود.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>