<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Msamadimashhad</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Msamadimashhad"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Msamadimashhad"/>
	<updated>2026-08-05T12:31:44Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF&amp;diff=5889</id>
		<title>شهید سیدهادی سلطانزاده، دومین شهید مدافع حرم مشهد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF&amp;diff=5889"/>
		<updated>2020-12-28T11:32:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی « سید هادی، متولد و بزرگ شده‌ی یکی از محلات مشهد به اسم مهرآباد است. از دوران ک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سید هادی، متولد و بزرگ شده‌ی یکی از محلات مشهد به اسم مهرآباد است. از دوران کودکی‌ او، پدر در جبهه بود و مادر بچه‌ها را با چنگ و دندان بزرگ کرد. هادی از همان کودکی مرد خانه بود. و در نبود پدر، در مغازه او را باز نگه می‌داشت. بازیگوشی بیش از حدش به او اجازه نداد زیاد درس را ادامه دهد. و از اواسط دبیرستان، وارد کارگاه تریکو بافی یکی از دوستانش شد. بعد از آن در طبقه بالای بازار رضا مغازه ای اجاره کرد و کار را در آن ادامه داد. تربیت درست مادر و لقمه حلال پدر او را به سمت هیات اباعبدالله الحسین(ع) هل داد. و بعد از مدت کوتاهی با برادران و دوستانش در محل هیاتی تاسیس کردند. به واسطه مرام لوتی منشانه‌ی سید، آدم‌های مختلفی با سلایق و فکرهای مختلف دور او جمع بودند. که هیات را فقط بخاطر سید می‌آمدند. بعد از مدتی تصمیم گرفت بخاطر اینکه بتواند بیشتر روی اطرافیانش تاثیر بگذارد، در همان محله مهرآباد باشگاه بیلیارد تاسیس کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تاسیس باشگاه از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشت. و همکارش میگوید، با دخل یک ماه باشگاه، آن روزها می‌توانستیم یک پراید بخریم. &lt;br /&gt;
کم کم سوریه ناآرام شد. رضا اسماعیلی که هم محلی و دوست سید بود. با گروه یک فاطمیون اعزام شد. و بعد از مدتی اولین ذبیح فاطمیون لقب گرفت. این اتفاق و رفت وآمد تعدادی از افغانستانی‌های مقیم آن محل و همجنین دیدن فیلم‌های مربوط به سوریه و تهدید حرم حضرت زینب(س) خون او را به جوش آورد. وقتی همکارانش به او میگفتند: مساله سوریه به ما ربطی ندارد. در جواب میگفت: شاید به شما ربطی نداشته باشد. اما وقتی حرم عمه‌ی من تهدید می‌شود. مساله سوریه به من مرتبط میشود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''سید هادی دومین شهید مدافع حرم ایرانی مشهد است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافعان حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%B1%D9%85&amp;diff=5885</id>
		<title>برادر شهید مدافع حرم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%B1%D9%85&amp;diff=5885"/>
		<updated>2020-12-28T11:14:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== برادر ابوعلی ==  '''برادر شهید مدافع حرم مرتضی عطایی''' یا همان '''ابوعلی''' که چن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== برادر ابوعلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''برادر شهید مدافع حرم مرتضی عطایی''' یا همان '''ابوعلی''' که چند ماه بعد از حضور برادرش در سوریه؛ با مکافات فراوان خود را به سوریه رساند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف '''مهدی عطایی''' که بعدها در سوریه به حاج مهدی مشهور شد، حضور نظامی بود. اما در بدو ورود در شهر تازه آزاد شده نبل با مجموعه‌ای آشنا می‌شود که مشغول بازسازی نبل و الزهرا و همچنین کارهایی در حلب هستند. او که برای ماندن در سوریه چاره‌ای جز همکاری با آنها ندارد، با این گروه شروع به کار میکند. بعد از مدتی از کاری که مشغول به آن است خیلی احساس رضایت میکند. و در آن ماندگار میشود. کم کم با ستاد پشتیبانی لشکر فاطمیون مرتبط میشود و برخی از نیازهای لشکر فاطمیون را تامین میکند و از این طریق در هزینه های جبهه مقاومت صرفه جویی جدیی می‌شود. ضمن اینکه تعداد زیادی از زنان و مردان سوری که جنگ آنها را بی خانمان و بیکار کرده بود. مشغول می‌شوند. تهیه آب شرب خطوط نبرد( با توجه به اینکه مسلحین اولین جایی که پس از از دست دادن یک شهر تخریب میکردند؛ زیر ساختها و آلوده کردن آب آن شهر بود) با احداث دو کارگاه بزرگ تسویه آب. تهیه لباس در دو کارگاه بزرگ خیاطی برای رزمندگان، نانوایی، شیرینی پزی، تهیه لوازم التحریر، کشت انواع محصولات با فاضلاب کارگاه‌های تسویه آب، کارگاه بزرگ پتوشویی . بسیاری کارهای دیگر بخشی از اقداماتی است که او در 18 ماه حضور بدون مرخصی آش در سوریه انجام داده است. و به واسطه‌ی آن نهصد نفر زن و مرد مشغول به کار و زندگی شدند. این نوع اقدامات همان حلقه مفقوده‌ای است که معمولا در کشورهای در حال جنگ به آن توجه نمی‌شود. و جمهوری اسلامی با نگاه صلحطلبانه خود نسبت به ناآرامی های منطقه، با وجود سربازانی مثل مهدی عطایی، به آن توجه نمود.&lt;br /&gt;
مهدی عطایی حتی بعد از شهادت برادرش، مرتضی، و برای مراسمات به ایران نیامد. در دمشق روی برادر را بوسید با او خداحافظی کرد و به دوستانی که از او میخواستند با همان پرواز به همراه برادرش به ایران برگردد گفت: '''در سوریه کار روی زمین مانده زیاد دارم.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافعان حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87_%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%AC%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C%D9%86_%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=5866</id>
		<title>ستاد آبمیوه رسانی به مجروحین شیمیایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87_%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%AC%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C%D9%86_%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=5866"/>
		<updated>2020-12-28T09:43:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «  سال 63 بیمارستانها پر شده بود از مجروحین جنگ. پدرم چون داروخانه داشت از وضعیت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 63 بیمارستانها پر شده بود از مجروحین جنگ. پدرم چون داروخانه داشت از وضعیت بیمارستانها خبر داشت. می گفت مجروحین شیمیایی به مراقبت خیلی زیادی احتیاج دارند و بخصوص نیاز به آب میوه  تازه دارند. اما چون بیشترشان از شهرهای دیگر به مشهد آورده شدند و پدر و مادر بالای سرشان  نیست دچار مشکل می شوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز توی مدرسه داشتیم با خانم محب مدیر دبیرستان در مورد همین موضوع صحبت می کردیم. آخر صحبتهایمان به این نتیجه رسیدیم که خودمان دست به کار بشویم. روز بعد ماشینهای آب میوه گیری مان را آوردیم و اولین کیسه آب هویج را گرفتیم. وقتی بردیم بیمارستان  حسرت می خوردیم که ای کاش آب میوه بیشتری داشتیم. مرتبه بعد که می خواستیم آب میوه بگیریم به کسانی که میدانستیم در این جور کارها همیشه پیش قدم هستند هم اطلاع دادیم. توی انجمن اولیا مربیان هم اعلام کردیم . تعداد زیادی همراه شدند. ازهمان اول گفتم من برای این کار از کسی پول قبول نمی کنم. هر کسی میخواهد کمک  کند باید خودش میوه را بخرد و بیاورد مدرسه. کسانی هم که می خواهند دستگاه آب میوه گیریشان را بیاورند باید خودشان همراهش باشند چون اگر خراب بشود مدرسه بودجه ای ندارد که بخواهد خسارت بدهد.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
هر روز یک تعدادی داوطلب آوردن میوه می شدند. یک گروهی را هم ثبت نام کرده بودیم که میوه را  بشویند و پوست بکنند. تعدادی از مادرها با دستگاه آب میوه گیری شان می آمدند و مشغول آب میوه گیری می شدند. بعد هم یک گروه شیشه ها را می جوشاندند و آب میوه ها را داخلش می ریختند. شور  و نشاطی از این کار توی مدرسه به پا شده بود. هر چند بیشتر کار توسط بزرگترها انجام می شد اما بچه ها هم در ساعت بیکاری شان به ما کمک می کردند. ساعت 12 ظهر زمانی بود که مسئولین بردن آب میوه ها می آمدند و آب میوه ها را می بردند. معمولا خواهرم و پسرش هم از توزیع کننده ها بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تقریبا تمام مدت سال تحصیلی  این کار ادامه داشت. دبیرستان 17 شهریور یک آبدارخانه داشت که خیلی بزرگ بود و بسیار مناسب برای این کار  کار را از همانجا شروع کردیم. خدمتگزارها با ما همکاری نمی کردند . دائم می گفتند این چه بساطیست راه انداختید، جلوی دست و پای ما را گرفتید. برای همین خانم محب دستور داد  آبدارخانه به جای دیگری منتقل بشود . خدمتگزارها که رفتند ما هم دیگر کارمان را با خیال راحت ادامه دادیم و اسم آنجا را هم گذاشتیم « ستاد آبمیوه رسانی به مجروحین شیمیایی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات خانم پروین اباصلتی از مربیان پرورشی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مربیان پرورشی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%84%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1&amp;diff=5853</id>
		<title>لجبازی در تئاتر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%84%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1&amp;diff=5853"/>
		<updated>2020-12-28T09:20:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی « نوبت خیری که شد گفتم: « بدو خیری، باید بری روی صحنه».  از جایش تکان نخورد. دوبا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نوبت خیری که شد گفتم: « بدو خیری، باید بری روی صحنه».  از جایش تکان نخورد. دوباره گفتم: « زودباش. چرا واستادی؟! » گفت: « خانم من نمی‎رم». گفتم: « یعنی چی نمی ری، چی شده؟» گفت» « من نمی‌خوام این نمایشو بازی کنم». گفتم: « ما کلی با هم تمرین کردیم اگر نمی‎خواستی بازی کنی باید قبلاً می‌‌‌گفتی » ولی او فقط می گفت: « نه من این کارو نمی کنم». مدیر مدرسه و معلم های دیگر هم آمدند دور خیری جمع شدند که چی شده؟ گفتم: « خیری زده به در لجبازی، نمی‌خواد نمایش رو اجرا کنه». خانم مدیر گفت:  «دخترم اگر بری اجرا کنی یه جایزه خیلی خوب پیش من داری». یکدفعه بلند گفت: «نه خانم.من اجرا نمی‌کنم. اگر من این کار رو بکنم همه توی روستا برای من دست می‌گیرند. می‌گن  تو رفتی زن حجت داروغه شدی.&lt;br /&gt;
هر چه حرف زدیم فایده نداشت. حجت داروغه روی سن منتظر آمدن خیری بود.  اهالی حکیم آباد  را هم دعوت کرده بودیم.  کف حیاط مدرسه را که خاک و شن بود فرش کردیم و همه نشسته بودند توی حیاط . اولین بار بود که می‌خواستیم نمایش اجرا کنیم. اگر به هم می‎خورد آبرویمان می‎رفت. خانم مدیر گفت: « خودت برو استوار. کار خودته . خودت نمایش رو نوشتی خودت هم باید بازی کنی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم : « من!؟ نمی شه. زشته. می خندن .» گفت: «خب بخندن . اتفاقا بهتر هم هست. دلشون شاد می‌شه». خیلی برایم سخت بود. من یک آدم خجالتی بودم که هیچ وقت هم از این کارها نکرده بودم. ولی آن لحظه چاره ای نداشتم. دلم را زدم به دریا و گفتم: « باشه می رم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من آن موقع بیست و یک سالم بود. حجت داروغه هم کلاس پنجم بود اما چون دیر رفته بود مدرسه هیکلش بزرگتر بود. با اینحال ترکیب ما دونفر کنار هم حالت خیلی خنده داری پیداکرده بود. من مثل مادرش بودم. همه می‌خندیدند. . از این طرف سالن مردم،  از آن طرف هم معلم‌ها. بچه‌ها که از خنده دلشان را گرفته بودند ولی  من توجهی ‌نکردم.  سِوِر بازی را ادامه دادم.  حجت داروغه هم خیلی خوب بازی کرد. قصه در مورد پدر و مادری بود که پسرشان شهید شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است که همان همسایه‌‌مان پسرش جبهه بود دایم رادیو روشن می‌کرد که ببیند پسرش از آنجا حرف می‌زند یا نمی‌زند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از نمایش خیلی خوش شان آمده بود. کلی دست زدند و تشویق کردند. معلم ها می گفتند: بارک الله استوار. چقدر خوب بازی کردی. خودم هم خوشحال بودم که نمایش به هم نخورد ولی از روز بعد دیگر بچه ها ول کن نبودند. تا مدتها هر وقت من را می دیدند می خندیدند و می گفتند خانم معلم زن حجت داروغه شد.&lt;br /&gt;
سال  61  من دیگر  توی این مدرسه نبودم. یک سال رفتم روستای خیرآباد  بعد هم چناران. یک روز  همراه دوستم توی اتوبوس نشسته بودیم که برویم مشهد همکارم از شیشه ماشین بیرون را نگاه کرد بعد گفت: « خانم استوار شوهرت» گفتم: « شوهرم؟! کو؟ کجاست؟».   آن موقع ازدواج کرده بودم فکر کردم واقعا شوهرم آمده چناران. نگاه که کردم دیدم حجت داروغه است. لباس بسیجی تنش بود و با یک عده دیگر کنار خیابان ایستاده بودند. صدایش زدم: « سلام حجت».   گفت: «  اِ سلام خانم پرورشی» پرسیدم: « اینجا چی کار می کنی؟»  گفت: « داریم میریم جبهه. منتظر اتوبوسیم. دعا کنید برام که من هم شهید بشم »&lt;br /&gt;
آخرین باری بود که حجت را دیدم. دو سه سال بعد که برای انجام یک کار اداری رفتم چناران یکی از همکارانم را آنجا دیدم. بعد از کلی صحبت از این طرف و آن طرف گفت راستی فهمیدی حجت داروغه هم شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات خاطرات خانم سکینه استوار از مربیان پرورشی''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مربیان پرورشی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3&amp;diff=5605</id>
		<title>دکتر و مهندس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3&amp;diff=5605"/>
		<updated>2020-12-26T12:51:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی « '''اسماء و علی حسینی مقدم'''فرزندان شهید مدافع حرم محمدرضا حسینی مقدم هستند که...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''اسماء و علی حسینی مقدم'''فرزندان شهید مدافع حرم محمدرضا حسینی مقدم هستند که از زمان شیوع ویروس کرونا در ایران به ترتیب در خط مقدم و پشتیبانی فعالیت می‌کنند. شهید حسینی مقدم از جانبازان هشت سال دفاع مقدس با سمت معاون اطلاعات عملیات لشکر نصر 5 بود و سرانجام در تاریخ 16 بهمن 1393 در دفاع از حرم مطهر امامین عسکریین(ع) و درگیری با تروریست‌های تکفیری داعش در شهر مقدس سامرا به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
اسماء حسینی مقدم دختر شهید رزیدنت قلب است و برادر24 ساله اش علی دانشجوی ارشد مهندسی بهداشت حرفه‌ای در خط پشتیبانی و در حال تولید شیلد  و پاپوش هستند. مصاحبه با این خواهر و برادر که حالا هر کدام جا پای پدر شهیدشان گذاشته‌اند و حرف‌های کمتر شنیده شده اسماء حسینی مقدم از حال و هوای بیمارستان امام رضا بخش هایی از این گزارش خواندنی‌ست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''وقتی زنگ ویروس کرونا در مشهد به صدا درآمد'''&lt;br /&gt;
وقتی اولین بیمار کرونا مثبت در ایران شناسایی شد، بیشتر از هر جایی وضعیت بیمارستان‌ها فوق‌العاده شد. جلسات اضطراری مدیران بیمارستان با پزشکان و کادر درمانی و بررسی داشته‌ها و کاستی‌های اولیه خبر از یک رخداد بزرگ و غیرقابل پیشبینی می‌داد.&lt;br /&gt;
آن هم برای ویروسی که نه علائمی داشت و نه معلوم بود مدل‌های ویژه سرایتش به چه صورت است! یا اینکه در آن شرایط تجهیزات اولیه مثل ماسک هم کمیاب شده‌بود.&lt;br /&gt;
خانم اسماء حسینی‌مقدم رزیدنت بخش قلب بیمارستان امام‌رضا که از همان روزهای اول در بطن ماجرا بود این‌گونه می‌گوید:&lt;br /&gt;
'''« آن اوایل امکانات نداشتیم، واقعا در حد یک ماسک هم نداشتیم. آن‌هایی که استرس داشتند، فول استرس بودند از همان اول، آن نقطه صد را نگاه می‌کردند. ما می‌دانستیم‌ که نحوه انتقال ویروس تماسی است و از طریق هوا انتقال پیدا می‌کند. اما آن‌هایی که مخالف بودند می‌گفتند از کجا معلوم که همچین اتفاقی بیفتد، نه ما باید همه‌مان ماسک اِن 95 داشته باشیم. مخصوصا در آن شرایط دو هفته قبل از عید که همه دچار بحران ماسک بودیم و توی بیمارستان ماسک پیدا نمی‌شد و ماسک را جیره‌بندی کرده بودند »'''&lt;br /&gt;
همزمان با احساس بحران کمبود ماسک و دستکش و دیگر تجهیزات لازم گروه‌های جهادی در سراسر کشور چنان سال‌های دفاع مقدس پرچم یاری را در تمام نقاط ایران بلند کرده و شروع به را‌ه‌اندازی کارگاه‌های ساخت و تولید جهیزات بهداشتی می‌کنند.&lt;br /&gt;
'''علی حسینی‌مقدم،'''دانشجوی دانشگاه تربیت مدرس تهران که به خاطر تعطیلی دانشگاه به مشهد آمده‌است گفت:&lt;br /&gt;
'''« با توجه به این‌که به خاطر مسئله کرونا دانشگاه تعطیل شد و من از تحصیل برگشتم برای اطمینان از اینکه ناقل نباشم خودم را قرنطینه کردم. بعد از آن دوستان با ما تماس گرفتند که علی برای کمک می‌آیی؟ به اردوی جهادی تولید شیلد. خب بحث علمی‌اش یک بحث بود، بحث اجراییش بحثی دیگر. ویروس هم زیاد شناخته شده نبود و مشکل داشتیم هم به لحاظ اطلاعات و هم به لحاظ منابع علمی اما پذیرفتم و شروع کردیم به تولید تجهیزات بهداشتی.»'''&lt;br /&gt;
خدا را شکر مسئله توزیع تجهیزات با کمک گروه‌های جهادی و تزریق به موقع ماسک‌های مجهز برای پرسنل بیمارستان در همان هفته اول برطرف شد. '''اسماء حسینی‌مقدم'''  در همین باب می‌گوید: '''&lt;br /&gt;
« خدایی تمام امکانات آمد. مثلا ما ماسک اِن 95 می‌خواستیم اما حتی ماسک اِن 99 آمد، بعد از آن لباس‌های فضایی هم آمد.»'''&lt;br /&gt;
اما هنوز مسئله‌ای به این بزرگی برای خیلی از پرسنل هضم نشده‌است و همیشه  و در همه‌جا عده‌ای هستند که در فضای غر زدن خیلی سررشته دارند و کار را از آن چیزی که هست بحرانی‌تر و مهارناشدنی تر جلوه می‌دهند ولی خب در رابطه با این موضوع گاهی حق  با آن‌هاست!&lt;br /&gt;
'''اسماء حسینی‌مقدم :&lt;br /&gt;
 « وقتی می‌دیدیم که  لباس و وسایل هست دیگر خودمان بهانه نمی‌تراشیم که نیاییم. ولی خب بین افراد استرس‌ هم هست، مثل جامعه که افراد با هم متفاوتند و همیشه یکسری مخالف هستند، یکسری موافق. محیط بیمارستان هم همین‌جوری هست. شما از دور و در تلویزیون می‌بینید که عده زیادی می‌گویند ما کرونا را شکست می‌دهیم، درست هم هست و عده زیادی در این فضا هستند ولی عده زیادی هم هستند که در فضای غرزدن خیلی سررشته دارند، مخصوصا این‌هایی که صبح تا شب بلاخره درگیر هستند خب یک جوری خودشان احساس ناقل بودن می‌کنند، حالا اگر علایمی هم بروز ندهند. البته هر دفعه هم یکسری اطلاعات و اخبار جدید می‌آید، مثلا در ابتدا مقالات می‌گفتند نحوی انتقال فلان‌جور است، اما جدیدا می‌گویند نه، مثلا موقع انجام کارِ تهاجمی مثل ساکشن مریض (بیرون آوردن مایع‌های مخاطی توسط لوله مکنده)، چون ویروس ریزتر می‌شود با قطرات از عمق ریه بیرون می‌آید و امکان انتقال آن توسط هوا زیادتر است. برای همین یک مقداری این استرس وجود دارد و شناخت ما به تدریج دارد تکامل پیدا می‌کند. بعد هم بالاخره فشار کاری و فشار استرس روانی اینها همه جزء این بهداشت حرفه‌ای حساب میشود دیگر، چون علی ما مهندس بهداشت حرفه‌ای است همیشه از همین مقوله حرف می‌زند.»'''&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
علی حسینی‌مقدم:&lt;br /&gt;
 «یک زمانی هست که آدم می‌داند که کجا می‌خواهد برود و برنامه‌ریزی می‌کند که چه کاری می‌خواهد انجام بدهد اما این اردوی جهادی که در بحث کرونا به وجود آمد با اردوی جهادی همه‌ی جاها متفاوت است اگر همه جا اردوی جهادی ملاکش این است که تعداد بیشتری نیرو جذب کند تا افراد بیشتری را توی خط بیاورد این اردوی جهادی فرق می‌کند این‌جا باید تا می‌توانند افراد تعدادشان کم باشد و حتما باید ضرورت حضورشان احساس بشود چون این شیلدهایی که دارد این‌جا تولید می‌شود می‌رود دست پرسنل بهداشتی و درمانی و اگر در طی تولیدش یکی از افراد آلوده باشند آن کسی که توی خط مقدم است دیگر پشتیبانی نمی‌شود.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویروس کرونا دیگر به تمام شهرهای ایران منتقل شده و  روز به روز بر تعداد بیماران کرونایی اضافه می‌شود پرسنل که ابتدا حتی با یکدیگر هم به مشکل بر می‌خوردند الان دارند با مشکلات مهم‌تر و جدیدتری دست و پنجه نرم می‌کنند.&lt;br /&gt;
اسماء حسینی‌مقدم در این باره می گوید::'''«مریض‌هایی که توی بخش کرونا هستند دچار مشکل قلبی شده‌اند، مثلا یک آسیبی پیدا کرده باشند ما باید برویم آنها را ببینیم. فقط یک چیزی هست که باید مدیریت کنیم، چون لباس فضایی کم است و هر بار که ما این لباس‌ها را دربیاوریم و بپوشیم احتمال آلوده شدن ما زیاد هست، برای همین، سعی می‌کنیم کلا آن لباس را اگر بشود فقط یکبار بپوشیم، برویم تمام کارها را توی آن بخش انجام بدهیم، در قسمت اورژانس هم بیشتر مریض‌های کرونایی هستند، مریض‌های کرونایی را  شیفت‌بندی کرده‌اند و مثل اوایل عید نیست که فقط بچه‌های داخلی و بچه‌های عفونی می‌رفتند بیماران را می‌دیدند و حتی دو تا از اساتید طب اورژانس ما کرونا گرفتند.یعنی اگر مریض بدحال بشود باید  به برویم، یا اگر مریضی را بخواهند از اورژانس  بفرستند به بخش هم باز ویزیت داخل بخش دارد که باید برویم انجام بدهیم. برای اینکه هی این لباس را درنیاوریم و بپوشیم وظایف را تقسیم‌بندی کردیم شش تا طبقه دارد دیگر، مثلا طبقه بالایش رزیدنت‌های عفونی است، طبقه وسطش مثلا با رزیدنت‌های  داخلی است، یک طبقه پایین‌ترش با رزیدنت‌های قلب است که اگر مریضی یک وقتی  بدحال شد زنگ بزنند به ما، ما باز دو مرتبه باید لباس بپوشیم برویم آنجا مریض‌های بدحال را استیبل کنیم و پایدار کنیم وضعیت‌شان یک مقدار این کارش دست خودمان است.»'''&lt;br /&gt;
همزمان علی و دوستانش هم به یک شیوه مدیریتی قابل قبول رسیده‌اند و شروع می‌کنند تا مدرسه‌ای را که در آن مستقر هستند به یک گارگاه تمام عیار ضد کرونایی تبدیل کنند و سخت‌گیری‌های جدیدی را برای داوطلبان لحاظ کنند::« الان ما سه تا کلاس پانزده نفره آقا و تقریباً سه تا کلاس پانزده نفره خانم داریم. تمرکز ما روی تولید شیلد و پاپوش است. ورود بچه‌ها را کنترل کردیم  به این صورت که روی زمین به فاصله یک متر کاغذهای رنگی چسباندیم که افراد با فاصله یک متر به یک متر از هم بایستند و یکی یکی بیایند و وارد محدوده استریل بشوند خب قبلش این طوری نبود یعنی بچه‌ها می‌آمدند تجمع می‌کردند دو، سه نفری با هم می‌آمدند می‌خواستند وارد شوند خب این پیشنهاد از طرف بچه‌های دانشگاه شهید منتظری دادند بچه‌ها توی صف می‌ایستند اول گوشی‌شان را وکیوم می‌کنند و بعد لباسشان حالا کاپشنشان و روپوششان را می‌گذارند داخل پلاستیک بعد کفش‌هایشان را در می‌آورند و دست‌هایشان را ضدعفونی می‌کنند دستکش و ماسک می‌پوشند و می‌روند داخل کلاس‌ها.&lt;br /&gt;
 برای مکان غذاخوردن هم پیشنهاد دادم و میزهای کتابخانه‌ها را به راهرو منتقل کردند و راهرو را با فاصله چیدند و آنجا شد محل غذاخوری بچه‌ها که سر هر میز حداکثر سه نفر می‌نشینند با فاصله یک متر. مسئله سرویس‌های بهداشتی هم این طوری شد ما آمدیم آنجا موکت پهن کردیم و دمپایی گذاشتیم و  برای سرویس بهداشتی هم دمپایی تعریف شد آن کسانی که می‌خواستند بروند سرویس بهداشتی دمپایی را عوض می‌کردند از دمپایی مخصوص سرویس بهداشتی استفاده می‌کردند این اتفاق که افتاد. دیگر حالا مزیتش این بود که دیگر کفش وارد منطقه استریل نمی‌شد. ما الان این چیزی هم که داریم اجرا می‌کنیم صددرصد استاندارد نیست ولی آن چیزی که ما سعی می‌کنیم آن که ما خودمان را به استاندارد نزدیک بکنیم»&lt;br /&gt;
با تمام تلاش‌ها و فداکارای‌ها اما متاسفانه عده‌ای هستند که جان خود را از دست می‌دهند و این واقعیت تلخ جزو جدانشدنی و آن روی ماجراست. خانم حسینی مقدم در این باره می گوید:«کلا در بخش کرونا، همراهان مریض هم حتی حق ندارند بیایند، این خب خیلی سخت است، سختی‌اش همین است دیگر، شما فکر کنید مثلا یکی از افراد خانواده‌تان دچار مشکل شده و رفته توی آن بخش، چهار پنج روز هم توی آن بخش بوده و با کلی دعا و التماس و امید، منتظر بهبودی‌اش است اما بعد چهار پنج روز  از بیمارستان زنگ می‌زنند که بیایید حالا جسد را در فلان روز  و فلان جا تحویل بگیرید، خیلی سخت است دیگر و سخت‌تر اینکه می‌بینیم که  یک مریضی در اوج جوانی دچار این مشکل میشود و بعد یک دفعه بدحال میشود و... خیلی دردآور است. بعد این همه مثلا ما تلاش می‌کنیم، می‌رویم، می‌آییم، آخر هم می‌بینیم که هیچ کاری هم نشد و خستگی‌اش می‌ماند به تن آدم و بعد مدام فکر خانواده‌اش هستیم که چکار دارند می‌کنند، فضای خیلی خوبی نیست و اصلا این طور نیست که می‌گویند برای ما پزشکان این چیزها عادی شده‌است.»&lt;br /&gt;
بعد از 24 ساعت شیفت و تحمل لباس‌های فضایی که دست کم پنج ساعت پشت سر هم بر تن این عزیزان است و گاهی از شدت گرما به تنگ می‌آیند واقعا شنیدن خبر فوت هموطنان چیزی جز خستگی بر تن پرسنل نمی‌گذارد و با همه این شرایط با حفظ روحیه به منزل برمیگردند.«وقتی از بیمارستان به خانه می‌روم کلا می‌روم تمام لباس‌هایم را می‌شویم، دست و صورتم را شسته، ماسک می‌زنم، بعد هم دیگر بیشترین فاصله را رعایت می‌کنم مثلا از دو متری می‌گویم مادر سلام. بعد دیگر یک کمی فاصله‌ها را بیشتر می‌کردیم، یا به خواهرزاده‌ام می‌گفتیم شما برو دیگر اصلا کلاً پیدایت نشود این دور و بر، تا یک مدتی که ما الان کلا قرنطینه هستیم. الان علی هم که می‌رود بیرون و برمی‌گردد دیگر، دقیقا با او با بدرفتاری تمام رفتار می‌کنیم، یا به عنوان عامل انتقال، کلی کتکش می‌زنیم می‌اندازیمش توی حمام، می‌شوریم، می‌سابیم بعد می‌آید بیرون. دیگر این طور. او البته خودش مهندس بهداشت است کلی به ما گیر می‌دهد. الان مثلا بعضی از پرستارهای ما بچه کوچک دارند بچه‌هایشان را دادند دست کسی نگهداری می‌کنند دیگر. یعنی اصلا به بچه‌هایشان نزدیک هم نمی‌شوند.»&lt;br /&gt;
مهندس علی حسینی مقدم در مورد تاثیر کارهای داوطلبانه در حل بحران می گوید:«به لحاظ شرایط مالی و اقتصادی ما اگر بیاییم تمام مباحث معنوی را همه‌اش کنار  بگذاریم و یک دیدگاه کاملاً مادی‌گرایی غربی بخواهیم داشته باشیم به این مسئله این است که حضور نیروهای داوطلب و نیروهای جهادی یک کمک اساسی کرد به اقتصاد کشور برای مدیریت بحران و این حداقلی‌ترین کاری بود که انجام شد. من تئوری‌ام تئوری کوه یخ است یعنی من می‌گویم که شما اگر که نیروهای بهداشتی و درمانی کشور را، صددرصدی که نیروهای بهداشتی و درمانی دخیلش هستند و دارید به آن نگاه می‌کنید  یک طرف بگذارید آن چیزی است که روی آب هستند، آن چیزی که زیر آب و چند برابر هم است و چندین برابر این صددرصد دارد کار می‌کند و زیربنایش است همین بحث حضور نیروهای جهادی است.»&lt;br /&gt;
 به این خواهر و برادر فداکار خدا قوت گفته و برای این خانواده شهید آرزوی موفقیت و سلامتی داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصاحبه: خانم پادام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنظیم و تدوین: خانم اسماء میرشکاری‌فرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافعان حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: کرونا]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7&amp;diff=5591</id>
