<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_%D8%A2%D8%AE%D8%B1</id>
	<title>خاطره بوسه آخر - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_%D8%A2%D8%AE%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_%D8%A2%D8%AE%D8%B1&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T16:35:26Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_%D8%A2%D8%AE%D8%B1&amp;diff=8725&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «سه چهار نفر بچه های اصلی و احمد و معاوناش رو صدا کرد گفت: «همتون برید همدان.» سابقه نداشت که بخواد همه برن و اون بمونه. پرسیدم: «شناسایی منطقه که کامل نشده، وانگهی خودت چی؟» '''لبخند زنان گفت: «منم چهار روز دیگه می آم.»''' حلقه زدیم دورش. فهمیدیم که...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_%D8%A2%D8%AE%D8%B1&amp;diff=8725&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T18:53:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «سه چهار نفر بچه های اصلی و احمد و معاوناش رو صدا کرد گفت: «همتون برید همدان.» سابقه نداشت که بخواد همه برن و اون بمونه. پرسیدم: «شناسایی منطقه که کامل نشده، وانگهی خودت چی؟» &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لبخند زنان گفت: «منم چهار روز دیگه می آم.»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حلقه زدیم دورش. فهمیدیم که...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;سه چهار نفر بچه های اصلی و احمد و معاوناش رو صدا کرد گفت: «همتون برید همدان.»&lt;br /&gt;
سابقه نداشت که بخواد همه برن و اون بمونه.&lt;br /&gt;
پرسیدم: «شناسایی منطقه که کامل نشده، وانگهی خودت چی؟»&lt;br /&gt;
'''لبخند زنان گفت: «منم چهار روز دیگه می آم.»'''&lt;br /&gt;
حلقه زدیم دورش. فهمیدیم که حال همیشگی نیست. گفتیم: «چی شده؟!»&lt;br /&gt;
گفت: «می خوام به هر کدام شما هدیه ای بدم و دست کرد توی جیباش و هر چی داشت ریخت جلو؛ یه تسبیح، یه انگشتر، یه قرآن جیبی، یه عطر؛ شد سهم سعید صداقتی و سعید یوسفی و عمو هادی و آقا مفرد. من همچنان متعجب مانده بودم. به اصرار همه را راهی کرد. سوار تویوتا شدیم.&lt;br /&gt;
توی آینه آخرین بار دیدمش؛ تنها ایستاده بود برای بدرقة ما. صورت مرا توی آینه دید؛ با دست اشاره کرد؛ بیا!&lt;br /&gt;
پیاده شدم. بی هیچ سؤال و کلامی به سمت من آمد و بوسه ای بر صورتم زد و گفت: «سهم تو فراموش شده بود.»&lt;br /&gt;
حالا هیچی از این دنیا ندارم. برو!&lt;br /&gt;
'''نشستیم توی تویوتا. گریه امانمان نداد.'''&lt;br /&gt;
چهار روز بعد، درست چهار روز بعد؛ همان شد که گفته بود&lt;br /&gt;
- راوی: اکبر امیرپور – همرزم (برگرفته از کتاب دلیل)&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;اکبر امیر پور&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>