<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Shamedt</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Shamedt"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Shamedt"/>
	<updated>2026-08-05T14:26:09Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D9%86%D9%88&amp;diff=5403</id>
		<title>مسجد نو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D9%86%D9%88&amp;diff=5403"/>
		<updated>2020-12-26T05:53:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: صفحه‌ای تازه حاوی «مسجد نو ابتدا نامش اتابک بود که به دستور اتابک 700-800 سال پیش هم‌زمان با سعدی،...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مسجد نو ابتدا نامش اتابک بود که به دستور اتابک 700-800 سال پیش هم‌زمان با سعدی، درست می‌شود.  سازنده ی آن اتابک سعدبن زنگی پادشاه وقت فارس بوده است که بنا به نذری که برای شفای فرزند بیمارش کرده بود پس از سلامتی او این مسجدرا می سازد. &lt;br /&gt;
بعدها تبدیل به مسجد نو می‌شود و بعدتر مسجد شهدا. مسجد نو قبلاً روبه روی حرم بود که خیابانی شامل مغازه‌ها بودند و بعدتر به مسجد شهدا معروف می‌شود.  چون این مسجد بعد از مسجد جامع عتیق ساخته شده است ان را مسجد نو نامیده اند.شاید هم چون چندین نوبت در سال های 690و1183و1296ه.ق در اثر زلزله های شدید ویران و از نو ساخته گردید به نام مسجد نو نامیده شد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:نو.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
یه حوض بزرگی وسط حیاط مسجد بود و دوتا سکو. درختها هم دورتادور حوض. وسطش یه جوب آب بود. تنوره هم داشت.آب رودخانه اش جاری بود.اطراف همش خاکی بود. طرف قبله یک سنگ فرشی بود و دوتا سکو که از ان برای نماز استفاده می شد. &lt;br /&gt;
مسجد نو کتابخانه ای داشت که باید عضو میشدی و کارت میگرفتی.آنجا جلسات مخفی بود. از طریق کتابخانه هم اعلامیه ، کتاب ها و نوارهای انقلابی را تکثیر میکنند.مسئول این کتابخانه بعد از پیروزی انقلاب میشود جز پاسداران انقلاب در فرانسه. &lt;br /&gt;
مسجد نو یکی از چند مسجد فعال و پایگاه مبارزه در سال های اوج انقلاب بوده است. &lt;br /&gt;
حاج سید حسین هاشمی یزدی پیش نماز اول مسجد بود. درشیراز و عراق باسیدنورالدین الحسینی الهاشمی همکلاسی بود.باکسب اجازه اجتهاد به شیرازمراجعت نمود و درمسجدنو به ترویج دین ونماز جماعت می پردازد و۱۵ سال آخرعمردرمنزل بستری میشود. منصب او بعد ازگرفتاری و بیماری به سید احمد پیشوا میرسد تا سال های اوج مبارزه مسجد را پیشوایی کند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:2.jpg|بندانگشتی|راست]]&lt;br /&gt;
مسجد نو بزرگ ترین مسجد ایران است که الان نماز جمعه ی این شهر در همین مسجد خوانده می شود و بعد از انقلاب به نام مسجد شهدا هم گفته می شود چون اولین شهیدی که در 5 رمضان در شیراز برای انقلاب داده شد، در همین مسجد بود. اسم مسجد به مسجد شهدا تغییر کرده چرا که در 5 رمضان مردم را در آن به گلوله بستند و شهدایش با زبان روزه پر میکشند.&lt;br /&gt;
[[رده: مجسد]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%86%D9%88.jpg&amp;diff=5402</id>
		<title>پرونده:نو.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%86%D9%88.jpg&amp;diff=5402"/>
		<updated>2020-12-26T05:52:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شبستان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2.jpg&amp;diff=5400</id>
		<title>پرونده:2.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2.jpg&amp;diff=5400"/>
		<updated>2020-12-26T05:51:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مسجد نو&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C&amp;diff=5397</id>
		<title>علی اکبر رستمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C&amp;diff=5397"/>
		<updated>2020-12-26T05:30:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی اکبر رستمی، شغلش شیشه بری و رانندگی کامیون است. وقتی به قم رفته بود، از آیت الله راستی پرسیده بودم، تکلیف ما چیست؟ آیت الله راستی جواب داده بود:«اطاعت از امام» . شاید برای همین بود که وقتی با کامیون اش به شهرهای مختلف می رفت، اعلامیه های امام را می آورد، تکثیر می کرد و در اختیار انقلابیون قرار می داد.  رحیم مطهری دوست از دوستان نزدیکش تعریف می کند که یک بار با رستمی یک سفر غیرکاری آن هم با ماشین سواری به سراوان داشته اند. سفری به قصد سرزدن به سیدعلی اصغر دستغیب که تبعیدی به سراوان بود. سیدعلی اصغر با دیدن آنها گفته بود که همین نزدیکی, سید بزرگواری تبعید است به اسم سیدعلی خامنه ای, به دیدار ایشان هم بروید. رستمی، مطهری دوست و متاله هم به دیدار آقای خامنه ای در ایرانهشر سیستان می روند.  سیدعلی خامنه ای وقتی متوجه می شود که از شیراز آمده اند دستخطی به آنها می دهد تا به آیت الله سیدعبدالحسین دستغیب برسانند. دستخطی که در مورد سید عبدالحسین دستغیب نوشته بود:«من ایشان را از نزدیک ندیده ام, اما هر که هست، فرد فاضلی است!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:R.jpg|50*60px|بندانگشتی|راست]]&lt;br /&gt;
طبق روال هر هفته شب¬های جمعه آیت¬الله دستغیب در مسجد جمعه دعای کمیل دارند، رستمی هم در این مراسم شرکت کرده است. مسجد شلوغ است، علی اکبر که تعدادی عکس فرح و کارتر در حال شراب خوردن را در پیراهن خود قرار داده است، یکی از دوستانش را کنار می کشد و عکس ها را به او می دهد.  دستغیب هم علیه رژیم سخنرانی می¬کند.  مامورین با پرتاب گاز اشک¬آور به مردم داخل مسجدحمله می¬کنند. این¬قدر گاز اشک¬آور پرتاب می¬کنند که چشم¬ها دیگر نمی¬بیند. در این هنگام یکی از خانم¬ها چادر خود را آتش می¬زند تا سوزش چشم مردم کم شود و مردم را به مبارزه تشویق می¬کند و فریاد می¬زند ًپسر رضا کچل بد جوری افتاد تو هچلً و مردم بعد از او تکرار می¬کنند.  مسجد جامع یک در به سمت شاهچراغ و بازار دارد و یکی هم به سمت آستانه، که رستمی از در سمت آستانه خارج می¬شود.  در میان جمعیت میان داری می کند و علیه رژیم شعار می دهد. مامورین رستمی و چند نفر دیگر را دستگیر می¬کنند و سوار بر ریو می¬برند. در فلکه آستانه مامورین با دیدن چند جوان دیگر توقف می¬کنند که آنها را نیز دستگیر کنند. رستمی از این فرصت استفاده کرده و از پشت ریو به پایین می¬پرد. مامورها با باتوم به جانش می¬افتند و چند جوان هم به سمت ماموران سنگ پرتاب می¬کنند.  فردای آن روز دوستان و خانواده رستمی که از او خبری نداشتند به دنبال او می¬روند و بعد از سوال و پرس و جو جسد او را از سردخانه بیمارستان نمازی تحویل می¬گیرند و مشخص می¬شود که او در اثر ضربات باتوم به سر به شهادت رسیده¬است. شهید که به اولین شهید انقلاب در شیراز مشهور می شود.&lt;br /&gt;
فردای آن شب در مهدیه مراسم یادبود شهید رستمی برقرار است، آقای نوقان که مدعو سید هاشم پسر آیت الله دستغیب است در این مراسم سخنرانی می¬کند. خواهر شهید رستمی عکس¬های شهید را از طبقه بالای بر سر مردم در مهدیه می¬ریزد. مراسم با حمله ساواک و پراکنده شدن حاضرین تمام می شود.&lt;br /&gt;
[[رده: شهید]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید رستمی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C&amp;diff=5396</id>
		<title>علی اکبر رستمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C&amp;diff=5396"/>
		<updated>2020-12-26T05:28:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: صفحه‌ای تازه حاوی «علی اکبر رستمی، شغلش شیشه بری و رانندگی کامیون است. وقتی به قم رفته بود، از آی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی اکبر رستمی، شغلش شیشه بری و رانندگی کامیون است. وقتی به قم رفته بود، از آیت الله راستی پرسیده بودم، تکلیف ما چیست؟ آیت الله راستی جواب داده بود:«اطاعت از امام» . شاید برای همین بود که وقتی با کامیون اش به شهرهای مختلف می رفت، اعلامیه های امام را می آورد، تکثیر می کرد و در اختیار انقلابیون قرار می داد.  رحیم مطهری دوست از دوستان نزدیکش تعریف می کند که یک بار با رستمی یک سفر غیرکاری آن هم با ماشین سواری به سراوان داشته اند. سفری به قصد سرزدن به سیدعلی اصغر دستغیب که تبعیدی به سراوان بود. سیدعلی اصغر با دیدن آنها گفته بود که همین نزدیکی, سید بزرگواری تبعید است به اسم سیدعلی خامنه ای, به دیدار ایشان هم بروید. رستمی، مطهری دوست و متاله هم به دیدار آقای خامنه ای در ایرانهشر سیستان می روند.  سیدعلی خامنه ای وقتی متوجه می شود که از شیراز آمده اند دستخطی به آنها می دهد تا به آیت الله سیدعبدالحسین دستغیب برسانند. دستخطی که در مورد سید عبدالحسین دستغیب نوشته بود:«من ایشان را از نزدیک ندیده ام, اما هر که هست، فرد فاضلی است!» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:R.jpg|50*60px|بندانگشتی|راست]]&lt;br /&gt;
طبق روال هر هفته شب¬های جمعه آیت¬الله دستغیب در مسجد جمعه دعای کمیل دارند، رستمی هم در این مراسم شرکت کرده است. مسجد شلوغ است، علی اکبر که تعدادی عکس فرح و کارتر در حال شراب خوردن را در پیراهن خود قرار داده است، یکی از دوستانش را کنار می کشد و عکس ها را به او می دهد.  دستغیب هم علیه رژیم سخنرانی می¬کند.  مامورین با پرتاب گاز اشک¬آور به مردم داخل مسجدحمله می¬کنند. این¬قدر گاز اشک¬آور پرتاب می¬کنند که چشم¬ها دیگر نمی¬بیند. در این هنگام یکی از خانم¬ها چادر خود را آتش می¬زند تا سوزش چشم مردم کم شود و مردم را به مبارزه تشویق می¬کند و فریاد می¬زند ًپسر رضا کچل بد جوری افتاد تو هچلً و مردم بعد از او تکرار می¬کنند.  مسجد جامع یک در به سمت شاهچراغ و بازار دارد و یکی هم به سمت آستانه، که رستمی از در سمت آستانه خارج می¬شود.  در میان جمعیت میان داری می کند و علیه رژیم شعار می دهد. مامورین رستمی و چند نفر دیگر را دستگیر می¬کنند و سوار بر ریو می¬برند. در فلکه آستانه مامورین با دیدن چند جوان دیگر توقف می¬کنند که آنها را نیز دستگیر کنند. رستمی از این فرصت استفاده کرده و از پشت ریو به پایین می¬پرد. مامورها با باتوم به جانش می¬افتند و چند جوان هم به سمت ماموران سنگ پرتاب می¬کنند.  فردای آن روز دوستان و خانواده رستمی که از او خبری نداشتند به دنبال او می¬روند و بعد از سوال و پرس و جو جسد او را از سردخانه بیمارستان نمازی تحویل می¬گیرند و مشخص می¬شود که او در اثر ضربات باتوم به سر به شهادت رسیده¬است. شهید که به اولین شهید انقلاب در شیراز مشهور می شود.&lt;br /&gt;
