<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
	<title>آیت الله سعیدی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T21:59:08Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C&amp;diff=8484&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «آیت الله محمد رضا سعیدی ، '''قبل از شهادتش برای مدت پنج شب از من دعوت کرده بود در مسجدش منبر بروم''' . در پایان با شوخی به من گفت : « آقا ، چقدر باید به شما تقدیم کنم . » گفتم : « هیچی ، شما آن قدر ارزشمند هستید که دوست دارم در طول سال برایتان منبر بروم و...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C&amp;diff=8484&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T05:45:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «آیت الله محمد رضا سعیدی ، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قبل از شهادتش برای مدت پنج شب از من دعوت کرده بود در مسجدش منبر بروم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; . در پایان با شوخی به من گفت : « آقا ، چقدر باید به شما تقدیم کنم . » گفتم : « هیچی ، شما آن قدر ارزشمند هستید که دوست دارم در طول سال برایتان منبر بروم و...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;آیت الله محمد رضا سعیدی ، '''قبل از شهادتش برای مدت پنج شب از من دعوت کرده بود در مسجدش منبر بروم''' . در پایان با شوخی به من گفت : « آقا ، چقدر باید به شما تقدیم کنم . » گفتم : « هیچی ، شما آن قدر ارزشمند هستید که دوست دارم در طول سال برایتان منبر بروم و از زیارت شما و استماع سخنان گرمتان بهره مند گردم . » گفت : « نه . برای این پنج شب مایۀ خوبی به شما تقدیم می کنم . دهۀ محرم و ماه مبارک رمضان هم باید بیایید .» گفتم : « هر طور میل شماست . » سپس او کتابی در هشت جلد و با عنوان « روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدههم » ، نوشتۀ محمود محمود به من هدیه کرد .&lt;br /&gt;
وقتی کتابها را خواندم چنان کینه ای از استعمار و استعمارگر در قلبم پدید آمد که تا ابد برطرف نمی شود.&lt;br /&gt;
آیت الله محمد رضا سعیدی ، پس از سالها مبارزه بر ضد مستبدان و استعمارگران ، شربت شهادت نوشید و مرغ جانش ، که تاب تحمل آن همه ظلم و خفقان را نداشت ، به باغ فردوس پر کشید . '''رژیم  طاغوت حتی اجازه نداد در مسجدش مراسم ختم گرفته شود ،''' به ناچار مردم در خیابان نشستند و آقای شیبانی سخنرانی تندی کرد ، که پس از آن سخنرانی دستگیر شد . شب بعد از شهادت ایشان ، در مسجد دیگری که شیخ ذبیح الله محلاتی پیش نماز آن بود ، مجلسی برگزار شد . جمعیت زیادی آمدند و آقای رسول موسوی منبر خوبی رفت&lt;br /&gt;
[[رده: پیش از انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>