<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mtajfard</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mtajfard"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mtajfard"/>
	<updated>2026-08-05T14:26:09Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%B4%D8%AA_%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%A7_%DA%86%D9%87_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D8%9F&amp;diff=5609</id>
		<title>از دشت لیلی تا جزیره مجنون بر برادران افغانستانی ما چه گذشت؟</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%B4%D8%AA_%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%A7_%DA%86%D9%87_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D8%9F&amp;diff=5609"/>
		<updated>2020-12-26T13:12:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mtajfard: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2020-03-23 06-29-32-272x181.jpg|بندانگشتی|چپ|کتاب از دشت لیلی تا جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''محمد سرور رجایی'''، متولد سال ۱۳۴۸ ه. ش. در کابل است. وی که امروز به عنوان یک روزنامه‌نگار و شاعر شناخته می‌شود، از سال ۱۳۶۳ در کشورش مشغول به فعالیت‌های فرهنگی تبلیغی شده و پس از ده سال نیز به ایران مهاجرت می‌کند.&lt;br /&gt;
سال ۹۷، به همت دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» با تحقیق و تدوین رجایی بیرون آمد که خاطرات رزمندگان هشت سال دفاع مقدس است که اهل افغانستان بوده‌اند. گزارش پیش رو، گزیده‌ای از بخش‌های این کتاب برای معرفی بیشتر و نشان دادن هدف نویسنده است که می‌گوید این کتاب می‌خواهد روایتگری کند تا همه بدانند دو ملت ایران و افغانستان یگانه هستند؛ هم خون‌شریک‌اند و هم غم‌شریک.&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمد-سرور-رجایی-از-دشت-لیلی-تا-جزیره-مجنون-خاطرات-رزمندگان-اهل-افغانستان-دفاع-مقدس.jpg|قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== در هم تنیدگی سرنوشت دو ملت ===&lt;br /&gt;
“در کشور اسلامی افغانستان، روز پنجشنبه هفتم ثور (اردیبهشت) سال ۱۳۵۷ کودتا شد. کودتاچیان، کودتایشان را انقلاب کارگری می‌خواندند و با شعار حمایت از کارگران و زحمت‌کشان، دل مردم را به دست آورده بودند. آنها حتی در روزهای اول پیروزی‌شان، دروازه‌های اَرگ ریاست جمهوری را با عنوان «خانۀ خلق» به روی مردم باز گذاشتند. من و دیگر کودکان خانواده نیز از خوشحالی‌شان شاد بودیم. اما این خوشحالی بسیار زود با رفتارهای وارونۀ حکومت، جای خود را به نگرانی و ترس داد. سرانجام ماهیت کمونیستی کودتاگران بسیار زود افشا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز یک سال از عمر رژیم کمونیستی نگذشته بود که انقلاب اسلامی در ایران به رهبری حضرت امام خمینی به پیروزی رسید. با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به دلیل روی کار آمدن دولت اسلامی به رهبری مجتهدی جامع‌الشرایط که مقلّدان بسیاری در افغانستان داشت، جوانه‌های امید، دوباره در قلب مردم مسلمان افغانستان شکوفا شد. این مسائل را بیشتر از رفتار و گفتار بزرگان خانواده می‌فهمیدم. این را هم فهمیدم که مسئولانِ دولت کمونیستیِ وقت، شادمانی مردم را تحمل نتوانستند و به مخالفت و آزار بیشتر مردم برآمدند. تبلیغات در رسانه‌ها و برگزاری تظاهرات در شهر کابل، ازجمله کارهایی بود که دولت به وسیلۀ آن مخالفت آشکار خود با انقلاب ایران را به نمایش می‌گذاشت.