[[رده: شهید]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید رستمی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:R.jpg&amp;diff=5395</id>
		<title>پرونده:R.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:R.jpg&amp;diff=5395"/>
		<updated>2020-12-26T05:26:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید رستمی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3&amp;diff=5394</id>
		<title>مهندس جواهری-جهاد فارس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3&amp;diff=5394"/>
		<updated>2020-12-26T05:21:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''مهندس پرهام جواهری – جهاد فارس'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب اسلامی در چالش های پیش روی خود، قطعا نیاز به انسان هایی از این جنس دارد. ایشان به عنوان شخصیتی مملو از تعهد و تخصص توأمان، پتانسیل الگو شدن برای قشر جوان جامعه امروزی از جمله دانشگاهیان را دارند. از طرفی هم ایشان ویژگی بارزش، مردم داری و مردم دوستی است و در خلال انجام پروژها به تربیت معنوی نیروهای همکار خود نیز اهتمام داشتند. و اگر بتوانیم به صورت عمیق این سوژه را کار کنیم الگوی تربیتی ایشان نیز خود مورد مطالعه می تواد باشد. چرا که ایشان بخشی از تحصیلاتش خارج از کشور بوده و بزرگ شده در فضای قبل از انقلاب است اما شواهد گواه این است که ایشان از زمره انسان انقلابی بوده که در بزنگاه¬های جمهوری یعنی جهاد و جنگ حضور داشته است.&lt;br /&gt;
ایشان متولد 1321 هست و متاسفانه طی تصادفی در سال 1376 فوت می¬کند. ایشان از موسسین کمیته اسلامی عمران روستایی بوده اند. که پس از پیام امام خمینی (ره) و تشکیل جهاد سازندگی خود را از وزارتخانه کشاورزی مامور به جهاد سازندگی میکند. در جهاد طراحی پروژه های آبی-خاکی را عهده دار میشود و علی رغم پیشنهادات متعدد مدیریتی در سطوح مختلف استانی و حتی کشوری، ترجیح شان بر نقش آفرینی در طراحی و اجرای پروژه هایی بوده است که منفعت عمومی را درپی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابعاد خاص'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الگوی زندگی سوژه بسیار قابل استفاده و خود یک سبک زندگی انقلابی است. ایشان در عین اینکه از مدارج عالیه تحصیلاتی از بهترین دانشگاه های آن (دانشگاه شیراز) برخوردار بوده است، اما در عین حال در برخورد با اهالی روستایی و یا کم سواد راننده و استادبنا و ...، برخورد متواضعانه¬ای داشته است. ایشان صاحب تئوری مشارکت مردمی در جهاد بوده است و معتقد بوده است که هرکاری جهاد انجام میدهد باید با مشارکت اهالی بومی آن منطقه باشد. از جمله ویژگی های بارز دیگر ایشان، روحیه خودباوری بوده است که محصول انقلاب اسلامی به حساب می¬آید. ایشان قائل به محدودیتی نبوده و حتی با وجود امکانات محدود و ابزار کار ساده، کار خود را به نحو احسنت به اتمام می¬رساند. در واقع همان چیزی که در حال حاضر گمشده دانشگاهیان و مدیران¬ مرعوب غرب مدرن موهوم می باشد.&lt;br /&gt;
درواقع کارها و پروژه های مهندس جواهری بهانه ای هست که به شخصیت ایشان و ابعاد اعتقادی و نگاه های آینده نگرانه ایشان درباره آینده جهاد بپردازیم. ایشان معتقد بوده که جهاد درکنار خدمت رسانی به مناطق محروم، وظیفه مهمتری دارد و آن تربیت نیروهای طراز انقلاب اسلامی برای به عهده گرفتن مسئولیت در سایر ارگان های دولتی و غیر دولتی باید باشد. &lt;br /&gt;
همراهی آیت الله ربانی در تاسیس کمیته اسلامی عمران روستایی، مسئول کمیته کشاورزی، مسئول کمیته آب جهاد استان فارس، طراح و مجری تعدادی از پروژه های جهاد فارس از جمله زهکشی دشت کربال فارس، تشکیل مرکز تحقیقاتی جهاد سازندگی استان فارس از جمله فعالیت های مهم ایشان در طول خدمتش در جهاد سازندگی بوده است. همچنین ایشان با همراهی برادر کوچکترش کتاب¬هایی را تالیف کرده اند که تقریبا میتوان گفت هم در موضوع و هم در سطح علمی در ایران بی نظیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فعالیت های مهم'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین های شوری در شمال شیراز و جنوب غربی مرودشت، یعنی انتهای رودخانه کر، به اسم دشت کربال وجود داشت. این دشت که خاک زراعی خوبی هم داشت، در اثر بالا آمدن آب های زیرزمینی و تبخیر آن شور شده بود. دیگر کشت مردم در خاک شور سبز نمیشد و یا محصول خیلی کمی می¬داد. خدا رحمت کند، آقای مهندس پرهام جواهری، مهندس خبره¬ای در زمینه آبیاری و زهکشی بود و درشیرین¬سازی زمین¬های شور تخصص داشت. ایشان چون متخصص امر بود، این دشت را که نگاه کرد فهمید اینجا زهکش میخواهد تا شیرین شود. خودش تعریف میکرد: « فردای روز صدور فرمان امام، ماشینی پیدا کردم و به دشت کربال رفتم. گفتم اینجا را باید زهکشی کنیم.»&lt;br /&gt;
کیلومترها دشت که اگر الآن بخواهند زهکشی کنند هزینه¬اش صدها میلیارد تومان می¬شود. او نظرش این بود و تخصصش هم این بود. همین شد که جهاد سازندگی فارس، دشت کربال چندین هزارهکتاری را زهکشی کرد و این کار،  الگوی شیرین کردن زمین¬های شور شد.در نتیجه، محصول مردم چندبرابر شد و همه ثروتمند شدند. او زهکشی اصلی را شروع کرد. این طرف و آن طرف رفت و با التماس گفت این کار برای جهادسازندگی است. یک بیل مکانیکی به من بدهید، زهکشی را شروع میکنم. با همین روش زهکش درست کرد. اولش خیلی سخت بود ولی با هر زحمتی که بود این کار را انجام داد. چندسال این کار را ادامه می¬داد. کشاورزانی را که زمین شان شور بود و می¬خواستند زهکش¬شان را به زهکش اصلی وصل کنند، به بانک معرفی می¬کرد تا وام بگیرند و زهکش فرعی بزنند. زمین بعد از یکسال شیرین می¬شد و محصول شان چهار برابر و درآمد کشاورز پنج برابر می¬شد.اصلا به خواب هم نمی¬دیدند. این کار بزرگ¬ترین پروژه آبیاری زهکشی بعد از انقلاب شد. هنوز هم جزء بزرگترین پروژه¬هاست و زمین¬هایش هم دیگر شیرین است. از خارج از کشور هم کسانی برای دیدن این طرح می¬آیند. (کتاب رسم جهاد، جهاد سازندگی به روایت حسینعلی عظیمی، ص 40)&lt;br /&gt;
کار زهکشی دشت کربال یک کار فوق العاده کارشناسی بود که تعدادی افراد با تعدادی وسایل ساده و اولیه انجام می‌شد و شخصی مثل مهندس جواهری که خدا رحمتشان کند اینقدر شخص بزرگ و با اخلاقی بود که بعضا در برخی موارد از فرط خستگی در پشت این وانت ها و در آن شرایط سخت می¬خوابیدند یا مثلا به یاد دارم که بعدا بحث شد که آیا بخاری داخل ماشین بگذاریم یا خیر که ایشان به شدت با این موضوع مخالف بود و این استدلال هم برای خودشان داشتند که خب وقتی ما سوار ماشین شویم بدون بخاری داخل ماشین خیلی سرده به همین دلیل وقتی به مقصد برسیم به راحتی شروع به کار می‌کنیم ولی خب وقتی بخاری داشته باشیم و داخل ماشین گرم باشد کار کردن برای ما سخت می‌شود خب ببینید این حرف را یک شخص به خارج رفته و کار کرده و با تجربه می¬زند. ( مصاحبه با مهندس رضوی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
مصاحبه های دفتر تاریخ شفاهی شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+ Caption text&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! فالیت ها&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تاسیس کمیته اسلامی عمران روستایی (هسته اولیه جهاد فارس) تا پیام تاسیس جهاد سازندگی توسط امام خمینی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| حضور در جهاد سازندگی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| راه اندازی مرکز تحقیقات جهاد سازندگی استان فارس&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
تاسیس کمیته اسلامی عمران روستایی (هسته اولیه جهاد فارس) تا پیام تاسیس جهاد سازندگی توسط امام خمینی&lt;br /&gt;
حضور در جهاد سازندگی&lt;br /&gt;
راه اندازی مرکز تحقیقات جهاد سازندگی استان فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: جهاد فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مهندس جواهری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D8%A8_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1&amp;diff=5393</id>
		<title>شب شعر عاشور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D8%A8_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1&amp;diff=5393"/>
		<updated>2020-12-26T05:17:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: صفحه‌ای تازه حاوی «به جرئت می توان گفت شب شعر عاشورا، قدیمی ترین حرکت دنباله دار و موثر در ادبیا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;به جرئت می توان گفت شب شعر عاشورا، قدیمی ترین حرکت دنباله دار و موثر در ادبیات آیینی قرن اخیر است که همچنان با قدرت به مسیر خود ادامه می دهد. نفس شکل گیری این شب شعر در سال های ابتدایی دهه 60 حکایت جالبی دارد. برپایی یک محفل کشوری در حیطه ادبیات آیینی، به عنوان یکی از موثرترین جریان ها در رشد کیفی و کمی این نوع ادبیات در سطح کشور و بعضا منطقه، جای مطالعه و تحقیق دارد. بسیاری از شاعران آیینی و مطرح حال حاضر، از طریق این جریان ظهور و بروز جدی یافته و مطرح شده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ویژگی های شب شعر عاشور'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-برای تامین منابع مالی به هیچ نهاد، گروه و یا حتی شخص وابسته نیست. از هزارتومان تا یک میلیارد تومان، به برگزاری این محفل کمک می شود اما از نام یا مهر و امضای خیرین شخصی و دولتی، حرفی به میان نمی آید.&lt;br /&gt;
-از دوره اول برگزاری این مراسم، علی رغم برنامه ریزی های مقدماتی انجام شده، با پیشنهاد یکی از حضار هیئت اجرایی، تصمیم بر آن می شود که این برنامه به صورت سراسری و با دعوت از شاعران مطرح کشوری برگزار شود.&lt;br /&gt;
-در همان دوره های ابتدایی، رگه هایی از به تکرار افتادن موضوعی و محتوایی این محفل به چشم می خورد. با پیشنهاد یکی از اعضا، مقرر می شود هرسال موضوعی برای سرایش اشعار آیینی انتخاب شده و دبیرخانه، فقط اشعار سروده شده ذیل این محور را تایید کند. در اینجا به جرئت می توان گفت که یکی از اساسی ترین دلایل ادامه دار شدن این محفل، همین انتخاب موضوع سالانه و جهت دهی به این جریان مهم شعر آیینی در سطح کشور بوده است. &lt;br /&gt;