		<title>بانوان فعال در کرونا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7&amp;diff=5591"/>
		<updated>2020-12-26T12:28:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی « '''خانم اسدی از طلبه های فعال مشهدی هستند که بیست سال سابقه ی تدریس در حوزه عل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; '''خانم اسدی از طلبه های فعال مشهدی هستند که بیست سال سابقه ی تدریس در حوزه علمیه دارند و مسئول فرهنگی بعضی از حوزه‌های علمیه بودند. ایشان موسس قرارگاه عملیاتی تبلیغی حضرت زینب در مشهد هستند. با شیوع بیماری کرونا، اولین کارگاه های خانگی را در مشهد راه انداختند و فرماندهی خواهران را در بحث غسل اموات مبتلا به کرونا بر عهده داشتند. در ادامه خانم اسدی روند راه اندازی کارگاه های خانگی و شستن اموات را توضیح می دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دوختن ماسک برای بیمارستانها ===&lt;br /&gt;
در بحث کرونا، ابتدا پیشنهادهایی دادیم برای برگزاری جشن‌ها و بیان معارف در فضای مجازی. احتکار ماسک توسط سودجوها و کمبود ماسک خصوصا در بیمارستان ها، استرس زیادی در جامعه ایجاد کرد. با اینکه در خیاطی تخصص نداشتم اما با کمک نیروهای قرارگاه عملیاتی تبلیغی حضرت زینب شروع کردیم به دوختن ماسک برای بیمارستان ها. در ابتدای کار برای تهیه پارچه و کش مشکل مالی داشتیم. نیروهای قرارگاه پیشنهاد دادند از یکی از دکترها و همسرشان که عضو قرارگاه بودند، کمک بگیریم. با آقای دکتر جلسه گرفتیم و ظرفیت قرارگاه را اعلام کردیم. یک هفته طول کشید تا مجوز بگیرند و امکانات اولیه را فراهم کنند. ابتدای هفته سوم شیوع بیماری بود که پارچه تهیه شد و کار خود را آغاز کردیم. نیروهای قرارگاه را به کارگاه های دوخت ماسک علوم پزشکی معرفی کردیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== راه اندازی کارگاه های خانگی دوخت ماسک ===&lt;br /&gt;
بعد از تعطیلی اتوبوس های درون شهری، رفت و آمد نیروها به کارگاه سخت شد. با مشورت دوستان جهادی به این نتیجه رسیدیم که برای راحتی نیروها و مبتلا نشدن آنها به بیماری، کارگاههای خانگی راه بیندازیم و ماسک را در دمای هفتاد درجه حرارت دهیم تا اتوکلاو شود. از طرف علوم پزشکی گفتند محیط خانه‌ آلوده است، با وجود مخالفت ها، اولین کارگاه‌های خانگی جهادی را در مشهد راه انداختیم که حدودا به پنجاه شصت کارگاه رسید. برای راه اندازی کارگاه های خانگی از نیروهای قرارگاه شروع کردیم چون آنها را می شناختیم. افرادی هم که معرفی می شدند، ابتدا ارتباط تلفنی می گرفتیم و اطلاعات آنها و معرف را می نوشتیم تا مشکلی پیش نیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نحوه مدیریت کارگاه های خانگی ===&lt;br /&gt;
کارگاه های دوخت ماسک را به صورت ستادی مدیریت می کردم. برای هر منطقه‌، یک رابط گذاشتم که هم خودشان نیرو جذب می‌کردند و هم من نیروهای جهادی را به آنها معرفی می کردم.&lt;br /&gt;
از کارگاه های خانگی خیلی استقبال شد و موردهایی داشتیم که تمام اعضای خانواده در دوخت ماسک کمک می کردند. از کارگاه های عمومی تماس می گرفتند که نیرو لازم داریم و در قبال کار، دستمزد می دهیم. افرادی که نیازمالی داشتند به آنها معرفی می کردیم.&lt;br /&gt;
کارگاه های خانگی که راه افتاد باید پارچه ها را برش‌زده تحویل نیروها می دادیم، کش را قیچی نشده به آنها می دادیم و خودشان باید به اندازه ای که می گفتیم، قیچی می کردند. عده ای خیاطی بلد نبودند و فرصت آموزش دادن به آنها را نداشتیم. نمونه کار می دادیم و خودشان می دوختند. به نیروها تاکید می کردیم که ماسک را تمیز و مرتب بدوزند. دوستانی که ماشین داشتند کمک می‌دادند تا روزانه ماسک¬های دوخت شده را جمع کنیم و ببریم دانشگاه تا استریل شود، بعد از استریل باید ماسک¬ها را بسته¬بندی می¬کردیم و در بیمارستان‌های خاص مثل رضوی، امام رضا و شریعتی مصرف می¬شد. بعضی از منطقه¬ها تا هشتاد هزار ماسک هم دوختند. نیروها در دوخت ماسک خودکفا شدند یعنی خودشان بین فامیل پول جمع می¬کردند، پارچه و کش می¬خریدند و برای آنها ماسک می‌دوختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دوخت ماسک برای قشر محروم ===&lt;br /&gt;
بعد از یک هفته که فشار کار کم شد، تصمیم گرفتیم برای قشر محروم هم ماسک بدوزیم. برای تامین هزینه فراخوان ندادیم چون در قرارگاه از پشتوانه¬ی مردمی برخوردار بودیم و آنها کمک ¬مالی کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تشویق مردم شهرستان ها برای راه اندازی کارگاه های دوخت ماسک ===&lt;br /&gt;
کار دوخت ماسک از طرف قرارگاه عمار عمومی شد و از شهرهایی مثل صالح آباد، تربت جام، باخرز و قوچان ارتباط گرفتند تا برای روستاهای مرزی یا منطقه های محروم ماسک تهیه کنند. با کمک های مردمی پارچه می خریدیم و برای آنها می فرستادیم تا در شهر خود کارگاه دوخت ماسک راه بیندازند. در صالح آباد و تربت جام و روستاهای مرزی اهل تسنن بیش از ده هزار ماسک دوختند و به صورت صلواتی بین مردم توزیع کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تلاش برای غسل دادن اموات مبتلا به کرونا در مشهد ===&lt;br /&gt;
حضرت آقا گفتند برای غسل اموات مبتلا به کرونا باید مجوز پزشکی بگیرید. نیروهای جهادی قم توانستند تاییدیه پزشکی بگیرند و اموات مبتلا به کرونا را غسل بدهند. این خبر به مشهد رسید. نیروهای جهادی قرارگاه حضرت زینب و قرارگاه عمار برای شستن اموات در مشهد اعلام همکاری کردند. &lt;br /&gt;
در این شرایط مدیریت کارگاه¬های دوخت، آن هم در سطح وسیع شهر مشهد برای من سخت می¬شد برای همین سرویس‌دهی را کمتر کردم تا بتوانم در کنار شستن اموات، کارگاه¬ها هم مدیریت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== فرماندهی عملیات خواهران را به خانم اسدی دادند ===&lt;br /&gt;
جلسه¬ای در بیست و پنجم اسفندماه با حضور مسئولان شهر برگزار شده بود. نیروهای قمی‌ وقتی در جریان جلسه قرار گرفته بودند برای تهیه لباس و آموزش قول همکاری داده بودند. از طرف قرارگاه عمار اعلام کردند هرکس هوس میت شستن دارد بسم الله. جلسه گرفتند و مدیر کل توضیح داد که بحث فقهی انجام گرفته است و بند یک  استفتاء رهبر باید اجرا شود. فرماندهی عملیات خواهران را هم به بنده سپردند. بعد از جلسه چند نفری انصراف دادند و چهار پنج نفر شدیم.  بیست و ششم اسفندماه از قم نیرو آمد مشهد تا روند کار را آموزش بدهد. ‌حدود چهل نفر در سالن جلسات سازمان تبلیغات منتظر ما بودند. طبق بخشنامه سی نفر را انتخاب کردیم که ده نفر از آنها نیروهای قرارگاه بودند چون باید به عنوان مسئول، تمام شرایط کار را یاد می¬گرفتیم تا مشکلی پیش نیاید. خانم مسنی بود که اصرار می¬کرد با ما بیاید. می¬گفت من پشت جبهه‌ها کار کردم حالا شما دهه شصتی‌ها من را قبول ندارید. می¬گفتم قربانت بشوم ما نگران سلامتی شما هستیم. نیروهای هجده نوزده ساله هم داشتیم اما از لحاظ جسمی قوی بودند. وزن‌ میت¬ها بعد از مرگ بیشتر می¬شود، نیرو باید برای جابه¬جایی و شستن آنها از توان جسمی خوبی برخوردار باشد پس کسی که بدنش ضعیف بود، نمی¬توانست بیاید. نیروها را به 3 گروه 10 نفره تقسیم کردیم تا به صورت شیفتی از صبح تا عصر بیایند کمک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== آرامستان بهشت رضوان، محل شستن میت های مبتلا به کرونا شد ===&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
مسئول¬ها از سه چهار روز قبل برای مکان غسل اموات دنبال مجوز بودند. باید آرامستان‌ و مکان شستشوی اموات معمولی از اموات مبتلا به کرونا جدا باشد که بهشت رضوان مشهد این ویژگی را داشت. بهشت رضوان در چند کیلومتری مشهد و در جاده¬ی کلات قرار دارد و اطراف آن، چند روستا است. برای شستن اموات، اعلام عمومی نکردیم که اهالی روستا متوجه¬ نشوند چه کار می¬کنیم چون ممکن بود مخالفت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اولین تجربه ی حضور در غسال خانه مصادف شد با تاریکی شب و هوای ابری ===&lt;br /&gt;
هوای ابری، غربت آرامستان را دو چندان می¬کرد. بعضی از نیروها از مبتلا شدن به کرونا یا روبه¬رو شدن با میت در غسال-خانه می¬ترسیدند. سعی کردیم به کمک دوستانی که تجربه داشتند به نیروها آرامش بدهیم. من هم تجربه نداشتم و نمی¬دانستم چه واکنشی خواهم داشت اما خدا به ما قوت قلب داد و آرام شدیم. &lt;br /&gt;
ما طلبه بودیم اما غساله نه. میت هم نشسته بودیم فقط از نظر علمی آموزش دیده بودیم. به قول معروف دانایی‌مان خوب بود ولی دارایی‌مان کم. نیروهای آرامستان‌ هم اجازه نداشتند اموات مبتلا به کرونا را غسل دهند برای همین نیاز به آموزش عملی داشتیم.&lt;br /&gt;
سه¬شنبه بیست و هفتم اسفندماه گروه اول را بردیم آرامستان. نزدیک اذان مغرب رسیدیم. اولین میت را با آمبولانس ‌آوردند. رفتن به غسال¬خانه در هوای ابری و شب تاریک قطعا ترس نیروها را بیشتر می¬کرد اما میت آرام خوابیده بود. خادم آرامستان جای کافور و سدر را به ما نشان داد و با کمک خانم¬های قمی میت را شستیم. می¬خواستند میت دیگری بیاورند که دیروقت بود و کنسل شد. بخاطر اولین تجربه آن هم در شب، احتمال می¬دادیم نیروها موقع خواب بترسند ولی با گذشت زمان ترسی نداشتیم چون وقتی به خانه می¬آمدیم از شدت خستگی خواب¬مان می¬برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== توصیه های بهداشتی آرامستان ===&lt;br /&gt;
بعد از تمام شدن کار باید به توصیه¬های بهداشتی عمل می¬کردیم تا انتقال¬دهنده¬ی¬ ویروس نباشیم مثلا وقتی به خانه می-رفتیم مستقیم وارد حمام می¬شدیم، دوش می¬گرفتیم و لباس‌هایی که پوشیده بودیم را می¬شستیم. خانواده هم رعایت می‌کردند.&lt;br /&gt;
محدوده¬ی غسال¬خانه منطقه قرمز محسوب می¬شد، محوطه¬ی آرامستان، منطقه زرد و خانه هم منطقه سفید.&lt;br /&gt;
در منطقه قرمز باید از ماسک‌ اِن نود و لباس مخصوص استفاده می¬کردیم. موقع خارج شدن از خط قرمز لباس را بیرون می¬آوردیم، ماسک را به سطل آشغال می¬انداختیم و از ماسک عادی استفاده می¬کردیم. از سر تا پا ضدعفونی می¬شدیم که به صورت موقت بود و دوباره باید صورت خود را کامل ضدعفونی می‌کردیم.&lt;br /&gt;
برای هماهنگی کارها مدام در رفت¬وآمد بین منطقه قرمز و منطقه زرد بودم و باید برای هر رفت¬وآمد ماسک و دستکش و لباس جدید بر می¬داشتم برای همین در منطقه¬ی قرمز به جای ماسک ان نود از ماسک عادی استفاده می¬کردم و لباس مخصوص را نمی¬پوشیدم اما دست‌هایم را می‌شستم و ضدعفونی می¬کردم، دست به سر و صورتم نمی‌زدم. در آخر، تست هم که گرفتند، منفی شد. مسئولان آقا تذکر می¬دادند که ما این تجهیزات ایمنی را برای سلامتی‌ شما تهیه کردیم، می-گفتم نگران نباشید، من با همین ماسک¬های معمولی هم می¬توانم رعایت کنم اما تمام نیروها باید لباس و دستکش لاتکس می‌پوشیدند، روی دستکش آنها چسب ضدآب می‌زدیم بعد دستکش رز مریم می‌پوشیدند و روی آن هم چسب می¬زدیم، ماسک و عینک و شیلد می¬گذاشتیم روی صورتشان چون هنگام شستن میت، آب می‌پاشید روی صورت. و در آخر چیزی شبیه پیش‌بند که ضدآب بود، روی پیشانی آنها می¬بستیم و کفش هم می‌پوشیدند تا مشکلی پیش نیاید. درون لباس¬ها گرم بود و موقع کار روی عینک‌ها و شیلدها بخار می¬گرفت و نمی¬توانستیم ببینیم.&lt;br /&gt;
لباس¬های ضدآبی که از قم آوردند، یک بار مصرف نبود و باید ضدعفونی می‌شد. خستگی کار توانی برای ما نمی¬گذاشت تا لباس¬ها را ضدعفونی کنیم. من بدون تعارف به آقایان ¬گفتم لباس¬ خانم¬ها هم ضدعفونی کنید چون شما آقا هستید و توان بیشتری دارید. آقای سروی  ، آقای علیدوست، آقای خاکی و دوستانشان بعد از ضدعفونی کردن غسال¬خانه آقایان و شستن و ضدعفونی کردن لباس¬های خود، غسال¬خانه خانم¬ها و لباس¬های خواهران هم ضدعفونی می¬کردند که چند ساعت طول می¬کشید. بارش باران باعث می¬شد بیشتر وقت¬ها نیروها لباس‌های خیس بپوشند یا وزش باد، لباس¬ها را بر روی زمین می¬ریخت که قابل استفاده نبودند و باید ضدعفونی و خشک می¬شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== طلبه ها برای شستن میت صرفا آموزش علمی دیده بودند و در عمل مهارت کافی نداشتند ===&lt;br /&gt;
روز دوم کاری یعنی چهارشنبه‌ بیست و هشتم اسفندماه، خانم‌های قمی رفتند. وقتی آمدیم بهشت رضوان، دو غساله¬ی خانم در آرامستان بودند، آنها فکر می¬کردند دو نفر از قم آمدند تا میت¬ها را بشویند و قرار نیست نیروهای جهادی مشهد این کار را انجام بدهند. گفتم بندگان خدا آمدند فقط به ما آموزش بدهند. غساله¬ها متوجه شدند ما تجربه¬ی کافی نداریم، گفتند نترسید، اینجا میت¬های مبتلا به هپاتیت، ایدز و بیماری¬های‌ عفونی‌ می¬آورند و ما غسل می¬دهیم و اتفاقی هم برای ما نیوفتاده است. مسئول آرامستان به آنها تذکر می‌داد و می¬گفت شما کمک نکنید و بگذارید نیروهای جهادی کار را انجام بدهند. کار سختی بود اما دست به کار شدیم. آن دو خانم غساله شیفت صبح ¬آمدند و ساعت دو بعد از ظهر ‌رفتند، بعد از رفتن آنها نمی¬دانستیم کفن¬ها را به چه اندازه برش بزنیم، از آقایان پرسیدیم و کفن¬ها را برش زدیم و اولین میت را شستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== غساله ها به عنوان ناظر به نیروهای جهادی کمک کردند تا بتوانند میت ها را بشویند ===&lt;br /&gt;
خانم¬های غساله گفتند دو روز دیگر یعنی اول فروردین باید برویم بهشت رضا چون غساله¬های بهشت رضوان و بهشت رضا هر ماه به صورت شیفتی بین دو آرامستان جابه¬جا می¬شوند. گفتند گروه بعدی هم اگر بیایند اجازه¬ی همکاری با شما را ندارند. آن دور روز گروه دوم و سوم را هم آوردم تا غساله¬ها یک بار غسل میت را از دور به نیروها یاد بدهند اما مسائل شرعی مربوط به میت زیاد بود و با رفتن غساله¬ها مشکل پیدا می¬کردیم. از حوزه علمیه استاد فرستادند، آن بنده خدا هم در عمل مهارت کافی را نداشت. فقط غسل دادن که نبود، میت¬ را که از بیمارستان می¬‌آوردند، به دستش آنژیوکت وصل بود و قسمت‌هایی که خون گرفته بودند، چسب خورده بود. جای چسب¬ها باید پاک می¬شد تا بتوانیم میت را غسل بدهیم. قبل از غسل دادن باید ماده ضدعفونی روی میت¬ها می¬ریختیم تا ناقل نباشند اما نمی‌شد چون ماده¬ی ضدعفونی، بدن را خیس می‌کرد و موانع را نمی‌دیدیم. غساله¬ها ‌گفتند اول مانع¬ها را با بنزین برطرف ¬کنید چون چسب را به سرعت از بین می¬برد، بعد از انجام این کار، میت را غسل می¬دادیم. با دقت تمام بدن میت را نگاه می‌کردیم که مانعی نباشد وگرنه غسل باطل بود.&lt;br /&gt;
مثلا در مواردی اتفاق افتاد که میت را غسل ¬دادیم و خواستیم دورش کفن بپیچیم، ‌دیدیم مانع روی بدن بوده و دوباره میت را غسل دادیم یا میت¬هایی بودند که مشکل تنفسی داشتند و در بیمارستان گردن آنها را سوراخ کرده بودند تا نفس بکشند. تابوت و کاور این میت¬ها قرمز بود. وقتی آنها را روی سنگ غسال¬خانه می¬گذاشتیم انگار رنگ پاشیدند روی سنگ. غسل دادن این اموات سخت بود.&lt;br /&gt;
وقتی غساله¬ها دیدند نیروهای جهادی آمدند بهشت رضوان و از مبتلا شدن به کرونا نمی¬ترسند با مسئول خود صحبت کردند و به شرطی که فقط ناظر باشند، توانستند بمانند. گاهی غساله¬ها با تندی به نیروها تذکر می¬دادند. من به نیروها می¬گفتم کار سنگین است و ما مهارت کافی را نداریم. آنها دارند به ما آموزش عملی می¬دهند پس ناراحت نشوید اما به مرور با هم صمیمی شدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== خانم اسدی برای رسیدگی به امور غسل اموات، وقت زیادی می گذاشتند ===&lt;br /&gt;
وقتی از آرامستان به خانه می¬آمدم باید برای روز بعد شیفت‌بندی‌ می¬کردم و هماهنگی‌ها را انجام می¬دادم. گاهی ساعت دو نیمه شب می¬خوابیدم و بعد از نماز صبح با وجود خستگی می¬رفتم آرامستان.&lt;br /&gt;
تعدادی از نیروها ثابت بودند و از صبح تا شب می¬آمدند چون مهارت بیشتری داشتند اما خیلی خسته می‌شدند.&lt;br /&gt;
روزهای اول فشار کار، زیاد بود و در روز ده، دوازده میت می¬شستیم اما روزهای آخر کم شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کرونا]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%85%D9%BE%D8%A7%DA%98_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C&amp;diff=5515</id>
		<title>پمپاژ در جهادسازندگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%85%D9%BE%D8%A7%DA%98_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C&amp;diff=5515"/>
		<updated>2020-12-26T09:15:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== من می خواهم واحد پمپاژ راه بیاندازم ==   من رفتم جهاد تهران پیش شهید طرحچی گف...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== من می خواهم واحد پمپاژ راه بیاندازم ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 من رفتم جهاد تهران پیش شهید طرحچی گفتم من می‌خواهم واحد پمپاژ راه بیندازم این تجهیزات را می‌خواهم. حالا جهاد محدود است و چهار تا ماشین از ادارات رفتند گرفتند با همان ماشین‌ها دارند جهاد را می‌چرخانند، گفت چی میخواهید؟ گفتم میخواهم یک ماشین بنز ده چرخ بگیرم! اصلا تازگی داشت یک جهادی بیاید بگوید من ماشین مثلا ده چرخ می‌خواهم که این تجهیزات را رویش سوار کنم. گفت اینها را برای چی می‌خواهی؟ گفتم می‌خواهم با جهاد خراسان یک واحدی راه بیندازم به نام پمپاژ، آدرس کارخانه خاور را داد و رفتم آنجا، هنوز خانم‌هایی که آنجا کار میکردند حجاب نداشتند در این موقعیت، می‌گفتند شما از کجا آمدید؟ گفتم از جهاد آمدم، خوشحال شدند و یک ماشین به من دادند سیصد هزار تومن، ده چرخ آن موقع، یک ژنراتور برق  با امکانات دیگر روی ماشین گذاشتم و یک راننده گرفتم با ماشین آمدم مشهد دم در جهاد که میخواستم ماشین را بیاورم، تمام بچه‌های جهاد همه دم در می‌گفتند این چی است؟ این آمده اینجا چکار کند؟ گفتند بابا این علیشاهی هست آمده می‌خواهد یک واحد پمپاژ راه بیندازد، این ماشین مال اینها است، گفتند بابا ماشین می‌خواهیم چکار کنیم؟! پمپاژ می‌خواهیم چکار کنیم؟! اصلا برایشان تازگی داشت. بعدها امکانات گرفتیم و به روستاها می‌رفتیم و چاه می‌زدیم و کارهای از این قبیل می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات شفاهی آقای محسن علیشاهی از فعالین جهادسازندگی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جهادسازندگی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%DB%8C&amp;diff=5213</id>
		<title>مصاحبه با کتاب فروش مشهدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%DB%8C&amp;diff=5213"/>
		<updated>2020-12-24T12:26:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== کتابفروشی علیزاده(انتشارات اسلامی مشهد) ==   '''اشاره'''  اهمیت نقش کتابفروشی­...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== کتابفروشی علیزاده(انتشارات اسلامی مشهد) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''اشاره'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهمیت نقش کتابفروشی­‌ها در عرصه فرهنگی انقلاب اسلامی برای کسی پوشیده نیست، چراکه در آن زمان قدرت رسانه ­ای انقلابیون تنها منبر و نشر مکتوب اندیشه­‌ها از طریق چاپ کتاب و پخش اعلامیه­ شخصیت­‌های سیاسی بوده است. کتابفروشی­‌های ارزشی، در عرصه انقلاب، ضمن حفظ و نشر هویت دینی مردم مسلمان ایران به مقابله فکری با اندیشه­‌های معاند و منحرف در عرصه نشر اندیشه­‌ها و عقاید پرداختند. در این میان، تاسیس کتابفروشی در سطح شهر مشهد قبل از انقلاب، با توجه به حسن همجواری این شهر با بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) که سالانه هزاران نفر برای زیارت این بارگاه مشرف می­‌شدند. و همچنین تبلیغات گسترده انجمن­‌های معارض و منحرف از قبیل بهائیت، انجمن حجتیه و گروه­‌های مجاهدین خلق و کمونیست، در این شهر مقدس بسیار ضروری به نظر می­‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابفروشی آقای علیزاده از کتابفروشی­‌های قدیمی و ارزشی شهر مشهد به شمار می­‌آید که در دوران انقلاب اسلامی نقش توزیع کننده محصولات فرهنگی مبارزین انقلابی را ایفا می­‌کرد؛ ماجرای کتابفروش شدن آقای علیزاده و خاطرات کتابفروشی ایشان از نمونه­‌های برجسته در تاریخ فرهنگی انقلاب اسلامی به شمار می­‌رود که متاسفانه پژوهشگران انقلاب اسلامی ایران چندان به این جنبه از حرکت اسلامی مردم توجهی نداشت‌ه­اند؛ به همین منظور دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی به سراغ ایشان آمده تا گوشه­‌هایی از خاطرات تلخ و شیرین آن دوران را از زبان خودشان بازگو نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''از چه زمانی به کار کتابفروشی مشغول شدید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: کتابفروشیمان بعد از ... از سال 44 شروع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''قبل از آن زمان مشغول چه کاری بودید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: خیاطی داشتیم و مداحی هم می‌کردم ولی بعد از اینکه فرمایشی از امام که نسبت به ایران گفته بودند ایران مشروب فروشی‌ه­ایش از کتابفروشی­‌هایش بیشتر است. این هم دیگه به عرقمان خورد که کار فرهنگی را شروع کنیم همین جمله­‌ی امام باعث شد که کتابفروشی را شروع کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''در کتابفروشیتان به دنبال چه برنامه‌­ای بودید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: ما کتابفروشی را به خاطر شغلش انتخاب نکردیم که اگر اینطور بود همه می‌گفتند حاج آقا اگر مغاز‌‌‌ه­‌اش را ساندویچ فروشی کند درآمدش سه برابر است. سر چهارراه نادری شاید، ولی ما درآمد نمی‌خواستیم، ما خواستیم که مردم آگاهی پیدا کنند. بله که امام فرموده بودند دیگه ما احساس وظیفه می‌کردیم حالا روزیمان می­‌رسید. اما یک چیزی هم دست مردم بدهیم که به دردشان بخورد، مثلاً همین آقای قریشی که قاموس قرآن را تألیف کردند آمدند مغازه ما آمد توی مسجد گفتیم حاج آقا یک کتاب شما راجع به امام حسین نوشتید اجازه چاپ کتاب را بدهید به ما، ایشان هم بدون معطلی همان جا برداشتند یک برگه نوشتند که کتاب حماسه عاشورا که زندگانی امام سیدالشهداء است، من واگذار کردم به آقای علیزاده که نشر بدهند، چاپ کنند. دیگه ما هم این را چاپ کردیم و مقدمه‌ای را هم خود ما در اولش نوشتیم که اگر مطالعه کنید. می­‌فهمید هدف ما از چاپ این کتاب­‌ها چی بوده. در واقع کتابی چاپ می­‌کردیم که به درد مردم بخورد، تلنگری باشد. وظیفه بیدار باشی که امام اینجا ­فرمودند، یک جوری که مردم از خواب غفلت بیدار بشوند البته کسانی هم بودند که می­‌آمدند به ما می­‌گفتند فایده‌­ای ندارد این خاندان پهلوی پنجاه ساله ریشه دواندند در این زمین، این درخت را نمی­‌شود قطع کرد. اینها پنجاه ساله ریشه دواندند شما زحماتتون هدر است. ما هم در جوابشان می‌­گفتیم باید وظیفه را انجام داد. امام فرموده بودند ما قصدمان پیروزی نیست ما وظیفه انجام می‌دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''چه کتاب­‌هایی را بیشتر می‌­فروختید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: کتاب­‌های مذهبی، مثلاً یکی از دوستانمان که الآن از علمای تهران است. آقای اردستانی، این کتاب کشیش تازه مسلمان را آمدند مشهد و به ما پیشنهاد کردند که شما چاپ کنید. ما هم چاپ کردیم. جریان یک مسیحی است که مسلمان شده، بعد ما دیگر این را چاپ کردیم، آن زمان هم به نام انتشارات اسلامی می‌دانید در مسجد ارگ بود. آن کتابفروشی به نام ما بود. خلاصه این را ما چاپ کردیم و دیگر مجوز هم، یعنی مجوزش را فرهنگ و هنر آن زمان داشت. فرستادیم و بعد یک دفعه ساواک ما را خواست که تو به مسیحی‌ها توهین کردی؛ ضربدر روی صلیب ایشان کشیدی؛ این به ادیان آنها توهین شده؛ به دین آنها توهین شده. گفتیم بابا این مسلمان شده، نظرش این است که دیگر صلیب برای ما بی‌ارزش است. می‌گفت: نه اجازه نداده‌اند. تا ما خلاصه یک کتابی از تهران تهیه کردیم که یکی از کشیش‌های دیگر نوشته بود که چرا مسیحی نیستم. آن باز یک کتاب دیگری بود. که او هم روی صلیب ضربدر کشیده بود. ما رفتیم آن را پیدا کردیم آوردیم به ساواک نشان دادیم. گفتیم این کتاب هست. دیگر بعد به ما اجازه دادند اینطور پخش کنیم. وإلّا نگه داشته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''آیت‌­الله خامنه‌­ای نیز به کتابفروشی شما می­‌آمدند؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: بله، ایشان(آیت‌­الله خامنه‌­ای) یک روز خودشان آمدند در مغازه ما، همین ژرفای نمازشان را که ما از تهران هنوز در مشهد هیچ کتابفروشی نیاورده بود، یا خبر نداشت یا جرأتش را نمی‌کرد، ما می­‌فروختیم قیمتش هم بیست و پنج ریال نوشته بود ما هم بیست و پنج ریال کمتر نمی‌دادیم چون بیست و دو تومان از تهران خریده بودیم، با خرج راه و این‌ها بعد آقا فرمودند چند خریدید؟ گفتیم بیست و دو ریال بعد فرمودند یک خرده ارزان‌تر گفتم: حاج آقاچیزی ندارد، خرج راه و کرایه مغازه، بعد گفتند که شما بیست و سه ریال بدهید، یعنی دو ریال کمتر گفتیم چشم. دیگه از آن زمان بیست و سه قران دادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''آیا به مشتریان و اطرافیانتان کتاب هم معرفی می­‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: بله، استاد جعفر سبحانی کتاب رمز پیروزی مردان بزرگ را در سال 1347ش نوشت؛ ما به هر جوانی که امید داشتیم که این در آینده به درد اسلام و مسلمین بخورد یا حتی تو خط نبود، این کتاب را به او یک جوری می‌رساندیم. این را علاوه بر اینکه شغلمان کتابفروشی بود، سعی می‌کردیم این کتاب را به کسانی که می‌خواهند در جامعه پیروز بشوند، موفق بشوند در درس، در هر رشته‌ای که هستند، این کتاب راهنماست. ما آن زمان این کتاب را در هیئت‌ها می‌دادیم گاهی حتی مجانی می‌دادیم، الآن هم مجانی می‌دهیم. حتی الانم که می‌رویم از قم می‌آوریم صد تا صد تا می‌آوریم بین جوان‌ها پخش می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''فعالیت سیاسی نیز مثل توزیع اعلامیه و ... داشتید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: در مورد اعلامیه‌ها ما می‌رفتیم قم با انقلابیان قمی در تماس بودیم؛ با طلبه‌های قم در تماس بودیم؛ اعلامیه به ما می‌دادند، ما می‌آوردیم مشهد، اگر کم بود باز تکثیر می‌کردیم؛ پخش می‌کردیم. آن هم نه به اینطور، می‌گذاشتیم لای یک کتابی می‌گفتیم شما این کتابی را ببر مطالعه کن! البته چندین بار ما را ساواک هم بردند، ریختند مغازه را گشتند، بعد یک شب در مغازه آنقدر ما را با مشت زدند زیر گلویمان، اعلامیه‌ها کجاست؟ آنقدر کتک، در همان خود مغازه‌مان ما را کتک زدند. این پدر سوخته ساواک، با مشت می‌زدند زیر گلویمان، یک رنج‌هایی... ولی خوشحالیم که آن‌ها نابود شدند. (آه دل مظلوم به سوهان ماند  گر خود نبرد، برنده را تیز کند)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در مسجد کرامت نیز اعلامیه توزیع می­‌کردیم، می­‌گذاشتیم توی جا مهری­‌ها یک جوری که نفهمند چی گذاشتیم. یا شب­‌ها با همین پسرمان، که الان درب مغازه است، می­‌رفتیم توی خانه­‌ها از زیر در خانه­‌ها اعلامیه‌های امام را که از قم آورده بودیم پخش می­‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''شما در کار چاپ کتاب هم بودید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: بله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''چاپخانه، یا انتشاراتی داشتید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: نه چاپخانه نداشتیم، می­‌دادیم برای ما چاپ می­‌کردند، به نام انتشارات اسلامی مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''اگر امکان دارد چند تا از مهمترین کتاب­هایی که چاپ کردید را برای ما معرفی کنید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: کتاب زندگی نامه امام خمینی(ره) را بعد از سال 1357ش چاپ کردیم، نام انتشارات را هم 12 محرم نوشتیم. البته 12 محرم نام انتشاراتی ما نبود، 12 محرم نوشتیم چون 15 خرداد در روز دوازدهم محرم بود. اگر می­نوشتیم 15 خرداد می­‌فهمیدند و می­‌گرفتند. از طرفی امام فرموده بود که 15 خرداد باید در کنار 12 محرم زنده بماند. &lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
