<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85</id>
	<title>ما اسیر شدیم - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T08:35:30Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85&amp;diff=8393&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «۲۰ اردیبهشت ۶۵ بود که از طرف هنگ '''ژاندارمی یزد''' برای  انجام خدمت سربازی اقدام کردم. بعد از به عراقی‌ها نزدیک بودیم. سنگرها و خاکریزها همه کوتاه بودند. هوا گرم بود و من با زیرپوش سفید توی منطقه می‌گشتم که '''یکهو یک آقا به نام غفوری آمد وگفت:«...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85&amp;diff=8393&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T12:00:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «۲۰ اردیبهشت ۶۵ بود که از طرف هنگ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژاندارمی &lt;a href=&quot;/index.php?title=%DB%8C%D8%B2%D8%AF&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&quot; class=&quot;new&quot; title=&quot;یزد (صفحه وجود ندارد)&quot;&gt;یزد&lt;/a&gt;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای  انجام خدمت سربازی اقدام کردم. بعد از به عراقی‌ها نزدیک بودیم. سنگرها و خاکریزها همه کوتاه بودند. هوا گرم بود و من با زیرپوش سفید توی منطقه می‌گشتم که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکهو یک آقا به نام غفوری آمد وگفت:«...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;۲۰ اردیبهشت ۶۵ بود که از طرف هنگ '''ژاندارمی [[یزد]]''' برای  انجام خدمت سربازی اقدام کردم. بعد از به عراقی‌ها نزدیک بودیم. سنگرها و خاکریزها همه کوتاه بودند. هوا گرم بود و من با زیرپوش سفید توی منطقه می‌گشتم که '''یکهو یک آقا به نام غفوری آمد وگفت:« با زیرپوش سفید این‌جا نگرد.»'''&lt;br /&gt;
گفتم:« چرا؟» گفت:« عراقی‌ها با تیر مستقیم می‌زننت.» یک‌آن به خودم آمدم و '''گفتم:« پس این چیزایی که با سرعت از بغل گوش من رد می‌شد زنبور نبود؟!» گفت:« نه مومن. اینا زنبور نبوده که، تیر مستقیم بوده. تا حالا هم شانس اُوردی.»'''&lt;br /&gt;
توی خط فاو بچه‌های شمالی و اصفهانی در طرفین ما مستقر بودند. درواقع لشکر ۲۵کربلا و لشکر ۸ نجـف.&lt;br /&gt;
ما از آن‌هاعقب تر بودیم. ما می‌خواستیم با این دو لشکر در یک امتداد قرار گیریم؛ برای همین بچه‌ها ۳ تا لودر برده بودند جلو که خاکریز بزنند. عراقی‌ها بو برده بودند، کمین کردند و این بچّه‌هایِ لودری را به اسارت گرفتند. لودرها همان جلو مانده بود. هر شب از تیپ الغدیر یک گروه کامل شامل بی‌سیم چی و امدادگر و... می‌رفتند تا مواظب لودرها باشند که عراقی‌ها نیایند لودرها را بردارند و بروند.&lt;br /&gt;
یادم می‌آید یک شب یک گروه برای محافظت از لودرها به محل مورد نظر رفته بودند که؛ عراقی‌ها حمله کرده بودند و همه‌ی این بچه‌ها را به اسارت در آورده بودند من پشت بی‌سیم بودم تا از احوال آن‌ها با خبر شوم. '''بی‌سیم‌چی آن گروه بی‌سیم زد، با من خدافظی کرد و گفت:« ما اسیر شدیم. حلال کنید. خدافظ.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دکتر &amp;quot;حمیدرضا دهقانی تفتی&amp;quot;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: یزد]] &lt;br /&gt;
[[رده: اصفهان]] &lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]] &lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>