-دیگری ویژگی علی الظاهر سطحی اما بسیار تاثیرگذار، استفاده از حسینیه 15 خرداد در سال های ابتدایی برگزاری می باشد. به طوری هر سال عده ای کاملا خودجوش برای آماده سازی محیط، حضور به هم رسانده و در مهیا کردن شرایط برگزاری مراسم، همکاری و همراهی می کنند. از طرفی، محل اسکان شاعران مهمان در دوره اول، هتل همای شیراز درنظر گرفته می شود اما از دوره دوم به بعد، منزل مرحوم حاج حسین فرهنگ، میزبان شاعران و مدعوین غیرشیرازی و محل اسکان آنها می شود. این تغییر محل اسکان نه به دلیل کاهش هزینه های مالی، بلکه برای همدلی بیشتر بین شرکت کنندگان در این مراسم و حفظ جنبه های هیئتی و مردمی این محفل بوده است. &lt;br /&gt;
خلاصه اینکه در این تحقیق یکی از مصداق های کار فرهنگیِ ادامه دار، مردمی و موفق بررسی خواهد شد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:عاشورا.jpg|50*50px|راست|شب شعر عاشورا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شعر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شب شعر عاشورا]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: ادبی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.jpg&amp;diff=5392</id>
		<title>پرونده:عاشورا.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.jpg&amp;diff=5392"/>
		<updated>2020-12-26T05:14:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;احد ده بزرگی در شب شعر عاشورا&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=2455</id>
		<title>ماجرای زبان خیر و تعریف رهبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=2455"/>
		<updated>2020-12-12T06:54:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''آیت‌الله خامنه‌ای: «انصافاً مشارکت‌های مردمی هم مشارکت‌های بسیار زیبا و صحنه‌های جالب و شگفت‌انگیزی را به وجود آورده که در همه جا هست. من چند مورد را بخصوص اسم می‌آورم. این به معنای این نیست که این چند مورد اختصاص دارند؛ نه، حالا اینها به بنده گزارش شده، این‌ها را من عرض می‌کنم… در شیراز، معتمدین محلّی با صاحبان املاک، صاحبان خانه‌ها و مغازه‌ها، صحبت می‌کنند که اجاره نگیرند یا تخفیف بدهند یا مهلت بدهند و کمک بشود …»&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
[[پرونده:حاج محمد حسین اسلامی.jpg|50*50px|بی‌قاب|چپ|اسلامی -مدینةالنبی]]&lt;br /&gt;
== معرفی ==&lt;br /&gt;
حاج محمدحسین اسلامی؛ بازنشسته وزارت دفاع و مدیر مجموعه‌ فرهنگی مدینه‌النبی، یکی از کسانی بود که با کمک هیئتی‌های و دلسوزان شیرازی توانست بانی چنین کار خیری شود. روایت ماجراهای شکل‌گیری این هیئت که با پیشنهاد مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت شروع شده و امروز با تقدیر رهبر انقلاب از اقدام خوب آنها در کنترل تبعات کرونا همراه شده در ادامه آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== توسل به مادر سادات ==&lt;br /&gt;
شکل‌گیری هسته اولیه مرکز فرهنگی مدینه النبی به سال ۷۹ برمی‌گردد. آن موقع در تهران مشغول به کار در وزارت دفاع بودم. پنج‌شنبه‌ها می‌آمدم قم و پشت سر آیت‌الله‌العظمی مرحوم بهجت نماز می‌خواندم و زیارت می‌کردم و دوباره به شهر تهران برمی‌گشتم آن موقع مجرد بودم و اصرار داشتم مسئول‌مان بپذیرد برای ادامه خدمت به شیراز برگردم. ابتدا موافق نبود اما در نهایت با اصرارهای بنده پذیرفت.&lt;br /&gt;
پنج‌شنبه آخری بود که تهران بودم. احساس می‌کردم اگر از تهران بروم، شاید توفیق نماز جماعت آیت‌الله بهجت از من سلب بشود. خودم را به قم رساندم. نماز که تمام شد، محضر آیت‌الله بهجت رفتم. به ایشان گفتم دارم به شیراز می‌روم، توصیه‌ای بفرمایید که به آن عمل کنم. ایشان گفتند چهل تا جوان را جمع کنید به نیت حضرت زهرا (س) و یک توسل هفتگی به حضرت زهرا (س) داشته باشید. گفتم حاج آقا ما خیلی امکانات نداریم. ایشان گفت شما بروید راه بیاندازید، ان‌شاءالله خدا کمک می‌کند. داشتم از حضور ایشان خداحافظی می‌کردم که ایشان اشاره کردند بیا. رفتم و گفتند که یک سری هم محضر آیت‌الله‌العظمی بهاءالدینی بروید.&lt;br /&gt;
ساعت چهار برای شیراز بلیط داشتم. گفتم خدایا حالا چکار کنم؟ خلاصه قید بلیط را زدم. بیت آیت‌الله‌العظمی بهاءالدینی (ره) رفتم و نماز مغرب و عشاء را پشت سر ایشان خواندم. با ایشان همان صحبت‌های آیت‌الله بهجت را مطرح کردم که می‌خواهم به شیراز بروم، توصیه‌ای بفرمایید. ایشان دقیقا همان نکته آیت‌الله بهجت را گفتند؛ به شیراز بروید و چهل تا جوان و الی آخر. دیگر حرفی باقی نمانده بود. در مسیر برگشت در اتوبوس خوابم نمی‌برد. شب بود. با خودم کلنجار می‌رفتم نکند آقای بهجت با آیت‌الله بهاءالدینی هماهنگ کرده بودند. شیراز که رسیدم، جریان را برای دوستان گفتم. تصمیم بر این شد که شروع کنیم. حدودا بیست، بیست و پنج نفر بودیم و در اتاق کوچکی جلسه توسلی را شروع کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دستور رهبری برای کمک به هیئت ==&lt;br /&gt;
این شروع کار ما بود. بعدش هیئت را رسمی راه‌اندازی کردیم و جلسه‌ داشتیم. اول جمعه شب‌ها بود. بعد سه‌شنبه‌ها شد. بعد یک‌شنبه‌ها شد. بعد یک مدتی هم در خانه بچه‌ها گردشی بود. بالاخره همین‌طور خرد خرد به جایی رسیدیم که دیدیم با این جمعیت کارمان آنجا جلو نمی‌رود. جمعیت‌مان شلوغ است. مراسم‌ها خیلی شلوغ شده بود.&lt;br /&gt;
آمدیم یک نامه‌ای را به رهبر معظم انقلاب نوشتیم که این حجم فعالیت دارد صورت می‌گیرد، این همه کار پیش رفته، شرایط ما هم این است و این‌ها را نیاز داریم. حضرت آقا روی نامه ما به آقای مصلحی؛ رئیس وقت سازمان اوقاف دستور دادند برای این‌ها یک فکری در شیراز بکنید. آقای مصلحی هم به مدیرکل فارس پاراف کرده بودند.&lt;br /&gt;
بعد از این پاراف، سختی‌ها برای نتیجه گرفتن از این دستور رهبری شروع شد. چند ماه می‌رفتیم و می‌آمدیم تا یک روز مدیر کل اوقاف فارس معاون‌های اداره و مسئول نواحی شیراز را جمع کرد و به آن‌ها گفت تا ظهر باید مشکل آقای اسلامی را حل کنید وگرنه حق ندارید سر کار بیایید. این‌ها هم ما را سوار ماشین کردند و در شهر گرداندند. مکان‌های مختلفی رانشان دادند تا به اینجا رسیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا هم این چیزی که الان می‌بینید نبود. اینجا طبقه دومش را خودمان ساختیم.اینجا هم مخروبه بود. ما سال۸۹ که اینجا را تحویل گرفتیم و شروع کردیم به بازسازی، چهل‌وپنج میلیون هزینه کردیم. آن موقع ما هزینه‌های را با نماز و روزه استیجاری درمی‌آوردیم. یعنی ما نماز و روزه از مردم می‌خریدیم. بعد خود بچه‌ها هفته‌ای یک شب یا دو شب جمع می‌شدیم و آن‌ها را ادا می‌کردیم. پس‌اندازمان از این راه بود. اینجا طبقه دوم را زدیم و مرمت کردیم که یک سری تغییر وضعیت بدهیم. جایمان را بزرگ‌تر کردیم.&lt;br /&gt;
الحمدلله استقبال زیادی از حرکت‌های فرهنگی اینجا صورت گرفت. الان تقریبا هشت هزار نفر نیرو با مجموعه ما تعامل دارند. وقتی یک مسئولی یا کسی اینجا می‌آید بازدیدی کند، می‌گوید: «شما در جای کوچک این همه فعالیت؟» بنده یک الگو دارم و در جواب می‌گویم که حضرت امام (ره) در جماران نشست و با دنیا حرف می‌زد. مگر جماران چقدر بود؟ جا و مکان مهم نیست. مهم این است که چقدر از این ظرفیت بتوانیم استفاده کنیم. الحمدلله خدا برکت داده تا الان جلو آمدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولین گام در مبارزه با کرونا ==&lt;br /&gt;
وقتی کرونا پیش آمد، بچه‌های ما در اطراف شیراز مشغول کار جهادی بودند. در یکی از روستاها برنام مرمت خانه یک مستضعف را داشتیم. آنجا را تمام کردیم و به شهر آمدیم. نگاه کردیم که نیاز روز در مسئله کرونا چیست؟ نیاز اولیه ماسک بود. &lt;br /&gt;
کارمان که شروع شد و روی روال افتاد، تقریبا روزی بیست‌وپنج هزار ماسک اینجا تولید می‌کردیم و در اختیار علوم پزشکی قرار می‌دادیم. بحث سم‌زدایی را هم پی گرفتیم. بعد آمدیم سبد غذایی آماده کردیم. تا امروز ۸۷۰ تا سبد غذایی هر کدام به مبلغ دویست هزار تومان توزیع کردیم. دیدیم یک جاهایی فقر بهداشتی دارند، مثلا روستاها یا حاشیه شهر شیراز. این‌ها مدام شهر می‌آیند و برمی‌گردند. آمدیم سبد بهداشتی تهیه کردیم تقریبا ۴۲۵ تا سبد بهداشتی آماده کردیم که هر کدام از بسته‌ها صد و پنجاه هزار تومان هزینه‌اش می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تامین ملزومات کادر درمان&lt;br /&gt;
کمی بعد کار آب پرتقال طبیعی را شروع کردیم. روزی دو تن آب پرتقال برای بیمارستان‌ها تهیه می‌کردیم. یک نوع قهوه‌ به نام کلدبرو (Cold Brew) یا دَم‌سرد که خیلی هم سخت تولید می‌شود را به خاطر خواص آن تهیه کردیم. فرض کنید در چهل و هشت ساعت شاید یک لیتر بشود و باید قطره قطره بیاید ولی خوب خاصیت آن برای بیماران دیابت نوع ۲ یا آلزایمر یا پارکینسون، زیاد است. این را هم یک تعدادی توانستیم برای کادر بیمارستان حضرت علی اصغر (ع) تهیه کنیم.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه‌ای که به رئیس بیمارستان حضرت علی‌اصغر (ع) اعلام آمادگی کرد حاضر است در کنار کادر پرستاری و خدماتی خدمت‌رسانی کند، ما بودیم. البته اسم مهم نبود. مهم این بود که مردم را به شور و شعف واداریم. مردم باید چنین چیزهایی را می‌دانستند و این یک قوت قلبی برای مردم و کادر پزشکی بود. کار بعدی ما قربانی بود که هم برای سلامتی خود خانواده‌ها و هم برای برطرف شدن بلا و برای سلامتی امام زمان (عج) نذر کردیم. الحمدلله تا امروز هشت بار قربانی انجام داده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ماجرای زبان خیر گذاشتن ==&lt;br /&gt;
ما در این کارها می‌خواستیم یک جریانی راه بیاندازیم و وقتی گروه دیگری الگوگیری می‌کردند، ما کنار می‌کشیدیم و حرکت‌ تازه‌ای شروع می‌کردیم. وقتی دیدیم چیزی دارد اشباع می‌شود و کسانی دیگر آمدند و این کار را دست گرفتند، ما خلاء دیگری را پُر می‌کردیم.&lt;br /&gt;
یک شب آمدیم گفتیم چه کاری روی زمین مانده. یک لحظه به فکرمان رسید یک عده از مردم دچار یک سری مشکلات اقتصادی ناشی از تبعات شیوع کرونا و قرنطینه هستند. مثلا کارگرهای روزمزد یا مثلا پیک موتوری‌ها یا تاکسی‌ها و به طور کلی مشاغلی که شرایط خاصی بر آنان حاکم شده است. این‌ها واقعا وضعیت‌شان خوب نبود. چکار باید می‌کردند؟ خیلی‌ها اجاره‌نشین هستند. باید اجاره‌ی خانه یا مغازه بدهند.&lt;br /&gt;
== تصمیم سخت ==&lt;br /&gt;
