<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%B1%D9%88_%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85</id>
	<title>باید حاجی رو ببینم - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%B1%D9%88_%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%B1%D9%88_%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-06T07:21:51Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%B1%D9%88_%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85&amp;diff=8432&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در ر...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%B1%D9%88_%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85&amp;diff=8432&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T16:31:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در ر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفتیم «به ما بگو کار تو،‌ ما انجام بدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت «نه. نمی‌شه. دلم آروم نمیشه. خودم باید ببینمش.» به احترام موهای سفیدش گفتیم «بفرما! حاجی توی اون اتاقه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حاجی را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را می‌بوسید. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند'''، برگشت گفت «این کارو می‌گفتم. حالا شما چه‌ جوری می‌خواستین به جای من انجامش بدین؟»&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>