<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7</id>
	<title>شیخ رجبعلی خیاط - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T14:42:20Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7&amp;diff=8509&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «  چند وقتی بود که بابا حال و روزِ خوبی نداشت… '''از بعد آن تصادف، دیگر خبری از آن بابای پرشور و پرهیجان نبود… پیش چند دکتر روان‌ شناس و روان‌ پزشک رفتیم، فایده نداشت'''. همه شان گفتند خودش باید بتواند که با این اتفاقات کم‌ کم کنار بیاید. و فقط گذش...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7&amp;diff=8509&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T06:41:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «  چند وقتی بود که بابا حال و روزِ خوبی نداشت… &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;از بعد آن تصادف، دیگر خبری از آن بابای پرشور و پرهیجان نبود… پیش چند دکتر روان‌ شناس و روان‌ پزشک رفتیم، فایده نداشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همه شان گفتند خودش باید بتواند که با این اتفاقات کم‌ کم کنار بیاید. و فقط گذش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند وقتی بود که بابا حال و روزِ خوبی نداشت…&lt;br /&gt;
'''از بعد آن تصادف، دیگر خبری از آن بابای پرشور و پرهیجان نبود…&lt;br /&gt;
پیش چند دکتر روان‌ شناس و روان‌ پزشک رفتیم، فایده نداشت'''.&lt;br /&gt;
همه شان گفتند خودش باید بتواند که با این اتفاقات کم‌ کم کنار بیاید.&lt;br /&gt;
و فقط گذشتِ زمان است که می تواند حالشان را بهتر کند.&lt;br /&gt;
در همین روزها یکی از دوستان کتاب خوانم را دیدم. به من چند کتاب خیلی خوب امانت داد که بخوانم.&lt;br /&gt;
کتاب شیخ رجبعلی خیاط را که خواندم خیلی به دلم نشست و به ذهنم رسید که بابایم هم قبلا این سبک کتاب ها را خیلی دوست داشت.&lt;br /&gt;
…&lt;br /&gt;
کتاب را به بابا دادم و با آب و تاب از آن تعریف کردم،&lt;br /&gt;
گفتم: « باباجون، اگه دوست داشتید این کتاب شیخ رجبعلی خیاط رو بخونید. ماجرای زندگی‌ قشنگی داشته و … »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب را گرفتند و مثل لواشک که آرام آرام آن را می مکند، هر روز کمی از آن را می خواندند کتاب را جای خاصی توی اتاق گذاشته بودند و سفارش می کردند: « کسی اجازه ندارد به آن دست بزند. »&lt;br /&gt;
ب'''رای من جالب درمان پدرم با مطالعه خوب بود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>