 چه چیزی باعث شده بود که تصمیم گرفتید کتاب را به نام انتشارات محرم چاپ کنید؟ نمی‌ترسیدی که مشخص شود این کتاب را شما چاپ کرده­‌اید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: خدا الهام کرده بود که به این فکر بیفتم و الکی نامی تحت عنوان انتشارات محرم بنویسم. البته انقلاب در آن زمان به سمت سراشیبی بود ولی چاپ اینطور کتاب­‌هایی خطر هم داشت، ولی خوب فردوسی گفته: از سر گذشته را به کمک احتیاج نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب حضرت رقیه(س) هم ما چاپ کردیم. که حالا صفحه اول جلدش پاره شده است. «خوابید در خرابه که تا کاخ ظلم را * با ناله‌ی یتیمی خود زیرو رو کند». بعد دقیقاً برای اینکه این صحنه را ما مجسم کنیم، از کاخ سفید عکس گرفتیم. این کاخ سفید است هان، کاخ سفید را پشت جلد واژگون کردیم؛ یعنی در خون می‌غلتیدیم ماها، صبح که از خانه می‌آمدیم بیرون، خدا می‌داند به بچه‌هایمان هی نگاه می‌کردیم که شاید ما دیگر برنگردیم، این‌ها را دیگر نبینیم. این‌طور ما صبر و استقامت کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''طرح روی جلد را چه کسی پیشنهاد داد که به این شکل در بیاید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: خودم. طراح کتاب دنبال یک قصری می‌گشت که به حساب بخورد به کاخ یزید. من رفتم از یک مجله‌ای عکس کاخ سفید را آوردم، او هم خودش نمی‌دانست که این کاخ سفید است؛ گفتیم این را واژگون کن!&lt;br /&gt;
[[پرونده:رقیه.png|بندانگشتی|وسط|کتاب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''در نشر کتاب­هایتان سعی می­‌کردید که چه مطالبی را به خوانندگان بفهمانید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما نگاه کنید این کتابی است که به نام دختر علی(ع)، زینب کبری(س)، ما خودمان چاپ کردیم. انتشارات اسلامی در مسجد گوهرشاد. این آقای مداح می‌فرمایند این را، این به عنوان یعنی شرح حال زینب کبری است به قلم آیت‌آلله خراسانی، امام جمعه طرقبه که فوت کردند. این شعر است اما چه شعرهای بیدار کننده‌ای. شعری که خوار کند و زینب را مضطر بگوید نه. این هم نمونه‌اش است: «فشرده‌ی سخن دختر علی(ع) این است    که بار ظلم کشیدن خلاف عافیت است. سکوت در بر ظالم کمک بود بر ظلم    کزان جفا به ستم ‌دیدگان مسکین است». خلاصه، این شعر، تمام کتاب در همین مایه‌ها است دیگر. شعرهایش همه انقلابی و بیدار‌کننده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''آثار امام را هم منتشر می­‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیزاده: بله، پول می‌­دادیم چاپ می­‌کردند. الان این کتاب، کتاب ولایت فقیه امام است، ولی به چاپخانه نگفته بودیم که این کتاب  مال کیه...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رساله امام را نیز به نام  آیت‌­الله شریعتمدار می­‌فروختیم. ولی توی مسئله، امام نظرشان را راجع به تخم مرغ این بود که اگه خون تو تخم­‌مرغ دیدید همه می­‌گویند که خون برداشته شود و تخم مرغ را میل کنید ولی امام فتوایش این بود که اگر مخلوط کردید خون محو شد اون درسته اون وقت همین مسئله نشانه رساله امام بود برای اهلش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''شما یعنی فتواهای خاصی که امام داشت را...'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: می­‌دانستیم و به مشتری‌ها می­‌گفتیم رساله امام را می‌خواهید؟! البته کسی که مطمئن بودیم می­‌دادیم دیگه اگه به دست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''چه جوری اطمینان پیدا می­‌کردید که؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: می‌­فهمیدیم فردی که اهل جلسه بود رفت و آمد داشت یا یکی سفارش می­‌کرد مثلا مرحوم حسین‌­زاده مداح خدا رحمتش کند، فوت کرده، ایشان به ما معرفی می‌­کرد، مثلاًیکی را می‌فرستم برای رساله‌ی امام...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''هزینه­‌های چاپشان چه جوری تامین می­‌شد؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: می­‌فروختیم کاسبی­یمان بود انگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''در مورد اینکه چه کتاب­‌هایی را چاپ کنید با کسی مشورت می‌کردید یا خودتان تشخیص می‌دادید؟ بر چه اساسی کتاب­‌ها را انتخاب می‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: دیگه هم خودمان که دیگه غیر مستقیم با آقای طبسی هم در تماس بودیم دیگه..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''با آقای طبسی از کی آشنا شدید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: آقای طبسی از قدیم چون کتابفروشی داشتم در هنگامی که حرم مشرف می‌شدند سری هم به کتابفروشی ما می‌زدند. یک بار هم که گرفتندشان دیگه طلبه­‌های مدرسه‌ی پریزاد و این­ها، مدرسه بالاسر، با ما رفیق بودند ما هم با ایشان بعد از اینکه آزاد شدند، بعد از 15 خرداد رفتیم دیدنشان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''خب آن زمان نشر کتاب­‌های کمونیست­‌ها و جریان­‌های منحرف توی جامعه خیلی زیاد بود. آیا  کار چاپ کتاب­‌های شما با اهداف مقابله­‌ای بود، یعنی فعالیت شما به منظور مقابله با چاپ آن کتاب­‌ها بود؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: آره دیگر یک نوع مبارزه‌ای بود دیگر، این مبارزه ما، دیگر با آن مشرکین که در تماس نبودیم، ولی خب آنها هم سعی می­‌کردند که ما را به سمت خودشان بکشند ولی خب ما چون دیگر پای منبر بزرگانی امثال آقای فلسفی و آقای واله و آقای طبسی و آقای سیدان و اینها می­‌رفتیم تو همین خط اسلام و انقلاب ماندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''شما جدای از اداره کتابفروشی جز مداحان و هیئتی­‌های انقلابی شهر مشهد به شمار می­‌آمدید، آیا خاطره خاصی از آن زمان به ذهن دارید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: جشن گرفتن در سال 1357ش برای امام، جشن تولد امام زمان(عج) و تولد امام حسین(ع) را حرام کردند، که کسی جشن نگیرد. چون می‌فرمودند ما عید نداریم. عید ما روزی است که این نظام سرنگون بشود إن‌شاءالله. خوب بعضی‌ها جشن گرفتند. آن زمان دیگر شعر گفتیم برای چراغ‌هایی که روشن بود. «یا رب خموش باد چراغی که می‌شود * روشن گهی برای حسین و گهی یزید». یک روز برای تاج‌گذاری سردرهای ادارات را روشن می‌کنند. یک روز هم برای جشن تولد امام حسین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''شما در تظاهرات علیه رژیم پهلوی نیز شرکت می­‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، در همان ابتدا یک نقاشی کرده بودند روی پوست گوسفند، نقاشی سالی که امام، همان سال 42، این عکس دیگر ممنوع بود و این‌ها، ما در خانه یکی از همسایه، قوم و خویش‌هایمان پنهان کردیم. بعد او گفته بود اینجا خطر دارد، بیایید ببرید. ما عکس امام را که، نقاشش هم هست، ابوالمنصوریان...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''نقاشش الآن هست؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علیزاده: ها الآن هست، آقای منصوریان، روحانی است. ولی خب حالا پیرمرد شده مریض شده است. این عکس را ما آمدیم، لوله کرده بودیم بعد در پلاستیک پیچیده بودیم، دورش هم طناب پیچ کردیم در چاه خانه‌مان پنهان، تو چاه آب، این بود و بود و بود دیگر تا سال 56-55 که دیگر راه افتادند مردم برای راهپیمایی‌ها، آن وقت ما این عکس را درآوردیم. آن وقت این را می‌گرفتیم، دیگر یک مقوا درست کردیم سر چوب و این‌ها، زیر بغلمان می‌بردیم بیرون؛ یعنی وقتی آمدیم میدان شهدا، چهارراه شهدا آنجا می‌زدیم سر چوب؛ اولین عکسی بود که بالا رفت و برای مردم نشانه‌ای بود که تا عکس بالا بود، بیایند، همین عکس ما بود. اصلاً عکسی وجود نداشت، عکسی چاپ نشده بود. ما که جلو می‌افتادیم جمعیت هم می‌آمد. این عکس بود تا  آخر که در همین راهپیمایی‌ها از دست ما گرفتند، نمی‌دانم کی گرفت نه اینکه ببرند، دست کسی دیگر افتاد. گمش کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتابفروش انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87.png&amp;diff=5207</id>
		<title>پرونده:رقیه.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87.png&amp;diff=5207"/>
		<updated>2020-12-24T12:21:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87_%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D9%81%DB%8C%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=5205</id>
		<title>از حادثه مسجد فیل تا شکل‌گیری گروه ستاره اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87_%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D9%81%DB%8C%D9%84_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=5205"/>
		<updated>2020-12-24T12:17:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== مصاحبه با جواد چشمه‌نور ==   مصاحبه‌کننده: آقای چشمه‌نور یک مختصری از سیر ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== مصاحبه با جواد چشمه‌نور ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: آقای چشمه‌نور یک مختصری از سیر تاریخی زندگیتان به صورت کلی بفرمائید و اینکه از چه سالی وارد فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی شدین و به چه شکل بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: بسم‌الله الرحمن‌ الرحیم. اگر بخواهم خاطراتم را از دوران کودکی شروع کنم. در دوران کودکی من پدرم در پایین‌ خیابان یا همان خیابان نواب صفوی مغازه‌ای داشتند، من کلاس ششم دبستان بودم. پدرم شب که شد بعد از نماز ما مغازه را بستیم رفتیم طرف مسجد فیل که گفتند آنجا می‌خواهد شهید هاشمی‌نژاد صحبت کند؛ از مغازة ما تا آنجا دو سه دقیقه بیشتر راه نبود. آمدیم آنجا، دیدم که پاسبان‌های آن زمان یک لباس‌های سورمه‌ای داشتند و تفنگ‌های قدیمی خیلی بلند و تسمه‌هایی که از کتف به پایین می‌انداختند. آن زمان در مشهد پاسبان‌ها شب‌ها با اسب توی کوچه‌ها گشت می‌رفتند. چون آن زمان، مخصوصاً محله‌های پایین شهر، ماشین رو نبود. وقتی ما وارد شدیم، نزدیک مسجد شدیم، این صحنه خیلی صحنة عجیبی بود که پاسبان‌ها ایستادند و خلاصه می‌خواستیم وارد مسجد بشویم و یک دفعه تیراندازی شد. تیراندازی شد و بعد عرضم به حضور شما که مردم به هر حال به یک شکلی ریختند و فرار می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: یعنی شما وارد مسجد نشدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: نه دیگر. وقتی می‌خواستیم وارد بشویم آنقدر ازدحام شد و تیراندازی شد، یعنی وقتی بود که در واقع این سخنرانی به آن حدی رسیده بود که پلیس می‌خواست شهید هاشمی‌نژاد را دستگیر کند. بعد، دیگر تیراندازی شد و شلوغ شد گویا همانجا، ما که تو مسجد نبودیم، گویا همان‌جا مردم می‌خواستند شهید هاشمی‌نژاد را فرار بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: شعار هم می‌دادند تو خیابان یا نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: شعار می‌دادند ولی من اصلاً یادم نیست که مردم چه می‌گفتند. وقتی که ما آن واقعة مسجد فیل را دیدیم، بعد یکمی آنجا حساس شدیم به عنوان اینکه حالا ده دوازده سال بیشتر نداشتیم ولی خب حساس شدیم نسبت به مسائل، یک خورده کنجکاو، آدم بچه هم که هست کنجکاو می‌شود دیگر، کنجکاو شدیم. بعد از آن، این قضیه برای ما همیشه سوال بود تا اینکه پدرمان یک دوستی داشتند روحانی بود، البته نه از آن روحانی‌هایی که منبر می‌روند، ولی یک عالمی بود که ملبس به قبا بود، عبا نداشت ولی قبا داشت و خودش هم از مدرسین همین مجموعه‌های عابدزاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: فامیل‌شان چی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: مرحوم وقوعی فکر می‌کنم. ایشان یک تمثالی از حضرت امام خمینی همان زمان سال 42 آورد در مغازة ما و به پدرم گفت که این را نصب کن توی مغازه. خب آن زمان هم حرکت 15خرداد شده بود و عجیب حساسیتی روی امام بود. حالا افراد عامی که بماند، همان افراد متدین و مذهبی و اسلامی و حوزوی هم نسبت به امام آن شناخت کاملی که نداشتند باز هم بماند، موضع‌گیری می‌کردند. وقتی آقای وقوعی تصویر امام را در مغازه آورد ما عکس امام را قاب کردیم و زدیم به دیوار مغازه، بعد در آنجا گاهی اوقات کسانی می‌آمدند و می‌گفتند آقا کی این عکس را آورده؟ صحبت‌های له و علیه زیاد می‌شد در آنجا. من نمی‌دانستم که این‌ها ساواکی‌اند. بعداً فهمیدیم که این‌ها همان نیروهای ساواک بودند. نیروهای امنیتی آن زمان بودند. می‌آمدند آقا چرا این را مثلاً زدید؟ یک چکی می‌کردند ما را می‌دیدند که خیلی سیاسی نیستیم حالا رو حساب مسائل مذهبی آن عکس را زدیم خیلی تند برخورد نمی‌کردند؛ نمی‌خواستند خیلی ایجاد حساسیت بکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب این اتفاقات ما را حساس کرد به اینکه به هرحال جریانات انقلابی و مسئلة امام چه است؟! این بود که ما تقریباً می‌شود گفت که یک مقداری راغب شدیم تو این مسئله بیشتر پرس و جو کنیم. تا اینکه وارد دبیرستان شدم. در دبیرستان به هر حال یکسری کتاب‌هایی را مطالعه می‌کردیم، منتهاش نه کتاب‌های خیلی جهت‌دار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: کدام دبیرستان وارد شدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: ما وارد دبیرستان امیرکبیر شدیم که الآن در خیابان آیت‌الله بهجت یا خیابان شاه‌رضانو سابق؛ خیابانی که چهارراه شهدا را قطع می‌کند، واقع است.  از دبیران خوبی که در آن دبیرستان داشتیم آقای قوامی بود. ایشان دبیر ادبیات بود؛ آدم روشنفکری بود و در مباحث و صحبت‌های ادبی که داشت، گاهی گریز می‌زد به بعضی از مسائل، مثلاً قیام عاشورا حالا برای چه بود؟ علتش چی بود؟ یا مثلاً بحث در مورد خطبه‌های حضرت زینب آنهم در آن زمان، چرا حالا می‌گویم خطبه‌های حضرت زینب؟ به خاطر اینکه این مسئله خیلی مهم بود. این‌ها حواشی است ولی بد نیست بدانید. خب زمان ما، ما به هر حال دیگر فرهنگ مذهبی داریم که در همة خانواده‌ها هست و الآن هم هست الحمدلله. خب بین زن و مرد به لحاظ مسئله حجاب خیلی فاصله بود. شما الآن به آن درهای قدیمی نگاه کنید، دو تا کلون داشت یکی مال زن بود یکی مال مرد. مرد اگر می‌خواست به خانه‌ای مراجعه بکند کلون مخصوص به مرد را می‌زد که آن خانمی هم که خانه هست بفهمد مرد پشت در است. آن هم که زن بود کلون زن‌ها را مي‌زد. تازه وقتی که زن می‌آمد پشت در، بهش گفته بودند وقتی می‌خواهی با مرد صحبت کنی دستت را بکن تو دهنت، یک خورده یک جوری صحبت کن که لحن شما بر او ناشناخته بماند. حتی مثلاً روبند بزن. داشتن حیا خیلی خوب است اما آن زمان یک عده‌ای اینجوری می‌خواستند در واقع زن را در این قالب نگه دارند؛ بافت فرهنگی و فضای اجتماعی به این شکل بود. حالا در این فضای اجتماعی مردم مذهبی، بحث در مورد خطبه‌های حضرت زینب آن هم در اسارت اهمیت دارد. خب حالا زنی که در آن زمان وقتی مي‌خواهد صحبت کند باید دستش را بکند تو دهنش که صدایش عوض شود. آن وقت حضرت زینب بعد از اسارت در شام آن سلطة یزید را و مظلومیت امام حسین و اهل بیت را افشاگری می‌کند. خب حالا این را ما ول می‌کنیم، این خطبه‌ها را ول می‌کنیم بعد می‌چسبیم به اینکه اگر زن رفت پشت در حق ندارد درست صحبت کند دستش را باید بکند تو دهنش! معلم ما به این شکل به ما جهت داد. یعنی ما را روشن‌تر کرد. اما خوب به خاطر اینکه ما هنوز در شروع کار بودیم و در همه جلسات مذهبی مثلل حتی جلسات انجمن حجتیه را هم شرکت می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: شرکت شما در جلسات انجمن حجتیه مربوط به چه سال‌هایی بود؟ فعالیت انجمنی‌ها در مشهد به چه شکل بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: این‌ها برمی‌گردد به همان سال‌های پنجاه. دوران دبیرستان. انجمنی‌ها یکی از کارهایی که می‌کردند در آن زمان، می‌آمدند جلساتشان را در مکان‌های بزرگ و شیک برگزار می‌کردند. مثلاً من یادم است در خیابان جم، روبروی سینمای آریا، قدس فعلی، یک خانه‌ای بود شاید مثلاً یک هکتار این خانه بزرگی‌اش بود. در این خانه‌ای که به‌صورت باغ بود، محل سخنرانی را آنجا قرار می‌دادند و حالا تعجب است که، این را من مي‌گویم در حیاط خانه میز و صندلی می‌گذاشتند. خیلی به اصطلاح متجدد و بعد خیلی شیک هم پذیرایی می‌کردند. خوب خیلی ویژه بود آن زمان، آدم توی مجلسی برود روی میز و صندلی بنشیند و بعد بستنی هم بهت بدهند. یعنی اصلاً، حالا این چیزها یک چیزهای بدیهی و پیش پا افتاده است ولی خب آن زمان این‌ها خیلی مطرح می‌شد، از نظر وجاهت، بعد هم سعی می‌کردند که به پیروانشان آموزش بدهند که چطوری سخنرانی کنید، چطوری حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: ببخشید با دوستان‌تان می‌رفتید جلسه یا تنهایی می‌رفتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: من، هم با دوستام می‌رفتم و هم تنهایی می‌رفتم. اما چون آن زمان در سیکل اول بودم الان اسامی دوستان آن زمانم را به یاد ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: به نظر شما که هم تجربه شرکت در جلسات انجمن حجتیه را داشته و هم در جلسات مسجد امام حسن(ع) و کرامت شرکت داشتید چه تفاوت محتوایی این جلسات با همدیگر داشتند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: آن زمان موضوع اکثر محافل مذهبی همه پیرامون شناخت حضرت مهدی(عج) بود. مثلاً خود شعار انجمن حجتیه همان در واقع تبلیغ مهدویت بود، می‌خواست نقش امام زمان را برای مردم مطرح کند. مرحوم فلسفی هم تا حدودی، مرحوم کافی را می‌بینیم باز همینطور بود؛ حتی مرحوم عابدزاده گل فعالیت‌هایش مهدیه و نیمه شعبان بود. فقط تنها چیزی که در مشهد ایجاد شد صحبت‌های آقای خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد بود که یک دفعه شکل آن محافل سنتی را عوض کردند هیچکس نمی‌تواند انکار کند که محافل مذهبی بیشتر پیرامون مهدویت کار می‌کردند. از انجمن حجتیه گرفته تا مرحوم عابدزاده و انجمن پیروان قران. ولی افرادی مثل شهید هاشمی‌نژاد و رهبری در مسجد کرامت حرکت دیگه‌ای شروع کردند. یعنی در واقع طرحی نو و به حساب انقلابی در محافل مذهبی مشهد ایجاد کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: برگردیم به دوران دبیرستان شما؛ بعد از آشنائیتان با جلسات انجمن حجتیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: اینجا لازمه این مسئله را ذکر کنم که شرکت ما در جلسات انجمن حجتیه به این معنا نبود که مثلا من جز انجمن حجتیه هستم. آن زمان به اقتضای سنمان و شرایط اجتماعی آن دوره در جلسات مختلف مذهبی شرکت می‌کردیم. یکسری از محافل مذهبی توی خانه‌ها می‌چرخید، دوره‌های قرآن بود یا محافل مذهبی دیگر کمتر محفلی بود که به مسائل سیاسی مي‌پرداخت. کم کم بعضی از سخنرانی‌هایی که در واقع توی خانه‌ها شکل مي‌گرفت، مخفیانه انجام می‌شد. مثلاً در آن زمان قبل از انقلاب، سخنرانی‌های آقای آشوری، که اعدام شد، مخفیانه بود. منزل ایشان در شب‌های شنبه محفلی بود برای همة روشنفکرها و مبارزین مشهد، مخصوصاً روحانیون می‌آمدند و ایشان تفسیر نهج‌البلاغه مي‌گفت و شاید ما ماه‌ها در جلسات منزل ایشان شرکت می‌کردیم. ماه‌ها مي‌رفتیم و یکی از ویژگی‌هایی که حالا ایشان داشت، این مسئله‌ای که من می‌گویم مربوط به همان سال‌های 52، 53 به بعد است که ایشان در پایین خیابان همان کوچة عسگریه، خانة بسیار محقرِ و زندگی بسیار ساده‌ای داشت. آقای آشوری هم طلبه بود و هم در دانشگاه درس می‌خواند. اهل گناباد بود و شغلش هم چاه‌کنی بود. علاوه‌ براینکه روحانی بود، تابستان‌ها می‌رفت چاه می‌کند. یعنی مقنی بود، نه مقنیِ فاضلاب؛ یعنی چاه‌کن بود. چاه قنات و این‌ها می‌زد. شغلش این بود. درآمد مستقلی داشت و ایشان هم از کسانی بود که خیلی به آقای خامنه‌ای ارادت داشت. علاوه بر ایشان، در بعضی از منازل آقای فرزانه صحبت مي‌کردند. سلسله سخنرانی‌های خوبی داشتند. روشنگری‌های خوبی برای ما جوانان انجام می‌شد. آن افرادی هم که می‌آمدند تقریباً زیر پنجاه نفر بودند. یعنی بین بیست تا سی نفر تو آن جلسات شرکت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: به تنهایی که در این جلسات شرکت نمی‌کردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: نه همراه با دوستانم یکی آقای احمدی بود؛ ایشان در واقع فرد مذهبی بود. یکی دیگر آقای حقیقی بود. این‌ها آدم‌های مذهبی بودند بعد از انکه من در سال آخر دبیرستان یک مشکلاتی خانوادگی برایم پیش آمد و مجبور شدم یک سال ترک تحصیل بکنم و کار پدرم را انجام بدهم؛ در همان زمان، برای اینکه از درسم هم عقب نمانم. آمدم در مدرسه غیر انتفاعی کمال‌الملک، که تازه در نزدیک میدان شهدا تشکیل شده بود؛ ثبت نام کردم و در آن مدرسه با همین آقای حقیقی که می‌گویم دوست‌مان است آشنا شدیم و یک انجمن اسلامی به نام مکتب ندای حق در آن مدرسه تشکیل دادیم. رئیس آن دبیرستان هم آقای کمالی بود. برای همین آن دبیرستان را کمال‌الملک گذاشته بود. من در آنجا شروع کردم به یکسری کارهای مطالعاتی، یعنی در آنجا مطالعات من شکل مبارزاتی گرفت. یادم است یک معلم ادبیات داشتیم که آدم بسیار مذهبی و خیلی حامی ما بچه مذهبی‌ها در آن مدرسه بود. در آن مدرسه اکثر وقت‌هایی که ساعت انشاء بود، من یک کارهای تحقیقاتی و پژوهشی انجام مي‌دادم و می‌آمدم به‌صورت مقاله می‌خواندم. مثلاً یادم است کتاب پاتریس لمومبا که مبارز کنگویی بود، و بر علیه بلژیکی‌ها و فرانسوی‌ها حرکت کرد را آنجا کنفرانس دادم. این کتاب حدود 300 صفحه بود من این را در شش یا هفت صفحة ورقة بزرگ خلاصه کردم و آمدم در آنجا ارائه دادم و خیلی بازتاب عجیبی پیدا کرد که خیلی حساس شده بودند چون آن زمان معلم‌ها هم در واقع شناختی نداشتند. از بس که من آنجا مي‌رفتم کنفرانس می‌دادم اسم ما را گذاشته بودند شیخ برپا؛ شیخ برپا یک اصطلاحی برای تمسخر ما شده بود. یعنی اینقدر جو آن زمان دبیرستان ما ضد مذهبی بود؛ بعد از آن وارد دبیرستان نصیرزاده شدیم. در آنجا چند تا دوست مذهبی خوب پیدا کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: آشنایی شما با شهید فرودی از چه زمانی شروع شد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: بله. وقتی که وارد دبیرستان نصیرزاده شدم با دوستان بسیار خوبی آن‌جا آشنا شدم و خیلی از دوستان ما در آن‌جا هم‌فکر ما بودند. یکی از دوستان بسیار خوب ما که از همان تاریخ تا همین الان با هم ارتباط نزدیک داریم دوستی بنام آقای محمد حقیقت‌نیا است. پدر ایشان فرهنگی بودند و فرد روشنی بود، آدم فهمیده و با سوادی بودند و حتی ایشان همراه با شهید تدین که ایشان هم فرهنگی بود، یک خیریه تاسیس کرد. منزل ایشان در کوچه‌ی زردی بین میدان توحید و میدان شهداء بود. روبروی کوچه زردی، خیابان رضوی‌ها بود که منزل ما آنجا بود. همسایگی با آقای حقیقت‌نیا باعث شد که باب جدیدی در سیر فعالیت‌های سیاسی- اجتماعی ما باز شود. علت این بود که ایشان آمد گفت که در همسایگی ما یک آقایی هست، طلبه‌ی جوانی، اهل فردوس، ساواک ایشان را گرفته برده زندان و الان تازگی از زندان آزاد شده است. این خبر و ملاقات با یک زندانی سیاسی برای من خیلی جالب و هیجان‌انگیز بود. ما هم این طلبه جوان را به منزل آقای حقیقت‌نیا دعوت کردیم. ایشان یک طلبه‌ی لاغر و رنجوری بود که هنوز همان لباس بلند طلبه‌ای برش بود و بسیار آدم ضعیف و نحیفی بود ولی افکار عجیبی داشت اصلاً آن ذهنیت فکری و ایده‌های اطلاعاتی او به قیافه‌اش نمی‌خورد. این بود که ما در واقع باب دوستی را با ایشان آن‌جا آغاز کردیم و ایشان شروع کرد به یک سری مباحث و صحبت‌هایی در ارتباط با جریان زندان که برای ما خیلی تازگی داشت. بحث گروه‌ها بحث جریانات نمی‌دانم بحث امام و مرجعیت و تمام آن چیزهایی که برای عموم مردم مشخص نبود؛ یعنی دنبالش نبودند. ایشان این مسائل را برای ما شرح دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: در همان جلسه اول این مسائل مطرح شد یا بازهم با ایشان ارتباط گرفتید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: بعدها جلسات مستمر پیدا کردیم. ایشان در ان جلسات از جریان گروهک‌ها می‌گفت، گروه‌هایی که آن زمان مجاهدین خلقی که بودند در زندان، فدائیان خلق که بودند بعد گروه‌های دیگر، گروه‌های مثلاً دیگری که در مشهد بودند. خلاصه ایشان صحبت‌های مختلفی می‌کرد و بعد من جمله از یکی از برنامه‌ها و صحبت‌هایی که ایشان می‌کرد حرکت امام خمینی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: این آشنایی مربوط به چه سال‌هایی بود و اگر امکان دارد در مورد شهید فرودی بیشتر توضیح بدهید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: سال‌های54 و 55؛ شهید فرودی یک طلبه‌ی مبارزی بود که در مدرسه‌ی حاج آقای موسویان درس می‌داد و درس هم آن‌جا می‌خواند. علاوه بر این ایشان در مدرسه علمیه کوچه پنجه الان هم نمی‌دانم هست یا نه درس طلبگی می‌داد. و یک آدمِ بسیار خلاق و بسیار تیزهوش، بسیار متدین و متواضع بود. شهید فردوی برای ما یک شخصیت کامل و انقلابی بود. ایشان از آن انسان‌های چند بعدی بود. بعد هنری و قلم ایشان از نظر ما مثل شهید آوینی و بعد مبارزاتی و چریکی مثل شهید منتظری و از نظر مسائل اخلاقی و عرفانی شبیه شهید چمران بود. ایشان در حالی که یک آدم عارف مسلکی بود وارد جریان مبارزه هم شده بود. شهید فرودی در بیشتر جریانات فیزیکی، تظاهرات فیزیکی مشهد قبل از راهپیمایی‌های علنی سال 57 نقش فعال داشت. شهید فرودی و شخصیت‌های امثال ایشان یخ مبارزات شاهنشاهی را شکستند. قبل از سال 57 هرگاه اسم شاه را می‌آوردید خیلی‌ها در می‌رفتند؛ حتی آدم‌های مذهبی و فعال هم می‌ترسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: جلسات شما با شهید فرودی در کجا برگزار می‌شد و برنامه این جلسات چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: جلسات در منازل برگزار می‌شد. و بیشتر هم در منزل خود شهید، به صورت نیمه مخفی، برگزار  می‌شد. هدف این جلسات آگهی دادن به ما از طریق توزیع و معرفی کتاب و همکاری در پخش اعلامیه و فعالیت‌های مبارزاتی مثل راه انداختن تظاهرات‌هایی مثل قیام 17 دی زنان و ایجاد و همکاری با کتابفروشی‌های انقلابی مثل کتابفروشی توحید و... بود. این کارها کم کم تشکیلاتی‌تر شد و در نتیجه گروه ستاره اسلام با همکاری ما شکل گرفت. شهید فرودی به این فکر رسید که این جمع را یک سامان‌دهی بکند و یک تشکیلات گروهی راه بیندازد و همین کار هم انجام شد. به اتفاق چند تا از دوستان خودمان من جمله آقای راستگو که آن زمان طلبه‌ای بود که هنوز تهران نرفته بود با شهید فرودی و فکر می‌کنم که برادرِ آقای هاشمی‌نژاد این گروه شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: یعنی گروه ستاره اسلام نتیجه جلسات خانگی شهید فرودی با همفکرانش بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: بله اما توجه داشته باشید که تشکیل این گروه تنها حاصل آن جلسات نبوده بلکه فکر ایجاد یک گروه در دوران زندان برای شهید فرودی به وجود آمده بود. شهید فرودی به زندان که وارد می‌شود گروه‌های مجاهدین خلق سعی می‌کنند که به شکلی ایشان را جذب کنند؛ در آن شرایط، روند این بود که جریان‌های فکری در زندان سعی داشتند تا تازه واردها را جذب گروه خود بکنند. مجاهدین خلق هم در آن زمان به این نتیجه رسیده بودند که در واقع نمی‌شود با مبانی اسلام به مبارزه ادامه بدهند و کم‌کم یک حالت التقاط برای این‌ها به وجود آمده بود و در واقع این بود که مبانی اسلامی را با مسائل التقاطی آمیخته بودند و حتی خیلی چیزها را نفی می‌کردند. خوب در یک وقت دیدیم که حتی بعضی از افراد مثل شریف واقفی که جلوی این‌ها ایستادند و جلوی انحراف سران این‌ها ایستادند آن‌ها را کشتند و به آتش دادند که چرا این‌ها مخالفت تشکیلاتی می‌کنند. شهید فرودی از آن جایی که آدم بسیار تیزبین و روشنی بود آن‌جا با شخصیت‌های بسیار زیادی تو زندان آشنا می‌شود من جمله آقای عسگراولادی؛ شهید فرودی گفت که من رفتم سراغ آقای عسگراولادی، به آقای عسگراولادی گفتم: می‌شود آقای عسگراولادی برای من یک مقداری از جهان بینی و شناختی که این‌ها دارند صحبت بکنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مصاحبه‌کننده: ببخشید این صحبت را شما از خود شهید فرودی شنیده‌اید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد چشمه‌نور: بله شخص شهید فرودی این ماجرا را برای من تعریف کرد. و گفت آقای عسگراولادی به من گفته که من در زندان برای چندین سال برنامه چیدم هیچ وقتی برای این کار ندارم ولی حاضرم از ناهارم، از زمانی که برای ناهار اختصاص دارد 20 دقیقه از ناهارم بزنم این بحث‌ها را با تو داشته باشم. خوب بعد از این که شهید فرودی می‌آید بیرون، جریان گروه ستاره‌ی اسلام شکل می‌گیرد؛ به این طریق که جریان التقاط و چپ این‌ها دو ضربه اصلی به انقلاب زده‌اند یکی در جریان نهضت جنگل که میرزا کوچک خان در واقع طعمه‌ی همین چپی‌ها شد و از این طرف هم می‌بینیم که شریف واقفی قربانی جریانِ التقاط می‌شود بعد این‌ها می‌آیند این 2 تا به عنوان نماد می‌گیرند. یعنی گروه ستاره‌ی اسلام می‌آید مبانی ایدئولوژیک و فکری خودش را در افشای این 2 خط انحرافی در قالب نشریات و کارهای ایدئولوژیکی پایه‌ریزی می‌کند. بر این اساس؛ در آرم گروه ستاره اسلام یک طرف شریف واقفی و یک طرف میرزاکوچک خان نوشته شده است. و بالای آرم هم سه آیه اول سوره طارق نوشته شده است: و السما و الطارق و ما ادراک ما الطارق النجم الثاقب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصاحبه با جواد چشمه نور- از حادثه مسجد فیل تا شکل گیری گروه ستاره اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جواد چشمه نور]]&lt;br /&gt;
