<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86</id>
	<title>دستگیری نیازمندان - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T06:44:35Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=8648&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «نیروی هوایی که بود، ماهی یک بار به دیدار ما می آمد. وقتی هم که به خانه ما می آمد، مستقیم به زیرزمین می رفت تا ببیند ما چی داریم و چی نداریم. وقتی گونی برنج و یا حلب روغن را می دید، می گفت: «مادر! اینها چیه که اینجا انبار کردید؟! ... خیلی ها نان خالی هم...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86&amp;diff=8648&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T15:46:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «نیروی هوایی که بود، ماهی یک بار به دیدار ما می آمد. وقتی هم که به خانه ما می آمد، مستقیم به زیرزمین می رفت تا ببیند ما چی داریم و چی نداریم. وقتی گونی برنج و یا حلب روغن را می دید، می گفت: «مادر! اینها چیه که اینجا انبار کردید؟! ... خیلی ها نان خالی هم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;نیروی هوایی که بود، ماهی یک بار به دیدار ما می آمد. وقتی هم که به خانه ما می آمد، مستقیم به زیرزمین می رفت تا ببیند ما چی داریم و چی نداریم. وقتی گونی برنج و یا حلب روغن را می دید، می گفت: «مادر! اینها چیه که اینجا انبار کردید؟! ... خیلی ها نان خالی هم ندارند بخورند، آن وقت شما ...» خلاصه هرچی که بود جمع می کرد و می ریخت توی ماشین و با خودش می برد به نیازمندان می داد.&lt;br /&gt;
'''یادم هست وقتی هفتم عباس رسید، در دلم آشوبی به پا شد.''' از بعد هفتم، هر روز صبح 100 تومان می دادم و با تاکسی می رفتم مزار شهدا و تا ظهر که پدرش از سر کار بر می گشت، سر مزار می نشستم و با او حرف می زدم. گاهی داد می زدم و گاهی هم جیغ می کشیدم؛ خلاصه اشک و گریه خورد و خوراکم شده بود. (ر&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;مادر شهید بابایی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>