<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85</id>
	<title>این چه شهردار که ما داریم - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T15:33:55Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85&amp;diff=8632&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «باران خيلي تند مي آمد. به م گفت « من مي رم بيرون» گفتم « توي اين هوا کجا مي خواي بري؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « مي خواي بدوني ؟ پاشو تو هم بيا. » با لندرور شهرداري راه افتاديم توي شهر. نزديکي هاي فرودگاه يک حلبي آباد بود. رفتيم آنجا. توي...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85&amp;diff=8632&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T15:16:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «باران خيلي تند مي آمد. به م گفت « من مي رم بيرون» گفتم « توي اين هوا کجا مي خواي بري؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « مي خواي بدوني ؟ پاشو تو هم بيا. » با لندرور شهرداري راه افتاديم توي شهر. نزديکي هاي فرودگاه يک حلبي آباد بود. رفتيم آنجا. توي...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;باران خيلي تند مي آمد. به م گفت « من مي رم بيرون» گفتم « توي اين هوا کجا مي خواي بري؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « مي خواي بدوني ؟ پاشو تو هم بيا. » با لندرور شهرداري راه افتاديم توي شهر. نزديکي هاي فرودگاه يک حلبي آباد بود. رفتيم آنجا. توي کوچه پس کوچه هايش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف مي رفت توي يکي از خانه ها. در خانه را که زد، پيرمردي آمد دم در. ما راکه ديد، شروع کرد به بد و بي راه گفتن به شهردار. مي گفت « آخه اين چه شهردايه که ما داريم؟ نمي آد يه سري به مون بزنه ، ببينه چي مي کشيم.» آقا مهدي به ش گفت «خيله خب پدرجان . اشکال نداره . شما يه بيل به ما بده، درستش مي کنيم؟» پيرمرد گفت « بريد بابا شماهام! بيلم کجا بود.» از يکي از هم سايه ها بيل گرفتيم. تا نزديکي هاي اذان صبح توي کوچه ، راه آب مي کنديم.&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>