<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA_%D9%88_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
	<title>غیرت و جوانمردی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA_%D9%88_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA_%D9%88_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T18:14:23Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA_%D9%88_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C&amp;diff=8695&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: ا'''ین کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!''' در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حج...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA_%D9%88_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C&amp;diff=8695&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T17:54:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: ا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ین کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حج...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: ا'''ین کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!'''&lt;br /&gt;
در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود.&lt;br /&gt;
شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره، تا حالاندیدمت، تازه اومدی اینجا؟!&lt;br /&gt;
زن، خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم.&lt;br /&gt;
شاهرخ دوباره با تعجب پرسید: '''تو اصلاً قیافه ات به اینجور کارها و اینجور جاها نمی خوره، اسمت چیه؟ قبلاً چیکاره بودی؟'''&lt;br /&gt;
زن در حالی که سرش را بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مُرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!&lt;br /&gt;
شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان هایش را به هم فشار می داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش را مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!&lt;br /&gt;
[[رده:پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>