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطلع کتاب، به نوعی شباهت حوادثی که برای ایران و افغانستان در سال ۵۷ رخ داده را نشان می‌دهد. رجایی در بخش دیگری از کتابش هم نکته مشابهی را آورده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“این را هم در نظر بگیریم که جنگ مردم مسلمان افغانستان با نیروهای شورویِ اشغالگر، بسیار شبیه بود به نبرد مردم مسلمان ایران با نیروهای متجاوز عراق.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام بالا گرفتن درگیری‌های کمونیست‌های شوروی با مجاهدان افغان، سرنوشت ایران، افغانستان و دیگر همسایگان این دو کشور را تغییر داد. محمد سرور رجایی که پدرش هم راهی ایران شده است، درباره وضعیت آن روزها می‌گوید:&lt;br /&gt;
“بر اثر شدت گرفتن جنگ‌های نابرابر مجاهدان با ارتش سرخ شوروی، مردم مسلمان افغانستان برای حفظ جان و ایمان‌شان، ناگزیر به کشورهای همسایه، به خصوص ایران و پاکستان مهاجرت کردند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== در تب و تاب دیدار ===&lt;br /&gt;
پدرم در ایران بود که شنیدیم ایران اسلامی درگیر جنگی نابرابر با عراق شده است. علی‌رغم شدت گرفتن جنگ ایران و عراق، ورود مهاجران افغانستانی به ایران افزایش یافته بود. سال ۶۱ وقتی چهارده سالم بود، اولین بار به موضوع شهادت مجاهدی افغانستانی در دفاع مقدس برخوردم. در آن وضعیت خفقان شهر کابل، چند نفر از دوستانم که جز گروه مجاهدان بودند، مجلۀ جهادی «استقامت» را مخفیانه به ما می‌رساندند.&lt;br /&gt;
در یکی از شماره‌های همان مجله، عکس و خبری از مجاهدی افغانستانی به نام حسین بخش جعفری دیدم. خواندم که او هزاران کیلومتر دورتر از زادگاهش در منطقۀ عملیاتی بستان شهید شده است. باورش برایم سخت بود. بعدها در پایگاه جهادی و در نشریه‌های دیگر، به نام‌های جدیدی برخوردم؛ حتی به نام‌های شهدای ایرانی در جهاد اسلامی افغانستان. شهدایی چون احسان پارسی و ابوالفضل کربلایی پوریزدی. و این نام‌ها بود که من را بیشتر و بیشتر به فکر واداشت. آرزوی آن روزهایم ملاقات با خانوادۀ این شهدا بود.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرور رجایی شاید آن روزها فکرش را نمی‌کرد روزی به ایران بیاید و خودش راوی حماسه‌های ماندگار مجاهدان افغانستانی در راه آرمان‌های انقلاب اسلامی به رهبری امام روح‌الله شود. چنانکه در جایی از کتاب برای معرفی یکی از آنها آورده است:&lt;br /&gt;
“نمی دانم چه کسی رجب غلامی را می‌شناسد؛ همان شهیدی که در عملیات والفجر۹ بر روی سیم خاردار خوابید تا رزمندگان از رویش عبور کنند و عملیات لو نرود. مزارش حالا در بهشت جواد شهر بجستان، پنجشنبه‌ها میعادگاه مردم است. با اینکه هیچ کسی را در آن شهر ندارد، ولی باور من این است که او غریب نیست و ۳۰هزار جمعیت آن شهر، همگی اعضای خانوادۀ این شهید به شمار می‌روند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌طور که وی در ماجراهای مربوط به آشنایی با رزمندگان افغان آورده، این مجاهدان بدون مرز در نقاط مختلف ایران حضور دارند. خاطره آشنایی‌اش با یکی از این رزمندگان، خواندنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“محرّم سال ۸۸ مجری برنامه‌های عزاداری حسینیۀ صاحب الزمان (عج) در باقرشهر بودم. شبی دل به دریا زدم و پیش از آنکه سخنران را دعوت کنم، چند جمله دربارۀ شهدای مشترک ایران و افغانستان صحبت کردم. گفتم به دنبال شناسایی چنین سوژه‌هایی هستم. همان شب دوستی آمد و گفت: «برو پیش ناصر.» گفتم کدام ناصر؟ گفت: «ناصر خودمان، چایدار حسینیه. خبر نداری در فاو شیمیایی شده؟»”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد شهدای والامقام افغان نیز شرایط به همین منوال است:&lt;br /&gt;
“به غیر از قم، شهدای افغانستانیِ جنگ تحمیلی، در شرق و غرب ایران، در شهرهایی چون: زاهدان، بجستان، مشهد، اصفهان، شیراز، ارومیه، کردستان و همین تهران هم آرمیده‌اند.”&lt;br /&gt;