[[رده: مساجد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%86%D9%87_%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D8%B1%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%9F&amp;diff=5204</id>
		<title>مشهدالرضا چه کسی را از دست داد؟</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%86%D9%87_%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D8%B1%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%9F&amp;diff=5204"/>
		<updated>2020-12-24T12:13:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «به سراغ هر یادمان هویتی از شهر مشهد که بروی &amp;quot;حاج محمود&amp;quot; از آن خاطره دارد. مردم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;به سراغ هر یادمان هویتی از شهر مشهد که بروی &amp;quot;حاج محمود&amp;quot; از آن خاطره دارد. مردم مشهد روزهای تاریخی انقلاب را بدون حضور &amp;quot;حاجی اکبرزاده&amp;quot; به یاد نمی‌آورند؛ از روضه‌خوانی در پستوی خانه‌ها تا تشییع شهدا در خیابان‌های شهر، از حضور در کانون نشر حقایق اسلامی، چاپ کتاب &amp;quot;حسین پیشوای انسان‌ها&amp;quot; و تاسیس انتشارات پگاه تا بیعت دائمی با مکتب امام خمینی(ره). حقا که امام 56 سال پیش به خوب کسی گفت: طیب‌الله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج محموداکبرزاده پیشوایی آزاده برای خود برگزید و برای او نوشت و به تقلید از او در راه آزادگی قدم برداشت. اکنون او رفته و افسوسش برای ما مانده که نتوانستیم شخصیت چندبعدی او را مثل خیلی از یاران مکتب خمینی(ره) به جامعه و جهان بشناسانیم؛ مداحی که تنها مداح نبود، خبازی که فقط نانوا نبود، مصالح‌فروشی که فقط کاسب نبود، اهل کتابی که فقط خواننده نبود، مبارزی که تنها مبارز نبود... و صد افسوس هنگامی به سراغ جمع‌آوری خاطرات مرحوم اکبرزاده رفته بودیم که خیلی از همفکران و همرهان او در قید حیات نبودند. گذر زمان و کهولت سن ما را از دانستن جزئیات خاطرات او محروم کرد، اما همین کلیاتی که از زبان خودش شنیدیم، جذابیت خودش را دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمت اول دوران کودکی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1312 در محله چهارسوی نوغان متولد شدم. پدر و مادرم اصالتاً یزدی بودند. پدرم کارگر خبازی بود و به دنبال کاسبی به مشهد مهاجرت کرده بود، وقتی که کارش در مشهد قطعی شد، آمده بود یزد و مادرمان را گرفته بود. مادرم که سوادی نداشت، پدرم هم تقریباً همین‌طور. سال‌هایی که من به دنیا آمدم عزاداری‌ها مطلقاً ممنوع بود و می‌رفتند در پستوی خانه‌ها عزاداری می‌کردند، امیر آژان، آژان محله ما به هیچ عنوان نمی‌گذاشت خانمی با حجاب به کوچه بیاید. مادرم مثل خیلی از مردم چند سالی مجبور شد مدتها از خانه بیرون نیاید. ممنوعیت عزاداری و دسته هم تا زمان فوت مرحوم نخودکی برقرار بود. یادم می‌آید آن زمانی که آقای شیخ حسنعلی نخودکی در مشهد فوت کرد، جنازه‌اش را که آوردند با عَلَم آوردند. یعنی از آن وقت عزاداری‌ها و دسته‌ها در مشهد آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تحصیل به مکتب رفتم. پیش خانمی که خدا رحمتش کند، مثل همه مکتب‌های قدیم، صدکلمه و حافظ را خواندیم. بعد از آن به مدرسه رفتم. چون قبلا مکتب رفته بودم کلاس اول را همان مدرسه جهشی آمدم بالا، سرکوچه ما هم هیئت و مجلس روضه بود. پای من هم به این مجالس باز شد، همراه با هیئت پابرهنه تا حرم می‌رفتیم. اولین دفعه‌ای هم که دسته به&amp;quot;صحن بالا&amp;quot; رفت و قرار بود من برای هیئت بخوانم، پابرهنه روی کرسیچه رفتم. آن‌قدر بچه بودم که روی کرسیچه می‌لرزیدم و کرسیچه را محکم زیر پایم گرفته بودند تا من نیفتم. از آن ایام یادم می‌آید که در دستگاه امام حسین(ع) بودم. در خانواده ما کسی که باسواد باشد یا جایگاه خاصی داشته باشد نبود. البته عقاید مذهبی داشتند. پدرم آن‌سال‌ها اهل هیئت بود، مداح نبود اما هیئتی بود. هیئت &amp;quot;خاتم‌النبیین&amp;quot; مال نانواها بود و پدرم عضو آن هیئت بود و من آن‌جا زیاد می‌رفتم. خودم هم از بچگی به شعر و کتاب حافظ و جودی خراسانی علاقه داشتم. آن‌زمان با جنگ جهانی هم مصادف شد و روس‌ها آمدند. در مشهد کسی را نداشتیم و خانوادگی به یزد رفتیم و بعد از مدتی باز به مشهد آمدیم. قحطی شدید شده بود، مغازه نانوایی پدرم سرچهارراه طبرسی بود. نانوایی‌ها آرد نداشتند و نانی که تهیه می‌شد آرد گندم نبود. این نان هر چیزی داشت جز آردگندم، ولی مردم برای همان نان صف می‌کشیدند. یازده، دوازده ساله که شدم پدرم را از دست دادم. پدربزرگم قیم ما شد. یک‌سالی در درس خواندنم وقفه افتاد و بعد از آن تا ششم ابتدایی ادامه دادم. خواهی نخواهی مجبور بودم که درس را ادامه ندهم و نانوایی پدر را در کنار پدربزرگ بچرخانم. چندسالی بعد از فوت پدرم، پدربزرگم هم فوت کرد ناچار شدیم مغازه نانوایی را اجاره دهیم و از اجاره مغازه امورمان می‌گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادامه دارد ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
این یادداشت قسمت اول از خاطرات خودگفته مرحوم اکبرزاده، شاعر و مداح اهل بیت است که به قلم احمد عسکری؛ پژوهشگر تاریخ شفاهی، نگاشته شده و به معرفی اجمالی آن مرحوم و دوران کودکی وی پرداخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مداحان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C&amp;diff=5200</id>
		<title>شخصیت شناسی در تاریخ شفاهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C&amp;diff=5200"/>
		<updated>2020-12-24T12:10:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== شخصیت شناسی در تاریخ شفاهی(مطالعه موردی حاج عبدالرضا غنیان؛ از انشعاب در ا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== شخصیت شناسی در تاریخ شفاهی(مطالعه موردی حاج عبدالرضا غنیان؛ از انشعاب در انجمن پیروان قران تا حضور در مسجد کرامت) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پژوهشگر: احمد عسگری'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چکیده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ ایران در سده 1300ش شخصیت‌های برجسته و تاثیرگذار زیادی را به خود دیده، و بخش قابل توجهی از این شخصیت‌ها، بازاری‌های برجسته شهرهای بزرگی چون تهران، مشهد، تبریز و ... بوده‌اند؛ پژوهش حاضر نیز به منظور بررسی و تبیین تاریخی فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی بازاریان مشهد، بخشی از زندگی سیاسی- اجتماعی عبدالرضا غنیان، را مورد بررسی قرار داده است. &lt;br /&gt;
شخصیت شناسی در مطالعات تاریخی و تبیین صحیح وقایع و فعالیت¬های اجتماعی دارای اهمیت ویژه¬ای است؛ در این میان، تاریخ شفاهی به عنوان یک اسلوب در پژوهش تاریخ معاصر، شاید بهتر از هر شیوه پژوهشی دیگری در شخصیت شناسی فعالان تاریخی به پژوهشگران کمک کند؛ چراکه پندارها و علایق فاعلان کنش¬های تاریخی در منابع مکتوب و اسناد بازتاب قابل توجهی نداشته است. مسئله انشعاب در انجمن پیروان قران، بزرگترین مجموعه مردمی در حوزه فعالیت¬های دینی و اجتماعی، و جدایی حاج عبدالرضا غنیان و دوستانش از این انجمن، موضوعی است که بدون توجه به روایت¬های شفاهی قابل تحلیل و بررسی تاریخی نخواهد بود.&lt;br /&gt;
واژه‌های کلیدی: انجمن پیروان قران، انشعاب، عابدزاده، غنیان،&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
1) مقدمه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازار ایران در طول تاریخ، به عنوان قدرت اقتصادی جامعه شهری، زمینه ساز بسیاری از حرکت‌های مهم اجتماعی و مبارزاتی علیه ظلم و استکبار، به ویژه در دوره معاصر، بوده است. بازاریان در حرکت‌هایی از قبیل نهضت تنباکو، جنبش مشروطه و همچنین تظاهرات‌های منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی نقش بسیار فعالی داشته و حضور این گروه عظیم در صحنه سیاسی ایران و همکاری همه جانبه‌شان با نهاد روحانیت سبب حفظ استقلال ایران از ظلم شاهنشاهی و تجاوز ارتش بعثی شد. در این میان، افرادی بودند که فضای بازار را به سمتی خاص سوق می‌دادند و در اصطلاح خود بازاریان &amp;quot;حاجی بازاری&amp;quot; لقب یافته‌اند؛ به عبارتی گروه مذکور، شخصیت‌های تاثیرگذار و رهبران مردمی بازار بودند. و اهل بازار احترام ویژه‌ای برای قول و نظر آنان قائل بود.&lt;br /&gt;
غینان را می¬توان یکی از همین حاجی بازاری‌های متدین و روشنفکر مشهد به شمار آورد که در زمینه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی فعالیت داشتند. شناخت این شخصیت و بررسی اقدامات سیاسی اجتماعی ایشان می‌تواند مبین بخشی از فضای اجتماعی تاریخ معاصر مشهد باشد. حال، با توجه به آنکه غالب فعالیت‌های سیاسی- اچتماعی غنیان به دوران جدایی ایشان و دوستانشان از انجمن پیروان قران مربوط است؛ پژوهش حاضر ضمن معرفی نقش سیاسی- اجتماعی غنیان، ماجرای انشعاب در انجمن پیروان قران را مورد بررسی قرار داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2) معرفی اجمالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرضا غنيان، متولد 1301، در مشهد، ایشان در دوران تحصیل در دبیرستان، ضمن تحصيل به كار مشغول و در حرفه‏ى نجارى، صنعتگرى شايسته شد. روزها به كار و شب‌ها در جلسات مذهبى به روشنگرى مى‏پرداخت. (گروه نویسندگان: 1388؛ ج 3، ص 183)&lt;br /&gt;
غنیان در اواخر دوره حکومت رضاخان (حک: 1304-1320ش)، در زمانی که مراسم سوگواری امام حسین (ع) ممنوع بود، همراه بسیاری از جوانان مذهبی در بیرون شهر مشهد عزای حسینی برپا کرده و مداح مجالس مخفی امام حسین (ع) بود. (مصاحبه رحیم‌پور ازغدی: شماره بازیابی: 18859) تعلق خاطر ایشان در برگزاری مراسم حسینی تحت تاثیر تربیت دینی خانواده و اجتماع ایشان است. درست همان زمانی که غنیان به دلیل برخورد خشن حکومت، مخفیانه مرثیه‌ی امام مظلومش را می‌سرود، مادرش از ترس کشف حجاب خانه را به زندان ابدی خویش مبدل ساخته بود. غنیان در مورد واقعه کشف حجاب و برخورد مادرشان با این مسئله می‌گویند: «خودم یادم است که مادر من 6 سال از خانه بیرون نیامد تا تابوتش را بیرون آوردیم.» (غنیان، عبدالرضا، ش.پ: 7672)&lt;br /&gt;
ایشان در سال‌هاى 1328 تا 1332 از چهره‏هاى فعال نهضت ملى بود. او در انجمن پيروان قرآن كه آن روزها مركز مؤتلفين اسلامى و مجمع گروه‌هاى اسلامى و سياسى بود، همكارى نزديك داشت. در مدتى كه مرحوم عابدزاده توسط ساواك دستگير و زندان بود، غنيان و ديگر همفكرانش مديريت انجمن پيروان قرآن را برعهده داشتند. همچنين او از همفكران شهيد نواب صفوى در مبارزه با رژيم پهلوى در خراسان به شمار مى‏رفت. غنيان در محافل روشنفكرى حضورى فعال داشت به گونه‏اى كه با استاد محمدتقى شريعتى در كانون نشر حقايق اسلامى فعاليت‌هاى سياسى خود را در ترويج اسلام و مبارزه با رژيم سلطنتى و گروه‌هاى الحادى پى گرفت. (گروه نویسندگان: 1388؛ ص582-583)&lt;br /&gt;
در مجموع، شروع فعالیت‌های مذهبی در کنار شخصیتی همچون عابدزاده، زمینه‌ساز شکل‌گیری حرکت‌های فرهنگی و اجتماعی گسترده‌تری از غنیان در آینده می‌توانست باشد، با این وجود، جدایی غنیان و دوستان همفکرش از عابدزاده و برقراری ارتباط با کرامت و استفاده از فضای بنای کرامت تاثیر فراوانی در تکوین فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی غنیان داشته است؛ چراکه پیش از آن، از جهتی فعالیت‌های غنیان همسو با فعالیت‌های عابدزاده بوده و فاقد تشکیلات مستقل و شناخته شده‌ای بود؛ از سویی دیگر نیز اقدامات غنیان در سایه شخصیت موجهی چون عابدزاده چندان به چشم نمی‌آمد. غنیان بعد از آشنایی با کرامت و تشرف به کربلای معلی و دیدار با امام خمینی (ره) مرحله تازه‌ای از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود را آغاز کرد. ایشان در این سفر به دیدار امام خمینی (ره) مشرف گردیده و از وی تقاضای وکالت تام وجوهات را می¬کند و امام نیز به ایشان وکالت تام می¬دهد. غنیان ماجرای تقاضای اخذ وکالت تام از امام را اینگونه شرح می¬دهد: «[به امام گفتم]دوستان ما از روحانیت، از دانشجوها، از مردم، از گوشه کنار این‌ها مبارزه می‏کنند، این‌ها زندان می‏روند، اینها خرجی دارند، این‌ها زن و بچه دارند، زندگی دارند، مخارج دیگر هست، فلان هست، بودجه‏ای در اختیار ما نیست، اگر جنابعالی صلاح می‏دانید یک وکالت تامی به من بدهید و در اختیارم بگذارید که به هر نحوی که صلاح می‏دانم مصرف کنم، محدود نباشم. فرمودند بسیار خب تو اختیار تام داری، در اختیار خودت، به هر نحوی هم که تو در راه مبارزه صلاح می‏دانی مصرف کن.» (غنیان، عبدالرضا، ش.پ: 7672) از این زمان به بعد دایره فعالیت‌های غنیان گسترش می¬یابد و وی نقش محوری در خدمات اجتماعی به سیل زدگان و خانواده¬های زندانیان و همچنین رابط مبارزین انقلابی را ایفا می¬کند. تا جایی که آقای رحیم‌پور، غنیان را از پرسهم‌ترین اشخاص در این انقلاب معرفی می¬کند و وی را رابط بین انقلابیون با روحانیت مبارز می¬داند. (رحیم‌پورازغدی، حیدر، کد: 1. 28. 106)&lt;br /&gt;
از سال 1350، شهرت خدمات فرهنگی و اجتماعی غنیان همه خراسان را فراگرفت، مديريت او آنچنان مقبول عام و خاص بود كه بلافاصله بعد از وقوع زلزله اسفراين و سيل قوچان همه‏ى گروه‌ها جهت همكارى غنيان، به ستاد او روى آوردند، در واقع غنيان بانى ستاد امام خمينى در خراسان و زلزله شهريور 1357، طبس بود. پس از هجرت امام به پاريس، غنيان تنها رابط غير روحانى پاريس و خراسان بود. ایشان پس از انقلاب در خدمت كميته انقلاب بود و از اوايل اسفندماه 1357، طى حكمى از سوى آیت‌الله واعظ طبسى به عضويت هيأت امناى آستان قدس مفتخر گرديد و در تاريخ 17 اسفند 1357، سرپرستى اماكن متبركه آستان قدس حرم مطهر را به عهده گرفت و تا اوايل سال 1359، در اين سمت خدمت کرد. پس از آن به سرپرستى بخش امداد و خدمات بنياد مستضعفان خراسان منصوب شد و در ادامه از سوى توليت آستان قدس به عضويت هيأت عامل بازسازى شهر هويزه منصوب و تا آخر عمر در سمت عضويت هيأت امناى آستان قدس رضوى بود. تا آنكه در سوم اسفند 1370، بر اثر عارضه قلبى دعوت حق را لبيك گفت و در پنجم همان ماه به دستور توليت در غرفه 24 صحن آزادى حرم مطهر امام رضا (ع) به خاك سپرده شد. (همان، ص 586-587)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3) بررسی اندیشه و عملکرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدتقی غنیان، فرزند غنیان، پدر را اینگونه معرفی می¬کند: «شغل پدر من نجاری بود... آن زمان نجاری پدر من جلوی بست، نرسیده به مسجد ملاهاشم و رو‌به‌روی درمانگاه رازی بود. آنجا چون نزدیک حرم مطهر بود، اغلب آقایان سیاسی آنجا رفت و آمد داشتند. در آن زمان پدرم هم در مسائل سیاسی بود، در زمان مصدق و جریان نفت درگیر بود، یک شخصیت سیاسی و مذهبی خاصی داشتند. دوستان پدر ما از جمله مرحوم سررشته‌دار، حاج حیدر رحیم‌پور، حاج آقای امیرپور و... گروهی بودند سیاستی داشتند که همراه با مذهب بود، به قول آن زمان روشنفکران مذهبی بودند.» وی همچنین توضیح می‌دهد: «مغازه نجاری پدر من پایگاه آقایان بود، حتی آقای طالقانی، آقای مطهری آنجا می‌آمدند. مغازه پدر من یک جایی داشت عقب مغازه که مرکز همه‌ی آقایان بود، مطهری می‌آمد می‌نشست سه ساعت با پدر من صحبت می‌کرد. مرحوم آقای مفتح، مرحوم علامه جعفری، استاد شریعتی که خیلی مطرح بود آن زمان، اینها همه رفقای پدرم بودند، می‌آمدند، می‌نشستند در مغازه، اسمش نجاری بود ولی یک پایگاهی بود برای خودش. حتی آقای طبسی که می‌رفت مدرسه نواب درس می‌داد از خانه‌شان که کوچه آقا میرزا بود، از توی راه که می‌رفتند ایستگاه‌شان آنجا بود، می‌آمدند می‌نشستند روی کرسی (ایشان ناراحتی پا داشت) آیت‌الله خامنه‌ای هم می‌آمد، هر کس می‌آمد مشهد مثلاً آقای رفسنجانی و... پایگاه‌شان همان مغازه پدر من بود.  بعدها هم پدر من یک مسافرخانه توی کوچه ملک خرید  که همانجا هم مرکز بود که این افراد برای سکنی می‌آمدند. آقای امامی کاشانی، آقای مهدوی‌کنی هم می‌آمدند، مثلاً ما شب‌ها آیت‌الله خامنه‌ای را برای دیدنی آقایان، آنجا می‌آوردیم. خلاصه پدر من یک فعال اجتماعی و مذهبی بود.» (غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106)&lt;br /&gt;
خصوصیات رفتاری و اجتماعی غنیان ایشان را شخصیتی مستقل، و در عین حال باهوش و مبارز نشان می‌دهد. حسین قمی در مورد خصوصیت رفتاری ایشان می‌گوید: «یک نجاری بود که آنجا مثلاً روزی منزل آیت‏الله میلانی (ره) کار‌هایی داشتند[در خصوص ساخت] درب و اینها مرحوم آقای میلانی فرموده بودند که آقای غنیان آن موقع دیگر نمی‏گفتند غنیان می‏گفتند کربلایی عبدالرضا یا حاج عبدالرضا این را این‌طوری[درست] بکنید مثلا... غنیان هم به حاج آقا عرض کرد حاج آقا در مسائل دینی ما باید از شما تقلید کنیم ولی اینجا باید شما از ما تقلید کنید یعنی این‌طور آدمی بود بله آدم پخته‌ای بود.» (قمی، حسین، کد: 1. 49. 106) غنیان در حرکت دهی مردم از مشاوره و راهنمایی روحانیت مبارز و روشنفکر نهایت استفاده را می‌کرد تا جایی که در مواردی تنها بازگو کننده حرف‌های آنها می‌شد؛  ایشان از نقش مثبت روشنفکران مذهبی در تقویت حرکت انقلابی مردم آگاه بود و شاید به این نتیجه رسیده بود که انتقاد از حرکت دهندگان مذهبی در مجالس عمومی، یک تبلیغ منفی به شمار می‌آید که به انقلاب ضربه خواهد زد و به همین دلیل از شخصیت‌هایی چون دکتر شریعتی به شدت حمایت می‌کرد. خاطره دکتر سرافرازیزدی گواه حمایت غنیان از دکتر شریعتی در شرایط مبارزه می‌تواند باشد: «دایی جان[غنیان] نقل می‌کرد، رفته بود نماز مسجد ملاهاشم، بعد از نماز یک روحانی می‌رود بالای منبر شروع می‌کند به شریعتی بد و بیراه گفتن که وهابی است و فلان و فلان، من کتاب‌هایش را خواندم، اسلام شناسی‌اش را خواندم، 8 تا اشتباه در آن پیدا کردم و از این حرف‌ها، وقتی تمام می‌شود حاجی غنیان بلند می‌شود، می‌گوید بیا پایین، می‌آید پایین و می‌برد در مغازه‌اش، می‌گوید این¬جا بنشین، بیا الان با هم برویم خانه پدر شریعتی، استاد شریعتی خانه‌اش در کوی فرهنگ بود، خیابان امام رضا، الان آنجا بازار قماش است. اولش خانه آقای شریعتی بود، برویم آن¬جا، می‌گوید باشد، حاجی سررشته‌دار بود که بغل مغازه دایی‌مان همان¬جا بار فروشی داشت، الان پسرش متخصص قلب است، آن موقع ایشان میدان باری بود. بار فروش بود، ماشین فولکس داشت، گفت حاجی ماشینت را بیاور، آورد، نشستیم در فولکس با این آقای روحانی، رفتیم خانه استاد شریعتی، استاد هم دیدیم روی تشک نشسته، خیلی هم ضعیف بود ایشان دیگر، نشستم همان¬جا، گفتم ببخشید استاد این حاج آقا الان در مسجد ملاهاشم راجع به دکتر صحبت می‌کردند، آن¬جا 8 تا ایراد ‌گرفتند، می‌خواستم به شما بگویند، می‌گوید استاد نگاه کرد و دست کرد زیر تشکش یک کاغذ درآورد گفت من 32 تا اشکال از کتاب دکتر گرفتم، 32 تا نه 8 تا! ... منظور که حاجی غنیان این قدر روی همه قضایا حساس بود.» (سراافرازیزدی، علی، کد: 1. 33. 106) احمدزاده نیز به نقش غنیان پیرامون برگزاری مراسم بزرگداشت جلال آل احمد، بعد از چهلم ایشان، در مسجد بناها اشاره داشته و می¬گوید: «گرداننده این مجلس از دوستان همفکر خودمان بود. او نجاری بود که در بالا خیابان مغازه داشت. و در اداره مسجد هم نقش داشت و همکاری او موجب شد که بتوانیم این مجلس را برگزار کنیم.» (احمدزاده هروی، مجله یادآور: 1387، شماره 3؛ ص 128) از گزارش‌های مذکور می‌توان نتیجه گرفت، غنیان در طول زندگی، با وجود ارتباط با جریان روشنفکری و دفاع از شخصیت‌هایی مثل شریعتی، به جزیی‌ترین احکام شرعی هم تقید داشت. و دچار اباحه‌گرایی شبه روشنفکری نمی‌شد. دغدغه غنیان در آموزش احکام به نسل جدید می‌تواند نشانه‌ای از همان تقید دینی باشد. آقای سرافراز در این خصوص می‌گوید: «روی مسائل اسلام از چیزی کوتاه نمی‌آمد. من یادم می‌آید که آن زمان خانه‌مان رادیو داشتیم، پدرم رادیو خریده بود در طاقچه خانه گذاشته بودیم، وقتی دایی‌ام می‌آمد، ایشان با دوچرخه هم می‌آمد، زنگ می‌زد با دوچرخه‌اش از سر کوچه، ما می‌پریدیم مادر! دایی جان آمد، می‌پرید زود روی رادیو را پارچه می‌انداخت که نبیند ما رادیو خریدیم، چون با رادیو هم مخالف بود. می‌گفت رادیو آهنگ می‌زند زمان شاه و از این حرف‌ها... همه فامیل می‌دانستند هر جا حاجی غنیان می‌آید مواظب باشند که رادیویی، موسیقی، چیزی، حرفی نباشد که[حالا تا] حاجی غنیان بیاید و برود، بعد کارتان را انجام بدهید. در اجتماع هم، همه اقشار مردم ایشان را می‌شناختند و به او اعتماد داشتند، یعنی به آدم امینی مشهور بود هیچ سابقه بدی بحمدلله نداشت در معاملاتش، در قول‌هایش، در کارهایش، در جنسی که به مردم می‌فروخت، همیشه بهترین جنس بود که می‌داد، این‌ها خصوصیاتی بود که ایشان داشت.» (سرافرازیزدی، علی، کد:‌1. 33. 106) &lt;br /&gt;
مرحوم غنیان علاوه براینکه دارای ظاهری متدین و شخصیتی مذهبی در جامعه شناخته می‌شد؛ از نظر آشنایی با احکام فقهی نیز مورد اعتماد علما بوده به همین جهت چنانکه اسناد ساواک گواهی می‌دهند: «ایشان از حضرت میلانی یک اجازه از بابت سهم امام گرفته است، آقای میلانی یک نامه نوشته است که اگر کسی از بابت سهم امام خواسته باشد به هاشمی‌نژاد بدهد قبول است. پولی توسط حاجی غنیان برای خرید منزل سید جمع شد.» (حضرت آیت‌الله محمدهادی میلانی به روایت اسناد:1381، ج 2، ص 132) در پایان بایستی متذکر شد که ارتباط غنیان با جامعه روشنفکری بیشتر به سبب فعالیت‌های سیاسی و حفظ وحدت در جامعه مبارزین علیه استبداد صورت می‌گرفت. خاطرات آقای رحیم‌پور از واقعه 28مرداد 1332، می‌تواند گواهی برای این مدعا باشد: «روز 28 مرداد من و سررشته‌دار برای تبادل خبر و تحلیل اوضاع سیاسی تهران در مغازه مرحوم غنیان که نجاریی نزدیک مدرسه نواب و حرم مطهر بود از اختلافات می‌گفتیم و تاسف می‌خوردیم که ناگهان سر و صداهای ناهنجار و لجارگانی به گوشمان رسید که به دستور سر هیئت‌هایی که خود، جرأت ورود به معرکه را نداشتند از پایین خیابان به طرف بالا خیابان می‌آمدند تا رفتگران هم از ساختمان شهرداری به آنان بپیوندند....مرحوم غنیان آهی کشید و گفت: سوگند به خدا اگر می‌دانستم سرکوب این لجاره، برای نهضت مفید است و امیدی به وحدت مردان انقلاب داشتم فقط با کسبه همین محل، با چشم برهم زدنی، تار و مارشان می‌کردم اما چه کنم که می‌دانم اگر دست اندرکاران پس از پیروزی 30 تیر به جای جبران حماقت‌های گذشته، غرور بیشتری دامنگیرشان شد می‌ترسم با پیروزی دوباره، حتی آقای بروجردی و همه مراجع را هم به باد اهانت گیرند و مصدق هم تماشاچی باشد و تا مرگ، تنها غصه بخورد و دموکراسی بازی کند.» (رحیم‌پور ازغدی، حیدر: 1388، ص 38)&lt;br /&gt;