اینجا باید یک تصمیم خیلی سخت می‌گرفتیم. از این بابت که دست‌مان خالی بود و نمی‌توانستیم خودمان هزینه پرداخت کنیم. در نهایت تصمیم بر این شد که دو شماره تلفن ذیل یک پیام در فضای مجازی بگذاریم و به آن‌هایی که اینطور مشکلی دارند اعلام کنیم ما حاضریم با صاحب‌خانه‌ها صحبت کنیم. در مرحله اول، آن‌ها را قانع کنیم که ببخشند. نیت‌مان به دو ماه بود. دو ماه اجاره بهای منازل یا مغازه‌ها بخشیده شود.&lt;br /&gt;
اگر امکانش نبود و مالک به هر دلیلی قبول نمی‌کرد، می‌خواستیم هزینه دو ماه اجاره روی بقیه ماه‌ها تقسیم شود. راه سوم هم این بود که در نهایت اگر گیر کردیم و نشد، به خیرین فراخوان بزنیم که بیایید کمک کنید اجاره‌ یک تعدادی پرداخت شود. وقتی این پیام پخش شد، حجم بسیار زیادی درخواست برای ما آمد. ما قولنامه را عکس می‌گرفتیم، شماره صاحبخانه را هم می‌گرفتیم. فکرش را نمی‌کردیم که این‌قدر مردم پای کار این اتفاقات باشند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ما تا الان ۷۶۰ تماس تلفنی با مالکان داشتیم. از این ۷۶۰ نفر، ۶۷۳ نفر اجاره‌ را بخشیدند. بقیه هم می‌دانیم شرمنده هستند، ولی زندگی‌شان از راه اجاره خانه می‌گذرد و راه امرار معاش دیگری نداشتند. در مجموع این ۶۷۳ نفر، یک میلیارد و دویست و پنجاه میلیون تومان بخشیده شده و یک رقمی نزدیک به ۲۵۲میلیون تومان هم از خیّرین جمع کردیم و اجاره‌ها را پرداخت کردیم.&lt;br /&gt;
وقتی به آن‌ها زنگ می‌زنیم، می‌گوییم از مجموعه فلان هستیم. به خاطر اینکه این اتفاق برای مردم عزیزمان افتاده، ضمن اینکه برای جنابعالی و خانواده‌تان آرزوی سلامتی و تندرستی داریم، می‌خواهیم یک زبان خیری بگذاریم که اگر امکان دارد شما دو ماه از اجاره‌ات را به فلانی ببخشی. همین چند کلمه. دیگر بیشتر نیازی نیست چیزی بگوییم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ببینید مثلا هفته قبل به یک صاحب مغازه زنگ زدم. ایشان گفت اصلا نیاز نبود شما زنگ بزنید. ما حواس‌مان به این مسئله بود و توافق کردیم. یا مثلا به یک آقای دیگر زنگ زدم که اگر امکانش هست دو ماه ببخشید. شاید باور نکنید ولی گفت برای چی دو ماه، من پنج ماه می‌بخشم. یا همین امروز صبح به یک صاحبخانه زنگ زدیم که اجاره‌اش را ببخشد. خیلی سختش بود. واقعا نمی‌توانست. شرایطش جور نبود. تقریبا یک ساعت بعدش دوباره زنگ زد و با گریه گفت شرایطم سخت است. اما به احترام شما با اینکه نمی‌شناسمت، یک ماهش را می‌بخشم.&lt;br /&gt;
نکته‌ جالب این بود که وقتی پیام پخش ‌شد، از مشهد و اصفهان و تهران هم به ما زنگ ‌زدند. با دوستان صحبت ‌کردیم که این‌ها را چکار کنیم؟ برای ما که فرقی ندارد اصفهانی یا شیرازی یا تهرانی باشد. هر جا می‌خواهد باشد. بالاخره آن‌ها به یک امیدی به ما پیام داده‌اند. آن‌ها را هم ناامید نکردیم و این کار را برای آن‌ها هم کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تقدیر آقا از شیرازیها == &lt;br /&gt;
واقعا فکرش را نمی‌کردیم که اینچنین موضوعی به گوش حضرت آقا برسد. بنده شب نیمه شعبان احیاء خانگی داشتم. صبح خواب بودم. وقتی بیدار شدم دیدم روی گوشی کلی پیام تبریک آمده است. تقریبا نزدیک ظهر بود. فهمیدم حضرت آقا اسم شیراز و کار ما را آورده. واقعیتش کمی هم شک داشتم. صحبت‌های حضرت آقا را مجدد گوش دادم. دیدم نه! انگار رهبر انقلاب واقعا این موضوع را مطرح کرده‌اند. سر نماز ظهر و عصر، سجده شکر کردم. اشک شوق می‌ریختم از اینکه نایب امام زمان در روز میلاد امام زمان از ما راضی هستند. واقعا لذت عجیبی داشت. خیلی دلگرم‌تر شدم. از آن روز تراکم مراجعات ما خیلی بالا رفت. ما هم برای اینکه حرف حضرت آقا زمین نماند، داریم تلاش‌مان را بیشتر می‌کنیم که ان‌شاءالله هر چه بیشتر در این زمینه به مردم خدمت‌رسانی کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
https://ayyam.ir/6098&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: مدینةالنبی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: جهادی]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%D9%84_%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B4%DA%A9%DA%A9&amp;diff=2056</id>
		<title>مطالبه‌گری برای حل مشکل کوشکک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%D9%84_%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B4%DA%A9%DA%A9&amp;diff=2056"/>
		<updated>2020-12-09T06:19:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== معرفی ==&lt;br /&gt;
'''مصطفی نوروزی''' متولد هفده شهریور 1362 شیراز است. پدرش اصالتی خرم‌آبادی دارد و مادرش شیرازی است. دوران کودکی را در خرامه‌ی شیراز سپری کرد اما به خاطرات مشکلات پدر، به شهرستان نورآباد لرستان مهاجرت کردند، و بعد از آن به منطقه‌ی خاک سفید تهران رفتند. طی مدتی که در تهران زندگی می‌کردند، مصطفی روز‌ها کار می‌کرد و شب‌ها به پایگاه می‌رفت و به معتادهایی که سنکوپ کرده بودند، آمپول احیا می‌زد، برای همین در تزریقات حرفه‌ای شد، اما یکی از بزرگترین چالش‌های زندگی‌اش هم در همان سال‌ها اتفاق افتاد. مصطفی برای کار بنایی به شاه عبدالعظیم رفته و توی یک پارک نشسته بود که متوجه شد چندتا پسر دور دوتا دختر جوان را گرفته‌اند و می‌خواهند آن‌ها را به یک کوچه بکشانند، برای همین بی اختیار با آن‌ها درگیر شد:«اصلا توی این فکرها نبودم که آن‌ها چند نفر هستند و یا این که زورم به آن‌ها می‌رسد یا نه، فقط می‌خواستم به دخترهای مردم کمک کنم، یک نفرشان شیشه‌ی نوشابه توی دستش داشت، آن را توی گردنم کوبید، یک نفر دیگرشان با پنجه بوکس دستی به سرم کشید، هنوز هم جای نوازشش باقی مانده‌ است، نفر سوم طوری با قمه به من حمله کرد انگار قصد کشتنم داشت اما من قمه را از دستش گرفتم و با همان قمه هر 4 نفرشان را درازکش کردم، بعد هم در حالی که غرق در خون بودم، ماشین گرفتم، آن‌ها را به بیمارستان بردم و بستری‌شان کردم! آن جا با این که هم از ناموس مردم دفاع کردم و هم از آن دعوای ناجوانمردانه جان سالم به در بردم، اما به خاطر این کتک‌کاری یک مدت آب خنک خوردم و بعد هم مجبور شدم از آن منطقه کوچ کنم. خیلی به من ظلم کردند.»&lt;br /&gt;
مصطفی به خاطر مشکلات مالی و کار به عنوان بنّا، نتوانست مدرک دیپلمش را بگیرد و در سن 17 سالگی به سربازی رفت. آموزشی‌ را در هفتگرد اهواز گذراند، آنجا برای حمایت از یکی از دوستانش که همسایه‌شان هم بود با یک ستوان کَل انداخت و شاخش را شکست به همین خاطر مدتی در بازداشتگاه بود و بعد همراه دوستش به چذابه فرستاده شد! چذابه صفر مرزی بود، سربازها 24 ساعته در کمین قاچاقچی‌ها بودند، در یکی از همین کمین‌ها  مصطفی تا مرز مرگ هم پیش رفت، اما قبل از این که سوراخ سوراخ شود خودش را داخل آب داخت! او روزهای سخت سربازی را با کوله باری از تجربه به اتمام رساند بی‌ آن که بداند در آینده از این تجربه‌ها استفاده خواهد کرد! وقتی 23 سال داشت ازدواج کرد. مدتی در خانه‌ی پدری مستاجر بود، چندی بعد در '''کوشکک''' زمینی خرید و  با این که آن جا هنوز فضای سبز به حساب می‌آمد با هر مشکلی که بود خانه‌ای ساخت و آن جا ساکن شد.&lt;br /&gt;
== مطالبه گری برای حل مشکلات کوشکک ==&lt;br /&gt;
آن زمان کوشکک مشکلاتی زیادی داشت، کوچه‌ها آسفالت نبودند و موقع بارندگی رفت و آمد مختل میشد، این در حالی بود که مردم برای آسفالت کردن معابر پول جمع کرده و به ده‌یار سپرده بودند. مشکل گاز و آب هم حسابی مردم را به دردسر انداخته بود. او به عنوان اولین اقدام در کوشکک از اهالی کوچه خواست تا کمک کنند و با شن و مخلوط کوچه را زیر سازی کنند. اگرچه در ابتدا کسی به پیشنهاد او محلی نگذاشت اما با پیگیری‌هایش بالاخره اهالی مجاب شدند، مخلوط آوردند، لودر و غلطک کرایه کردند و طرح مدنظر مصطفی اجرایی شد. موقع بارندگی دیگر خبر از گل و آب گرفتگی نبود، اهالی کوچه‌های دیگر هم از این کوچه رفت و آمد می‌کردند. این موضوع باعث شد اهالی کوشکک به تصمیم‌های آقای نوروزی اعتماد کنند.&lt;br /&gt;
مشکل بعدی آب بود. دو نفری که مامور آب منطقه بودند، از مردم پول می‌گرفتند تا مشکل را حل کنند اما هیچ وقت چنین کاری نکردند. آقای نوروزی چند باری با آن‌ها درگیر شد و در آخر به مردم گفت یک کم جربزه داشته باشید تا برویم حسابش را بگذاریم کف دستش، بیست نفری جمع شدند، اما چون خبر به گوش مامور آب رسیده بود خودش را پنهان کرد.«به مردم گفتم باید در اداره آب تجمع کنیم اما کسی گوشش بدهکار نبود، بنابراین یک مینی‌بوس کرایه کردم، دوتا کارتون کیک و آبمیوه هم خریدم و به بچه‌هایی که آن اطراف توی گل بازی می‌کردند گفتم هرکس میخواهد بیاید اردو بیاید، اول به اداره‌ی آب می‌رویم و بعد لونا پارک اما شرطش این است که پدر و مادرتان هم باید باشند، خلاصه به هر زحمتی بود پدر و مادرشان را راضی کردند و ما به اداره‌ی آب رفتیم.» &lt;br /&gt;
وقتی به اداره آب رسیدند، معاون اداره با دیدن جمعیت یک مقداری ترس توی پوستش افتاد، به همین خاطر به آقای نوروزی قول داد تا هفته‌ی آینده مشکل حل شود. اما این حرف، وعده‌ی سر خرمن بود. مصطفی هم این را می‌دانست با این حال به اتفاق مردم به کوشکک برگشت. هفته‌ی بعد یک بار دیگر مردم را جمع کرد تا دوباره به اداره آب بروند و وعده‌ی سرخرمن معاون اداره آب را وصول کند. استانبولی و شیلینگ هم با هم خودش برده بود تا وسط اتاق رییس اداره لباس بشوید:« آن روز رییس اداره جلسه داشت، ما وارد شدیم. به خانم‌ها گفتم نمی‌خواهد کاری کنید، فقط جلو بروید و داد و بی‌داد راه بیندازید.. پسر رییس اداره تا این سر و صداها را شنید به خانم‌ها توهین کرد، این توهین همانا و بالا گرفتان دعوا همانا. خلاصه به این روش مشکل آب حل شد.»&lt;br /&gt;
چند روزی گذشت، یکی از اهالی بدو بدو و هراسان پیش آقای نوروزی رفت و گفت:«دستم به دامنت! زنم را از دستم گرفتند.» مصطفی دنبال او رفت تا ببیند قضیه چیست! ارازل تا او را دیدند زن را رها کرده و پا به فرار گذاشتند، اما مصطفی دست بردار نبود، دنبالشان رفت، قرق‌خانه‌یشان را پیدا کرد و بعد به کلانتری زنگ زد، چند دقیقه بعد مامورهای نیروی انتظامی ریختند و چند نفرشان دستگیر کردند.&lt;br /&gt;