[[پرونده:از-دشت-لیلی-تا-جزیره-مجنون-شهدای-اهل-افغانستان-دفاع-مقدس-محمد-سرور-رجایی.jpg|قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== حال و هوای ادبی و شورانگیز ===&lt;br /&gt;
از نقاط قوت این کتاب، می‌توان به کیفیت بالای روایت‌ها از منظر ادبی اشاره کرد. حال‌وهوای هر خاطره، شورانگیز است و بار حسی خوبی را منتقل می‌کند. یک نقطه مثبت دیگر کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون” را می‌توان روان بودن ادبیات آن با وجود گویش متفاوت نویسنده‌اش دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجایی درباره حال‌وهوایی که در طی نوشتن کتاب داشته، با تکیه بر ایمانی زلال چنین وصف می‌کند:&lt;br /&gt;
“در این چند سال، هنگام شناسایی شهدای مشترک و رزمندگان، توفیقات بسیاری داشته‌ام. کاملاً به این باور رسیده‌ام روح بلند شهدای مشترک ایران و افغانستان، راهنمای اصلی من شده‌اند تا به هدف روزهای نوجوانی‌ام برسم.&lt;br /&gt;
حالا یقین دارم روح بلند شهید احسان پارسی دستم را گرفت و مرا به شهر مشهد مقدس کشاند تا خانواده‌اش را ملاقات کنم. همان طور که روح ملکوتی شهید ابوالفضل کربلایی پوریزدی نیز بعد از سی سال دستم را گرفته بود و مرا کشان‌کشان به قم رسانده بود. او خود، نشانیِ خانۀ پدر پیرش، کربلایی محمد پوریزدی را داده بود. وقتی به خانه شأن رفتم، محو سخنان پدر پیرش شدم. هنوز هم به آن دیدار افتخار می‌کنم.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کیفیت بالا را می‌توان ناشی از انگیزه وی دانست که در جایی از کتاب توضیحش داده است:&lt;br /&gt;
“برای همدلی‌های بیشتر ملت‌های ما، ضروری است بدانیم مجاهدان افغانستانی چگونه از ولایات مرکزی و شمالی افغانستان، از دشت لیلی جوزجان عبور کرده و در مسیر یافتن عشق، دوکوهۀ اندیشمک را هم پشت سر گذاشته‌اند تا به جزیرۀ مجنون برسند. چگونه بهسودِ ولایت میدان افغانستان را رها کرده و به جبهه‌های نبرد ایران در نوسو رسیده‌اند.&lt;br /&gt;
این کتاب به ما خواهد گفت که تقریباً همۀ رزمندگان افغانستانی با معرفی نامۀ یکی از احزاب جهادی یا معرفی نامه‌ای از افراد امین و بسیجی محل زندگی شأن این راه را پیموده‌اند. بسیاری از آنها در کارهای تدارکاتی و پشتیبانی، از پادگان‌های تهران گرفته تا پشت جبهه‌ها خدمت کرده‌اند. از سنگر سازی گرفته تا آشپزی، تا رانندگی کامیون‌های سنگین تا حضور در بخش بهداری و امداد جبهه، تا فعالیت در بیمارستان شهید بقایی، تا تعمیرات تانک، تا آر پی جی زنی و تا هرچه نمی‌دانیم، حضور داشته‌اند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== از تیپ ابوذر چه می‌دانیم؟ ===&lt;br /&gt;
یکی از دیگر نقاط قوت کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» بخش پیوست آن است که درباره تیپ ابوذر است:&lt;br /&gt;
“شاید حضور انفرادی مهاجران افغانستانی در جمع بسیجیان اعزامی شهرهای مختلف ایران به چشم نیاید؛ آن هم وقتی که بعضی از رزمندگان افغانستانی، بنا بر مصلحت‌های آن زمان، با هویت غیر واقعی شأن ثبت نام می‌کردند و اعزام می‌شدند. در این میان، اعزام بیش از ششصد رزمندۀ افغانستانیِ تعلیم دیده و ورزیده، طی دو نوبت در تیپ ابوذر و با فرماندهی قرارگاه رمضان در مناطق عملیاتی کردستان، شایستۀ تأمل است. این تیپ رزمیِ کاملاً افغانستانی، در راه آرمان‌های انقلاب اسلامی ایران، هم شهید داده، هم اسیر و هم جانباز.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیپ ابوذر، تیپ مستقل مجاهدان افغانستانی دفاع مقدس بود که در همان سال‌های ابتدایی جنگ به پیشنهاد سردار محمدرضا حکیم‌جوادی تشکیل می‌شود. غلامعلی حسنی؛ از فرماندهان افغانستانی این تیپ می‌گوید:&lt;br /&gt;