در مجموع، می‌توان از خاطرات و گفتارهایی که از روحیه فردی و اجتماعی غنیان گزارش شده، نتیجه گرفت که سبک زندگی اجتماعی ایشان تا حدود زیادی به رفتار و روحیات عابدزاده شبیه بوده است. تاثیرپذیری و الگوبرداری ایشان از عابدزاده، به احتمال فراوان، در گذر زمان و برای شخص مرحوم غنیان غیر قابل درک بوده است.  در تائید استدلال مذکور می‌توان به این موارد تشابه در فعالیت‌ها اشاره کرد: علاوه بر آنکه هر دو بازاری بودند، به برپایی دعای ندبه اهتمام داشته و جشن‌های مفصلی برای نیمه شعبان تدارک داشته و از نفوذ خود در میان بازاری‌ها و اصناف در جهت خدمات فرهنگی و اجتماعی استفاده می‌کردند، غنیان به تاسیس مکان آموزشی (دبیرستان علوی) اقدام کرده و حتی مثل عابدزاده کاندیدای نمایندگی مجلس، البته در بعد از انقلاب، نیز ‌شد. با وجود چنین پیش فرض‌هایی تحلیل و بررسی کیفیت ارتباط میان حاج آقای غنیان با عابدزاده، می‌تواند مبین بخش مهمی از شخصیت چند بعدی غنیان و دوستان ایشان به عنوان فعالان مذهبی بازار مشهد، از دهه 1330 به بعد، باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4) ارتباط غنیان با عابدزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی عابدزاده از جمله شخصیت¬های مهم و تاثیرگذار در حوزه فرهنگی و دینی مشهد معاصر بود. بسیاری از شخصیت¬های تاثیرگذار مذهبی و فرهنگی مشهد در مکتب عابدزاده پرورش یافته و تحت‌تاثیر ایشان بوده‌اند. غنیان نیز از جمله شخصیت¬هایی است که از همان ابتدا با عابدزاده همراه و در جلسات انجمن پیروان قرآن که توسط عابدزاده شکل می‌گرفت شرکت داشت، ایشان از فعالان جلسات انجمن پیروان قرآن به شمار می‌رفته‌اند تا جایی که فرزند ایشان وی را شخص دوم انجمن پیروان قرآن می¬داند. (غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106) آقای رحیم¬پور نیز به ارتباط غنیان با عابدزاده اشاره داشته: «مرحوم عابدزاده خیلی متدین بود و از همان کسانی (بود) که می‌رفتند توی کاریزها سینه می‌زدند. احساس می‌کرد که باید جوآن‌ها را متدین کند سینه زدن و شله خوردن به درد نمی‌خورد. انجمن پیروان قرآن را باز کرد. تصور می¬کنم سال¬های 1324-1334 بود، غنیان روزها را هم می‌داند چون با هم بودند.» (رحیم‌پورازغدی، حیدر، شماره بازیابی: 18859)&lt;br /&gt;
محمدتقی غنیان در خصوص فعالیت¬های عابدزاده و ارتباط غنیان با ایشان اظهار داشت: «آقای عابدزاده خیلی به خراسان خدمت کردند... مدارسی که ایشان داشتند مثل عسگریه، محمودیه، کاظمیه، باقریه، جوادیه و... خیلی از بچه‌ها را تربیت کردند، بیشتر اینها که در خراسان هستند و حاج آقاهای بازار و... که مذهبی‌تر هستند بیشترشان شاگردان مرحوم حاج آقای عابدزاده هستند... کم کم در شهرهای دیگر هم داشت شعبه می‌زد. مثلاً نیشابور را خود من یادم است بچه بودم که با پدرم می‌رفتم پیش حاج آقای عابدزاده و آنجا یک مسجد هم ساخته بودند. حتی مرحوم عابدزاده شروع به ساختن یک حسینیه در کربلا هم کرده بود که اسمش حسینیه خراسانی‌ها بود، متاسفانه سرانجامی پیدا نکرد... ولی عمدتاً این شبکه‌ها در محله‌های مختلف مشهد بود. یک شبکه فرهنگی وسیع در تمام محلات، پدر من بعد از حاج‌ آقای عابدزاده نفر دوم انجمن بود. آن زمان چندان وسیله هم نبود، مرحوم پدرم دوچرخه‌ای داشتند که از این کله چراغ‌ها هم داشت. کوچه‌ها مثل کوچه نوغان تاریک بود، برق نداشت، من آن زمان کوچک بودم و جلوی دوچرخه پدرم می‌نشستم و پدرم به خاطر مسئولیت فرهنگی‌ای که [در انجمن پیروان قرآن] داشتند می‌رفت به خانه‌ها (شعبه‌ها) سر می‌زدند و شبی چهار، پنج تا جلسه را می‌رفتند، هر کدام ده دقیقه می‌نشستند و به شعبه‌ها سرک می‌کشیدند. خدماتی که آن زمان بود مخصوصاً از نظر مذهبی قابل بحث و [شایسته] ستایش است. بیشتر وقت‌هایی که عابدزاده دعای ندبه می‌خواندند، مرحوم پدرم کارهای مداحی را می‌کردند. حاجی عابدزاده بالا می‌نشستند و پدر من پشت سرشان، مشترکاً با هم دعاهای ندبه و کمیل را می‌خواندند، پدرم صدای باز و خوبی داشتند. قدیمی‌ها پدرم را می‌شناسند. ضمناً پدرم سخنرانی هم می‌کرد.» (غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106) ایشان در ادامه نیز می‌افزاید: «مرحوم پدرم معاونت فرهنگی انجمن پیروان را برعهده داشت و کارهای فرهنگی و تبلیغات و .. را انجام می‌داد. چون مرحوم پدرم هم خواننده[مداح] بود و هم سخنران، خود آیت‌الله خامنه‌ای می‌گفتند ما ماندیم که این حاج آقا غنیان چه کاره است! نجار است؟ سخنران است؟ خواننده است؟... (همان)&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین فعالیت¬های عابدزاه، ساخت مدارس مذهبی در تمامی نقاط شهر مشهد بود. غنیان در این بخش نیز همراه با عابدزاده فعالیت داشت. محمدتقی غنیان: «پدرم روزی به یک بنا[از بناهای مدارس عابدزاده] سر می‌زد. یادم هست که روزهای چهارشنبه پدرم عسگریه می‌آمد و آنجا ناهار می‌خورد.» (همان) آقای کفشدارطوسی نیز نقش غنیان در تشکیلات انجمن پیروان قرآن عابدزاده را پررنگ می‌بیند: «حاج اصغر عابدزاده ایشان علاقه مفرطی به تشکیل دوره قرآن و ترویج قرآن داشت. عجیب! به همین منظور بود که ایشان موفق شد در مشهد حدود هشتاد و چند شعبه جلسه قرآن در محله‌های مختلف تشکیل بدهد، همین حاج آقای غنیان در آنجا فعالیت زیاد داشت. حاجی غنیان جزء انجمن پیروان قرآن با حاج اصغر عابدزاده بودند، فعالیت می‌کردند.» (کفشدارطوسی، میرزاحسین، کد: 1. 45. 106) ایشان همچنین غنیان را واسطه پیوستن دوره قرآن خودشان به شعب انجمن پیروان قرآن ذکر می‌کند: «فکر کنم شانزده- هفده سال شاید هم پانزده- شانزده سال بیشتر نداشتم. بعد به بابام گفتم بابا ما یک عده هستیم می‌‌شود در خانه قرآن راه بندازیم؟ بابام گفت بله بابا جان، اولین جلسه آقای پناهی را ما گفتیم که ما می‌‌خواهیم اینجوری... خوشش آمد اولین جلسه¬ی ما جوان¬های پانزده و شانزده ساله کمتر- بیشتر خانه¬ی ما بود که قرآن تلاوت شود که کم کم تابلو تعیین کردیم بعد آقای غنیان باعث شد که ما از آقای عابدزاده یک تابلو بگیریم شدیم شعبه سی و چهار، شعبه سی و چهار ما بودیم. (همان)&lt;br /&gt;
حسین قمی، از بازاری‌های قدیمی مشهد، نقش غنیان در انجمن پیروان قرآن را بسیار پررنگ دانسته، تا جایی که ایشان را همراه عابدزاده در تاسیس انجمن پیروان قرآن ذکر می‌کند: «ایشان[غنیان] متدین و متعهد بود و رفت و آمد کاملی به منزل علما داشت و چندین سال با مرحوم حاج آقای عابدزاده در تماس بودند که همین پیروان قرآن را که حاج آقای عابدزاده تأسیس کرد با کمک مرحوم غنیان، آقای غنیان یک وجودی بود خیلی نفوذ داشت یعنی با هر شکلی، با هر فردی به نوع خودش دوست بود، با هر طبقه‌ای اعم از اعیان و اشراف و فئودال‌‌‌های توی شهر و چه گردن کلفت‏‌ها، چه حاجی‏‌‌های بازاری و ... (قمی، حسین، کد: 1. 49. 106). مولف کتاب عقل سرخ نیز می‌نویسد: «در بنای «مهدیه» مراسم مذهبی نیز برگزار می‌شد، از جمله مجلس عزاداری ایام عاشورا- عصرها – که مردم بسیاری، از طبقات مختلف، در آن شرکت می‌کردند، و بسیار با شکوه و با عظمت برگزار می‌شد، و خود حاجی عابدزاده- که منبری و سخنوری توانا نیز بود- به منبر می‌رفت و موعظه می‌کرد، و گاه مرحوم مغفور، حاج عبدالرضا غنیان (م1370)، که در آن ایام از برجسته‌ترین اعضای انجمن مزبور و از یاران نزدیک حاجی عابدزاده بود، با صوتی خوش و با وقاری خاص، به خواندن مرثیه می‌پرداخت. (حکیمی: 1383، ص 189)&lt;br /&gt;
با توجه به گزارش‌های ذکر شده غنیان را بایستی جز افراد اصلی انجمن پیروان قرآن و از نزدیکترین اشخاص به عابدزاده به شمار آورد. اما این ارتباط در دهه 30، بنا به دلایلی، دوام پیدا نکرد که همین اختلاف و جدایی غنیان از عابدزاده، شروع دوره جدیدی از فعالیت غنیان و دوستانش در عرصه فرهنگی و اجتماعی مشهد به شمار می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5) انشعاب در انجمن پیروان قران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5-1) زمان انشعاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انجمن پیروان قران در طول بیش از پانزده سال فعالیت (از 1319 تا 1336) به جایگاه اجتماعی مناسبی رسیده و از مقبولیتی فراگیر در سطح شهر مشهد برخوردار بود. اما از سال 1336، بعد از زندان رفتن عابدزاده و یا در زمان اسارت ایشان، انشعاب در اعضای فعال این انجمن به دلایل فکری و سیاسی به وقوع پیوست. البته بایستی یادآور شد که وجود اختلاف نظر بین غنیان با عابدزاده به این معنا نیست که ما بین این دو بزرگوار دشمنی و یا کدورتی بوده است؛ بلکه این اختلاف تنها به جهت نگرشی است که هر کدام از این دو شخصیت نسبت به کار سیاسی، فرهنگی و مذهبی داشتند. &lt;br /&gt;
زمان این انشعاب را گروهی که اختلاف مذکور را سیاسی دانسته مربوط به دوران زندان ایشان و یا اندکی بعد از آزادی، یعتی در سال‌های 36 و 37 می‌دانند؛ اما گروهی دیگر که مسئله دبیرستان رفتن دانش‌آموزان مدارس عابدزاده را سبب اختلاف عابدزاده با غنیان و دوستانش می‌دانند زمان این اختلاف را مربوط به سال 1338ش ذکر می‌کنند؛ در هر حال عابدزاده در مهرماه 1337ش به مشهد باز می‌گردد (نظرزاده: 1394، ص140) و اختلاف‌های فکری و سیاسی با حضور ایشان نمود مشخص‌تری به خود می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5-2) علل انشعاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5-2-1) مخالفت با دبیرستان رفتن دانش‌آموزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت انشعاب در انجمن را برخی حساسیت مرحوم عابدزاده در مخالفت با دبیرستان رفتن دانش آموزان مدارس انجمن دانسته و برخی نیز کناره‌گیری عابدزاده از مسائل سیاسی، بعد از زندان، در سال 1336، می‌دانند. &lt;br /&gt;
محمدتقی غنیان اختلاف پدرشان را با عابدزاده اینگونه بیان می¬کند: «مرحوم حاج آقای عابدزاده ضمن خدماتی که واقعاً داشتند، هم از نظر فرهنگی و هم از نظر مذهبی، سلیقه‌های خاصی هم داشت. ایشان یک تعصب خاصی داشتند و آن این بود که بچه‌ها با علوم روز آشنا نشوند. یکی از اختلافاتی که پدرم با ایشان داشتند این بود که مثلاً می‌گفتند انگلیسی نخوانند. شدیداً حاج آقا با انگلیسی مخالف بودند. می‌گفتند عربی درس بدهید و خود ایشان هم عربی درس می‌دادند. خلاصه پدرم معتقد بودند بعد از اینکه بچه¬ها پنجم و ششم را درس می‌خوانند، باید ادامه بدهند و باید بروند دبیرستان و به آقای عابدزاده می‌گفتند برای ادامه تحصیل بچه‌ها چه فکری کرده‌اید؟ ایشان می‌گفتند دیگر ادامه تحصیل نمی‌خواهند. طرز فکر ایشان این طوری بود که اگر بچه‌ها ادامه بدهند و علوم جدید را یاد بگیرند مثلاً انگلیسی، فیزیک و شیمی بخوانند، کافر می‌شوند. یادم هست یکبار مرحوم عابدزاده خانه ما آمد. ما هم یک سفره از این پلاستیکی‌ها که تازه آمده بود انداخته بودیم- هنوز آن زمان سفره‌ها پارچه‌ای بود، سفره‌های پلاستیکی تازه درآمده بود- سفره را که پهن کردند حاجی عابدزاده با حاجی ما، بحث می‌کردند. من هم بچه بودم غذا می‌بردم در سفره بگذارم، قشنگ بحث‌های این دو نفر را می‌شنیدم. ... پدرم می‌گفت حاجی این سفره را می‌بینی پلاستیکی هست، اینها همه علم شیمی است، از مواد شیمیایی ساخته شده است، دنیا الان داره این طوری می‌شود... یادم می‌آید، که پدرم می‌گفت این سفره‌ای که الان جلویش نشستی از نفت گرفته شده است. حاجی عابدزاده می‌گفت اینها همه از نفت گرفته شده؟! البته حاجی عابدزاده ضمن اینکه با پیشرفت علم هم مخالف بود با دستگاه‌های دولتی هم مخالف بود.[به همین دلیل مثلا] زیر کارنامه من [که از مدرسه عسکریه گرفته‌ام] نوشته شده که مدرک اداری نیست. بچه‌هایی که ششم را [در مدارس حاجی عابدزاده] می‌خواندند دیگر نمی‌توانستند دبیرستان بروند. آن زمان مدرک ششم مدارس حاجی عابدزاده را اداره فرهنگ نمی‌پذیرفت. خلاصه اختلاف¬ها این طوری بود. این مباحث زمانی هم بود که برادرم، که از من پنج سال بزرگتر بود، می‌خواست به دبیرستان برود، از همان زمان این انشعاب شروع شد. مرحوم سررشته‌دار هم یک پسری داشت که او هم، هم سن برادر من بود و وقت دبیرستان رفتنش بود، مانده بودند که بعد از این بچه‌ها را کجا بفرستند. آنها هم با دبیرستان‌های دولتی خیلی موافق نبودند، دنبال یک تشکیلات دیگری بودند و می‌خواستند یک دبیرستان مذهبی افتتاح کنند، که این بچه‌ها بعد از این که کلاس‌های ششم دبستان (وابسته به) انجمن پیروان قرآن را خواندند بعد به آن دبیرستان بروند که مرحوم عابدزاده مخالف بود. لذا انشعاب شد و مرحوم پدرم از انجمن پیروان قرآن بیرون آمد. (غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106) آقای حسین غنیان، فرزند دیگر غنیان نیز اختلاف ایشان با حاجی عابدزاده را با اندکی تفاوت در سبک بیان همان تفکرات سنتی عابدزاده می‌داند. (غنیان، حسین، کد: 1. 57. 106) &lt;br /&gt;
محمدتقی غنیان در خصوص تاسیس دبیرستان می‌گوید: «پدر من و آنهایی که جدا شدند آمدند یک دبیرستان به نام دبیرستان علوی افتتاح کردند. رئیس دبیرستان آن زمان حاج آقا سیدی‌علوی بود و موسسینش مرحوم سررشته‌دار، پدرم، حاجی امینی، حاج حیدر رحیم‌پور و ماشا‌الله سلامتی بود. اینها یک گروهی بودند که بچه‌ها‌شان ششم را تمام کردند و می‌خواستند دبیرستان بروند. این آقایان به ضرورت رسیده بودند که باید تشکیلاتی باشد، مجموعه‌ای باشد که وقتی بچه‌ها از مدرسه عابدزاده بیرون آمدند و آن مقطع را تمام کردند، بروند در یک کلاس بالاتر، بعد آمدند دبیرستان علوی را افتتاح کردند که الان در خیابان آبکوه است. موسسین افراد فاصله گرفته از انجمن پیروان قرآن بودند. برای ریاست آنجا باید یک نفر پیدا می‌شد که لیسانس می‌داشت تا بتواند از نظر اداره فرهنگ امتیاز دبیرستان را بگیرد. [موسسین هم] حاج آقای سیدی‌علوی را پیدا کردند. خود حاج آقا سیدی علوی آن زمان در مدرسه نواب درس می‌خواند. ایشان ضمن اینکه درس حوزوی می‌خواند، در دانشگاه هم درس خوانده بود و لیسانس الهیات گرفته بود و می‌توانست امتیاز دبیرستان را بگیرد. موسسین هم دنبال یکی بودند که هم مذهبی باشد و هم درس جدید خوانده باشد، که بتواند امتیاز دبیرستان را بگیرد. من دقیقاً یادم می‌آید که مرحوم علوی با این آقایان جلسه می‌گذاشتند و رفت و آمد می‌کردند. آقای سیدی رفتند امتیاز را گرفتند و پدر من هم رفت در دور فلکه بیمارستان شاه رضا خانه‌ای اجاره کرد... و دبیرستان علوی افتتاح شد. مرحوم عابدزاده هم که خیلی موافق دبیرستان تشکیلاتی نبود یک مقداری از آنجا، اینها با هم اختلاف فکری پیدا کردند. آن زمان مردم می‌گفتند حاجی عابدزاده با غنیان قهر کرده است. اینها هم می‌گفتند ما که بچه نیستیم که با هم قهر کنیم؛ بالاخره[عابدزاده] یک سری افکار اینطوری هم داشت که با انگلیسی و... مخالف بود. سر این مسائل فکری جزئی اینها با هم اختلاف داشتند و انشعابی ایجاد شد ولی با هم تا آخر عمرشان رابطه داشتند حالا در اذهان مردم اینطوری شده بود که اینها با هم قهر کردند.» (غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106) در مجموع آقای غنیان آغاز اختلاف میان عابدزاده و پدرشان را تاسیس دبیرستان و تفکرات سنتی عابدزاده می‌داند، مطلبی که سررشته‌دار نیز به آن اشاره داشته¬اند: «مرحوم عابدزاده اعتقادي به اينكه جوان¬ها بروند دبيرستان و دانشگاه نداشت، ضمن اينكه[اعتقادی به رفتن بچه‌ها به دبیرستان نداشت] حتي[با این تفکر] مبارزه هم مي¬كرد. از نظر ايشان رفتن به اين مراكز مساوي بود با لامذهبي و بي‌ديني.» (سررشته‌دار، ابوالحسن، شماره پرونده: 9081)&lt;br /&gt;
اعضایی که از گروه انجمن پیروان قرآن جدا شدند، در راستای تحقق اهدافی که به دنبال آن بودند در جستجوی ساخت و یا ورود به انجمنی دینی با گرایش روشنفکری بودند. و به همین جهت برخی از این اعضا به کانون نشر حقایق اسلامی پیوستند و گروهی نیز فعالیت¬هایشان را با محوریت عبدالرضا غنیان در بنای کرامت آغاز کردند. (نک: منصوری: 1384. و نیز مصاحبه غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5-2-2) کناره‌گیری سیاسی عابدزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای رحیم¬پور علت اصلی انشعاب در گروه انجمن پیروان قرآن را سیاسی دانسته و می¬گوید: «سال 1335 و 1336 که عابدزاده را گرفتند. من وقتی برای دیدنش به زندان رفتم احمدزاده گفت که خودش را باخته. ما هم دیدیم انجمن پیروان قرآن با این تشکیلات اگر دست ساواک بیفتد پدر همه در می‌آید بنابراین آمدیم و انجمن را خراب کردیم. من آنجا بعد از عابدزاده، وقتی نبود، من دعای کمیل را می‌خواندم. ریزه ریزه کاری کردیم که مردم از انجمن فاصله بگیرند و می‌گفتیم بروید درس بخوانید. بروید دانشکده (در دعای ندبه و کمیل می‌گفتیم) انجمن را خراب می‌کردیم چون شنیدیم که عابدزاده خودش را باخته نمی‌خواستیم این سازمان به این خوبی دست ساواک بیفتد. این را هم بهم زدیم. خدا رحمت کند عابدازده را که به تمام معنا مذهبی موجه و متدین بود؛ اما این نقطه ضعف سیاسی را داشت که نمی‌دانست چه کار می‌شود؟ ما که نیروی پخته سیاسی بودیم با همین آقای سررشته‌دار و غنیان بهم زدیم.» (رحیم‌پور، حیدر، شماره بازیابی: 18859) روایت رحیم‌پور موافق با خاطرات مرحوم غنیان در مصاحبه با مرکز اسناد انقلاب اسلامی می‌باشد؛ غنیان در مورد جدایی خودشان از عابدزاده می‌گوید: «ساواک داشت می‏خرید دیگر، حاج آقا عابدزاده را دعوت کرده بودند منزل معاون ساواک شام بدهد، مثلاً با رئیس ساواک شام بخورد. با رئیس ساواک شام خوردیم دیگر این خریدن بود دیگر، حاج آقا خریده شد، نیمه شعبان هم که جشن گرفت عکس شاه را زد. ما هم در رفتیم دیگر، رفقا هم بعضی‏ها در رفتند بعضی‏ها هم که ساده لوح بودند همانجا ماندند. رها کردیم دیگر رفتیم که بعدها من رفتم دیگر منزل کرامت و ما آنجا جشن[نیمه شعبان] گرفتیم.» ایشان همچنین می‌افزاید: «ایشان واقعاً ترسیده بود، وقتی هم گفته بودند که تو باید این بناها را واگذار کنی گفته بود: چشم.» (غنیان، عبدالرضا، شماره پرونده: 7672) حسین غنیان اختلاف در مسائل سیاسی را تنها مقدمه‌ای برای انشعاب دانسته و موضوع اصلی اختلاف را همان مخالفت با تاسیس دبیرستان ذکر می‌کند: «ایشان به آن صورت نبود که دوست داشته باشد از فعالیت سیاسی دست بکشد، به هر حال یک مقداری آن اذیت و آزارها رویش تاثیر گذاشته بود، ضعیف شده بود ولی آنجور آدمی هم نبود که بگوید من دیگر نمی‌خواهم آدم سیاسی باشم. چون یک عمری همینجور کارها را کرده بود، یک عمری مبارزه کرده بود،  آدمی که یک عمر مبارزه کرده مطمئن باشید که یک هو یخ نمی‌کند؛ چرا یک مقداری ایشان شل شده بود. بعد هم آن مسائل پیش آمد و دبیرستان و این‌ها، دیگر مسائل یک مقداری با هم هماهنگ شد، مردم هم دیگر درست کردند.» (غنیان، حسین، کد: 1. 57. 106) سررشته‌دار کناره‌گیری سیاسی عابدزاده را معلول سرخوردگی از شکست 28مرداد 32 می‌داند: «همه چیزها را کودتای 28 مرداد قبضه کرده بود. خود این سبب شد یک افسردگی فراوانی در سلسله چین‌های این جمعیت ها به وجود بیاید و من جمله آقای عابدزاده و آقای حلبی. این‌ها به تدریج از کارها دلسرد شدند. و سرخورده، یعنی[دیگر] مجالس سیاسی را نداشتند. (سررشته‌دار، ابوالحسن، شماره پروند: 9082) آقای قمی نیز اگرچه به علت اختلاف بین آن دو بزرگوار اشاره‌ای نکرده، اما زمان این اختلاف را درست زمانی می‌داند که عابدزاده از زندان تهران برگشتند و بیان می‌دارند: «اواخر یک وقتی حاجی عابدزاده را از طرف ساواک بردند تهران و مدتی آنجا عابدزاده زندانی بود همه کاره مهدیه ایشان[غنیان] بود. حاج آقا که از آنجا برگشتند نمی‏دانم یک اختلاف نظری بینشان پیش آمد که حاج آقای غنیان از عابدزاده جدا شدند، بعد همین مجلس دعای ندبه که الان هم هست همین را تأسیس کردند و ایشان فعالیت‌های [جدیدی] شروع کردند.» (قمی، حسین، کد: 1. 49. 106)&lt;br /&gt;
حال با توجه به گزارش‌های موجود می‌توان نتیجه گرفت که این اختلاف جنبه سیاسی و اجتماعی داشته است؛ که جنبه اجتماعی اختلاف، همان تفکرات سنتی عابدزاده و مخالفت ایشان به ادامه تحصیل نوجوانان در دبیرستان و جنبه سیاسی اختلاف، کناره‌گیری عملی عابدزاده از فعالیت‌های سیاسی بود. بایستی متذکر شد با توجه به آنکه این اختلاف بعد از بازگشت عابدزاده از زندان ساواک نمود عینی بیشتری پیدا کرده است؛  به نظر می‌رسد که اختلاف در رفتار سیاسی نقش مهمتری در این جدایی داشته است.&lt;br /&gt;
هنگامی که اختلاف غنیان با عابدزاده در میان فعالین فرهنگی و مذهبی مشهد نمود پیدا کرد. براساس سنت دیرینه جامعه ایرانی گروهی از فعالین انجمن پیروان قرآن واسطه شده تا مجدداً ارتباط میان این دو شخصیت فعال فرهنگی و مذهبی مشهد را احیا نمایند. آقای حسین غنیان در این مورد می‌گوید: «چند سالی گذشت و بعد هم بزرگ‌ترهای انحمن پیروان قرآن آمدند پهلوی حاج آقا که حاج آقا شما با همدیگر، اصلا ما خانه رفت و آمد بودیم با حاجی عابدزاده اصلا. اینجوری نبود، با هم خیلی قاطی بودیم، بچه‌هایش با ما مثل برادر بودیم، می‌رفتیم، می‌آمدیم، آن‌ها خانه ما، ما خانه آن‌ها، بازی می‌کردیم با هم، اصلا قاطی بودیم با هم. این مسائل اختلاف فکری یک مقداری این‌ها را فاصله انداخت. بعد دیگر بزرگ‌ترهای انجمن پیروان قرآن یک چند سالی گذشته بود، آمده بودند که حاج آقا شما به هر حال دو نفرتان یکی بودید، حالا حیف است اینجوری مثلا. حاج آقا گفت من حرفی ندارم، من مخلص حاج آقا عابدزاده هم هستم، دستش را هم می‌بوسم. آخر ایشان یک مقداری بد کینه است. بالاخره حاج آقا هم رفته بودند صحبت کرده بودند، یک روز دیگر حاج آقا را برداشته بودند آمده بودند پهلوی حاج آقا عابدزاده و روبوسی کرده بودند و دیگر مسائل حل شده بود.» (غنیان، حسین، کد: 1. 57. 106) اگرچه آقای غنیان به واسطه آشتی ظاهری عابدزاده با مرحوم پدرشان مسائل را حل شده تلقی کردند. اما از سویی این آشتی در سال‌های منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی صورت گرفت و مرحوم عابدزاده دهه آخر عمر خویش را می‌گذراند و ایشان دیگر نقش تاثیرگذار گذشته را در جامعه مشهد نداشت. و از سویی دیگر هیچگاه ارتباط غنیان با حاجی عابدزاده مثل سال‌های دهه 1320ش پررنگ و موثر نبود. و تنها محدود به یک احوالپرسی معمولی گردید. االبته بایستی افزود که آقای حسین غنیان اختلاف مذکور را چندان بزرگ و جدی ندانسته و ریشه بزرگ نمایی این اختلاف را به گروهی در جامعه نسبت می‌دهد که از صمیمیت‌ها رنج می‌برند و می‌گوید: «متاسفانه بعضی‌ها در جامعه ما هستند که از بعضی صمیمیت‌ها مثل اینکه رنج ببرند، اینطوری است، می‌خواهند تفرقه درست کنند، زود دنبال یک بهانه‌ای هستند که یک چیزی را، یک کاهی را کوه بسازند و زود فاتحه بخوانند به همه چیز. نه بابا یک چنین چیزی نبود. بالاخره اختلاف فکری بود. همان موقع هم که قهر بودند باز به قول گفتنی خانم‌ها این طرف و آن طرف در مجالس با هم رفت و آمد می‌کردند، همدیگر را می‌دیدند، حالا حاج آقا رفتارهای خاص خودش را داشت و حاج آقای ما هم به او احترام می‌گذاشت. آشتی ایشان نیز مربوط به قبل از انقلاب بود. فکر می‌کنم سال 55- 56 آن موقع‌ها بود.» (همان)&lt;br /&gt;
در هر حال این اختلاف فکری و سیاسی هیچگاه سبب نشد که این دو شخصیت بزرگوار به صورت علنی در مقابل هم موضع‌گیری کنند. و حتی در مواردی چون آتش سوزی مهدیه در سال 1339ش غنیان به منظور جبران خسارت‌های مردم سند منزل خویش را به مرحوم عابدزاده تقدیم کرد که ایشان از قبول این کمک خودداری کرد. (بذرکار: 1378، ص 76)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6) آشنایی غنیان با کرامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 در مورد زمان آشنایی کرامت با غنیان اطلاعات دقیقی در دست نیست و مهمترین گزارش‌های موجود، مصاحبه‌هایی است که دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی با برخی از شخصیت‌های مرتبط آن زمان صورت داده است؛ محمدتقی غنیان مسئله آشنایی کرامت با پدرشان را مربوط به قبل از بنای کرامت دانسته که این آشنایی را در حد یک سلام و علیک می‌داند و بیان می‌کند: «حاجی کرامت با پدر من یک آشنایی[مختصری] در حد سلام و علیک داشت. اینجا که ما الان نشسته‌ایم- یعنی خانه حاجی کرامت- را مرحوم غفوری، که یک معمار قدیمی بود، ساخت. مرحوم غفوری از معمار‌های گردن کلفت مشهد بود... تا اینکه [مرحوم غفوری] به کارهای چوبی[خانه] رسید. پدرم در حقیقت به خاطر کارهای چوبی به این خانه آمد. یعنی پدرم بیشتر از طریق مرحوم غفوری داخل این خانه آمد. (غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106)&lt;br /&gt;
با توجه به ویژگی‌های شخصیتی غنیان، که پیشتر نیز به آن اشاره شد؛ ساخت بنای کرامت و فضای بزرگ این ساختمان سبب شد که ایشان با نزدیکی بیشتر به کرامت، از این فضا و همچنین موقعیت جغرافیایی ویژه آن در اجرای برنامه‌های فرهنگی و مذهبی خود بهره ببرد. محمدتقی غنیان در مورد جایگاه بنای کرامت، از نظر بزرگی و امکانات ساختمانی، و همچنین شروع شکل‌گیری برنامه‌های مذهبی در آن می‌گوید: «اینجا تقریباً سه تا خانه بود. یک خانه‌ی قدیمیِ مرحوم کرامت بود که جلوی خیابان بود که یک حالت قدیمی داشت که آنجا زندگی می‌کرد بعد اینجا یک خانه بزرگتری بود. همین جایی که ما هستیم،[سالن اصلی مسجد کرامت] یک صحن حیاط خیلی بزرگی داشت و یک خانه کوچکی در پشت این بود، سه تا پلاک بود. این سه تا خانه را مرحوم کرامت خرید و خراب کرد[و به وسیله‌ی مرحوم غفوری یک ساختمان بزرگ ساخت]. الان اینجایی که ما هستیم منزل حاجی کرامت بود این یک قطعه را ایشان به عنوان منزل ساخت و از این در به بعد[درب حد فاصل حسینیه و مسجد] صحن حیاط بود که حیاط بزرگی هم بود. یک حوض آب بزرگ هم وسطش بود، باغچه‌ای هم داشت. این ساختمان زمانی که ساخته شد- یعنی سال 42 یا 43 - خانه خیلی شیکی بود. آن ایام من حدودا ده- یازده ساله بودم. سه طبقه اینجا ساختمان بود و زیرش هم ساختمان بود... مرحوم غفوری، پدر من را برای نجاری به این خانه آورد. پدرم آمد درهای خانه را بسازد، در همین اثنایی که اینجا مشغول نجاری بود با حاجی کرامت نزدیک شدند. مرحوم کرامت از پدر من بزرگتر بود، البته خود پدر من هم ورزشکار باستانی بود. همین دلایل باعث شد این دو با هم آشنا بشوند و صمیمی شوند. مرحوم پدرم وقتی که بالا را ساخت کم کم گفت اینجا جای خوبی برای روضه خوانی هست.» (همان)&lt;br /&gt;
تاثیر آشنایی غنیان بر شخصیت کرامت آنچنان پررنگ بوده که بسیاری از کسانی که به هر شکلی با مسجد کرامت در ارتباط بوده‌اند از این تاثیر و نفوذ صحبت کرده‌اند. محمدتقی غنیان می‌گوید: «آقای خامنه‌ای گاهی اوقات با مرحوم کرامت شوخی می‌کردند، می‌گفتند حاج آقای غنیان شما را از کجا پیدا کرد؟» در هر حال، مرحوم کرامت به تدریج بنای کرامت را به شکل کامل در اختیار مرحوم غنیان قرار داد. در این رابطه محمدتقی غنیان می‌گوید: «حتی کم کم طوری شد که این پایین را هم صاحب شدند، اصلا ایشان رفت یک خانه دیگری گرفت اینجا را چادر زدند و بعد هم کم کم حالت مسجد شد. نهایتا مرحوم کرامت جای زندگی هم نداشت و خوب واقعاً مرحوم کرامت پایداری کرد. نمی‌دانم چه بود چون عرض کردم حاجی نه اصلا حالت سیاسی داشت نه با این آقایان محشور بود اینها را اصلا نمی‌شناخت.» (همان)&lt;br /&gt;
متاسفانه در خاطراتی که از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی از مرحوم غنیان گرفته شده است، صحبتی از چگونگی آشنایی و ارتباط ایشان با کرامت به میان نیامده است، اگرچه در همین مصاحبه نیز غنیان بیان داشته که جا دارد یک نوار در مورد حاج آقای کرامت صحبت کنند. (غنیان، عبدالرضا، شماره پرونده: 7672) اما تنها در مورد فعالیت سیاسی بنا و مسجد کرامت آن هم به صورت کلی و محدود صحبت شده است. &lt;br /&gt;
با این وجود، می‌توان حدس زد که آشنایی غنیان با کرامت در ارتباط با برخی از مسائل که جامعه بازاری و مذهبی مشهد با آنها در ارتباط بوده‌اند محقق شده است که مهمترین آن‌ها عضویت در انجمن پیروان قران، فعالیت‌های اجتماعی- فرهنگی بازار از قبیل امورخیریه و برگزاری مسائل مذهبی بوده است؛ در این میان گزارش قابل توجهی از فعالیت مرحوم کرامت در انجمن پیروان قرآن موجود نیست و در خوشبینانه ترین حالت می‌توان گفت که ایشان رفت و آمدی با انجمن پیروان قرآن نیز داشته است. اما بازار، برگزاری مراسم‌های مذهبی و همچنین امور خیریه فعالیت‌هایی است که ما را بی هیچ قید و شرطی به شروع آشنایی و ارتباط این دو شخصیت رهنمود می‌نمایند؛ اگرچه در این خصوص نیز گزارشی که زمان آشنایی کرامت با غنیان را مشخص بنماید وجود ندارد. اما با توجه به خصوصیاتی که در مورد این دو بزرگوار روایت شده می‌توان حدس زد که این آشنایی به سال‌ها قبل از بنای کرامت و در زمان فعالیت غنیان در انجمن پیروان قرآن و همچنین مسافرخانه طوس برمی‌گردد؛ یعنی درست زمانی که کرامت در تکیه کرمانی‌ها نذری می‌داد. (کفشدارطوسی، حسین، کد: 1. 45. 106)&lt;br /&gt;
