<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A8%DA%86%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%8A%21</id>
	<title>بچه تهروني! - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A8%DA%86%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%8A%21"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%DA%86%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%8A!&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T12:50:47Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%DA%86%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%8A!&amp;diff=8456&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. '''دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند.''' توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این هم...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%DA%86%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%8A!&amp;diff=8456&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:03:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این هم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. '''دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند.''' توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی؟» آمد پایین و گفت « بچه تهرونی؟» گفتم آره، چه ربطی داره؟» گفت «هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم.» '''هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود.''' برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشگر سر رسید. همدیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعدها که پرسیدم این کی بود، گفتند «زین الدین»&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>