“دلیل تشکیل تیپ ابوذر در دوران دفاع مقدس، مبارزه با دشمن مشترک دو کشور مسلمان ایرن و افغانستان بود. رزمندگان این تیپ، خود را فرزندان امام خمینی می‌دانستند. به لحاظ اعتقادی نیز نیروها شهادت‌طلب بودند، به گونه‌ای که وقتی می‌خواستیم نیروها را به عقب برگردانیم، با ما دعوا می‌کردند که ما آمده‌ایم اینجا شهید بشویم نه اینکه برگردیم.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیوستگی مجاهدان این تیپ تا سال‌ها باقی ماند تا اینکه با شروع درگیری‌های سوریه، تعدادی از نیروهای این تیپ پیشنهاد دادند برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) به سوریه بروند که رجایی ماجرا را این‌طور شرح داده:&lt;br /&gt;
“آن وقت تعداد اندکی از افغانستانی‌ها در سوریه بودند که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) می‌جنگیدند و شهید هم داده بودند. این‌ها از قبل ساکن سوریه بودند. اوایل درگیری سوریه کمتر کسی حاضر بود به سوریه برود، چون مزدوران و تکفیری‌ها تبلیغات فراوانی داشتند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگارنده: حسین دارابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
[https://ayyam.ir/1399/06/25/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%b2%d9%85%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%da%af/ سایت ایام]&lt;br /&gt;
 [https://www.mashreghnews.ir/ مشرق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: افغانستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب از دشت لیلی تا جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mtajfard</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=5573</id>
		<title>از بی‌بهایی تا پُربهایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=5573"/>
		<updated>2020-12-26T11:32:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mtajfard: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:سپهرار ناصری.jpg|بندانگشتی|شهید مهدی (سپهرار) ناصری]]&lt;br /&gt;
'''«سپهرار ناصری»''' جوان هجده ساله‌ای بود که در یک خانوادۀ تحصیل کرده و مرفّه با اعتقادات بهایی محکم بزرگ شد. پدرش '''منوچهر ناصری''' اولین دامپزشک سبزوار بود. سپهرار به دبیرستان اسرار می‏رفت و در رشته ریاضی فیزیک تحصیل می‏کرد. دبیرستان اسرار مهد اتفاقات سیاسی آن زمان بود. بچه‌های دبیرستان به دو گروه تقسیم می‌شدند، بچه‌های حزب مجاهدین و بچه‌های حزب‌اللهی. این دو گروه حتی نماز جماعت جداگانه داشتند! سپهرار ناصری، به حزب‌اللهی‌ها ملحق شد و حتی در نماز جماعت آن ها شرکت می‌کرد. او در جواب یکی از همکلاسی‌هایش که پرسیده بود: «تو دیگه چرا میای؟» گفته بود: «من می‌دونم جبهۀ سیاسی شما بر حقه، دوست دارم جزء سیاهی لشکر شما باشم تا در مقابل اونا کم نباشید. هر چند این نماز رو هم قبول ندارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ماجرای شهادت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از بچه‌های دبیرستان راهی جبهه می‌شدند و ذهن سپهرار درگیر سوال‌های اساسی شده بود. او بعد از شهادت یکی از دوستان شیعه‌اش دیگر مثل سابق شوخ و سرزنده نبود و مدام در فکر بود. بالاخره به بیت [[مثل پدر برای مردم شهر|'''آیت‌الله علوی سبزواری''']] رفت و به ایشان گفت: «می‌خواهم شیعه شوم.» سپهرار پس از شیعه شدن به توصیه آیت‌الله علوی، نام مهدی را برای خود برگزید چون بهائیت به حضرت مهدی(عج) اعتقادی ندارد. با شیعه شدن سپهرار، خانواده اش و مخصوصاً مادر با جدیّت در مقابل او ایستادند. بالاخره سپهرار تصمیم خودش را گرفت و به عنوان امدادگر راهی جبهه شد و در '''عملیات والفجر مقدماتی''' بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
== '''منبع''' ==&lt;br /&gt;