در هر حال روابط غنیان با کرامت در اثنای ساخت و ساز بنای کرامت گسترده‌تر شد و این بنا در سال 1344ش مرکزی برای فعالیت گروه جدا شده از انجمن پیروان قران گردید. (بهبودی: 1390، ص 480)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجه‌گیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غنیان یکی از شخصیت‌های تاثیرگذار بازار مشهد از دهه بیست به بعد به شمار می‌رود. فعالیت‌های مذهبی و اجتماعی ایشان با برگزاری مخفی سوگواری امام حسین (ع) آغاز و پس از آن به همکاری با مرحوم عابدزاده و انجمن پیروان قران ادامه پیدا کرد.&lt;br /&gt;
غنیان و برخی از دوستان همفکرش، تا زمانی که انجمن پیروان قران به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خویش ادامه می‌داد، همراه انجمن مذکور و در کنار عابدزاده مشغول به فعالیت بودند. اما زمانی که عابدزاده به واسطه تهدید حکومت دست از فعالیت‌های سیاسی کشید و همچنین با ادامه تحصیل دانش‌آموزان در مقطع دبیرستان مخالفت کرد. این گروه از تشکیلات عابدزاده جدا شده و فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خویش را مستقل از عابدزاده، اما متاثر از سبک فعالیت‌های ایشان، ادامه دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع و مآخذ==&lt;br /&gt;
الف: منابع مکتوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- احمدزاده هروی، طاهر، دغدغه‌های بزرگداشت آل احمد در مشهد، مجله یادآور، شماره 3، شهریور و مهر و آبان 1387.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- ازغدی رحیم‌پور، حیدر، از انجمن پیروان قران تا انجمن حجتیه، تهران، انتشارات طرح نو، 1388.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3- بذرکار، موسی، اقدامات حاجی عابدزاده در راستای امور مذهبی، پایان نامه کارشناسی ارشد دانشکده الهیات و معارف اسلامی، دانشگاه آزاد، واحد مشهد، 1378.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- بهبودی، هدایت‌الله، شرح اسم: زندگی‌نامه آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای (1357-1318)، تهران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1390.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5- حضرت آیت‌الله العظمی حاج سیدمحمدهادی میلانی به روایت اسناد، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، چاپ اول، 1381.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6- حکیمی، محمدرضا، عقل سرخ، تهران، انتشارات دلیل ما، 1383.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- صنعتی، محمدحسن، علی‌اصغر عابدزاده خراسانی، فصلنامه مطالعات تاریخی، شماره 10، زمستان 1384.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8- گروه نویسندگان، مشاهیر مدفون در حرم رضوی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1388.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9- منصوری، پروین، تاریخ شفاهی کانون نشر حقایق اسلامی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10- نظرزاده، محمد، انجمن پیروان قران مشهد: فعالیت‌های مذهبی، آموزشی، سیاسی و اجتماعی با تاکید بر کارهای علی اصغر عابدزاده، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی 1394.&lt;br /&gt;
ب: منابع شفاهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- مصاحبه رحیم‌پور ازغدی، حیدر، شماره بازیابی: 18859، آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
2- مصاحبه رحیم‌پور ازغدی، حیدر، کد: 1. 28. 106، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3- مصاحبه سرافرازیزدی، علی، کد:‌1. 33. 106، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- مصاحبه سررشته‌دار، ابوالحسن، شماره پرونده: 9081و 9082؛ آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5- مصاحبه سینی‌چی، یوسف، بی‌کد، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6- مصاحبه غنیان، حسین، کد: 1. 57. 106، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- مصاحبه غنیان، عبدالرضا، شماره پرونده: 7672، آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8- مصاحبه غنیان، محمدتقی، کد: 1. 6. 106، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9- مصاحبه قمی، حسین، کد: 1. 49. 106، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10- مصاحبه کفشدارطوسی، میرزاحسین، کد: 1. 45. 106، آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله]]&lt;br /&gt;
[[رده: مساجد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87_%D8%AA%DA%A9_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C_%D9%87%D8%B3%D8%AA&amp;diff=4594</id>
		<title>کتاب در فرانسه تک درختی هست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87_%D8%AA%DA%A9_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C_%D9%87%D8%B3%D8%AA&amp;diff=4594"/>
		<updated>2020-12-21T09:30:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== تاریخ مشروطه در انفرادی == چپ  د...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== تاریخ مشروطه در انفرادی ==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۲۰-۰۵-۱۴ ۱۴-۳۹-۲۷.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۵خرداد كه امام(ره) را می‌گیرند، ایشان مدتی در انفرادی است. بعد از مدتی به او اجازه می‌دهند كه در سلول كتاب داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام(ره) می‌گوید دوتا كتاب برای من بیاورید. اینها در اسناد جلد ۲۲ صحیفۀ امام هست. یكی یك كتاب فقهی است: مستدرک الوسائل و دیگری كتاب تاریخ مشروطۀ كسروی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام(ره) توی سلول می‌نشینند و تاریخ می‌خوانند. نگاه تاریخی امام(ره) خیلی قوی است. ایشان خیلی نگاه عینی و واقع‌بینانه‌ای دارد. یعنی امام(ره) این جوری نیست كه صرفاً بنشیند و به مباحث كلامی و فلسفی مشغول باشد. حالا من توی حجره‌ام بنشینم و چیزی درست كنم به اسم ولایت فقیه و بگویم، عجب نظریۀ قشنگی است. نه! امام(ره) كاملاً نفس به نفس واقعیت اجتماعی‌اش قدم می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://instagram.com/ketab.yarr کتاب یار]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%DB%B0%DB%B5-%DB%B1%DB%B4_%DB%B1%DB%B4-%DB%B3%DB%B9-%DB%B2%DB%B7.jpg&amp;diff=4593</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۲۰-۰۵-۱۴ ۱۴-۳۹-۲۷.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%DB%B0%DB%B5-%DB%B1%DB%B4_%DB%B1%DB%B4-%DB%B3%DB%B9-%DB%B2%DB%B7.jpg&amp;diff=4593"/>
		<updated>2020-12-21T09:28:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D9%87_%D8%A7%D9%81%D9%82%DB%8C_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%9F&amp;diff=4590</id>
		<title>کتاب شهدا برای چه افقی جنگیدند؟</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D9%87_%D8%A7%D9%81%D9%82%DB%8C_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%9F&amp;diff=4590"/>
		<updated>2020-12-21T09:24:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «چپ  تلاش کردند تا به قول خودشان،...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:Photo ۲۰۲۰-۰۹-۲۲ ۱۳-۰۳-۳۰.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش کردند تا به قول خودشان، ارزش های دفاع مقدس را تبیین کنند؛ نشستیم و دل سپردیم.&lt;br /&gt;
تلاش کردند تا به قول خودشان، دستاوردهای دفاع مقدس را تشریح کنند؛ نشستیم و گوشت کردیم.&lt;br /&gt;
انگشت هایشان را تا آن‌جاکه می توانستند باز کردند و افتخار کردند که خاک ایران را حتی به اندازه ی یک وجب هم از دست نداده اند؛ نشستیم و نگاه کردیم.&lt;br /&gt;
ما نشسته بودیم و ارزش های دفاع مقدس در حال تحقیق و تشریح و ترویج و تبلیغ و تبیین و تثبیت بودند.&lt;br /&gt;
مانشسته بودیم و خیلی ها دوست داشتند که ما بنشینیم و به خاطرات گوش کنیم.&lt;br /&gt;
«بنشینیم» و از روی مین رفتن های داوطلبانه، از نماز شب های زیر منوّر، از وصیت نامه نوشتن های کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسیدن، از یخ زدن روی قلّه ماووت ، از سوختن در سه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکریز و... بشنویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثمره ی جهاد نسل ایستاده فریاد گر، شده بود نسل نشسته ی یادآور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برشی از کتاب « شهدا برای چه افقی جنگیدند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://instagram.com/ketab.yarr کتاب یار]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%DB%B0%DB%B9-%DB%B2%DB%B2_%DB%B1%DB%B3-%DB%B0%DB%B3-%DB%B3%DB%B0.jpg&amp;diff=4589</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۲۰-۰۹-۲۲ ۱۳-۰۳-۳۰.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%DB%B0%DB%B9-%DB%B2%DB%B2_%DB%B1%DB%B3-%DB%B0%DB%B3-%DB%B3%DB%B0.jpg&amp;diff=4589"/>
		<updated>2020-12-21T09:23:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87&amp;diff=4457</id>
		<title>زندگی در طویله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87&amp;diff=4457"/>
		<updated>2020-12-20T11:42:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== طویله جایی برای زندگی! ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستقیم رفتم سراغ کدخدای ده برای تحویل گرفتن اتاقی که قرار بود محل اقامتم باشد. در کمال ناباوری جایی که برایم در نظر گرفته بودند، '''طویله خانه‌شان بود'''. کدخدا گاو و گوسفند و الاغش را به جای دیگری برد و آن‌جا را به من تحویل داد.&lt;br /&gt;
شروع کردم به تمییزکاری. کاه و علوفه و سرگین‌ها را ریختم بیرون و زیراندازم را پهن کردم. والر و فانوسم را گوشه‌ای گذاشتم و رفتم کاسه، بشقاب و رختخوابم را بیاورم. وقتی برگشتم، از چیزی که می‌دیدم آنقدر شوکه شدم که سرجایم بی‌حرکت ماندم. روی دیوار، گوشه‌ی زمین، پشت والر مارمولک‌ها راه می‌رفتند. چاره‌ای جز بیرون کردن‌شان نداشتم. دمپایی‌ام را دستم گرفتم و افتادم دنبال مارمولک‌ها.&lt;br /&gt;
هوا که تاریک شد احساس ترس و تنهایی آمد سراغم. چشمم به دار قالی خورد که گوشه‌ای افتاده بود. به زحمت گذاشتمش پشت در و سعی کردم خوابم ببرد.&lt;br /&gt;
با صدای اذان مسجد، بیدار شدم. باید برای گرفتن وضو می‌رفتم بیرون. دستشویی و آب، بیرون از حیاط خانه بود. همه جا تاریک بود و هنوز همه خواب بودند. با ترس و لرز رفتم و برگشتم. نمازم را خواندم و زیر نور کم فانوس، درس آن روز را هم مرور کردم. هوا که روشن شد رفتم سمت مدرسه.&lt;br /&gt;
روزها شب می‌شد و شب ها روز. دو ماه به همین شکل گذشت. دست‌هایم از شدت خشکی و سردی بادهای روستا ترک ترک شده بود. بد جور احساس تنهایی می‌کردم. تحمل شرایط برایم سخت شده بود. از 25 خانواری که توی روستا زندگی می کردند فقط من شیعه بودم و دو نفر دیگر. زندگی بین اهل تسنن و باب میل و مذهب اهالی حرف زدن، شرایط سخت حمام رفتن توی یک اتاق سیمانی، بی‌خبری از پدرومادرم اذیتم می‌کرد.&lt;br /&gt;
 آذوقه‌ای که داشتم هم ته کشیده‌بود و هنوز خبری از راهنما نشده‌بود. گاهی به سرم می‌زد هر طور شده خودم را به جاده اصلی برسانم. ولی کار راحتی نبود. روستای قُرقُره وسط دو تا کوه بود. باید سوار قاطر و تراکتور روستایی‌ها می‌شدم و با آن‌ها می‌رفتم. هر بار تصمیم به رفتن می‌گرفتم حس بی‌ا‌عتمادی می‌آمد سراغم و منصرف می‌شدم. نمی‌توانستم به هیچ وسیله‌ای جز ماشین نهضت اطمینان کنم.&lt;br /&gt;
یک روز که از کلاس برمی‌گشتم، راه رفتنِ دو نفر خیلی به چشمم آشنا آمد. بیشتر که دقت کردم دیدم پدرومادرم هستند. داشتم بال درمی‌آوردم. دویدم به سمت‌شان . خودم را انداختم توی بغل‌شان و گریه کردم. پدرم جا و مکانم را که دید اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. با بغض گفت: &lt;br /&gt;
- منی که با چراغ نفتی و فانوس بزرگ شدم برام سخته بخوام یه هفته اینجا بمونم. تو چطوری دو ماه اینجا زندگی کردی؟ &lt;br /&gt;
- مگه اینجا چه شه باباجان؟&lt;br /&gt;
- طویله‌اس. هزار جور جک و جونور داره بابا.&lt;br /&gt;
- عیبی نداره دنبال‌شون که می‌کنم فرار می‌کنن میرن بیرون.&lt;br /&gt;
چند روز بعد از رفتن پدرومادرم، راهنما هم به قرقره آمد. باورش نمی‌شد هنوز توی روستا هستم. می‌گفت فکر می‌کردم همون روزای اول کم آوردی ورفتی.&lt;br /&gt;
انگار دنیا را به من داده بودند. آنقدر خوشحال بودم که گلایه و شکایت را فراموش کردم. بی‌هیچ اعتراضی فقط ساکم را برداشتم و آمدم بیرون. نفهمیدم چطور خودم را انداختم توی لندور. بعد از آن، هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد دوباره به قُرقُره برگردم. '''اما من سرسخت‌تر از این حرف‌ها بودم. برگشتم و یک سال دیگر هم ماندم.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Scan0026.jpg|قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات خانم فاطمه سکاکی از کتاب مجموعه خاطرات بانوان آموزشیار خراسان در دهه 60 که به زودی به چاپ خواهد رسید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سواد آموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan0026.jpg&amp;diff=4455</id>
		<title>پرونده:Scan0026.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan0026.jpg&amp;diff=4455"/>
		<updated>2020-12-20T11:41:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1&amp;diff=4445</id>
		<title>نامه به رزمنده مفقود الاثر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1&amp;diff=4445"/>
		<updated>2020-12-20T11:22:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== نامه اسارت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Scan0025.jpg|قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردیبهشت سال 64، توی روستای خطیب، آموزشیار بودم. خطیب روستایی بود، بین پنج تن و التیمور. وقتی به روستای خطیب می رفتم، باید، اولِ جاده ی روستا پیاده می شدم و یک کیلومتری را پیاده می رفتم تا به آبادی برسم. &lt;br /&gt;
روز اولی که همراهِ آقای محمودی، راهنمای تعلیماتیِ آن سال، به روستا رفتیم، ایشان، ماشین را زیر سایه ی درختی پارک کردند. هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که یک نفر به ماشین نزدیک شد. خانمی که چادری رنگی به سر داشت، جلو آمد و گفت: «از بچه ی من خبر آوردین؟» گفتم: «بچه ی شما چی شده؟» گفت: «یک ساله که بچم مفتوح شده!». زبانش به گفتنِ کلمه ی مفقود، نمی چرخید. گفتم: «نه مادر جان، ما برای سوادآموزی اومدیم». حرف من را قبول نکرد و رفت از آقای محمودی هم همین سؤال را پرسید. ایشان هم، همان جوابِ من را دادند. دست و پایِ زنِ روستایی، سست شد و عقب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز، هر تعداد ماشینی که به روستا آمد، این خانم رفت و همان سؤال را از آن¬ها پرسید. هر بار هم، ناامید برگشت. نمی دانستم چه بگویم که آرامَش کنم. حرفی برای گفتن نداشتم، جز اینکه از باسوادی و بی سوادی اش بپرسم. رفتم جلو؛ «مادر جان، سواد داری؟» گفت: «نه مادر». گفتم: «اومدم برای کسایی که سواد ندارن، کلاس بذارم. دوست دارین باسواد بشین؟» مکثی کرد و گفت: «میام مادر جان. کجا هست کلاست؟».&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
محمد دهقان، توی 17 سالگی به جبهه رفته بود. بعد از آخرین باری کهاعزام شده بود، دیگر خبری از او به مادرش نرسیده بود. از همان روز اولی که مادر محمد دهقان را دیدم، کلاس های سوادآموزی را شرکت کرد و یکی از پرتلاش ترین سوادآموزانم شد. 45 ساله بود و غیر از محمد، بچه های دیگری هم داشت که کوچک تر بودند. هم بچه داری می کرد و هم کارِ خانه را انجام می داد. گاوش را هم خودش تیمار می کرد و مغازه اش را هم مدیریت می کرد. صبحِ زود بیدار می شد و همه ی کارهایش را انجام می داد، تا به موقع، به کلاس برسد. بعد از کلاس، توی آفتابِ جلوی مغازه می نشست و مشق هایش را می نوشت. کلاس ها را آمد و رفت، تا بالاخره، دوره ی مقدماتی را تمام کرد.  &lt;br /&gt;
مهرماه بود و به خاطرِ بارانی که آمده بود، هوا خنک تر شده بود. آن روز صبح، وقتی به کلاس رسیدم، مادر محمد آقای دهقان را دیدم که از شادی، توی پوستش نمی گنجید. چشمش که به من افتاد، از جایش بلند شد و خودش را به من رساند. سلام کردم و گفتم: «چی شده خانومی؟» گفت: «به من خوش خبری بدین خانوم» گفتم: «برای چی؟» اشک از چشمانش سرازیر بود و با صورتی خیس، به من نگاه کرد و گفت: «صبح زود، دو تا خانوم اومدن و هر کدوم یه شاخه گل، بهِم دادن و گفتن صلیبِ سرخ، پیِ محمدمو گرفته و اسمش توی اسرا در اومده. گفتن، بعد ازین نامه هایی رو که پسرت برات می نویسه رو، صلیبِ سرخ برای ما میاره و بعد هم، جوابِ شما رو برای پسرت می بریم. به من گفتن، تو مادری. برای مادرایی که چشم انتظار بچه ی مفقود الاثرشوننم دعا کن». از این جا به بعدِ حرف هایش، داشتم همراهِ با او اشک می ریختم. &lt;br /&gt;
وقتی هر دومان آرام شدیم، گفت: «دوست دارم برا محمد، با خطِ خودم نامه بنویسم. به نظرتون چی بنویسم؟» گفتم: «هر چی که دوست داری». &lt;br /&gt;
اولین نامه را که می خواست بنویسد، کنارِ من نشست و شروع کرد به نوشتن. کلماتی را که نمی دانست چطوری باید بنویسد، را از من می پرسید. هنوز مانده بود تا دوره تمام شود و نوشتنِ همه ی کلمات را یاد داشته باشد. بالاخره، نامه ی اول را نوشت:&lt;br /&gt;
 «سلام مادر جان. حالت چطور است؟ نگرانت هستم. من به کلاس نهضت سوادآموزی می روم. معلم مان خانم آتش زبان است. این دست خطِ خودم است. ببخشید اگر بد خط است». &lt;br /&gt;
بعد از آن، همه ی نامه هایش به محمد را خودش نوشت. بدون اینکه از کسی کمک بگیرد. فقط نامه را در آخر، به من نشان می داد تا مطمئن شود که درست نوشته. وقتی محمد، جواب نامه های مادرش را می داد، خودش می خواند و خودش هم دوباره نامه ی جدید می نوشت.پسرش توی یکی از نامه ها، گفته بود که باورش نمی شود، این ها دستخطِ مادرش باشد و باسواد شده باشد. &lt;br /&gt;
سال 68 ، دیگر من توی روستای خطیب نبودم. توی مینی بوس نشسته بودم. یکی از سوادآموزانم، توی روستای خطیب را دیدم. بعد از احوالپرسی، سراغِ محمد دهقان را ازش گرفتم و گفتم: «آزاد شد، یا هنوز مادرش چش به راهه؟» گفت: «آزاد شده خانوم»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''خاطره انتخاب شده از کتاب (معلم حَسابی)، زندگی نامه خانم صدیقه جعفری نیک'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سوادآوزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan0025.jpg&amp;diff=4444</id>
		<title>پرونده:Scan0025.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan0025.jpg&amp;diff=4444"/>
		<updated>2020-12-20T11:21:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan00015.jpg&amp;diff=4443</id>
		<title>پرونده:Scan00015.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan00015.jpg&amp;diff=4443"/>
		<updated>2020-12-20T11:20:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan0005.jpg&amp;diff=4442</id>
		<title>پرونده:Scan0005.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Scan0005.jpg&amp;diff=4442"/>
		<updated>2020-12-20T11:17:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C&amp;diff=4431</id>
		<title>کتاب در مکتب مصطفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C&amp;diff=4431"/>
		<updated>2020-12-20T10:47:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «=== 📚 بریده‌هایی از دل کتاب در مکتب مصطفی: === پرونده:Photo ۲۰۲۰-۱۲-۰۱ ۲۲-۱۸-۵۴.jpg|...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== 📚 بریده‌هایی از دل کتاب در مکتب مصطفی: ===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۲۰-۱۲-۰۱ ۲۲-۱۸-۵۴.jpg|بندانگشتی|چپ|مصطفی صدر زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹️مربی چون بناست پاسخگوی همه جوانب نیازهای نیروی انسانی‌اش در تشکل باشند، باید تا حد امکان خود دارای مهارت‌های فردی و متنوعی باشد یا حداقل از آن‌ها مطّلع باشد.‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔸️صدرزاده اعتقاد دارد که:《بچه بسیجی باید همه چیز بلد باشد》.‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
🔹️یکی از نکات جذاب صدرزاده برای نیروهایش در پایگاه بسیج، همین تسلط بر مهارت‌های مختلف بوده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
✔️《مصطفی دوره غواصی رفته بود، با هم رفتیم》؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
✔️《مصطفی آموزش #کشتی_کج رفته بود.》&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
✔️《آن‌موقع مصطفی کتاب #روان_شناسی کودک می‌خواند که بتواند با بچه‌ها ارتباط بگیرد.》&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
✔️《مصطفی تا می‌دید یک چیز نیاز است، اولین نفری بود که به سمتش می‌رفت. مدتی احساس کرد که #فیسبوک نیاز است. مثلا درباره زرتشت اطلاعات از همه جمع‌آوری می‌کرد و می‌برد داخل فیسبوک می‌ریخت، آن‌قدر در صفحه‌اش مباحث‌اش بالا گرفت که فیسبوک حساب کاربری‌اش را بست.》&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
✅ (برگرفته از صفحه ۳۶، ۳۷ و ۴۹ کتاب‌)‌&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب در مکتب مصطفی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/ketaabyaar_ir انتشارات راه یار]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافعان حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: مصطفی صدرزاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%DB%B1%DB%B2-%DB%B0%DB%B1_%DB%B2%DB%B2-%DB%B1%DB%B8-%DB%B5%DB%B4.jpg&amp;diff=4430</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۲۰-۱۲-۰۱ ۲۲-۱۸-۵۴.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%DB%B1%DB%B2-%DB%B0%DB%B1_%DB%B2%DB%B2-%DB%B1%DB%B8-%DB%B5%DB%B4.jpg&amp;diff=4430"/>
		<updated>2020-12-20T10:44:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%B5%D8%B1&amp;diff=4414</id>
		<title>کتاب مرثیه‌های زندان قصر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%B5%D8%B1&amp;diff=4414"/>
		<updated>2020-12-20T09:42:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «=== حالی از جور فلک در قصر دارم زار زار ===   پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۴ ۱۸-۵۴-۱۶.jpg|بند...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== حالی از جور فلک در قصر دارم زار زار ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۴ ۱۸-۵۴-۱۶.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده کتاب: &lt;br /&gt;
با حالی پریشان در مریضخانه قصر انشاد شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹حالی از جور فلک در قصر دارم زار زار / &lt;br /&gt;
سینه از غم ریش ریش و قلب بی قرارم پار پار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹شب به شب تب از تعب بر تب فزایم عشر عشر /&lt;br /&gt;
دم به دم غم بر غم از غم می گذارم بار بار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹گه ز حیرت می گزم انگشت و گه لب نرم نرم /&lt;br /&gt;
گه ز غیرت می کنم موی عذارم تار تار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹اشک سرخم، می کبابم؛ دل تغنی، وای وای /&lt;br /&gt;
طقطق ماشین دف و نغمۀ هزارم قار قار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹تا به کی روز از پی هم برگذارم برج برج /&lt;br /&gt;
یا فصول سال این سان برشمارم چارچار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹می دهم از رنج زندان جان شیرین تلخ تلخ /&lt;br /&gt;
لیک در واقع قتیل هجر یارم یار یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
🔹کشت عشقم، بازگوید طبع خودسر زور زور /&lt;br /&gt;
حالی از جور فلک در قصر دارم زار زار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «مرثیه‌های زندان قصر» در برگیرنده اشعار زندانیان و مرثیه‌های مذهبی افرادی است که پس از واقعه گوهرشاد به جرم سیاست دستگیر و برای دوران محکومیت خود به زندان قصر فرستاده شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده کتاب در بخش نخست آن به معرفی تاریخچه زندان قصر پرداخته و نحوه شکل گیری این زندان و سلول‌های ویژه آن را معرفی کرده است و در ادامه و در فصل دوم نیز به معرفی چهار روحانیون صاحب نامی پرداخته است که در این زندان در بند بوده و اشعاری سروده یا زمزمه کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این 4 تن عبارتند از: شیخ عباسعلی محقق خراسانی، سید محمد بحر‌العلوم موسوی قزوینی، شیخ محمد صاحب‌الزمانی و شیخ خلیل زنجانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مروری بر اشعار این افراد مهم‌ترین موضوع سومین فصل از کتاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/RezaMaxim |نگاهی به واقعه قیام مسجد گوهرشاد و دوران کشف حجاب رضاخانی|]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب مرثیه های زندان قصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب مرثیه های زندان قصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B4_%DB%B1%DB%B8-%DB%B5%DB%B4-%DB%B1%DB%B6.jpg&amp;diff=4411</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۴ ۱۸-۵۴-۱۶.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B4_%DB%B1%DB%B8-%DB%B5%DB%B4-%DB%B1%DB%B6.jpg&amp;diff=4411"/>
		<updated>2020-12-20T09:39:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3&amp;diff=4410</id>
		<title>کتاب پاریس پاریس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3&amp;diff=4410"/>
		<updated>2020-12-20T09:35:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «چپ  گزیده کتاب:  اولین درشکه پر از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۵ ۱۷-۲۳-۵۰.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین درشکه پر از کشتگان راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حشمت خندید و گفت:&lt;br /&gt;
