<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%D9%88_%D9%85%D9%88%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF</id>
	<title>ریش و موی بلند - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%D9%88_%D9%85%D9%88%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%D9%88_%D9%85%D9%88%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T13:00:32Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%D9%88_%D9%85%D9%88%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF&amp;diff=8443&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم شهيددل آذر با فرمانده لشکر می آیند طرفم، آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت «چند وقته نرفته ای مرخص...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%D9%88_%D9%85%D9%88%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF&amp;diff=8443&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T16:48:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم شهيددل آذر با فرمانده لشکر می آیند طرفم، آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت «چند وقته نرفته ای مرخص...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم شهيددل آذر با فرمانده لشکر می آیند طرفم، آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت «چند وقته نرفته ای مرخصی؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن.» بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت. بعد دل آذر گفت « '''وسایل تو جمع کن. باید بری مرخصی.» گفتم« آخه...» گفت « دستور فرمانده لشکره'''&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>