کتاب ایام سبزوار&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی سبزوار]]&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: بهاییت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mtajfard</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC_%D8%AA%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1&amp;diff=5572</id>
		<title>از اخراج تا قائم مقامی لشکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC_%D8%AA%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1&amp;diff=5572"/>
		<updated>2020-12-26T11:24:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mtajfard: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:1602444 829.png|بندانگشتی|سردار شهید محمد فرومندی؛ قائم مقام لشکر5 نصر خراسان]]&lt;br /&gt;
== '''تولد و تحصیل''' ==&lt;br /&gt;
[[از اخراج تا قائم مقامی لشکر|محمّد فرومندى]] ، خرداد ماه سال 1336 در محله قلعه‏ كريم اسفراين متولد شد. پدری زحمتکش داشت که وقتی 10 ساله بود او را از دست داد. بعد از فوت پدر در ايّام مدرسه درس مى ‏خواند و در ايّام تعطيل كارگرى مى‏ كرد تا كمك خرج خانواده باشد. گاهى گوسفند مى چراند و گاهى مزارع مردم را آبيارى مى ‏كرد. دوره متوسّطه را در دبيرستان ابوسعيد اسفراين با اخذ ديپلم در خرداد ماه سال 1355 به پايان رساند. سپس گرايشهاى ضدّ رژيم در او به وجود آمد. مسافرتهاى مخفى به مشهد و ساير شهرستانها داشت. كتابهاى ممنوع را هم خودش مطالعه مى ‏كرد و هم بين جوانان توزيع مى كرد.&lt;br /&gt;
== '''تکثیر و توزیع اعلامیه در پادگان''' ==&lt;br /&gt;
دربيست و چهارم بهمن ماه سال 1355 به خدمت سربازى رفت. سه ماه اوّل خدمت را در پادگان لشكرك تهران و سه ماه دوّم را در پادگان مزداوند مشهد گذراند و آموزشهاى گروهبانى ديد و بعد از شش ماه به درجه گروهبان سوّمى وظيفه نايل شد. سپس به پادگان آموزشى چهل دختر - مركز آموزش 04 - اعزام شد. از جوّ حاكم بر ارتش رنج مى‏ برد و در انتظار پايان خدمت بود. اعلاميّه‏ هاى امام(ره) را از اسفراين مى ‏گرفت و به پادگان مى‏ برد و شبانه در آنجا با كمك سربازان تكثير و نيز پخش مى ‏كرد.&lt;br /&gt;
پس از پيام امام(ره) - مبنى بر فرار از پادگانها و پيوستن به صفوف مردم - با اين ‏كه تنها يك ماه از خدمتش مانده بود با دريافت مرخصّى چهل و هشت ساعته به اسفراين رفت ما دیگر به پادگان برنگشت. سپس به مشهد آمد و در تظاهرات و فعاليتهاى انقلابى مشهد شركت كرد.&lt;br /&gt;
== '''اخراجی''' ==&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه به سبزوار رفت و به این نهاد انقلابی پیوست. مدتی بعد به عضویت شورای فرماندهی سپاه سبزوار درآمد و در ادامه به سمت فرماندهی سپاه سبزوار رسید. در جریان درگیری های رمضان سال 1361 سبزوار به همراه [[هم خون به دل هم جان فدا|غلام رضا پروانه]] از طرف عده ای فریب خورده مورد ضرب و شتم قرار گرفت و چندی بعد حکم به اخراجش از سپاه داده شد. هر کس دیگر بود به خاطر بی مهری های صورت گرفته در حقش عطای انقلاب را به لقایش می بخشید. او اما دل در گرو انقلاب و امام داشت لذا به عنوان بسیجی عازم جبهه شد. آن جا به دلیل دلاوری ها و شجاعتش در نبردها به قائم مقامی لشکر5 نصر خراسان رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== '''شهادت''' ==&lt;br /&gt;
محمد فرومندى در مدّت حضور در جبهه در عملياتهاى خيبر، بدر، فاو، والفجرهاى غرور آفرين و آزادى مهران حضور داشت. او سرانجام در تاريخ بيستم دى ماه سال 1365 در عمليّات كربلاى 5، در منطقه شلمچه به فيض شهادت نايل شد.&lt;br /&gt;
کتاب «ایوب» و کتاب «همیشه فرمانده» از جمله کتاب هایی است که درباره این شهید به قلم تحریر درآمده و منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== '''منبع''' ==&lt;br /&gt;
