<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
	<title>انصاریان - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-07T03:51:24Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=8481&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «همچنین یک بار عیادت مجروحی جنگی به بیمارستان پاستور نو رفته ، بالای سر مریض ایستاده بودم . جوانی از سالن رد می شد که مرا دید. داخل اتاق شد و بعد از سلام و علیک با من ، از مجروح عیادتی کرد . سپس خطاب به من گفت : « آیا شما وسیله دارید ؟» گفتم : « نه ، با...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=8481&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T19:01:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «همچنین یک بار عیادت مجروحی جنگی به بیمارستان پاستور نو رفته ، بالای سر مریض ایستاده بودم . جوانی از سالن رد می شد که مرا دید. داخل اتاق شد و بعد از سلام و علیک با من ، از مجروح عیادتی کرد . سپس خطاب به من گفت : « آیا شما وسیله دارید ؟» گفتم : « نه ، با...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;همچنین یک بار عیادت مجروحی جنگی به بیمارستان پاستور نو رفته ، بالای سر مریض ایستاده بودم . جوانی از سالن رد می شد که مرا دید. داخل اتاق شد و بعد از سلام و علیک با من ، از مجروح عیادتی کرد . سپس خطاب به من گفت : « آیا شما وسیله دارید ؟» گفتم : « نه ، با وسیلۀ عمومی برمی گردم .» گفت : « من می خواهم شما را برسانم .» گفتم : « مانعی ندارد . » سوار ماشین که شدیم ، دو – سه  باز به صندلی زد و گفت : « '''حاج آقا، این ماشین که می بینی داستان عجیبی دارد . »''' گفتم : « برایم تعریف کن.» گفت : « من در یکی از نهادهای انقلاب کار می کنم . چندی پیش ، خداوند به من بچه ای داد. پنج – شش روز بعد در مأموریت اداری بودم که مسیرم به نزدیکی های خانه ام افتاد . گفتم ، بروم چند دقیقه ای بچه ام را ببینم . وقتی برگشتم ، ماشین را برده بودند . داخل ماشین ده نوار از منبرهای شما دردهۀ محرم ، در مسجد جامع تهران و کیف مدارک و مقداری پول وجود داشت .&lt;br /&gt;
سه روز بعد که از خانه خارج شدم ، دیدم ماشین دم در است . کلید هم که پیش خودم بود در را باز کردم . دیدم نامه ای روی صندلی است . در آن نوشته شده بود : '''« من ماشین را دزدیدم تا ببرم اوراق کنم که به آن نوارها برخوردم . آنها را به خانه بردم و همه را گوش دادم . اصلا نمی دانم گوینده اش کیست ؛ ولی به قدری در من اثر کرد که به کلی زندگی ام ار از این رو به آن رو کرد''' . این ماشین شما و این هم پول و مدارکتان ، اما نوارها را پس از نمی دهم . هم اکنون نیز راهی جبهه ام . این نشانی خانۀ ماست . زن و بچه ام از لحاظ معیشت در مضیقه اند و من تاکنون با دزدی آنها را اداره می کردم . اگر شد سری به آنها بزن و کمکی به آنها برسان .»&lt;br /&gt;
آقای راننده اضافه کرد : « من و دوستان در آن سه ماه  به خانوادۀ آن رزمنده اسلام کمک رسانی کریدم  روزی برای سرکشی به آنجا رفته بودم . او از جبهه برگشته بود . مرا بغل کرد و بوسید و به خانه برد . چندی بعد برایش کاری با حقوق مکفی دست وپا کردم و اکنون او زندگی سالمی دارد و این از برکت سخنان تعالیم شماست . »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[رده: دفاع مقدس]] &lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>