<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C</id>
	<title>آزاد کردن اسیر عراقی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C&amp;action=history"/>
	<updated>2026-08-05T12:21:48Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C&amp;diff=8707&amp;oldid=prev</id>
		<title>Root: صفحه‌ای تازه حاوی «همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه رویش. گفت: '''آزادت می کنم بری. به من گفت: بهش بگو.''' ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت: '''بگو بره خرمشه...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C&amp;diff=8707&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2022-03-15T18:13:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه رویش. گفت: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزادت می کنم بری. به من گفت: بهش بگو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بگو بره خرمشه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود.&lt;br /&gt;
حسین آمد، نشست روبه رویش.&lt;br /&gt;
گفت: '''آزادت می کنم بری. به من گفت: بهش بگو.'''&lt;br /&gt;
ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده.&lt;br /&gt;
حسین گفت: '''بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیست'''، تسلیم بشن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم .&lt;br /&gt;
خودش بلند شد دست های او را باز کرد.&lt;br /&gt;
افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند.&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Root</name></author>
	</entry>
</feed>