<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A72</id>
	<title>مروری برخاطرات آغازکرونا2 - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A72"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A72&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T21:03:03Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A72&amp;diff=8291&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «اوایل شرکت در تغسیل و تکفین کسی از حضور ماحتی خانواده اطلاعی نداشتند و بعنوان شرکت در کار جهادی بسته بندی حضور پیدا می کردیم .  تا اینکه یک روز مسئول کاری بنده ، گزارش کاری از حضور جهادی در کرونا خواستند ، که چون همزمان با کار در آرامستان که صبحه...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A72&amp;diff=8291&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-02-12T13:18:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «اوایل شرکت در تغسیل و تکفین کسی از حضور ماحتی خانواده اطلاعی نداشتند و بعنوان شرکت در کار جهادی بسته بندی حضور پیدا می کردیم .  تا اینکه یک روز مسئول کاری بنده ، گزارش کاری از حضور جهادی در کرونا خواستند ، که چون همزمان با کار در آرامستان که صبحه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;اوایل شرکت در تغسیل و تکفین کسی از حضور ماحتی خانواده اطلاعی نداشتند و بعنوان شرکت در کار جهادی بسته بندی حضور پیدا می کردیم . &lt;br /&gt;
تا اینکه یک روز مسئول کاری بنده ، گزارش کاری از حضور جهادی در کرونا خواستند ، که چون همزمان با کار در آرامستان که صبحها تا سه بعد از ظهر بود بعد از آن نیز بعنوان مشاور در نقاهتگاه صحرایی نیز حاضر می شدم ، برنامه فعالیت خودم و یکی از اعضای گروه را جهت گزارش بدون نام فردی اعلام کردم . &lt;br /&gt;
و ایشان گفتند : یعنی مرده شوری ؟! &lt;br /&gt;
از این جمله یکّه ای خوردم . &lt;br /&gt;
با آرامش گفتم بله ، وظیفه واجب کفایی که در شرع گذاشته شده و الان حالت واجب گرفته ، ولی در درونم از این جمله ناراحت شدم و با خودم کلنجار می رفتم ، که اصلاً کارم و رفتنم درسته یا نه؟! از خدا خواستم اگر حضورم در آرامستان درسته نشانه ای ببینم . با همین فکر آزار دهنده و رنجشی که ایجاد شده بود بخواب رفتم ، در خواب دیدم که ، مادر بزرگوار شهید سعید پایروند که از دوستانم هستند از بین الحرمین تلفن تصویری زدند و گفتند من بین الحرمین هستم . در تصویر ایشان بود یک سفره سبز که سرتاسر بین الحرمین انداخته شده بود. گفتم بی خبر و بدون من رفتید؟ گفتند ، بجاش همین الان یادت کردم و نایب الزیاره ام ، هر جا میرم حضور داری . بعد صدایی گفت ، فردا یک مادر شهید که سادات هست برای تغسیل می آورند ، نام ایشان را هم گفتند . &lt;br /&gt;
از خواب که بلند شدم حال خوبی داشتم ، و منتظر که زمان رفتن برسد . زودتر از روزهای دیگر با اشتیاق آماده شدم . وقتی سوار ماشین شدم به همکارم که همراه بودند گفتم من خوابی دیدم ، برای کسی که امروز می آورند ، فقط شما بدانید که سیده هست و مادر شهید ، دیروز کسی منو را به جهت انجام این کار رنجانده ، از خدا نشانه ای خواستم. و در خواب مادر شهید پایروند را در بین الحرمین دیدم و صدایی این پیام را داد . اگر درست باشه ، یقین بدونید ثواب کار ما برابر زیارت کربلا و جهاده . &lt;br /&gt;
بالاخره به آرامستان رسیدیم ، اولین سوالم از مسئول غسالخانه این بود : کسی را امروز که سادات باشه و مادر شهید آوردند؟! گفتند بله ، گفتم نامش را من میگم ببینید درسته ؟ نام را گفتم ، و همان که در خواب گفته بودند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن روز به بعد با آرامش خاطر برای انجام کار تغسیل و تکفین حاضر می شدم. و این خواب باعث دلگرمی همه ، بخصوص کارکنان غسالخانه شد . که فکر می کردند ، جایی دیده نمی شوند&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;زهرا خاتمه&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده: قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>