https://navideshahed.com/fa/news/455931&lt;br /&gt;
[[رده: سبزوار]]&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: سرداران جنگ]]&lt;br /&gt;
[[رده: امام خمینی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mtajfard</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC_%D8%AA%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1&amp;diff=5571</id>
		<title>از اخراج تا قائم مقامی لشکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC_%D8%AA%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1&amp;diff=5571"/>
		<updated>2020-12-26T11:23:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mtajfard: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:1602444 829.png|بندانگشتی|سردار شهید محمد فرومندی؛ قائم مقام لشکر5 نصر خراسان]]&lt;br /&gt;
== '''تولد و تحصیل''' ==&lt;br /&gt;
[[محمّد فرومندى]] ، خرداد ماه سال 1336 در محله قلعه‏ كريم اسفراين متولد شد. پدری زحمتکش داشت که وقتی 10 ساله بود او را از دست داد. بعد از فوت پدر در ايّام مدرسه درس مى ‏خواند و در ايّام تعطيل كارگرى مى‏ كرد تا كمك خرج خانواده باشد. گاهى گوسفند مى چراند و گاهى مزارع مردم را آبيارى مى ‏كرد. دوره متوسّطه را در دبيرستان ابوسعيد اسفراين با اخذ ديپلم در خرداد ماه سال 1355 به پايان رساند. سپس گرايشهاى ضدّ رژيم در او به وجود آمد. مسافرتهاى مخفى به مشهد و ساير شهرستانها داشت. كتابهاى ممنوع را هم خودش مطالعه مى ‏كرد و هم بين جوانان توزيع مى كرد.&lt;br /&gt;
== '''تکثیر و توزیع اعلامیه در پادگان''' ==&lt;br /&gt;
دربيست و چهارم بهمن ماه سال 1355 به خدمت سربازى رفت. سه ماه اوّل خدمت را در پادگان لشكرك تهران و سه ماه دوّم را در پادگان مزداوند مشهد گذراند و آموزشهاى گروهبانى ديد و بعد از شش ماه به درجه گروهبان سوّمى وظيفه نايل شد. سپس به پادگان آموزشى چهل دختر - مركز آموزش 04 - اعزام شد. از جوّ حاكم بر ارتش رنج مى‏ برد و در انتظار پايان خدمت بود. اعلاميّه‏ هاى امام(ره) را از اسفراين مى ‏گرفت و به پادگان مى‏ برد و شبانه در آنجا با كمك سربازان تكثير و نيز پخش مى ‏كرد.&lt;br /&gt;
پس از پيام امام(ره) - مبنى بر فرار از پادگانها و پيوستن به صفوف مردم - با اين ‏كه تنها يك ماه از خدمتش مانده بود با دريافت مرخصّى چهل و هشت ساعته به اسفراين رفت ما دیگر به پادگان برنگشت. سپس به مشهد آمد و در تظاهرات و فعاليتهاى انقلابى مشهد شركت كرد.&lt;br /&gt;
== '''اخراجی''' ==&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه به سبزوار رفت و به این نهاد انقلابی پیوست. مدتی بعد به عضویت شورای فرماندهی سپاه سبزوار درآمد و در ادامه به سمت فرماندهی سپاه سبزوار رسید. در جریان درگیری های رمضان سال 1361 سبزوار به همراه [[هم خون به دل هم جان فدا|غلام رضا پروانه]] از طرف عده ای فریب خورده مورد ضرب و شتم قرار گرفت و چندی بعد حکم به اخراجش از سپاه داده شد. هر کس دیگر بود به خاطر بی مهری های صورت گرفته در حقش عطای انقلاب را به لقایش می بخشید. او اما دل در گرو انقلاب و امام داشت لذا به عنوان بسیجی عازم جبهه شد. آن جا به دلیل دلاوری ها و شجاعتش در نبردها به قائم مقامی لشکر5 نصر خراسان رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== '''شهادت''' ==&lt;br /&gt;
محمد فرومندى در مدّت حضور در جبهه در عملياتهاى خيبر، بدر، فاو، والفجرهاى غرور آفرين و آزادى مهران حضور داشت. او سرانجام در تاريخ بيستم دى ماه سال 1365 در عمليّات كربلاى 5، در منطقه شلمچه به فيض شهادت نايل شد.&lt;br /&gt;