- خدمی کارت را شروع کن؛تیزاب و آهک و خاک. هر گودال ده تا راسته آدم جا دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مگر گوسفندند سردار؟ آدمند دور از جان شما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- هنوز اولش است. نباید رد اینها را کسی بیابد. ردشان را بیابند؛ جنازه‌کشی و شب هفت و چهل می‌گیرند، بگذار فکر کنند زنده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- باشد سردار. هر چاه و نه راس آدم. با خاک و آهک و تیزاب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رویش هم تیزاب می‌ریزی. مثل آب روی خاک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آموخته‌ام سردار...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره کتاب:&lt;br /&gt;
«پاریس پاریس» یک داستان شهری است درباره قیام گوهرشاد با رویکرد عاشقانه و حماسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعید تشکّری نویسنده رمان می‌گوید: من برای نوشتن پاریس پاریس جان کندم تا از قیامی خونین حرف بزنم که اساساً مقابله با یک تمدّن و تجدّد جعلی است و مردمی مومن برای اعتقاد خود در حرم ثامن‌الحجج جان دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاریس پاریس داستان قزاقِ از عشق ناکام مانده‌ای است که به مشهد آمده تا خون به پا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب سال 89 چاپ شد اما چنان که شایسته آن بود دیده نشد؛ چنان که سعید تشکری درباره آن گفت: حق رمان پاریس پاریس در نگارش این قیام شکوهمند مردمی و دینی این سکوت و خاموشی نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/RezaMaxim |نگاهی به واقعه قیام مسجد گوهرشاد و دوران کشف حجاب رضاخانی|]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب پاریس پاریس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب پاریس پاریس]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B5_%DB%B1%DB%B7-%DB%B2%DB%B3-%DB%B5%DB%B0.jpg&amp;diff=4408</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۵ ۱۷-۲۳-۵۰.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B5_%DB%B1%DB%B7-%DB%B2%DB%B3-%DB%B5%DB%B0.jpg&amp;diff=4408"/>
		<updated>2020-12-20T09:29:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D9%81_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%AF&amp;diff=4406</id>
		<title>کتاب تغییر لباس و کشف حجاب به روایت اسناد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1_%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D9%81_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%AF&amp;diff=4406"/>
		<updated>2020-12-20T09:20:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «=== راپرت محرمانه ===  چپ  گزیده سند...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== راپرت محرمانه ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۱۸-۰۴-۲۸ ۰۹-۲۰-۰۲.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده سند&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 راپرت محرمانه به عرض می‌رسانم: «چند نفر آخوند ملّا در رق شهاباد ناحیه هردنگ (در نزدیکی بیرجند) کمیسیون محرمانه تشکیل داده‌اند راجع به حجاب که چنانچه زن‌های ما خواسته باشند بی‌حجاب باشند، با بلوچ‌های سارقین که درین خط عبور می‌نمایند دستیار می‌شویم و شورش در این خط می‌اندازیم...» اسم نگذاشتم، درک نمایند مفقودم می‌نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی کتاب:&lt;br /&gt;
مجموعه اسنادی «تغییر لباس و کشف حجاب به روایت اسناد» را مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات سال 78 منتشر کرده است.&lt;br /&gt;
بیشتر اسناد ارائه شده منحصر به فرد بوده و نخستین بار به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
گویاسازی اسناد با استفاده از پانوشت، بهره‌مندی از بریده جراید، عکس و نیز بخش ویژه شرح لغات و اصطلاحات آن دوران از ویژگی‌های این کتاب اسناد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/RezaMaxim |نگاهی به واقعه قیام مسجد گوهرشاد و دوران کشف حجاب رضاخانی|]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب تغییر لباس و کشف حجاب به روایت اسناد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کشف حجاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B2%DB%B8_%DB%B0%DB%B9-%DB%B2%DB%B0-%DB%B0%DB%B2.jpg&amp;diff=4404</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۱۸-۰۴-۲۸ ۰۹-۲۰-۰۲.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B2%DB%B8_%DB%B0%DB%B9-%DB%B2%DB%B0-%DB%B0%DB%B2.jpg&amp;diff=4404"/>
		<updated>2020-12-20T09:16:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF&amp;diff=4400</id>
		<title>کتاب قیام گوهرشاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF&amp;diff=4400"/>
		<updated>2020-12-20T09:05:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== پا روی جنازه ==  پرونده:Photo ۲۰۱۷-۰۸-۱۹ ۲۱-۵۲-۳۳.jpg|بندانگشتی|چپ|کتاب قیام گوهر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== پا روی جنازه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۱۷-۰۸-۱۹ ۲۱-۵۲-۳۳.jpg|بندانگشتی|چپ|کتاب قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده کتاب:&lt;br /&gt;
 من چندتا تیر خوردم و افتادم، باز بلند شدم، اما یک تیر کاری به دستم خورد، به دست چپم. تیرهای دیگر زیاد مهم نبود، فقط لباس را پاره کرده بود و از بغل پوست عبور کرده بود. اجمالا آنجا دیدیم نمی‌شود فرار کرد. من و شیخ بهلول در کوچکی را پیدا کردیم و رفتیم توی دالان. دیدیم که همه‌جا جنازه پر بود. ما فکر می‌کردیم فقط در ایوان کشته‌اند، ولی دیدیم دالان هم پر از کشته است. می‌خواستیم رد بشویم، با خودم می‌گفتم خدایا پا بگذارم روی جنازه‌ها؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «قیام گوهرشاد» مهم‌ترین منبع این واقعه است به شیوه تاریخ شفاهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب حاصل گفتگوی محقق کتاب با 20 نفر از افراد حاضر در صحنه قیام مسجد گوهرشاد و بعضی نزدیکان آنهاست که سال 1359 انجام شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سینا واحد در مقدمه کتاب می‌گوید: من و همسرم عازم مشهد مقدس شدیم و بعد از زیارت امام رضا علیه‌السلام آغاز به کار نمودیم؛ صبح‌ها در کتابخانه آستان قدس رضوی و بعد از ظهرها به دنبال مطّلعین و آگاهان و شاهدان عینی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چاپ اول قیام گوهرشاد در 10 هزار نسخه و با قیمت 160 ریال منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب نایاب، سال 1393 در مرکز اسناد انقلاب اسلامی تجدید چاپ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/RezaMaxim |نگاهی به واقعه قیام مسجد گوهرشاد و دوران کشف حجاب رضاخانی|]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب قیام گوهرشاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B8-%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1-%DB%B5%DB%B2-%DB%B3%DB%B3.jpg&amp;diff=4399</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۱۷-۰۸-۱۹ ۲۱-۵۲-۳۳.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B8-%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1-%DB%B5%DB%B2-%DB%B3%DB%B3.jpg&amp;diff=4399"/>
		<updated>2020-12-20T09:03:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D9%BE%D8%B1&amp;diff=4398</id>
		<title>کتاب قندان های همیشه پر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D9%BE%D8%B1&amp;diff=4398"/>
		<updated>2020-12-20T08:59:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== روضه به هر بهانه ای ==  پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۹ ۱۶-۴۲-۲۳.jpg|بندانگشتی|چپ|کتاب قن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== روضه به هر بهانه ای ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۹ ۱۶-۴۲-۲۳.jpg|بندانگشتی|چپ|کتاب قندان های همیشه پر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزیده کتاب&lt;br /&gt;
 با پیراهن و شلوار خانه می‌آمد بیرون. یک کاسه هم دستش می‌گرفت که مثلا دنبال ماست است. می‌رفت در مغازه و خانه چند نفر از اهالی را می‌زد که ماست می‌خواهم. ماست را که می‌آوردند، انگشت می‌زد و می-گفت: نه این ترش است، یا بی‌نمک است یا ... . به همین بهانه می‌رسید در خانه‌ای که قرار بود روضه بخواند. در می‌زد و خانمش که قبلا آمده بود، لباس‌هایش را می‌آورد. آماده که می‌شد، می‌نشست روی صندلی و برای خانم‌ها منبر می‌رفت و روضه می‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی کتاب:&lt;br /&gt;
 «قندان‌های همیشه پر» چهل داستان کوتاه است از روزهای ممنوعیت برپایی روضه و عزاداری در دوران رضاشاه.&lt;br /&gt;
کتاب که بر مبنای خاطرات شفاهی شاهدان و راویان وقایع دوران رضاخان نوشته شده است، روایتی دست اول و شنیده نشده از تاریخ روضه امام حسین علیه‌السلام ارائه می‌کند.&lt;br /&gt;
قندان‌های همیشه پر به روح شهدای قیام مسجد گوهرشاد تقدیم شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/RezaMaxim |نگاهی به واقعه قیام مسجد گوهرشاد و دوران کشف حجاب رضاخانی|]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب قندان های همیشه پر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب قندان های همیشه پر]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B6-%DB%B4%DB%B2-%DB%B2%DB%B3.jpg&amp;diff=4396</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۱۶-۱۱-۱۹ ۱۶-۴۲-۲۳.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B6-%DB%B4%DB%B2-%DB%B2%DB%B3.jpg&amp;diff=4396"/>
		<updated>2020-12-20T08:58:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AC%D8%A7_%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF&amp;diff=4382</id>
		<title>کتاب چادری که جا نماند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AC%D8%A7_%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF&amp;diff=4382"/>
		<updated>2020-12-20T08:19:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی « چادری که جا نماند گزیده کتاب:  مادر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo ۲۰۱۷-۱۱-۱۶ ۱۰-۳۲-۴۸.jpg|قاب|وسط|چادری که جا نماند]]&lt;br /&gt;
گزیده کتاب:&lt;br /&gt;
 مادربزرگم می‌گفت: در زمان رضاخان برای حمام از منزل رفته بودم بیرون که به مامورهای حکومتی برخوردم. مامورها جلویم را گرفتند و قصد داشتند حجابم را بردارند. من فرار کردم و به کوچه‌ای رسیدم که بن‌بست بود و درِ تمامی خانه‌های آن کوچه بسته بود. به هر دری زدم، کسی در را باز نکرد. وقتی مامور به من رسید، برای خلاصی از دست او، گوشواره‌هایم را کندم و آن را با دست‌های پر شده از خون به مامور دادم! آن وقت او اجازه داد که من بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
️◽️#چادری_که_جا_نماند روایتی از مبارزات زنان ایرانی برای حفظ دین و ارزش‌های اسلامی در مقابل فرمان کشف‌حجاب رضاخان در سال‌های ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
️◽️کتاب حاوی 101 خاطره کوتاه است که از میان هزاران خاطره از مقاومت فرهنگی مردم ایران انتخاب شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
◽️تدوین و انتخاب خاطره‌ها را ایوب خرسندی و الهام یوسفی برعهده داشتند و مصطفی فاروئی، کتاب را در 111 صفحه گردآوری کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
◽️چاپ دوم کتاب، در سال 96 از سوی دبیرخانه طرح ملی گوهرشاد و توسط انتشارات بوی‌شهر‌بهشت منتشر و روانه بازار کتاب گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://t.me/RezaMaxim |نگاهی به واقعه قیام مسجد گوهرشاد مشهد و دوران کشف حجاب رضاخانی|]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
کتاب چادری که جا نماند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب ]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B0-%DB%B3%DB%B2-%DB%B4%DB%B8.jpg&amp;diff=4381</id>
		<title>پرونده:Photo ۲۰۱۷-۱۱-۱۶ ۱۰-۳۲-۴۸.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B0-%DB%B3%DB%B2-%DB%B4%DB%B8.jpg&amp;diff=4381"/>
		<updated>2020-12-20T08:15:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=4377</id>
		<title>گذرگاه رودخانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=4377"/>
		<updated>2020-12-20T08:11:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «=== گذرگاه رودخانه ===  درس تمام شد. رفتیم خانه و هر چه لازم بود برداشتیم. بعد هم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=== گذرگاه رودخانه ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درس تمام شد. رفتیم خانه و هر چه لازم بود برداشتیم. بعد هم راه افتادیم سمت توقفگاه مینی بوسِ کنگ . مسیری که مینی بوس می رفت ختم می شد به رودخانه. اینجا تازه اول دشواری بود. بهار بود و باران، رودخانه را پرآب کرده بود و عمیق. هیچ وسیله ای نمی توانست از میان آن همه آب بگذرد و خاموش نکند. وانت که رفت و خاموش شد، برای راننده ی مینی بوس امیدی نماند که بخواهد رد شود و ماشینش خفه نکند. چاره ای نبود جز پیاده زدن به دل آب. اکثر زن ها محارمی همراه شان بود. عده ای از مردها خم شدند و زن ها را به پشت کشیدند. بعضی ها هم دست زن ها را محکم گرفتند و رساندن شان آن طرف رودخانه. اما برای ما سه نفر، رسیدن به مینی بوسی که آن طرف رودخانه بود تبدیل شد به یک اضطراب. نه محرمی که دست مان را بگیرد، نه چاره ای که لااقل ساک و وسیله های ضروری مان را توی آب نیاوریم و نه اطمینان از آنچه زیر پایمان هست و قرار است از روی آن رد بشویم. سالم می رسیدیم یا جریان تند آب ما را با خودش می برد؟ باید توکل می کردیم. جای برای تردید نبود. به یقین که رسیدیم ساک و کیف مان را انداختیم توی گردن مان و دست هایمان را محکم به هم گره زدیم. پا که گذاشتیم توی آب، تا زیر بغل فرو رفتیم. با یک دست مان کیف و ساک مان را چرخاندیم به پشت اما فایده ای نداشت. خیس شدند. هرچه به وسط رودخانه نزدیکتر می شدیم جریان آب شدیدتر می شد. یک آن زیر پایم خالی شد و با صورت رفتم توی آب. مثل زمین خوردن بود اما توی آب. خیلی تقلا کردم تا به حالت اول برگردم. دوستانم دستم را کشیدند و آوردند بالا. سوزش شدیدی توی بینی ام حس کردم. تا به خودم بیایم این حالت دوباره و سه باره تکرار شد. جلوتر که رفتیم همین اتفاق برای دوستانم هم افتاد. دیگر جز قسمتی از چادرمان که روی سر بود جای خشکی باقی نماند. بالاخره رسیدیم به انتهای رودخانه. سنگینی آبی که به خورد لباس هایمان رفته بود، بیرون آمدن از آب را برایمان سخت تر کرد. مثل کسی که وسیله ی سنگینی را جابجا کرده، شدیدا احساس خستگی داشتیم. خستگی به تن مان ماند وقتی به این فکر کردیم که جایی برای لباس عوض کردن جلوی این همه چشم و توی این فضای باز نداریم. مینی بوس منتظرمان بود. باید زودتر آب های اضافه ی لباس مان را با سرپا ایستادن سرازیر می کردیم. بعضی  از اهالی چند پتوی اضافه همراه شان بود. دورمان پیچیدیم اما لباس های مان همچنان خیس بودند. قرار بود یک ساعت و نیم با همان لباس ها سر کنیم. بلرزیم و خودمان را به خانه برسانیم. اما باید کاری می کردیم که لااقل صندلی های مینی بوس را خیس نکنیم. گشتیم دنبال چند پلاستیک و پهن شان کردیم روی صندلی مان.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''خاطره خانم طاهره آقابابایی در سال 67 از کتاب مجموعه خاطرات بانوان آموزشیار خراسان در دهه 60 که انشاءالله به زودی به چاپ خواهد رسید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سواد آموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1&amp;diff=4367</id>
		<title>نامه به رزمنده مفقود الاثر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1&amp;diff=4367"/>
		<updated>2020-12-20T07:41:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== نامه اسارت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردیبهشت سال 64، توی روستای خطیب، آموزشیار بودم. خطیب روستایی بود، بین پنج تن و التیمور. وقتی به روستای خطیب می رفتم، باید، اولِ جاده ی روستا پیاده می شدم و یک کیلومتری را پیاده می رفتم تا به آبادی برسم. &lt;br /&gt;
روز اولی که همراهِ آقای محمودی، راهنمای تعلیماتیِ آن سال، به روستا رفتیم، ایشان، ماشین را زیر سایه ی درختی پارک کردند. هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که یک نفر به ماشین نزدیک شد. خانمی که چادری رنگی به سر داشت، جلو آمد و گفت: «از بچه ی من خبر آوردین؟» گفتم: «بچه ی شما چی شده؟» گفت: «یک ساله که بچم مفتوح شده!». زبانش به گفتنِ کلمه ی مفقود، نمی چرخید. گفتم: «نه مادر جان، ما برای سوادآموزی اومدیم». حرف من را قبول نکرد و رفت از آقای محمودی هم همین سؤال را پرسید. ایشان هم، همان جوابِ من را دادند. دست و پایِ زنِ روستایی، سست شد و عقب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز، هر تعداد ماشینی که به روستا آمد، این خانم رفت و همان سؤال را از آن¬ها پرسید. هر بار هم، ناامید برگشت. نمی دانستم چه بگویم که آرامَش کنم. حرفی برای گفتن نداشتم، جز اینکه از باسوادی و بی سوادی اش بپرسم. رفتم جلو؛ «مادر جان، سواد داری؟» گفت: «نه مادر». گفتم: «اومدم برای کسایی که سواد ندارن، کلاس بذارم. دوست دارین باسواد بشین؟» مکثی کرد و گفت: «میام مادر جان. کجا هست کلاست؟».&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
محمد دهقان، توی 17 سالگی به جبهه رفته بود. بعد از آخرین باری کهاعزام شده بود، دیگر خبری از او به مادرش نرسیده بود. از همان روز اولی که مادر محمد دهقان را دیدم، کلاس های سوادآموزی را شرکت کرد و یکی از پرتلاش ترین سوادآموزانم شد. 45 ساله بود و غیر از محمد، بچه های دیگری هم داشت که کوچک تر بودند. هم بچه داری می کرد و هم کارِ خانه را انجام می داد. گاوش را هم خودش تیمار می کرد و مغازه اش را هم مدیریت می کرد. صبحِ زود بیدار می شد و همه ی کارهایش را انجام می داد، تا به موقع، به کلاس برسد. بعد از کلاس، توی آفتابِ جلوی مغازه می نشست و مشق هایش را می نوشت. کلاس ها را آمد و رفت، تا بالاخره، دوره ی مقدماتی را تمام کرد.  &lt;br /&gt;
مهرماه بود و به خاطرِ بارانی که آمده بود، هوا خنک تر شده بود. آن روز صبح، وقتی به کلاس رسیدم، مادر محمد آقای دهقان را دیدم که از شادی، توی پوستش نمی گنجید. چشمش که به من افتاد، از جایش بلند شد و خودش را به من رساند. سلام کردم و گفتم: «چی شده خانومی؟» گفت: «به من خوش خبری بدین خانوم» گفتم: «برای چی؟» اشک از چشمانش سرازیر بود و با صورتی خیس، به من نگاه کرد و گفت: «صبح زود، دو تا خانوم اومدن و هر کدوم یه شاخه گل، بهِم دادن و گفتن صلیبِ سرخ، پیِ محمدمو گرفته و اسمش توی اسرا در اومده. گفتن، بعد ازین نامه هایی رو که پسرت برات می نویسه رو، صلیبِ سرخ برای ما میاره و بعد هم، جوابِ شما رو برای پسرت می بریم. به من گفتن، تو مادری. برای مادرایی که چشم انتظار بچه ی مفقود الاثرشوننم دعا کن». از این جا به بعدِ حرف هایش، داشتم همراهِ با او اشک می ریختم. &lt;br /&gt;
وقتی هر دومان آرام شدیم، گفت: «دوست دارم برا محمد، با خطِ خودم نامه بنویسم. به نظرتون چی بنویسم؟» گفتم: «هر چی که دوست داری». &lt;br /&gt;
اولین نامه را که می خواست بنویسد، کنارِ من نشست و شروع کرد به نوشتن. کلماتی را که نمی دانست چطوری باید بنویسد، را از من می پرسید. هنوز مانده بود تا دوره تمام شود و نوشتنِ همه ی کلمات را یاد داشته باشد. بالاخره، نامه ی اول را نوشت:&lt;br /&gt;
 «سلام مادر جان. حالت چطور است؟ نگرانت هستم. من به کلاس نهضت سوادآموزی می روم. معلم مان خانم آتش زبان است. این دست خطِ خودم است. ببخشید اگر بد خط است». &lt;br /&gt;
بعد از آن، همه ی نامه هایش به محمد را خودش نوشت. بدون اینکه از کسی کمک بگیرد. فقط نامه را در آخر، به من نشان می داد تا مطمئن شود که درست نوشته. وقتی محمد، جواب نامه های مادرش را می داد، خودش می خواند و خودش هم دوباره نامه ی جدید می نوشت.پسرش توی یکی از نامه ها، گفته بود که باورش نمی شود، این ها دستخطِ مادرش باشد و باسواد شده باشد. &lt;br /&gt;
سال 68 ، دیگر من توی روستای خطیب نبودم. توی مینی بوس نشسته بودم. یکی از سوادآموزانم، توی روستای خطیب را دیدم. بعد از احوالپرسی، سراغِ محمد دهقان را ازش گرفتم و گفتم: «آزاد شد، یا هنوز مادرش چش به راهه؟» گفت: «آزاد شده خانوم»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''خاطره انتخاب شده از کتاب (معلم حَسابی)، زندگی نامه خانم صدیقه جعفری نیک'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سوادآوزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87&amp;diff=4366</id>
		<title>زندگی در طویله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87&amp;diff=4366"/>
		<updated>2020-12-20T07:40:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== طویله جایی برای زندگی! ==&lt;br /&gt;
مستقیم رفتم سراغ کدخدای ده برای تحویل گرفتن اتاقی که قرار بود محل اقامتم باشد. در کمال ناباوری جایی که برایم در نظر گرفته بودند، '''طویله خانه‌شان بود'''. کدخدا گاو و گوسفند و الاغش را به جای دیگری برد و آن‌جا را به من تحویل داد.&lt;br /&gt;
شروع کردم به تمییزکاری. کاه و علوفه و سرگین‌ها را ریختم بیرون و زیراندازم را پهن کردم. والر و فانوسم را گوشه‌ای گذاشتم و رفتم کاسه، بشقاب و رختخوابم را بیاورم. وقتی برگشتم، از چیزی که می‌دیدم آنقدر شوکه شدم که سرجایم بی‌حرکت ماندم. روی دیوار، گوشه‌ی زمین، پشت والر مارمولک‌ها راه می‌رفتند. چاره‌ای جز بیرون کردن‌شان نداشتم. دمپایی‌ام را دستم گرفتم و افتادم دنبال مارمولک‌ها.&lt;br /&gt;
هوا که تاریک شد احساس ترس و تنهایی آمد سراغم. چشمم به دار قالی خورد که گوشه‌ای افتاده بود. به زحمت گذاشتمش پشت در و سعی کردم خوابم ببرد.&lt;br /&gt;
با صدای اذان مسجد، بیدار شدم. باید برای گرفتن وضو می‌رفتم بیرون. دستشویی و آب، بیرون از حیاط خانه بود. همه جا تاریک بود و هنوز همه خواب بودند. با ترس و لرز رفتم و برگشتم. نمازم را خواندم و زیر نور کم فانوس، درس آن روز را هم مرور کردم. هوا که روشن شد رفتم سمت مدرسه.&lt;br /&gt;
روزها شب می‌شد و شب ها روز. دو ماه به همین شکل گذشت. دست‌هایم از شدت خشکی و سردی بادهای روستا ترک ترک شده بود. بد جور احساس تنهایی می‌کردم. تحمل شرایط برایم سخت شده بود. از 25 خانواری که توی روستا زندگی می کردند فقط من شیعه بودم و دو نفر دیگر. زندگی بین اهل تسنن و باب میل و مذهب اهالی حرف زدن، شرایط سخت حمام رفتن توی یک اتاق سیمانی، بی‌خبری از پدرومادرم اذیتم می‌کرد.&lt;br /&gt;
 آذوقه‌ای که داشتم هم ته کشیده‌بود و هنوز خبری از راهنما نشده‌بود. گاهی به سرم می‌زد هر طور شده خودم را به جاده اصلی برسانم. ولی کار راحتی نبود. روستای قُرقُره وسط دو تا کوه بود. باید سوار قاطر و تراکتور روستایی‌ها می‌شدم و با آن‌ها می‌رفتم. هر بار تصمیم به رفتن می‌گرفتم حس بی‌ا‌عتمادی می‌آمد سراغم و منصرف می‌شدم. نمی‌توانستم به هیچ وسیله‌ای جز ماشین نهضت اطمینان کنم.&lt;br /&gt;
یک روز که از کلاس برمی‌گشتم، راه رفتنِ دو نفر خیلی به چشمم آشنا آمد. بیشتر که دقت کردم دیدم پدرومادرم هستند. داشتم بال درمی‌آوردم. دویدم به سمت‌شان . خودم را انداختم توی بغل‌شان و گریه کردم. پدرم جا و مکانم را که دید اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. با بغض گفت: &lt;br /&gt;
- منی که با چراغ نفتی و فانوس بزرگ شدم برام سخته بخوام یه هفته اینجا بمونم. تو چطوری دو ماه اینجا زندگی کردی؟ &lt;br /&gt;
- مگه اینجا چه شه باباجان؟&lt;br /&gt;
- طویله‌اس. هزار جور جک و جونور داره بابا.&lt;br /&gt;
- عیبی نداره دنبال‌شون که می‌کنم فرار می‌کنن میرن بیرون.&lt;br /&gt;
چند روز بعد از رفتن پدرومادرم، راهنما هم به قرقره آمد. باورش نمی‌شد هنوز توی روستا هستم. می‌گفت فکر می‌کردم همون روزای اول کم آوردی ورفتی.&lt;br /&gt;
انگار دنیا را به من داده بودند. آنقدر خوشحال بودم که گلایه و شکایت را فراموش کردم. بی‌هیچ اعتراضی فقط ساکم را برداشتم و آمدم بیرون. نفهمیدم چطور خودم را انداختم توی لندور. بعد از آن، هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد دوباره به قُرقُره برگردم. '''اما من سرسخت‌تر از این حرف‌ها بودم. برگشتم و یک سال دیگر هم ماندم.'''&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات خانم فاطمه سکاکی از کتاب مجموعه خاطرات بانوان آموزشیار خراسان در دهه 60 که به زودی به چاپ خواهد رسید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سواد آموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1&amp;diff=4280</id>
		<title>نامه به رزمنده مفقود الاثر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1&amp;diff=4280"/>
		<updated>2020-12-19T15:34:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «  اردیبهشت سال 64، توی روستای خطیب، آموزشیار بودم. خطیب روستایی بود، بین پنج ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردیبهشت سال 64، توی روستای خطیب، آموزشیار بودم. خطیب روستایی بود، بین پنج تن و التیمور. وقتی به روستای خطیب می رفتم، باید، اولِ جاده ی روستا پیاده می شدم و یک کیلومتری را پیاده می رفتم تا به آبادی برسم. &lt;br /&gt;
روز اولی که همراهِ آقای محمودی، راهنمای تعلیماتیِ آن سال، به روستا رفتیم، ایشان، ماشین را زیر سایه ی درختی پارک کردند. هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که یک نفر به ماشین نزدیک شد. خانمی که چادری رنگی به سر داشت، جلو آمد و گفت: «از بچه ی من خبر آوردین؟» گفتم: «بچه ی شما چی شده؟» گفت: «یک ساله که بچم مفتوح شده!». زبانش به گفتنِ کلمه ی مفقود، نمی چرخید. گفتم: «نه مادر جان، ما برای سوادآموزی اومدیم». حرف من را قبول نکرد و رفت از آقای محمودی هم همین سؤال را پرسید. ایشان هم، همان جوابِ من را دادند. دست و پایِ زنِ روستایی، سست شد و عقب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز، هر تعداد ماشینی که به روستا آمد، این خانم رفت و همان سؤال را از آن¬ها پرسید. هر بار هم، ناامید برگشت. نمی دانستم چه بگویم که آرامَش کنم. حرفی برای گفتن نداشتم، جز اینکه از باسوادی و بی سوادی اش بپرسم. رفتم جلو؛ «مادر جان، سواد داری؟» گفت: «نه مادر». گفتم: «اومدم برای کسایی که سواد ندارن، کلاس بذارم. دوست دارین باسواد بشین؟» مکثی کرد و گفت: «میام مادر جان. کجا هست کلاست؟».&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
