<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%A7</id>
	<title>راننده ایفا - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%A7"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%A7&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T12:23:40Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%A7&amp;diff=8470&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «حمید به راننده ایفا گفته بود: «'''چرا ماشین را این طوری از توی دست انداز می بری؟ داغون می شه مرد حسابی!»''' راننده شاکی شده بود. بیل برداشت و می خواست با بیل حمید را بزند. سریع دست راننده را گرفتم و گفتم: «داری چی کار می کنی؟» گفت: «می خوام زبون این زب...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%A7&amp;diff=8470&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:32:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «حمید به راننده ایفا گفته بود: «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چرا ماشین را این طوری از توی دست انداز می بری؟ داغون می شه مرد حسابی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راننده شاکی شده بود. بیل برداشت و می خواست با بیل حمید را بزند. سریع دست راننده را گرفتم و گفتم: «داری چی کار می کنی؟» گفت: «می خوام زبون این زب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;حمید به راننده ایفا گفته بود: «'''چرا ماشین را این طوری از توی دست انداز می بری؟ داغون می شه مرد حسابی!»''' راننده شاکی شده بود. بیل برداشت و می خواست با بیل حمید را بزند. سریع دست راننده را گرفتم و گفتم: «داری چی کار می کنی؟» گفت: «می خوام زبون این زبون دراز رو قیچی کنم.» وقتی به او گفتم برای کی چوب کشیده، نگران شد و حسابی به هم ریخت و به دست و پاافتاد. حمید آمد صورتش را بوسید و گفت: '''«الله بنده سی! من فقط برای خودت گفتم که امانت مردم دستته.»''' باز هم صورت راننده را بوسید و گفت: «حالا عیبی نداره، برو سرکارت، ما رو هم دعا کن!»&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>