یکی از دلایلی که ارازل به این راحتی در آن محل جولان می‎دادند، این بود که خیابان‌ها و کوچه‌ها آسفالت نبودند و نیروی گشت از ترس گلی شدن ماشینش، از گشت زنی صرف نظر می‌کرد. این موضوع به مختل شدن رفت و آب مردم موقع باراندگی اضافه شد و مصطفی نوروزی را مجاب کرد که برای حل مشکل آستین بالا بزند. راهکار همان راهکار قبلی بود، اما این بار چون اعتماد مردم به آقای نوروزی جلب شده بود، افراد بیشتری با او همراهی کردند و با سه تا مینی بوس رفتند دم در شهرداری منطقه هفت طوری نشستند که رفت و آمد به داخل ساختمان مختل شد. به این ترتیب هم تعداد افراد متحصن بیشتر به نظر می‌رسید و هم مردمی که نمی‌توانستند داخل بروند سر و صدایشان بلند شد. این روند سه روز ادامه داشت تا این که شهردار تسلیم شد. اما گفت:«شهرداری بودجه ندارد باید از شورای شهر تقاضای بودجه کنید.»&lt;br /&gt;
آقای نوروزی به شورای شهر شیراز رفت تا آن‌ها را مجاب کند. در نهایت بعد از چندین جلسه و بعد از این که همه‌ی چوب‌های مسئولین لای چرخ نوروزی شکست، قرار شد بعد از آغاز به کار پیمانکار، مردم پول مجوز را جور کنند. البته مصطفی قصد نداشت که مردم یک قران هم هزینه کنند برای همین به پیمانکار گفت:«تو شبانه روز کار کن، در عوض من هم صورت وضعیت‌های تو را در کمترین زمان پول می‌کنم.» به این ترتیب هم پروژه‌ی آسفالت زودتر تمام شد و هم پیمانکار به خاطر پیگیری‌ها و حمایت مردم از  آقای نوروزی، خیلی زودتر از حالت عادی به پولش رسید.&lt;br /&gt;
مشکل بعدی گاز بود، این مشکل هم مثل دفعات قبل با پیگیری‌های نوروزی و حمایت مردم  و تجمع‌های وقت و بی وقت حل شد و گاز تا دم خانه‌های مردم رسید. اما اداره‌ی گاز برای دادن امتیاز کنتور، از هر خانواده ده میلیون می‌خواست که البته این مشکل هم راه حل خودش را داشت:«یک بنده خدایی در اداره‌ی گاز به من گفت با تیوب موتور سیکلیت از علمک، گاز بگیرید تا اگر فشار گاز هم زیاد شد تیوب باد شود و مشکلی برای لوله‌کشی ساختمان پیش نیاید، اول این روش را روی خانه‌ی خودم امتحان کردم وقتی مطمئن شدم جواب می‌دهد کم کم برای بقیه خانه‌ها هم گازکشیدم. از همه‌ی آن‌ها فیلم و عکس گرفتم و برای اداره گاز، فرمانداری و ... فرستادم تا بفهمند ما هر طور شده از گاز استفاده می‌کنیم! چه با مجوز، چه بی مجوز!» حدود یک سال و نیم اهالی آن محل به این صورت گاز مصرف کردند، هر وقت هم مامور‌ها میخواستند این بساط را جمع کنند مردم متحد می‌شدند و بیرونشان می‌کردند تا این که نهایتا اداره‌ی گاز مجبور شد فقط در ازای 220 هزار تومان به مردم کنتور بدهد.چند وقت بعد مصطفی به بهانه‌ی میلاد حضرت محمد تصمیم گرفت مردم را جمع کند و درباره‌ی مشکلات محل با آن‌ها حرف بزند، برای همین با هیئت امنای مسجد مالکین صحبت کرد و از آن‌ها اجازه‌ی برگزاری این جلسه را گرفت. با این وجود وقتی مردم در مسجد جمع شدند یکی از مالکین شروع به توهین کرد و آن‌ها را از مسجد بیرون انداخت:« همان جا گفتم خدایا یک قطعه زمین این‌جا پیدا نمیشود تا ما یک مسجد راه بیندازیم؟ یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که یکی دیگر از مالکین به نام حاج ابراهیم پیش من آمد و گفت دو سالی هست که می‌خواهم در زمینم مسجد بنا کنم اما به مجوز نمی‌دهند، من هم از خداخواسته پرونده را از او گرفتم و گفتم یک روزه مجوز را میگیرم، باور نکرد اما شهرداری دیگر حوصله‌‌ی دردسرهای من را نداشت پس سربلند برگشتم!» &lt;br /&gt;
به این ترتیب کلنگ مسجد زده شد و در کمتر از یک سال با تلاش بی وفقه‌ی مصطفی و کمک مردم و خیرین، روز افتتاح فرا رسید. قبل از افتتاحیه یکی از خیرین از مصطفی پرسید:«برای چند نفر غذا بپزیم؟» مصطفی گفت:«1500 نفر!» اما پیش بینی آن ها درست نبود، چون حتی از شهرستان‌های اطراف هم برای افتتاحیه آمدند و این تعداد غذا به یک چهارم جمعیت هم نرسید.&lt;br /&gt;
چند وقت بعد مصطفی به بهانه‌ی میلاد حضرت محمد تصمیم گرفت مردم را جمع کند و درباره‌ی مشکلات محل با آن‌ها حرف بزند، برای همین با هیئت امنای مسجد مالکین صحبت کرد و از آن‌ها اجازه‌ی برگزاری این جلسه را گرفت. با این وجود وقتی مردم در مسجد جمع شدند یکی از مالکین شروع به توهین کرد و آن‌ها را از مسجد بیرون انداخت:« همان جا گفتم خدایا یک قطعه زمین این‌جا پیدا نمیشود تا ما یک مسجد راه بیندازیم؟ یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که یکی دیگر از مالکین به نام حاج ابراهیم پیش من آمد و گفت دو سالی هست که می‌خواهم در زمینم مسجد بنا کنم اما به مجوز نمی‌دهند، من هم از خداخواسته پرونده را از او گرفتم و گفتم یک روزه مجوز را میگیرم، باور نکرد اما شهرداری دیگر حوصله‌‌ی دردسرهای من را نداشت پس سربلند برگشتم!» &lt;br /&gt;
به این ترتیب کلنگ مسجد زده شد و در کمتر از یک سال با تلاش بی وفقه‌ی مصطفی و کمک مردم و خیرین، روز افتتاح فرا رسید. قبل از افتتاحیه یکی از خیرین از مصطفی پرسید:«برای چند نفر غذا بپزیم؟» مصطفی گفت:«1500 نفر!» اما پیش بینی آن ها درست نبود، چون حتی از شهرستان‌های اطراف هم برای افتتاحیه آمدند و این تعداد غذا به یک چهارم جمعیت هم نرسید.&lt;br /&gt;
[[پرونده:N.jpg|40*40px|راست|مصطفی نوروزی]]&lt;br /&gt;
== فعالیت های سیاسی ==&lt;br /&gt;
مصطفی در انتخابات ریاست جمهوری هم حضوری فعال داشت، طوری که 48 ساعت قبل از انتخابات خواب به چشم‌هایش نیامد و دائم مشغول تبلیغات بود. او دیگ شربتی درست می‌کرد، به نقاط مختلف شیراز می‌رفت و همینطور که به مردم شربت تعارف می‎کرد به آن‌ها بروشورهای آقای رئیسی را می‌داد:«یک بار شربت درست کردیم، رفتیم پارک آزادی. وقتی به پارک رسیدیم دیدیم بچه‌های بسیج و سپاه هم آن‌جا هستند اما از بس وضع ملتهب بود و طرفدار‌های آقای روحانی توی خیابان ریخته بودند کسی جرئت نکرد بماند، ما بی تفاوت به مردمی که پارچه‌ی بنفش به مچ‌هایشان بسته بودند، دیگ شربت را از توی پیکان درآوردیم و در حالی که از بلندگویی که روی ماشین نصب کرده بودیم آهنگ‌های انقلابی پخش می‌شد، به مردم بروشور و شربت ‌دادیم و سعی کردیم با آن‌ها حرف بزنیم. خیلی‌ها حرف‌های ما را پذیرفتند اما بعضی‌ها مرغشان یک پا داشت و مجاب نمی‌شدند، خیلی‌ها هم حرفی جز متلک و فحش بلد نبودند. آن شب تا ساعت سه پارک آزادی بودیم بعد وسائل را جمع کردیم و رفتیم چهار راه زندان. آن‌جا خیلی‌ها کمین کرده بودند که  فیلم بگیرند و به ما انگ تبلیغات در ساعت ممنوعه بزنند! اما من راس ساعت 8 به بچه‌ها گفتم بساط را جمع کنید و این‌طوری تیرشان به سنگ خورد.»&lt;br /&gt;
آقای نوروزی یک بار هم به عنوان کاندیدا در انتخابات شورایاری محل شرکت کرد تا برای کمک به کوشکک دست بازتری داشته باشد، با این حال بزرگان و خیلی از بومیان دوست نداشتند او، یعنی یک غریبه، رای بیاورد، برای همین دست به هر کاری زدند، اما نهایتا اسم همه کاره‌ی جدید محل به عنوان نفر سوم از صندوق بیرون آمد. او در زمان شهادت حاج قاسم نیز کاروانی از کوشکک برای تشییع به کرمان راه انداخت.&lt;br /&gt;
== زندانی شدن مصطفی ==&lt;br /&gt;
مصطفی معتقد بود با بچه مثبت‌ها نمی‌شود به خلافکارها گوش مالی داد. به همین خاطر با چند نفر از آن ها ارتباط گرفت. مثلا یکی‌شان لر بختیاری بود و از آن جایی که آقای نوروزی  اصالتا لرستانی است از درِ هم زبانی وارد شد و باب دوستی را با او باز کرد، همچنین در مسائلی مثل پرونده‌هایی که در دادگاه داشت به او کمک رساند. روش کار آقای نوروزی باعث شد این افراد احساس کنند به او مدیون هستند و کم کم دور خلاف را خط کشیده و مسجدی شدند. کمی بعد از طریق سپاه اقدام کرد تا به عنوان پلیس محله فعالیت کند اما سپاه به دلایلی زیر بار نرفت. بنابراین مصطفی به پلیس پیشگیری متوصل شد و مقداری تجهیزات از آن‌ها گرفت، مبلغی هم پرداخت کرد و نهایتا به عنوان پلیس محله کارش شروع شد:« اوایل کار، کلانتری محل، خیلی ما را تحویل گرفت، ما در همان هفته‌ی اول به قدری خلافکار و موادفروش گرفتیم که ظرفیت بازداشگاه‌ها پر شد، شرایط طوری شد که طی سه ماهی که من کار کردم حتی یک سرقت در بلوار اتحاد اتفاق نیفتاد، اگر کسی الآن مواد می‌فروخت، ده دقیقه‌ی بعد دستگیرش میشد. مردم هم با ما همکاری می‌کردند، مثلا دختر خانم‌های مدرسه‌ای اگر خلافی می‌دیدند، زیر چادر از آن فیلم می‌گرفتند، به من نشان می‌دادند و بچه می‌رفتند خلافکار را طوری می‌آوردند که برای بقیه هم درس عبرت شود! اگر خشن برخورد نمی‌کردیم هیچ نتیجه‌ای نمی‌گرفتیم! در مقابل نیروهای کلانتری شاید روزی یکی دوتا مصرف‌کننده می‌گرفتند، چون ما با لباس شخصی می‌رفتیم، نیروهایمان هم قبلا خوشان بین همین خلافکارها بودند، این شد که نیروی‌های کلانتری روی دنده‌ی لج افتادند و حتی به بعضی از کسانی که ما دستگیر می‌کردیم مشاوره می‌دادند که چگونه از دست قانون فرار کنند!»&lt;br /&gt;
بعد از یک ماه، همه جا پیچید که یک نفر به نام نوروزی پیدا شده که ارازل را می‌گیرد، در ملاء عام تنبیه می‎‌کند و بعد تحویل کلانتری می‌دهد:« روش تنبیه ما طوری بود که یاد بگیرند دیگر ظلم نکنند مثلا ارازل را به یک ستون می‌بستیم و هر کس که رد میشد یک سیلی به آن‌ها میزد، افراد مست را هم به ستون مسجد می‌بستیم، وقتی مستی از سرشان می‌پرید ولشان می‌کردیم بروند، به همین خاطر اگر کسی مشروب می‌خورد دیگر جرئت نمی‌کرد بیرون بیاید. یک بار یک بنده خدایی به من زنگ زد و گفت توی اسکلت بغل خانه ما سر و صدا می‌آید، سریع خودمان را به اسکلت رساندیم، دیدیم چند نفر معتاد نشسته‌اند، توی خودشان جمع شده‌اند و می‌نالند. نور چراغ قوه را روی آن‌ها انداحتم و گفتم چه مرگتان شده؟ گفتند خمار هستیم اما می‌ترسیم بیرون برویم و مواد تهیه کنیم چون نوروزی ما را می‌کشد! از خماری ناله می‌زدند اما بیرون نمی‌رفتند!»&lt;br /&gt;
سخت‌گیری‌های نوروزی کار را به جایی رساند که حتی بعضی از خلافکارها منطقه‌ی کاری خود را عوض کردند، بعضی‌ها هم آن‌قدر از بچه‌های پایگاه کتک خورده بودند که کار به شکایت رسید، البته نوروزی تمام این کارها را بدون گرفتن حتی یک ریال انجام می‌داد و این در حالی بود که رییس حوزه بدون اطلاع نوروزی کارمزد کشف مواد را دریافت میکرد. در کل رییس حوزه مثل آب زیر کاه بود چرا که چندین بار سفارش بعضی از خلافکار‌ها را کرد تا آزاد شوند:« یک بار ساعت سه شب یک مشروب فروش را گرفتیم، بلافاصله‌ی رییس حوزه زنگ زد و از ما خواست ولش کنیم. وقتی دلیل این درخواست را پرسیدیم گفت از بچه‌های خودمان است! گفتم مگر بچه‌های خودمان مشروب فروش هستند!؟ خلاصه علی رغم تهدیدهای رییس حوزه مشروب فروش را تحویل دادم. روز بعد از طرف سپاه من را خواستند تا به من بگویند به بچه‌های خودی کاری نداشته باشم اما من نه گذاشتم نه برداشتم گفتم من کارم را با قاطعیت انجام می‌دهم هرکجا میخواهید گزارشم را بدهید تا جلویم را بگیرند!»&lt;br /&gt;
