<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C</id>
	<title>شلوار خونی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T09:39:50Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C&amp;diff=8448&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند '''« رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور'''، از این طرف به آن طرف. بعد از ع...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C&amp;diff=8448&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T17:49:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;« رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از این طرف به آن طرف. بعد از ع...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند '''« رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور'''، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. م'''جروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود،''' انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>