کتاب «ایوب» و کتاب «همیشه فرمانده» از جمله کتاب هایی است که درباره این شهید به قلم تحریر درآمده و منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== '''منبع''' ==&lt;br /&gt;
https://navideshahed.com/fa/news/455931&lt;br /&gt;
[[رده: سبزوار]]&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: سرداران جنگ]]&lt;br /&gt;
[[رده: امام خمینی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mtajfard</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%B1&amp;diff=5569</id>
		<title>آبرسانی به روستای زوادر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%B1&amp;diff=5569"/>
		<updated>2020-12-26T11:18:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mtajfard: صفحه‌ای تازه حاوی «== آبرسانی در جهاد  ==  از اصلی‌ترین رسالت‌های '''جهاد سازندگی'''، کارآمدترین نه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== آبرسانی در جهاد  ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اصلی‌ترین رسالت‌های '''جهاد سازندگی'''، کارآمدترین نهاد انقلابی در ابتدا شکل گیری انقلاب اسلامی، آب‌رسانی، برق‌رسانی، خدمات‌رسانی و محرومیت زدایی از روستاها بود. روایتی که در ادامه میخوانیم، گوشه ای از تلاش مجاهدانه ی جهادگران این نهاد برای رساندن آب به روستای زوادر، در دهه شصت میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== چشمه را می‌رسانیم ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''روستای زوادر''' در پای کوه قرار داشت. یک روز در فصل بهار به آن‌جا رفتیم. فصل بهار معمولا چشمه‌ها و قنات‌ها پر آب هستند. بچه ‌های جهاد درگذشته از قنات روستا لوله کشیده بودند و اهالی روستا از آن‌جا آب برمی‌داشتند. مشاهده کردیم آب از لوله مثل شیر سماور جاری است. از چند نفری که آن‌جا بودند سؤال کردیم چرا اینطوری شده است؟ گفتند قنات ما ریزش کرده و خراب شده است. ما پول نداشتیم تا درستش کنیم. همین‌طوری استفاده می‌کنیم. حمام عمومی هم دو هفته است از کار افتاده و دو سه خانوار هم کوچ کرده‌اند و رفته‌اند. گفتیم چرا به جهاد نیامدید بگویید؟ گفتند دیدیم شما درگیر جنگ هستید، نمی‌خواستیم گرفتاری دیگری برای شما ایجاد کنیم و مزاحم شما بشویم. گفتیم این که زندگی نشد، ما وظیفه‌مان بوده تا مشکل شما را برطرف کنیم. حالا که قنات‌تان خراب شده است، اطراف روستایتان چشمه‌ای سراغ ندارید؟ گفتند یک چشمه‌ای به اسم چشمه آهو آن سر کوه است که آهوها از آن آب می‌خورند. فردای آن روز با بچه‌های واحد آبرسانی و تعدادی از اهالی روستا به سمت چشمه رفتیم. آن را پیدا کردیم. بسیار آب صاف و زلال و گوارایی داشت. گفتم ما این آب را به روستای شما می‌آوریم. اهالی روستا گفتند این کار شدنی نیست. گفتم ما یک کاری می‌کنیم تا بشود. این طرح بودجه و اعتباری هم نداشت اما پیشنهاد دادیم تا به عنوان پروژه‌های ما بیاید. به بچه‌های آبرسانی گفتم هرچقدر لوله داخل انبار دارید فردا بیاورید و در مسیر پهن کنید. گفتند حاج آقا برای کندن زمین باید کارگر بیاوریم و ما پول نداریم. به روسای ادارات شهری و شوراهای روستایی اعلام کردم هرکدام روزی دوتا کارمند به صورت جهادی به ما بدهند تا در این پروژه کمک کنند. ناهار ظهر هر روز هم سیب زمینی آب پز با نان بود. کارمندها می‌گفتند می‌رویم جهاد نان و سیب زمینی بخوریم. در عرض 29 روز این آب را از چشمه به روستا آوردیم. وقتی این آب به روستا رسید روحیه مردم تغییر کرد و کلی شور و نشاط ایجاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات شفاهی آقای غلامرضا زعیمی از فعالین جهادسازندگی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جهادسازندگی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mtajfard</name></author>
	</entry>
</feed>