مصطفی طی مدت کوتاهی 20 نفر از بستگان مسئولان انتظامی و 12 نفر از بستگان مسئولان سپاهی را دستگیر کرد، به همین خاطر، هم کلانتری و هم  سپاه جلوی راه نوروزی سنگ اندازی می‌کردند:« یک شب هم یک بنده خدایی را با 5 گرم مواد گرفتیم، رییس اطلاعات سپاه به من زنگ زد و گفت آزادش کنید. گفتم آزادش نمی‌کنم، اما اگر رسید بدهید او را به شما تحویل می‌‌دهم. قبل از آن، هم از متهم و هم از پدرش امضا گرفتم تا به طور مستند مدرک داشته باشم! چند وقت بعد هم وقتی داشتم صورت جلسه‌ها را چک میکردم متوجه شدم 17 گرم مواد به همراه 7 متهم گم شده‌اند، جالب این بود هیچ کس هم زیر بار نمی‌رفت!»&lt;br /&gt;
یک روز وقتی آقای نوروزی داشت خانه‌ی عالم مسجد را کچ‌کاری میکرد دو نفر مامور آمدند و گفتند آقای نوروزی چند موردی هست که بچه‌ها گفتند باید به اتفاق شما چک کنیم. وقتی به کلانتری رسیدند معلوم شد حکم جلب نوروزی را داشته‌اند:«چند روزی بازداشت بودم، خانواده‌ام هم خبر نداشتند تا اینکه من را به دادگاه جنایی بردند. قاضی دادگاه آقای حیدری بود، هرچه می‌پرسیدم جرم من چیست جواب سر بالا می‌دادند، می‌گفتند سرقت مسلحانه کرده‌ای، تجاوز، ورود به عنف و جعل اسناد هم بقیه‌ی اتهام‌های تو است، شاکی‌ات هم کلانتری است. اما جزئیات دقیقی دستگیرم نشد. گفتم من فقط جهاد کردم و خارج از رضای خدا کاری انجام نداده‌‌ام، اما انگار گوشش بدهکار نبود و اصلا به حرف‌هایم توجه نمی‌کرد. آخر سر از این رفتار آن قدر ناراحت شدم که گفتم  به گفته‌ی امام حسین وقتی شکم‌ها از حرام پر شود چشم‌ها نابینا می‌شوند و گوش‌ها ناشنوا، وقتی این حرف را زدم به قاضی خیلی برخورد برای همین من را به زندان عادل آباد فرستاد.»&lt;br /&gt;
وقتی مصطفی را به زندان عادل آباد بردند با زندانی‌هایی روبرو  شد که خودش دستگیر کرده بود. همه تعجب کردند و البته فکر می‌کردندکه او را به عنوان نفوذی به زندان فرستاده‌اند اما وقتی فهمیدند شاکی‌اش کیست، ترسشان ریخت و شروع کردند به متلک انداختن. یکی از آن ها رو به مصطفی کرد و گفت:«حالا دیدی این دولت به هیچ کس رحم نمی‌کند؟» این جمله، نوروزی را آن قدر کفری کرد که کار به دعوا و کتک کاری کشید و مامورها ریختند آن‌ها را بردند پیش معاون رییس زندان. معاون پرسید قضیه چیست؟ زندانی گفت:« این بابا تا دیروز بقیه را می‌گرفت حالا خودش را گرفته‌اند! برای همین زورش گرفته.» معاون وقتی این جمله را شنید، مصطفی را برد توی اتاق و گفت:«چه نظامی باشی چه بسیجی باید تو را به دادستانی نظام می‌دادند! این‌ها می‌خواهند با جانت بازی کنند، شاید یکی از این زندانی‌ها بلایی سرت بیاورد.» بعد از این که گفتگو تمام شد معاون زندان به یکی از وکیل بندها سپرد که هوای مصطفی را داشته باشد و تخت بالای خودش را به او بدهد. همان روز مصطفی از وکیل بند سوزن نخ گرفت، به حمام رفت و لب‌هایش را به نشانه‌ی اعتصاب غذا به هم دوخت! این خبر مثل بمب توی زندان پیچید! در کمتر از نیم ساعت رییس زندان آمد و از مصطفی مشکلش را پرسید، مصطفی همه‌ی ماجرا نوشت. اما وقتی این قضیه را به بازپرس حیدری گزارش دادند، اهمیتی نداد و گفت:« این آدم قهاری است، به زیر هشت ببریدش و مجبورش کنید اعتصابش را بشکند!»&lt;br /&gt;
«موقعی که نخ‌ها را کشیدند لب من کامل پاره شد، بعد آن را صورت جلسه کردند و من زیرش نوشتم هیچ جای دنیا اعتصاب غذا را به زور نمی‌شکنند و آن گواهی را با خون لبم انگشت زدم و گفتم به قاضی بگویید لبم را پاره کردید اما شکمم را نمی‌توانید، لب به آب و غذا نمی‌زنم مگر بیرون از زندان، اگر دیر بجنبید افقی از زندان خارج میشوم.. از آن روز به بعد شاید 30 نفر را گذاشته بودند که زاغ سیاه من را چوب بزنند تا مبادا کاری بکنم، حتی وقتی حمام می‌رفتم دوش این وری و آن وری، من را می‌پائیدند! در نهایت بعد از یک هفته اعتصاب غذا، خبر رسید که با قرار وثیقه ‌می‌توانم آزاد شوم.»&lt;br /&gt;
نوروزی وقتی بیرون آمد از طریق دوستانش، شماره‌ی قاضی را پیدا کرد و به او زنگ زد، قاضی هم در حالی که متعجب بود که چطور نوروزی شماره‌اش را پیدا کرده از او خواست که به دیدنش برود. صبح روز بعد مصطفی به دیدن قاضی رفت و متوجه شد علاوه بر سپاه و کلانتری یک شاکی به نام شیوا اعتمادی نسب دارد. شاهدهایش هم سمیه قناعتیان  و یک خانم دیگر بودند! نوروزی خانم قناعتیان را می‌شناخت، چندباری همسرش را دستگیر کرده بود، اما از آن‌جایی که از طرف خیریه به او کمک می‌کرد تا مبادا در نبود همسرش به مشکل بخورد، بعید می‌دانست که علیه‌اش شهادت دروغ داده باشد. برای همین یک روز که خانم قناعتیان را دید از او ماجرا را پرسید اما انگار روحش هم از قضیه‌ی سرقت مسلحانه، شکایت و شهادت خبر نداشت تا این‌که دو زاری‌اش افتاد و گفت:«فلان مامور و بهمان مامور کلانتری با من دوست بودند و حتی فلان جا با هم فساد کردیم! یک روز یک کاغذ سفید آوردند و گفتند این را امضا کن، گفتم چرا؟ گفتند بابا ما با هم دوست هستیم میخواهیم یادگاری نگه داریم.»&lt;br /&gt;
مصطفی از قناعتیان قول گرفت که در دادگاه هم حرف‌هایش را تکرار کند اما بعد از آن روز دیگر نتوانست او را پیدا کند، انگار آب شده بود رفته توی زمین! تا این‌ که روز دادگاه فرا رسید:«قاضی گفت حتما باید این بنده خدا را بیاوری، دلسرد شدم و رفتم بیرون. خیلی جالب بود که خانم قناعتیان را دستبند به دست و به جرم سرقت به دادگاه آورده بودند، فورا به قاضی اطلاع دادم و او هم دستور داد شاهد را بیاورند. خانم قناعتیان همه چیز را برای دادگاه توضیح داد و گفت من جز خوبی از آقای نوروزی ندیده‌ام. بعد قاضی حیدری با این که ماجرا را فهمید اما به خانم شیوا اعتمادنسب یک فرصت دیگر داد و گفت باید یک شاهد دیگر بیاوری وگرنه پرونده را مختومه اعلام می‌کنم!»&lt;br /&gt;
خانم اعتمادی برای دادگاه بعدی به یک معتاد سابقه‌دار مقداری پول داد تا شهادت دروغ بدهد. این درحالی بود که آقای نوروزی به خاطر نفوذی که در محله داشت همه چیز را فهمید و حتی می‌دانست چند ساعت قبل از دادگاه، شاهد جدید کجا آرایشگاه رفته، چقد پول داده و از چه مارک ادکلنی استفاده کرده! جلسه بعدی دادگاه شروع شد و شاهد جدید صحبت کرد و بعد آقای نوروزی همه‌ی اطلاعاتی که از او به دست آورده بود را ریخت روی دایره و گفت این آقا همین الآن فلان قدر شیشه کشیده! بنابراین قاضی شاهد جدید را فاقد صلاحیت دانست. دیگر شاکی‌های آقای نوروزی کلانتری و سپاه بودند که ادعا داشتند مصطفی نوروزی مخل امنیت محله شده است:«به قاضی گفتم قسم حضرت عباسشان را باور کنیم یا دم خروس؟ گفت چطور؟ من هم نامه‌ای را که در آن نیروی انتظامی از ما درخواست کمک کرده بود را به قاضی نشان دادم و متوجه شد که شکایت نیروی انتظامی با این نامه تناقض دارد. با این حال قاضی حیدری به جای این که بنویسد به من تهمت زده‌اند، پرونده را مختومه اعلام کرد.»&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی شیراز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مطالبه گری]]&lt;br /&gt;
[[رده: مصطفی نوروزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کوشکک]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلابی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%D9%84_%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B4%DA%A9%DA%A9&amp;diff=2055</id>
		<title>مطالبه‌گری برای حل مشکل کوشکک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%D9%84_%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B4%DA%A9%DA%A9&amp;diff=2055"/>
		<updated>2020-12-09T06:17:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: صفحه‌ای تازه حاوی «== معرفی == '''مصطفی نوروزی''' متولد هفده شهریور 1362 شیراز است. پدرش اصالتی خرم‌آب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== معرفی ==&lt;br /&gt;
'''مصطفی نوروزی''' متولد هفده شهریور 1362 شیراز است. پدرش اصالتی خرم‌آبادی دارد و مادرش شیرازی است. دوران کودکی را در خرامه‌ی شیراز سپری کرد اما به خاطرات مشکلات پدر، به شهرستان نورآباد لرستان مهاجرت کردند، و بعد از آن به منطقه‌ی خاک سفید تهران رفتند. طی مدتی که در تهران زندگی می‌کردند، مصطفی روز‌ها کار می‌کرد و شب‌ها به پایگاه می‌رفت و به معتادهایی که سنکوپ کرده بودند، آمپول احیا می‌زد، برای همین در تزریقات حرفه‌ای شد، اما یکی از بزرگترین چالش‌های زندگی‌اش هم در همان سال‌ها اتفاق افتاد. مصطفی برای کار بنایی به شاه عبدالعظیم رفته و توی یک پارک نشسته بود که متوجه شد چندتا پسر دور دوتا دختر جوان را گرفته‌اند و می‌خواهند آن‌ها را به یک کوچه بکشانند، برای همین بی اختیار با آن‌ها درگیر شد:«اصلا توی این فکرها نبودم که آن‌ها چند نفر هستند و یا این که زورم به آن‌ها می‌رسد یا نه، فقط می‌خواستم به دخترهای مردم کمک کنم، یک نفرشان شیشه‌ی نوشابه توی دستش داشت، آن را توی گردنم کوبید، یک نفر دیگرشان با پنجه بوکس دستی به سرم کشید، هنوز هم جای نوازشش باقی مانده‌ است، نفر سوم طوری با قمه به من حمله کرد انگار قصد کشتنم داشت اما من قمه را از دستش گرفتم و با همان قمه هر 4 نفرشان را درازکش کردم، بعد هم در حالی که غرق در خون بودم، ماشین گرفتم، آن‌ها را به بیمارستان بردم و بستری‌شان کردم! آن جا با این که هم از ناموس مردم دفاع کردم و هم از آن دعوای ناجوانمردانه جان سالم به در بردم، اما به خاطر این کتک‌کاری یک مدت آب خنک خوردم و بعد هم مجبور شدم از آن منطقه کوچ کنم. خیلی به من ظلم کردند.»&lt;br /&gt;
مصطفی به خاطر مشکلات مالی و کار به عنوان بنّا، نتوانست مدرک دیپلمش را بگیرد و در سن 17 سالگی به سربازی رفت. آموزشی‌ را در هفتگرد اهواز گذراند، آنجا برای حمایت از یکی از دوستانش که همسایه‌شان هم بود با یک ستوان کَل انداخت و شاخش را شکست به همین خاطر مدتی در بازداشتگاه بود و بعد همراه دوستش به چذابه فرستاده شد! چذابه صفر مرزی بود، سربازها 24 ساعته در کمین قاچاقچی‌ها بودند، در یکی از همین کمین‌ها  مصطفی تا مرز مرگ هم پیش رفت، اما قبل از این که سوراخ سوراخ شود خودش را داخل آب داخت! او روزهای سخت سربازی را با کوله باری از تجربه به اتمام رساند بی‌ آن که بداند در آینده از این تجربه‌ها استفاده خواهد کرد! وقتی 23 سال داشت ازدواج کرد. مدتی در خانه‌ی پدری مستاجر بود، چندی بعد در '''کوشکک''' زمینی خرید و  با این که آن جا هنوز فضای سبز به حساب می‌آمد با هر مشکلی که بود خانه‌ای ساخت و آن جا ساکن شد.&lt;br /&gt;
== مطالبه گری برای حل مشکلات کوشکک ==&lt;br /&gt;
