<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%85%D8%B1_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81</id>
	<title>امر به معروف - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%85%D8%B1_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%B1_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T19:57:01Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%B1_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81&amp;diff=8457&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکی¬شان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «ا'''ین تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.»''' جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد و پرسید «چی شده؟» بعد گفت «م...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%B1_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81&amp;diff=8457&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T18:05:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکی¬شان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «ا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ین تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد و پرسید «چی شده؟» بعد گفت «م...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکی¬شان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «ا'''ین تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.»''' جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد و پرسید «چی شده؟» بعد گفت «می دونی کي رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «'''مهم نیست. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.'''»&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>