<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%8A_%D8%A2%D8%AE%D8%B1</id>
	<title>شناسايي آخر - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%8A_%D8%A2%D8%AE%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%8A_%D8%A2%D8%AE%D8%B1&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T14:43:12Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%8A_%D8%A2%D8%AE%D8%B1&amp;diff=8467&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمانم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، '''مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم.''' یک شب زنگ زد و گفت «به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان م...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%8A_%D8%A2%D8%AE%D8%B1&amp;diff=8467&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:25:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمانم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک شب زنگ زد و گفت «به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان م...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمانم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، '''مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم.''' یک شب زنگ زد و گفت «به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن » شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت « زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه هارا گفت که یا برگردانده یا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت « شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین.» فردا غروب بود که '''خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، شهید شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش'''&lt;br /&gt;
.[[رده: دفاع مقدس]] &lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>