آن زمان کوشکک مشکلاتی زیادی داشت، کوچه‌ها آسفالت نبودند و موقع بارندگی رفت و آمد مختل میشد، این در حالی بود که مردم برای آسفالت کردن معابر پول جمع کرده و به ده‌یار سپرده بودند. مشکل گاز و آب هم حسابی مردم را به دردسر انداخته بود. او به عنوان اولین اقدام در کوشکک از اهالی کوچه خواست تا کمک کنند و با شن و مخلوط کوچه را زیر سازی کنند. اگرچه در ابتدا کسی به پیشنهاد او محلی نگذاشت اما با پیگیری‌هایش بالاخره اهالی مجاب شدند، مخلوط آوردند، لودر و غلطک کرایه کردند و طرح مدنظر مصطفی اجرایی شد. موقع بارندگی دیگر خبر از گل و آب گرفتگی نبود، اهالی کوچه‌های دیگر هم از این کوچه رفت و آمد می‌کردند. این موضوع باعث شد اهالی کوشکک به تصمیم‌های آقای نوروزی اعتماد کنند.&lt;br /&gt;
مشکل بعدی آب بود. دو نفری که مامور آب منطقه بودند، از مردم پول می‌گرفتند تا مشکل را حل کنند اما هیچ وقت چنین کاری نکردند. آقای نوروزی چند باری با آن‌ها درگیر شد و در آخر به مردم گفت یک کم جربزه داشته باشید تا برویم حسابش را بگذاریم کف دستش، بیست نفری جمع شدند، اما چون خبر به گوش مامور آب رسیده بود خودش را پنهان کرد.«به مردم گفتم باید در اداره آب تجمع کنیم اما کسی گوشش بدهکار نبود، بنابراین یک مینی‌بوس کرایه کردم، دوتا کارتون کیک و آبمیوه هم خریدم و به بچه‌هایی که آن اطراف توی گل بازی می‌کردند گفتم هرکس میخواهد بیاید اردو بیاید، اول به اداره‌ی آب می‌رویم و بعد لونا پارک اما شرطش این است که پدر و مادرتان هم باید باشند، خلاصه به هر زحمتی بود پدر و مادرشان را راضی کردند و ما به اداره‌ی آب رفتیم.» &lt;br /&gt;
وقتی به اداره آب رسیدند، معاون اداره با دیدن جمعیت یک مقداری ترس توی پوستش افتاد، به همین خاطر به آقای نوروزی قول داد تا هفته‌ی آینده مشکل حل شود. اما این حرف، وعده‌ی سر خرمن بود. مصطفی هم این را می‌دانست با این حال به اتفاق مردم به کوشکک برگشت. هفته‌ی بعد یک بار دیگر مردم را جمع کرد تا دوباره به اداره آب بروند و وعده‌ی سرخرمن معاون اداره آب را وصول کند. استانبولی و شیلینگ هم با هم خودش برده بود تا وسط اتاق رییس اداره لباس بشوید:« آن روز رییس اداره جلسه داشت، ما وارد شدیم. به خانم‌ها گفتم نمی‌خواهد کاری کنید، فقط جلو بروید و داد و بی‌داد راه بیندازید.. پسر رییس اداره تا این سر و صداها را شنید به خانم‌ها توهین کرد، این توهین همانا و بالا گرفتان دعوا همانا. خلاصه به این روش مشکل آب حل شد.»&lt;br /&gt;
چند روزی گذشت، یکی از اهالی بدو بدو و هراسان پیش آقای نوروزی رفت و گفت:«دستم به دامنت! زنم را از دستم گرفتند.» مصطفی دنبال او رفت تا ببیند قضیه چیست! ارازل تا او را دیدند زن را رها کرده و پا به فرار گذاشتند، اما مصطفی دست بردار نبود، دنبالشان رفت، قرق‌خانه‌یشان را پیدا کرد و بعد به کلانتری زنگ زد، چند دقیقه بعد مامورهای نیروی انتظامی ریختند و چند نفرشان دستگیر کردند.&lt;br /&gt;
یکی از دلایلی که ارازل به این راحتی در آن محل جولان می‎دادند، این بود که خیابان‌ها و کوچه‌ها آسفالت نبودند و نیروی گشت از ترس گلی شدن ماشینش، از گشت زنی صرف نظر می‌کرد. این موضوع به مختل شدن رفت و آب مردم موقع باراندگی اضافه شد و مصطفی نوروزی را مجاب کرد که برای حل مشکل آستین بالا بزند. راهکار همان راهکار قبلی بود، اما این بار چون اعتماد مردم به آقای نوروزی جلب شده بود، افراد بیشتری با او همراهی کردند و با سه تا مینی بوس رفتند دم در شهرداری منطقه هفت طوری نشستند که رفت و آمد به داخل ساختمان مختل شد. به این ترتیب هم تعداد افراد متحصن بیشتر به نظر می‌رسید و هم مردمی که نمی‌توانستند داخل بروند سر و صدایشان بلند شد. این روند سه روز ادامه داشت تا این که شهردار تسلیم شد. اما گفت:«شهرداری بودجه ندارد باید از شورای شهر تقاضای بودجه کنید.»&lt;br /&gt;
آقای نوروزی به شورای شهر شیراز رفت تا آن‌ها را مجاب کند. در نهایت بعد از چندین جلسه و بعد از این که همه‌ی چوب‌های مسئولین لای چرخ نوروزی شکست، قرار شد بعد از آغاز به کار پیمانکار، مردم پول مجوز را جور کنند. البته مصطفی قصد نداشت که مردم یک قران هم هزینه کنند برای همین به پیمانکار گفت:«تو شبانه روز کار کن، در عوض من هم صورت وضعیت‌های تو را در کمترین زمان پول می‌کنم.» به این ترتیب هم پروژه‌ی آسفالت زودتر تمام شد و هم پیمانکار به خاطر پیگیری‌ها و حمایت مردم از  آقای نوروزی، خیلی زودتر از حالت عادی به پولش رسید.&lt;br /&gt;
مشکل بعدی گاز بود، این مشکل هم مثل دفعات قبل با پیگیری‌های نوروزی و حمایت مردم  و تجمع‌های وقت و بی وقت حل شد و گاز تا دم خانه‌های مردم رسید. اما اداره‌ی گاز برای دادن امتیاز کنتور، از هر خانواده ده میلیون می‌خواست که البته این مشکل هم راه حل خودش را داشت:«یک بنده خدایی در اداره‌ی گاز به من گفت با تیوب موتور سیکلیت از علمک، گاز بگیرید تا اگر فشار گاز هم زیاد شد تیوب باد شود و مشکلی برای لوله‌کشی ساختمان پیش نیاید، اول این روش را روی خانه‌ی خودم امتحان کردم وقتی مطمئن شدم جواب می‌دهد کم کم برای بقیه خانه‌ها هم گازکشیدم. از همه‌ی آن‌ها فیلم و عکس گرفتم و برای اداره گاز، فرمانداری و ... فرستادم تا بفهمند ما هر طور شده از گاز استفاده می‌کنیم! چه با مجوز، چه بی مجوز!» حدود یک سال و نیم اهالی آن محل به این صورت گاز مصرف کردند، هر وقت هم مامور‌ها میخواستند این بساط را جمع کنند مردم متحد می‌شدند و بیرونشان می‌کردند تا این که نهایتا اداره‌ی گاز مجبور شد فقط در ازای 220 هزار تومان به مردم کنتور بدهد.چند وقت بعد مصطفی به بهانه‌ی میلاد حضرت محمد تصمیم گرفت مردم را جمع کند و درباره‌ی مشکلات محل با آن‌ها حرف بزند، برای همین با هیئت امنای مسجد مالکین صحبت کرد و از آن‌ها اجازه‌ی برگزاری این جلسه را گرفت. با این وجود وقتی مردم در مسجد جمع شدند یکی از مالکین شروع به توهین کرد و آن‌ها را از مسجد بیرون انداخت:« همان جا گفتم خدایا یک قطعه زمین این‌جا پیدا نمیشود تا ما یک مسجد راه بیندازیم؟ یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که یکی دیگر از مالکین به نام حاج ابراهیم پیش من آمد و گفت دو سالی هست که می‌خواهم در زمینم مسجد بنا کنم اما به مجوز نمی‌دهند، من هم از خداخواسته پرونده را از او گرفتم و گفتم یک روزه مجوز را میگیرم، باور نکرد اما شهرداری دیگر حوصله‌‌ی دردسرهای من را نداشت پس سربلند برگشتم!» &lt;br /&gt;
به این ترتیب کلنگ مسجد زده شد و در کمتر از یک سال با تلاش بی وفقه‌ی مصطفی و کمک مردم و خیرین، روز افتتاح فرا رسید. قبل از افتتاحیه یکی از خیرین از مصطفی پرسید:«برای چند نفر غذا بپزیم؟» مصطفی گفت:«1500 نفر!» اما پیش بینی آن ها درست نبود، چون حتی از شهرستان‌های اطراف هم برای افتتاحیه آمدند و این تعداد غذا به یک چهارم جمعیت هم نرسید.&lt;br /&gt;
چند وقت بعد مصطفی به بهانه‌ی میلاد حضرت محمد تصمیم گرفت مردم را جمع کند و درباره‌ی مشکلات محل با آن‌ها حرف بزند، برای همین با هیئت امنای مسجد مالکین صحبت کرد و از آن‌ها اجازه‌ی برگزاری این جلسه را گرفت. با این وجود وقتی مردم در مسجد جمع شدند یکی از مالکین شروع به توهین کرد و آن‌ها را از مسجد بیرون انداخت:« همان جا گفتم خدایا یک قطعه زمین این‌جا پیدا نمیشود تا ما یک مسجد راه بیندازیم؟ یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که یکی دیگر از مالکین به نام حاج ابراهیم پیش من آمد و گفت دو سالی هست که می‌خواهم در زمینم مسجد بنا کنم اما به مجوز نمی‌دهند، من هم از خداخواسته پرونده را از او گرفتم و گفتم یک روزه مجوز را میگیرم، باور نکرد اما شهرداری دیگر حوصله‌‌ی دردسرهای من را نداشت پس سربلند برگشتم!» &lt;br /&gt;
به این ترتیب کلنگ مسجد زده شد و در کمتر از یک سال با تلاش بی وفقه‌ی مصطفی و کمک مردم و خیرین، روز افتتاح فرا رسید. قبل از افتتاحیه یکی از خیرین از مصطفی پرسید:«برای چند نفر غذا بپزیم؟» مصطفی گفت:«1500 نفر!» اما پیش بینی آن ها درست نبود، چون حتی از شهرستان‌های اطراف هم برای افتتاحیه آمدند و این تعداد غذا به یک چهارم جمعیت هم نرسید.&lt;br /&gt;
[[پرونده:N.jpg|40*40px|راست|مصطفی نوروزی]]&lt;br /&gt;
== فعالیت های سیاسی ==&lt;br /&gt;
مصطفی در انتخابات ریاست جمهوری هم حضوری فعال داشت، طوری که 48 ساعت قبل از انتخابات خواب به چشم‌هایش نیامد و دائم مشغول تبلیغات بود. او دیگ شربتی درست می‌کرد، به نقاط مختلف شیراز می‌رفت و همینطور که به مردم شربت تعارف می‎کرد به آن‌ها بروشورهای آقای رئیسی را می‌داد:«یک بار شربت درست کردیم، رفتیم پارک آزادی. وقتی به پارک رسیدیم دیدیم بچه‌های بسیج و سپاه هم آن‌جا هستند اما از بس وضع ملتهب بود و طرفدار‌های آقای روحانی توی خیابان ریخته بودند کسی جرئت نکرد بماند، ما بی تفاوت به مردمی که پارچه‌ی بنفش به مچ‌هایشان بسته بودند، دیگ شربت را از توی پیکان درآوردیم و در حالی که از بلندگویی که روی ماشین نصب کرده بودیم آهنگ‌های انقلابی پخش می‌شد، به مردم بروشور و شربت ‌دادیم و سعی کردیم با آن‌ها حرف بزنیم. خیلی‌ها حرف‌های ما را پذیرفتند اما بعضی‌ها مرغشان یک پا داشت و مجاب نمی‌شدند، خیلی‌ها هم حرفی جز متلک و فحش بلد نبودند. آن شب تا ساعت سه پارک آزادی بودیم بعد وسائل را جمع کردیم و رفتیم چهار راه زندان. آن‌جا خیلی‌ها کمین کرده بودند که  فیلم بگیرند و به ما انگ تبلیغات در ساعت ممنوعه بزنند! اما من راس ساعت 8 به بچه‌ها گفتم بساط را جمع کنید و این‌طوری تیرشان به سنگ خورد.»&lt;br /&gt;
آقای نوروزی یک بار هم به عنوان کاندیدا در انتخابات شورایاری محل شرکت کرد تا برای کمک به کوشکک دست بازتری داشته باشد، با این حال بزرگان و خیلی از بومیان دوست نداشتند او، یعنی یک غریبه، رای بیاورد، برای همین دست به هر کاری زدند، اما نهایتا اسم همه کاره‌ی جدید محل به عنوان نفر سوم از صندوق بیرون آمد. او در زمان شهادت حاج قاسم نیز کاروانی از کوشکک برای تشییع به کرمان راه انداخت.&lt;br /&gt;
== زندانی شدن مصطفی ==&lt;br /&gt;
