<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D9%8A</id>
	<title>خنده هميشگي - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D9%8A"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D9%8A&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T10:51:49Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D9%8A&amp;diff=8450&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «بعد از خیبر، د'''یگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون هاشان باقی نماند بود''' ؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم «بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکر می کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرماندهی رفت...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D9%8A&amp;diff=8450&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T17:53:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «بعد از خیبر، د&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون هاشان باقی نماند بود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم «بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکر می کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرماندهی رفت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;بعد از خیبر، د'''یگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون هاشان باقی نماند بود''' ؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم «بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکر می کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرماندهی رفتم تو. بلند شد. روی سر و صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت '''بپرسم «با گردان های بی فرماندهت می خواهی چه کنی؟»'''&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>