<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%87_%D9%88%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84</id>
	<title>رسیدن به جاه وجلال - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%87_%D9%88%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%87_%D9%88%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T09:54:16Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%87_%D9%88%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84&amp;diff=8610&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «روزی یکی از زن‌های طالش صفوف هشت‌صد نفری مسلحین را شکافت و تا جایی که اقامتگاه میرزا بود پیش رفت. و در آنجا همه رؤسا و زعما جنگل را با دقت نگریست و وقتی میرزا را شناخت به او چنین گفت: '''«من آمده‌ام به شما بگویم اگر می‌خواستی اسم دَرکُنی،‌ درکر...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%87_%D9%88%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84&amp;diff=8610&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T13:58:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «روزی یکی از زن‌های طالش صفوف هشت‌صد نفری مسلحین را شکافت و تا جایی که اقامتگاه میرزا بود پیش رفت. و در آنجا همه رؤسا و زعما جنگل را با دقت نگریست و وقتی میرزا را شناخت به او چنین گفت: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«من آمده‌ام به شما بگویم اگر می‌خواستی اسم دَرکُنی،‌ درکر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;روزی یکی از زن‌های طالش صفوف هشت‌صد نفری مسلحین را شکافت و تا جایی که اقامتگاه میرزا بود پیش رفت. و در آنجا همه رؤسا و زعما جنگل را با دقت نگریست و وقتی میرزا را شناخت به او چنین گفت: '''«من آمده‌ام به شما بگویم اگر می‌خواستی اسم دَرکُنی،‌ درکردی و اگر می‌خواستی به جاه‌ و جلال برسی،‌ رسیدی. دیگر بس است و راضی نشو از این به بعد خون این جوان‌ها ریخته شود. آن‌ها را بفرست تا به خانواده‌های‌شان ملحق شودند.»'''&lt;br /&gt;
میرزا از گفته‌های این زن خیلی ناراحت شد و متأثر گشت. بعد از دقایقی به او گفت می‌دانی افراد این جمعیت تماماً گرسنه و تشنه‌اند. زن فوراً رفت و چند مشک دوغ آورد و تاحدی عطش جمعیت رفع شد.&lt;br /&gt;
میرزا بعدها در آخرین نامه‌اش گفته بود: «افسوس می‌خورم که مردم ایران مُرده‌پرستند و هنوز قدر این جمعیت را نشناخته‌اند. البته بعد از محو ما خواهند فهمید که بوده‌ایم و چه می‌خواسته‌ایم و چه کرده‌ایم. اکنون منتظرند روزگاری را ببینند که از جمعیت ما اثری در میان نباشد اما وقتی از افکارشان نتایج تلخ مشاهده کردند آن‌وقت است که ندامت حاصل خواهند نمود و منزلت ما را خواهند دریافت.&lt;br /&gt;
[[رده:پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>