مصطفی معتقد بود با بچه مثبت‌ها نمی‌شود به خلافکارها گوش مالی داد. به همین خاطر با چند نفر از آن ها ارتباط گرفت. مثلا یکی‌شان لر بختیاری بود و از آن جایی که آقای نوروزی  اصالتا لرستانی است از درِ هم زبانی وارد شد و باب دوستی را با او باز کرد، همچنین در مسائلی مثل پرونده‌هایی که در دادگاه داشت به او کمک رساند. روش کار آقای نوروزی باعث شد این افراد احساس کنند به او مدیون هستند و کم کم دور خلاف را خط کشیده و مسجدی شدند. کمی بعد از طریق سپاه اقدام کرد تا به عنوان پلیس محله فعالیت کند اما سپاه به دلایلی زیر بار نرفت. بنابراین مصطفی به پلیس پیشگیری متوصل شد و مقداری تجهیزات از آن‌ها گرفت، مبلغی هم پرداخت کرد و نهایتا به عنوان پلیس محله کارش شروع شد:« اوایل کار، کلانتری محل، خیلی ما را تحویل گرفت، ما در همان هفته‌ی اول به قدری خلافکار و موادفروش گرفتیم که ظرفیت بازداشگاه‌ها پر شد، شرایط طوری شد که طی سه ماهی که من کار کردم حتی یک سرقت در بلوار اتحاد اتفاق نیفتاد، اگر کسی الآن مواد می‌فروخت، ده دقیقه‌ی بعد دستگیرش میشد. مردم هم با ما همکاری می‌کردند، مثلا دختر خانم‌های مدرسه‌ای اگر خلافی می‌دیدند، زیر چادر از آن فیلم می‌گرفتند، به من نشان می‌دادند و بچه می‌رفتند خلافکار را طوری می‌آوردند که برای بقیه هم درس عبرت شود! اگر خشن برخورد نمی‌کردیم هیچ نتیجه‌ای نمی‌گرفتیم! در مقابل نیروهای کلانتری شاید روزی یکی دوتا مصرف‌کننده می‌گرفتند، چون ما با لباس شخصی می‌رفتیم، نیروهایمان هم قبلا خوشان بین همین خلافکارها بودند، این شد که نیروی‌های کلانتری روی دنده‌ی لج افتادند و حتی به بعضی از کسانی که ما دستگیر می‌کردیم مشاوره می‌دادند که چگونه از دست قانون فرار کنند!»&lt;br /&gt;
بعد از یک ماه، همه جا پیچید که یک نفر به نام نوروزی پیدا شده که ارازل را می‌گیرد، در ملاء عام تنبیه می‎‌کند و بعد تحویل کلانتری می‌دهد:« روش تنبیه ما طوری بود که یاد بگیرند دیگر ظلم نکنند مثلا ارازل را به یک ستون می‌بستیم و هر کس که رد میشد یک سیلی به آن‌ها میزد، افراد مست را هم به ستون مسجد می‌بستیم، وقتی مستی از سرشان می‌پرید ولشان می‌کردیم بروند، به همین خاطر اگر کسی مشروب می‌خورد دیگر جرئت نمی‌کرد بیرون بیاید. یک بار یک بنده خدایی به من زنگ زد و گفت توی اسکلت بغل خانه ما سر و صدا می‌آید، سریع خودمان را به اسکلت رساندیم، دیدیم چند نفر معتاد نشسته‌اند، توی خودشان جمع شده‌اند و می‌نالند. نور چراغ قوه را روی آن‌ها انداحتم و گفتم چه مرگتان شده؟ گفتند خمار هستیم اما می‌ترسیم بیرون برویم و مواد تهیه کنیم چون نوروزی ما را می‌کشد! از خماری ناله می‌زدند اما بیرون نمی‌رفتند!»&lt;br /&gt;
سخت‌گیری‌های نوروزی کار را به جایی رساند که حتی بعضی از خلافکارها منطقه‌ی کاری خود را عوض کردند، بعضی‌ها هم آن‌قدر از بچه‌های پایگاه کتک خورده بودند که کار به شکایت رسید، البته نوروزی تمام این کارها را بدون گرفتن حتی یک ریال انجام می‌داد و این در حالی بود که رییس حوزه بدون اطلاع نوروزی کارمزد کشف مواد را دریافت میکرد. در کل رییس حوزه مثل آب زیر کاه بود چرا که چندین بار سفارش بعضی از خلافکار‌ها را کرد تا آزاد شوند:« یک بار ساعت سه شب یک مشروب فروش را گرفتیم، بلافاصله‌ی رییس حوزه زنگ زد و از ما خواست ولش کنیم. وقتی دلیل این درخواست را پرسیدیم گفت از بچه‌های خودمان است! گفتم مگر بچه‌های خودمان مشروب فروش هستند!؟ خلاصه علی رغم تهدیدهای رییس حوزه مشروب فروش را تحویل دادم. روز بعد از طرف سپاه من را خواستند تا به من بگویند به بچه‌های خودی کاری نداشته باشم اما من نه گذاشتم نه برداشتم گفتم من کارم را با قاطعیت انجام می‌دهم هرکجا میخواهید گزارشم را بدهید تا جلویم را بگیرند!»&lt;br /&gt;
مصطفی طی مدت کوتاهی 20 نفر از بستگان مسئولان انتظامی و 12 نفر از بستگان مسئولان سپاهی را دستگیر کرد، به همین خاطر، هم کلانتری و هم  سپاه جلوی راه نوروزی سنگ اندازی می‌کردند:« یک شب هم یک بنده خدایی را با 5 گرم مواد گرفتیم، رییس اطلاعات سپاه به من زنگ زد و گفت آزادش کنید. گفتم آزادش نمی‌کنم، اما اگر رسید بدهید او را به شما تحویل می‌‌دهم. قبل از آن، هم از متهم و هم از پدرش امضا گرفتم تا به طور مستند مدرک داشته باشم! چند وقت بعد هم وقتی داشتم صورت جلسه‌ها را چک میکردم متوجه شدم 17 گرم مواد به همراه 7 متهم گم شده‌اند، جالب این بود هیچ کس هم زیر بار نمی‌رفت!»&lt;br /&gt;
یک روز وقتی آقای نوروزی داشت خانه‌ی عالم مسجد را کچ‌کاری میکرد دو نفر مامور آمدند و گفتند آقای نوروزی چند موردی هست که بچه‌ها گفتند باید به اتفاق شما چک کنیم. وقتی به کلانتری رسیدند معلوم شد حکم جلب نوروزی را داشته‌اند:«چند روزی بازداشت بودم، خانواده‌ام هم خبر نداشتند تا اینکه من را به دادگاه جنایی بردند. قاضی دادگاه آقای حیدری بود، هرچه می‌پرسیدم جرم من چیست جواب سر بالا می‌دادند، می‌گفتند سرقت مسلحانه کرده‌ای، تجاوز، ورود به عنف و جعل اسناد هم بقیه‌ی اتهام‌های تو است، شاکی‌ات هم کلانتری است. اما جزئیات دقیقی دستگیرم نشد. گفتم من فقط جهاد کردم و خارج از رضای خدا کاری انجام نداده‌‌ام، اما انگار گوشش بدهکار نبود و اصلا به حرف‌هایم توجه نمی‌کرد. آخر سر از این رفتار آن قدر ناراحت شدم که گفتم  به گفته‌ی امام حسین وقتی شکم‌ها از حرام پر شود چشم‌ها نابینا می‌شوند و گوش‌ها ناشنوا، وقتی این حرف را زدم به قاضی خیلی برخورد برای همین من را به زندان عادل آباد فرستاد.»&lt;br /&gt;
وقتی مصطفی را به زندان عادل آباد بردند با زندانی‌هایی روبرو  شد که خودش دستگیر کرده بود. همه تعجب کردند و البته فکر می‌کردندکه او را به عنوان نفوذی به زندان فرستاده‌اند اما وقتی فهمیدند شاکی‌اش کیست، ترسشان ریخت و شروع کردند به متلک انداختن. یکی از آن ها رو به مصطفی کرد و گفت:«حالا دیدی این دولت به هیچ کس رحم نمی‌کند؟» این جمله، نوروزی را آن قدر کفری کرد که کار به دعوا و کتک کاری کشید و مامورها ریختند آن‌ها را بردند پیش معاون رییس زندان. معاون پرسید قضیه چیست؟ زندانی گفت:« این بابا تا دیروز بقیه را می‌گرفت حالا خودش را گرفته‌اند! برای همین زورش گرفته.» معاون وقتی این جمله را شنید، مصطفی را برد توی اتاق و گفت:«چه نظامی باشی چه بسیجی باید تو را به دادستانی نظام می‌دادند! این‌ها می‌خواهند با جانت بازی کنند، شاید یکی از این زندانی‌ها بلایی سرت بیاورد.» بعد از این که گفتگو تمام شد معاون زندان به یکی از وکیل بندها سپرد که هوای مصطفی را داشته باشد و تخت بالای خودش را به او بدهد. همان روز مصطفی از وکیل بند سوزن نخ گرفت، به حمام رفت و لب‌هایش را به نشانه‌ی اعتصاب غذا به هم دوخت! این خبر مثل بمب توی زندان پیچید! در کمتر از نیم ساعت رییس زندان آمد و از مصطفی مشکلش را پرسید، مصطفی همه‌ی ماجرا نوشت. اما وقتی این قضیه را به بازپرس حیدری گزارش دادند، اهمیتی نداد و گفت:« این آدم قهاری است، به زیر هشت ببریدش و مجبورش کنید اعتصابش را بشکند!»&lt;br /&gt;
«موقعی که نخ‌ها را کشیدند لب من کامل پاره شد، بعد آن را صورت جلسه کردند و من زیرش نوشتم هیچ جای دنیا اعتصاب غذا را به زور نمی‌شکنند و آن گواهی را با خون لبم انگشت زدم و گفتم به قاضی بگویید لبم را پاره کردید اما شکمم را نمی‌توانید، لب به آب و غذا نمی‌زنم مگر بیرون از زندان، اگر دیر بجنبید افقی از زندان خارج میشوم.. از آن روز به بعد شاید 30 نفر را گذاشته بودند که زاغ سیاه من را چوب بزنند تا مبادا کاری بکنم، حتی وقتی حمام می‌رفتم دوش این وری و آن وری، من را می‌پائیدند! در نهایت بعد از یک هفته اعتصاب غذا، خبر رسید که با قرار وثیقه ‌می‌توانم آزاد شوم.»&lt;br /&gt;
نوروزی وقتی بیرون آمد از طریق دوستانش، شماره‌ی قاضی را پیدا کرد و به او زنگ زد، قاضی هم در حالی که متعجب بود که چطور نوروزی شماره‌اش را پیدا کرده از او خواست که به دیدنش برود. صبح روز بعد مصطفی به دیدن قاضی رفت و متوجه شد علاوه بر سپاه و کلانتری یک شاکی به نام شیوا اعتمادی نسب دارد. شاهدهایش هم سمیه قناعتیان  و یک خانم دیگر بودند! نوروزی خانم قناعتیان را می‌شناخت، چندباری همسرش را دستگیر کرده بود، اما از آن‌جایی که از طرف خیریه به او کمک می‌کرد تا مبادا در نبود همسرش به مشکل بخورد، بعید می‌دانست که علیه‌اش شهادت دروغ داده باشد. برای همین یک روز که خانم قناعتیان را دید از او ماجرا را پرسید اما انگار روحش هم از قضیه‌ی سرقت مسلحانه، شکایت و شهادت خبر نداشت تا این‌که دو زاری‌اش افتاد و گفت:«فلان مامور و بهمان مامور کلانتری با من دوست بودند و حتی فلان جا با هم فساد کردیم! یک روز یک کاغذ سفید آوردند و گفتند این را امضا کن، گفتم چرا؟ گفتند بابا ما با هم دوست هستیم میخواهیم یادگاری نگه داریم.»&lt;br /&gt;
مصطفی از قناعتیان قول گرفت که در دادگاه هم حرف‌هایش را تکرار کند اما بعد از آن روز دیگر نتوانست او را پیدا کند، انگار آب شده بود رفته توی زمین! تا این‌ که روز دادگاه فرا رسید:«قاضی گفت حتما باید این بنده خدا را بیاوری، دلسرد شدم و رفتم بیرون. خیلی جالب بود که خانم قناعتیان را دستبند به دست و به جرم سرقت به دادگاه آورده بودند، فورا به قاضی اطلاع دادم و او هم دستور داد شاهد را بیاورند. خانم قناعتیان همه چیز را برای دادگاه توضیح داد و گفت من جز خوبی از آقای نوروزی ندیده‌ام. بعد قاضی حیدری با این که ماجرا را فهمید اما به خانم شیوا اعتمادنسب یک فرصت دیگر داد و گفت باید یک شاهد دیگر بیاوری وگرنه پرونده را مختومه اعلام می‌کنم!»&lt;br /&gt;
خانم اعتمادی برای دادگاه بعدی به یک معتاد سابقه‌دار مقداری پول داد تا شهادت دروغ بدهد. این درحالی بود که آقای نوروزی به خاطر نفوذی که در محله داشت همه چیز را فهمید و حتی می‌دانست چند ساعت قبل از دادگاه، شاهد جدید کجا آرایشگاه رفته، چقد پول داده و از چه مارک ادکلنی استفاده کرده! جلسه بعدی دادگاه شروع شد و شاهد جدید صحبت کرد و بعد آقای نوروزی همه‌ی اطلاعاتی که از او به دست آورده بود را ریخت روی دایره و گفت این آقا همین الآن فلان قدر شیشه کشیده! بنابراین قاضی شاهد جدید را فاقد صلاحیت دانست. دیگر شاکی‌های آقای نوروزی کلانتری و سپاه بودند که ادعا داشتند مصطفی نوروزی مخل امنیت محله شده است:«به قاضی گفتم قسم حضرت عباسشان را باور کنیم یا دم خروس؟ گفت چطور؟ من هم نامه‌ای را که در آن نیروی انتظامی از ما درخواست کمک کرده بود را به قاضی نشان دادم و متوجه شد که شکایت نیروی انتظامی با این نامه تناقض دارد. با این حال قاضی حیدری به جای این که بنویسد به من تهمت زده‌اند، پرونده را مختومه اعلام کرد.»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:N.jpg&amp;diff=2052</id>
		<title>پرونده:N.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:N.jpg&amp;diff=2052"/>
		<updated>2020-12-09T06:15:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Shamedt: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوروزی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shamedt</name></author>
	</entry>
</feed>