<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%8A</id>
	<title>افسر عراقي - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%8A"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%8A&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T22:07:52Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%8A&amp;diff=8451&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. '''ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود'''. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%8A&amp;diff=8451&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-14T17:54:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. '''ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود'''. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بود روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت '''«ببرید تحویلش بدید.»''' بیچاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمانده لشگر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>