محمد دهقان، توی 17 سالگی به جبهه رفته بود. بعد از آخرین باری کهاعزام شده بود، دیگر خبری از او به مادرش نرسیده بود. از همان روز اولی که مادر محمد دهقان را دیدم، کلاس های سوادآموزی را شرکت کرد و یکی از پرتلاش ترین سوادآموزانم شد. 45 ساله بود و غیر از محمد، بچه های دیگری هم داشت که کوچک تر بودند. هم بچه داری می کرد و هم کارِ خانه را انجام می داد. گاوش را هم خودش تیمار می کرد و مغازه اش را هم مدیریت می کرد. صبحِ زود بیدار می شد و همه ی کارهایش را انجام می داد، تا به موقع، به کلاس برسد. بعد از کلاس، توی آفتابِ جلوی مغازه می نشست و مشق هایش را می نوشت. کلاس ها را آمد و رفت، تا بالاخره، دوره ی مقدماتی را تمام کرد.  &lt;br /&gt;
مهرماه بود و به خاطرِ بارانی که آمده بود، هوا خنک تر شده بود. آن روز صبح، وقتی به کلاس رسیدم، مادر محمد آقای دهقان را دیدم که از شادی، توی پوستش نمی گنجید. چشمش که به من افتاد، از جایش بلند شد و خودش را به من رساند. سلام کردم و گفتم: «چی شده خانومی؟» گفت: «به من خوش خبری بدین خانوم» گفتم: «برای چی؟» اشک از چشمانش سرازیر بود و با صورتی خیس، به من نگاه کرد و گفت: «صبح زود، دو تا خانوم اومدن و هر کدوم یه شاخه گل، بهِم دادن و گفتن صلیبِ سرخ، پیِ محمدمو گرفته و اسمش توی اسرا در اومده. گفتن، بعد ازین نامه هایی رو که پسرت برات می نویسه رو، صلیبِ سرخ برای ما میاره و بعد هم، جوابِ شما رو برای پسرت می بریم. به من گفتن، تو مادری. برای مادرایی که چشم انتظار بچه ی مفقود الاثرشوننم دعا کن». از این جا به بعدِ حرف هایش، داشتم همراهِ با او اشک می ریختم. &lt;br /&gt;
وقتی هر دومان آرام شدیم، گفت: «دوست دارم برا محمد، با خطِ خودم نامه بنویسم. به نظرتون چی بنویسم؟» گفتم: «هر چی که دوست داری». &lt;br /&gt;
اولین نامه را که می خواست بنویسد، کنارِ من نشست و شروع کرد به نوشتن. کلماتی را که نمی دانست چطوری باید بنویسد، را از من می پرسید. هنوز مانده بود تا دوره تمام شود و نوشتنِ همه ی کلمات را یاد داشته باشد. بالاخره، نامه ی اول را نوشت:&lt;br /&gt;
 «سلام مادر جان. حالت چطور است؟ نگرانت هستم. من به کلاس نهضت سوادآموزی می روم. معلم مان خانم آتش زبان است. این دست خطِ خودم است. ببخشید اگر بد خط است». &lt;br /&gt;
بعد از آن، همه ی نامه هایش به محمد را خودش نوشت. بدون اینکه از کسی کمک بگیرد. فقط نامه را در آخر، به من نشان می داد تا مطمئن شود که درست نوشته. وقتی محمد، جواب نامه های مادرش را می داد، خودش می خواند و خودش هم دوباره نامه ی جدید می نوشت.پسرش توی یکی از نامه ها، گفته بود که باورش نمی شود، این ها دستخطِ مادرش باشد و باسواد شده باشد. &lt;br /&gt;
سال 68 ، دیگر من توی روستای خطیب نبودم. توی مینی بوس نشسته بودم. یکی از سوادآموزانم، توی روستای خطیب را دیدم. بعد از احوالپرسی، سراغِ محمد دهقان را ازش گرفتم و گفتم: «آزاد شد، یا هنوز مادرش چش به راهه؟» گفت: «آزاد شده خانوم»&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''خاطره انتخاب شده از کتاب (معلم حَسابی)، زندگی نامه خانم صدیقه جعفری نیک'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سوادآوزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87&amp;diff=4279</id>
		<title>زندگی در طویله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87&amp;diff=4279"/>
		<updated>2020-12-19T15:18:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== معلم سرسخت == مستقیم رفتم سراغ کدخدای ده برای تحویل گرفتن اتاقی که قرار بود...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== معلم سرسخت ==&lt;br /&gt;
مستقیم رفتم سراغ کدخدای ده برای تحویل گرفتن اتاقی که قرار بود محل اقامتم باشد. در کمال ناباوری جایی که برایم در نظر گرفته بودند، '''طویله خانه‌شان بود'''. کدخدا گاو و گوسفند و الاغش را به جای دیگری برد و آن‌جا را به من تحویل داد.&lt;br /&gt;
شروع کردم به تمییزکاری. کاه و علوفه و سرگین‌ها را ریختم بیرون و زیراندازم را پهن کردم. والر و فانوسم را گوشه‌ای گذاشتم و رفتم کاسه، بشقاب و رختخوابم را بیاورم. وقتی برگشتم، از چیزی که می‌دیدم آنقدر شوکه شدم که سرجایم بی‌حرکت ماندم. روی دیوار، گوشه‌ی زمین، پشت والر مارمولک‌ها راه می‌رفتند. چاره‌ای جز بیرون کردن‌شان نداشتم. دمپایی‌ام را دستم گرفتم و افتادم دنبال مارمولک‌ها.&lt;br /&gt;
هوا که تاریک شد احساس ترس و تنهایی آمد سراغم. چشمم به دار قالی خورد که گوشه‌ای افتاده بود. به زحمت گذاشتمش پشت در و سعی کردم خوابم ببرد.&lt;br /&gt;
با صدای اذان مسجد، بیدار شدم. باید برای گرفتن وضو می‌رفتم بیرون. دستشویی و آب، بیرون از حیاط خانه بود. همه جا تاریک بود و هنوز همه خواب بودند. با ترس و لرز رفتم و برگشتم. نمازم را خواندم و زیر نور کم فانوس، درس آن روز را هم مرور کردم. هوا که روشن شد رفتم سمت مدرسه.&lt;br /&gt;
روزها شب می‌شد و شب ها روز. دو ماه به همین شکل گذشت. دست‌هایم از شدت خشکی و سردی بادهای روستا ترک ترک شده بود. بد جور احساس تنهایی می‌کردم. تحمل شرایط برایم سخت شده بود. از 25 خانواری که توی روستا زندگی می کردند فقط من شیعه بودم و دو نفر دیگر. زندگی بین اهل تسنن و باب میل و مذهب اهالی حرف زدن، شرایط سخت حمام رفتن توی یک اتاق سیمانی، بی‌خبری از پدرومادرم اذیتم می‌کرد.&lt;br /&gt;
 آذوقه‌ای که داشتم هم ته کشیده‌بود و هنوز خبری از راهنما نشده‌بود. گاهی به سرم می‌زد هر طور شده خودم را به جاده اصلی برسانم. ولی کار راحتی نبود. روستای قُرقُره وسط دو تا کوه بود. باید سوار قاطر و تراکتور روستایی‌ها می‌شدم و با آن‌ها می‌رفتم. هر بار تصمیم به رفتن می‌گرفتم حس بی‌ا‌عتمادی می‌آمد سراغم و منصرف می‌شدم. نمی‌توانستم به هیچ وسیله‌ای جز ماشین نهضت اطمینان کنم.&lt;br /&gt;
یک روز که از کلاس برمی‌گشتم، راه رفتنِ دو نفر خیلی به چشمم آشنا آمد. بیشتر که دقت کردم دیدم پدرومادرم هستند. داشتم بال درمی‌آوردم. دویدم به سمت‌شان . خودم را انداختم توی بغل‌شان و گریه کردم. پدرم جا و مکانم را که دید اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. با بغض گفت: &lt;br /&gt;
- منی که با چراغ نفتی و فانوس بزرگ شدم برام سخته بخوام یه هفته اینجا بمونم. تو چطوری دو ماه اینجا زندگی کردی؟ &lt;br /&gt;
- مگه اینجا چه شه باباجان؟&lt;br /&gt;
- طویله‌اس. هزار جور جک و جونور داره بابا.&lt;br /&gt;
- عیبی نداره دنبال‌شون که می‌کنم فرار می‌کنن میرن بیرون.&lt;br /&gt;
چند روز بعد از رفتن پدرومادرم، راهنما هم به قرقره آمد. باورش نمی‌شد هنوز توی روستا هستم. می‌گفت فکر می‌کردم همون روزای اول کم آوردی ورفتی.&lt;br /&gt;
انگار دنیا را به من داده بودند. آنقدر خوشحال بودم که گلایه و شکایت را فراموش کردم. بی‌هیچ اعتراضی فقط ساکم را برداشتم و آمدم بیرون. نفهمیدم چطور خودم را انداختم توی لندور. بعد از آن، هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد دوباره به قُرقُره برگردم. '''اما من سرسخت‌تر از این حرف‌ها بودم. برگشتم و یک سال دیگر هم ماندم.'''&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات خانم فاطمه سکاکی از کتاب مجموعه خاطرات بانوان آموزشیار خراسان در دهه 60 که به زودی به چاپ خواهد رسید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سواد آموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D8%A7%D9%86&amp;diff=4278</id>
		<title>مبارزه با خان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D8%A7%D9%86&amp;diff=4278"/>
		<updated>2020-12-19T14:58:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== از تسلط خان تا حضور جهاد و نهضت ==  از جاغرق كه آمديم گفتند بايد برويد روستا ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== از تسلط خان تا حضور جهاد و نهضت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جاغرق كه آمديم گفتند بايد برويد روستا بمانيد. ما هم اصلا عاشق اين كارها. دو سه روز با بابا مامان حرف زدم كه هر جور شده باید بروم، چون نهضت گفته. مامان گفت نه نمی شود. 15 سالم بیشتر نبود. بچه اول بودم و نازپروده. گفتم خب با دوستم مي‌رم. پدر دوستم با بابا آشنا بود و مي‌شناختنش. همين كه گفتم من و معصومه با هم هستيم اجازه دادند. &lt;br /&gt;
مهر ماه سال 60 بود که رفتيم روستاي سربرج. پشت كوه‌هاي خلج بود. علي رغم اينكه با مشهد فاصله ای نداشت خيلي محروم بود. اتفاقات عجیب و غریبی آنجا دیدیم. عجيب‌تر اينکه روستا هنوز تحت سلطه‌ي خان بود. هيچ كس جرأت هيچ كاري را آنجا نداشت.&lt;br /&gt;
آن موقع خوراك دام از مشهد مي‌آمد. اما تقسيمش دست او بود. بعد از انقلاب روستاها شورايي شده بود و اینجور کارها با نظر شورا انجام مي‌شد اما خان اجازه تشکیل شورا نمي‌داد. روستا نه تنها شورا نداشت که از آب، برق، حمام و جاده هم محروم مانده بود. چون نیروهای جهاد اجازه آمدن به روستا را نداشتند. روستا مال رو بود اما خان يك وانت داشت که فقط خودش و اعوان وانصارش حق رفت و آمد با ماشین را داشتند. هیچ ماشين ديگري حق وارد شدن به روستا را نداشت.&lt;br /&gt;
این بود که دیدیم قبل از سوادآموزی، اولین كاري كه بايد بكنيم، سرنگون کردن خان است. تا او و دو پسر قلدرش باشند پای جهاد و امکانات به روستا باز نمی شود.&lt;br /&gt;
رفتیم سراغ جهاد مشهد. قبل از اینکه وارد نهضت شوم با جهاد همکاری داشتم. چندباری رفته بودم گندم درو. پایه ثابت دعای کمیل و سخنرانی هایشان بودم. شده بودم سرمدار و سرسفید راهپیمایی¬هایشان. وقتی از خان و تسلطش گفتیم گفتند می دانند و برای بیرون کردنش به کمک ما احتیاج دارند. نه تجربه ای داشتیم و نه سن و سالی  اما سرنترسی داشتیم و از عواقب کار هم بی خبر بودیم. قبول کردیم هر کاری از دستمان بربیاید کوتاهی نکنیم. برادرها هم قول دادند پشتمان باشند. &lt;br /&gt;
برگشتیم روستا. شب ها بعد از نماز زن ها را توی مسجد نگه داشتیم و برایشان سخنرانی کردیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چرا اینقد از خان می ترسین و هر چی میگه میگین چشم؟ رودخونه دارین به این پرآبی. چرا یه حموم کنار رودخونتون ندارین؟ این همه آب هست اینجا چرا آب لوله كشي نداشته باشین؟ مگه اون چه کاره اس که این همه حقو ازتون سلب کرده؟ چرا زیر بار حرف زور میرین؟ یه فکری به حال خودتون بکنین.&lt;br /&gt;
اصلا به این فکر نمی کردیم که توی این ده تنها هستیم و اگر بخواهند بلایی سرمان بیاورند، برایشان از آب خوردن هم راحت تر است. یکی دوبار با همان وانت شان قصد جان مان را کردند اما جان سالم به در بردیم. دل مان قرص بود به خدا و حسابی که از نهضت و جهاد می بردند. &lt;br /&gt;
کم کم برادرها از مشهد آمدند و آن ها هم برای مردم حرف زدند. جای آنکه دو هفته یکبار بیایند سراغمان، هر هفته به روستا سر می زدند و سخنرانی می کردند. آن ها برای مردها، ما برای زن ها. غیر از این توانسته بودیم به واسطه صاحبخانه مان سرشاخه ها و مردان فعال روستا را بشناسیم. با آن ها هم جداگانه حرف زدیم و توانستیم با خودمان همراهشان کنیم. چم و خم روستا آمد دستمان و بالاخره سخنرانی ها  و گفتگوها به مردم دل و جرات داد. &lt;br /&gt;
یکی از همان روزها با جهاد و نهضت هماهنگ کردیم و قرار شد از طرف دادگاه انقلاب بیایند روستا. جلسه توی مدرسه برگزار شد. ما دو دختر بودیم و ده ها مرد. بی هیچ لرزشی توی صدایمان شروع کردیم به حرف زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- كُنجواره  که میرسه روستا آدمای این آقا وامیستن بالا سر کاه و یونجه ها و جوری تقسیم میکنن که چیزی به مردم بیچاره نمیرسه. اونم از وضعیت نظافت مردم. نه حموم دارن نه برق و آبی. &lt;br /&gt;
اعضای دادگاه همه را صورت جلسه کردند و از من و معصومه امضا گرفتند. 2 هفته بعد احضاریه دادگاه آمد در خانه. تن مان لرزید. نگذاشتیم خانواده‌مان بویی ببرند. همینکه می دانستیم نهضت و جهاد هر دو در جریان مسائل مان هستند و مثل کوه پشت مان ایستاده اند، آرام مان می کرد. &lt;br /&gt;
با اینکه می دانستیم او و پسرهایش از ترس شان حق اینکه بخواهند با ما هم کلام بشوند را ندارند، اما باز می ترسیدیم. با این وجود روز دادگاه به عنوان شاهد حاضر شدیم تا بتوانند ادامه ماجرا را پیگیری کنند.&lt;br /&gt;
بعد از آن دیگر بساط خان برچيده شد. جهاد برای روستا شورا تشکیل داد و آبادی روستا هم شروع شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خاطره مشترک خانم مرضیه نیکخواه کاشانی و معصومه مهرنگاری از کتاب مجموعه خاطرات بانوان آموزشیار خراسان در دهه 60 که به زودی چاپ خواهد شد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده:نهضت سوادآموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان انقلابی]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3_%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4277</id>
		<title>کلاس پشتیبانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3_%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4277"/>
		<updated>2020-12-19T14:41:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== زنان پشتیبانی روستای ارچنگ ==  پتوها رسید. غرق خون. سوادآموزان و بقیه زن های...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زنان پشتیبانی روستای ارچنگ ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پتوها رسید. غرق خون. سوادآموزان و بقیه زن های ارچنگ  همین که باخبر شدند خودشان را رساندند لب رودخانه. هیزم جمع کردند و اجاق زدند. پتوهای خونی رزمنده ها را انداختند توی آب داغ دیگ تا ضدعفونی شوند. &lt;br /&gt;
باران گرفت. ماندند و زیر بارانی که حالا رودخانه را پر از آب کرده بود، پتوها را آب کشیدند. توی هر دیگی بیشتر از یکی دو تا پتو جا نمی شد. باران هم آتش زیر دیگ را خاموش کرد. پتوهای آب کشیده را که روی شاخه درختان پهن کردیم، کار را تا بند آمدن باران عقب انداختیم. &lt;br /&gt;
روز بعد مشغول جمع کردن هیزم و روشن کردن آتش بودیم که ماشین نهضت از راه رسید. آقای بهنام  را که دیدم پیش خودم فکر کردم حتما برای ارزیابی کلاس آمده اند. اما چرا اینجا؟ پشت بندش چند نفر با دوربین فیلم برداری و میکروفن پیاده شدند. از طرف نهضت آمده بودند برای مصاحبه. قبل از اینکه دنبالم بگردند، رفتم عقب و خودم را کشیدم پشت خانم ها. همه کاره آن ها بودند. جایی برای دیده شدن من نبود. من فقط کارها را هدایت می کردم. &lt;br /&gt;
برادرها مشغول مصاحبه با زن های روستا بودند. همینطور که از میان خانم ها آمدم بیرون، خودم را نزدیک ماشین نهضت دیدم. از پنجره ماشین، جعبه های سیب و بِه پیدا بود.&lt;br /&gt;
سه روز بعد پتوها خشک شده بودند. از روی درخت ها جمع شان کردیم و بسته بندی شده تحویل نهضت دادیم شان. اجاق هایی که با سنگ عَلَم شان کرده بودیم هنوز سر جایشان بودند. فقط باید میوه ها را خرد می کردیم و دوباره هیزم جمع می کردیم. درس که تمام شد با سوادآموزان نشستیم به خرد کردن سیب و بِه. چوب ها که آتش گرفتند میوه های خرد شده را ریختیم توی دیگ هایی که آب شان می جوشید. مربا آماده ی ریختن توی دبه ها شد. زن های روستا و سوادآموزان هر کس هر چند تا دبه که داشت آورد. یک هفته که گذشت دبه های مربا را دادیم به آقای بهنام و پلاستیک های کاموا را تحویل گرفتیم. ده روز بعد کلاه و شالگردن ها را با سوادآموزان بافته بودیم و تحویل داده بودیم به نهضت. توی خانه بودم که صداهای آشنایی از تلویزیون شنیدم:&lt;br /&gt;
- بینندگام محترم تصاویری که می بینید مربوط به خواهران روستای ارچنگ است که با مدیریت آموزشیار روستا در حال شستشوی ملحفه و پتوی رزمندگان هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخشی از خاطرات خانم معصومه مهرنگاری در سال 61 از بانوان آموزشیار خراسان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان روستایی]]&lt;br /&gt;
[[رده: پشتیبانی جنگ]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%B4%D8%AA_%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%A7_%DA%86%D9%87_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D8%9F&amp;diff=3985</id>
		<title>از دشت لیلی تا جزیره مجنون بر برادران افغانستانی ما چه گذشت؟</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%B4%D8%AA_%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%A7_%DA%86%D9%87_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D8%9F&amp;diff=3985"/>
		<updated>2020-12-17T12:39:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «'''== از دشت لیلی تا جزیره مجنون بر برادران افغانستانی ما چه گذشت؟ =='''  '''معرفی ک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''== از دشت لیلی تا جزیره مجنون بر برادران افغانستانی ما چه گذشت؟ =='''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معرفی کتابی درباره رزمندگان اهل افغانستانِ دفاع مقدس'''&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2020-03-23 06-29-32-272x181.jpg|بندانگشتی|چپ|کتاب از دشت لیلی تا جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گزارش «ایام»، محمد سرور رجایی، متولد سال ۱۳۴۸ ه. ش. در کابل است. وی که امروز به عنوان یک روزنامه‌نگار و شاعر شناخته می‌شود، از سال ۱۳۶۳ در کشورش مشغول به فعالیت‌های فرهنگی تبلیغی شده و پس از ده سال نیز به ایران مهاجرت می‌کند.&lt;br /&gt;
سال ۹۷، به همت دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» با تحقیق و تدوین رجایی بیرون آمد که خاطرات رزمندگان هشت سال دفاع مقدس است که اهل افغانستان بوده‌اند. گزارش پیش رو، گزیده‌ای از بخش‌های این کتاب برای معرفی بیشتر و نشان دادن هدف نویسنده است که می‌گوید این کتاب می‌خواهد روایتگری کند تا همه بدانند دو ملت ایران و افغانستان یگانه هستند؛ هم خون‌شریک‌اند و هم غم‌شریک.&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمد-سرور-رجایی-از-دشت-لیلی-تا-جزیره-مجنون-خاطرات-رزمندگان-اهل-افغانستان-دفاع-مقدس.jpg|قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== در هم تنیدگی سرنوشت دو ملت ===&lt;br /&gt;
“در کشور اسلامی افغانستان، روز پنجشنبه هفتم ثور (اردیبهشت) سال ۱۳۵۷ کودتا شد. کودتاچیان، کودتایشان را انقلاب کارگری می‌خواندند و با شعار حمایت از کارگران و زحمت‌کشان، دل مردم را به دست آورده بودند. آنها حتی در روزهای اول پیروزی‌شان، دروازه‌های اَرگ ریاست جمهوری را با عنوان «خانۀ خلق» به روی مردم باز گذاشتند. من و دیگر کودکان خانواده نیز از خوشحالی‌شان شاد بودیم. اما این خوشحالی بسیار زود با رفتارهای وارونۀ حکومت، جای خود را به نگرانی و ترس داد. سرانجام ماهیت کمونیستی کودتاگران بسیار زود افشا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز یک سال از عمر رژیم کمونیستی نگذشته بود که انقلاب اسلامی در ایران به رهبری حضرت امام خمینی به پیروزی رسید. با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به دلیل روی کار آمدن دولت اسلامی به رهبری مجتهدی جامع‌الشرایط که مقلّدان بسیاری در افغانستان داشت، جوانه‌های امید، دوباره در قلب مردم مسلمان افغانستان شکوفا شد. این مسائل را بیشتر از رفتار و گفتار بزرگان خانواده می‌فهمیدم. این را هم فهمیدم که مسئولانِ دولت کمونیستیِ وقت، شادمانی مردم را تحمل نتوانستند و به مخالفت و آزار بیشتر مردم برآمدند. تبلیغات در رسانه‌ها و برگزاری تظاهرات در شهر کابل، ازجمله کارهایی بود که دولت به وسیلۀ آن مخالفت آشکار خود با انقلاب ایران را به نمایش می‌گذاشت.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطلع کتاب، به نوعی شباهت حوادثی که برای ایران و افغانستان در سال ۵۷ رخ داده را نشان می‌دهد. رجایی در بخش دیگری از کتابش هم نکته مشابهی را آورده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“این را هم در نظر بگیریم که جنگ مردم مسلمان افغانستان با نیروهای شورویِ اشغالگر، بسیار شبیه بود به نبرد مردم مسلمان ایران با نیروهای متجاوز عراق.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام بالا گرفتن درگیری‌های کمونیست‌های شوروی با مجاهدان افغان، سرنوشت ایران، افغانستان و دیگر همسایگان این دو کشور را تغییر داد. محمد سرور رجایی که پدرش هم راهی ایران شده است، درباره وضعیت آن روزها می‌گوید:&lt;br /&gt;
“بر اثر شدت گرفتن جنگ‌های نابرابر مجاهدان با ارتش سرخ شوروی، مردم مسلمان افغانستان برای حفظ جان و ایمان‌شان، ناگزیر به کشورهای همسایه، به خصوص ایران و پاکستان مهاجرت کردند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== در تب و تاب دیدار ===&lt;br /&gt;
پدرم در ایران بود که شنیدیم ایران اسلامی درگیر جنگی نابرابر با عراق شده است. علی‌رغم شدت گرفتن جنگ ایران و عراق، ورود مهاجران افغانستانی به ایران افزایش یافته بود. سال ۶۱ وقتی چهارده سالم بود، اولین بار به موضوع شهادت مجاهدی افغانستانی در دفاع مقدس برخوردم. در آن وضعیت خفقان شهر کابل، چند نفر از دوستانم که جز گروه مجاهدان بودند، مجلۀ جهادی «استقامت» را مخفیانه به ما می‌رساندند.&lt;br /&gt;
در یکی از شماره‌های همان مجله، عکس و خبری از مجاهدی افغانستانی به نام حسین بخش جعفری دیدم. خواندم که او هزاران کیلومتر دورتر از زادگاهش در منطقۀ عملیاتی بستان شهید شده است. باورش برایم سخت بود. بعدها در پایگاه جهادی و در نشریه‌های دیگر، به نام‌های جدیدی برخوردم؛ حتی به نام‌های شهدای ایرانی در جهاد اسلامی افغانستان. شهدایی چون احسان پارسی و ابوالفضل کربلایی پوریزدی. و این نام‌ها بود که من را بیشتر و بیشتر به فکر واداشت. آرزوی آن روزهایم ملاقات با خانوادۀ این شهدا بود.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرور رجایی شاید آن روزها فکرش را نمی‌کرد روزی به ایران بیاید و خودش راوی حماسه‌های ماندگار مجاهدان افغانستانی در راه آرمان‌های انقلاب اسلامی به رهبری امام روح‌الله شود. چنانکه در جایی از کتاب برای معرفی یکی از آنها آورده است:&lt;br /&gt;
“نمی دانم چه کسی رجب غلامی را می‌شناسد؛ همان شهیدی که در عملیات والفجر۹ بر روی سیم خاردار خوابید تا رزمندگان از رویش عبور کنند و عملیات لو نرود. مزارش حالا در بهشت جواد شهر بجستان، پنجشنبه‌ها میعادگاه مردم است. با اینکه هیچ کسی را در آن شهر ندارد، ولی باور من این است که او غریب نیست و ۳۰هزار جمعیت آن شهر، همگی اعضای خانوادۀ این شهید به شمار می‌روند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌طور که وی در ماجراهای مربوط به آشنایی با رزمندگان افغان آورده، این مجاهدان بدون مرز در نقاط مختلف ایران حضور دارند. خاطره آشنایی‌اش با یکی از این رزمندگان، خواندنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“محرّم سال ۸۸ مجری برنامه‌های عزاداری حسینیۀ صاحب الزمان (عج) در باقرشهر بودم. شبی دل به دریا زدم و پیش از آنکه سخنران را دعوت کنم، چند جمله دربارۀ شهدای مشترک ایران و افغانستان صحبت کردم. گفتم به دنبال شناسایی چنین سوژه‌هایی هستم. همان شب دوستی آمد و گفت: «برو پیش ناصر.» گفتم کدام ناصر؟ گفت: «ناصر خودمان، چایدار حسینیه. خبر نداری در فاو شیمیایی شده؟»”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد شهدای والامقام افغان نیز شرایط به همین منوال است:&lt;br /&gt;
“به غیر از قم، شهدای افغانستانیِ جنگ تحمیلی، در شرق و غرب ایران، در شهرهایی چون: زاهدان، بجستان، مشهد، اصفهان، شیراز، ارومیه، کردستان و همین تهران هم آرمیده‌اند.”&lt;br /&gt;
[[پرونده:از-دشت-لیلی-تا-جزیره-مجنون-شهدای-اهل-افغانستان-دفاع-مقدس-محمد-سرور-رجایی.jpg|قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== حال و هوای ادبی و شورانگیز ===&lt;br /&gt;
از نقاط قوت این کتاب، می‌توان به کیفیت بالای روایت‌ها از منظر ادبی اشاره کرد. حال‌وهوای هر خاطره، شورانگیز است و بار حسی خوبی را منتقل می‌کند. یک نقطه مثبت دیگر کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون” را می‌توان روان بودن ادبیات آن با وجود گویش متفاوت نویسنده‌اش دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجایی درباره حال‌وهوایی که در طی نوشتن کتاب داشته، با تکیه بر ایمانی زلال چنین وصف می‌کند:&lt;br /&gt;
“در این چند سال، هنگام شناسایی شهدای مشترک و رزمندگان، توفیقات بسیاری داشته‌ام. کاملاً به این باور رسیده‌ام روح بلند شهدای مشترک ایران و افغانستان، راهنمای اصلی من شده‌اند تا به هدف روزهای نوجوانی‌ام برسم.&lt;br /&gt;
حالا یقین دارم روح بلند شهید احسان پارسی دستم را گرفت و مرا به شهر مشهد مقدس کشاند تا خانواده‌اش را ملاقات کنم. همان طور که روح ملکوتی شهید ابوالفضل کربلایی پوریزدی نیز بعد از سی سال دستم را گرفته بود و مرا کشان‌کشان به قم رسانده بود. او خود، نشانیِ خانۀ پدر پیرش، کربلایی محمد پوریزدی را داده بود. وقتی به خانه شأن رفتم، محو سخنان پدر پیرش شدم. هنوز هم به آن دیدار افتخار می‌کنم.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کیفیت بالا را می‌توان ناشی از انگیزه وی دانست که در جایی از کتاب توضیحش داده است:&lt;br /&gt;
“برای همدلی‌های بیشتر ملت‌های ما، ضروری است بدانیم مجاهدان افغانستانی چگونه از ولایات مرکزی و شمالی افغانستان، از دشت لیلی جوزجان عبور کرده و در مسیر یافتن عشق، دوکوهۀ اندیشمک را هم پشت سر گذاشته‌اند تا به جزیرۀ مجنون برسند. چگونه بهسودِ ولایت میدان افغانستان را رها کرده و به جبهه‌های نبرد ایران در نوسو رسیده‌اند.&lt;br /&gt;
این کتاب به ما خواهد گفت که تقریباً همۀ رزمندگان افغانستانی با معرفی نامۀ یکی از احزاب جهادی یا معرفی نامه‌ای از افراد امین و بسیجی محل زندگی شأن این راه را پیموده‌اند. بسیاری از آنها در کارهای تدارکاتی و پشتیبانی، از پادگان‌های تهران گرفته تا پشت جبهه‌ها خدمت کرده‌اند. از سنگر سازی گرفته تا آشپزی، تا رانندگی کامیون‌های سنگین تا حضور در بخش بهداری و امداد جبهه، تا فعالیت در بیمارستان شهید بقایی، تا تعمیرات تانک، تا آر پی جی زنی و تا هرچه نمی‌دانیم، حضور داشته‌اند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== از تیپ ابوذر چه می‌دانیم؟ ===&lt;br /&gt;
یکی از دیگر نقاط قوت کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» بخش پیوست آن است که درباره تیپ ابوذر است:&lt;br /&gt;
“شاید حضور انفرادی مهاجران افغانستانی در جمع بسیجیان اعزامی شهرهای مختلف ایران به چشم نیاید؛ آن هم وقتی که بعضی از رزمندگان افغانستانی، بنا بر مصلحت‌های آن زمان، با هویت غیر واقعی شأن ثبت نام می‌کردند و اعزام می‌شدند. در این میان، اعزام بیش از ششصد رزمندۀ افغانستانیِ تعلیم دیده و ورزیده، طی دو نوبت در تیپ ابوذر و با فرماندهی قرارگاه رمضان در مناطق عملیاتی کردستان، شایستۀ تأمل است. این تیپ رزمیِ کاملاً افغانستانی، در راه آرمان‌های انقلاب اسلامی ایران، هم شهید داده، هم اسیر و هم جانباز.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیپ ابوذر، تیپ مستقل مجاهدان افغانستانی دفاع مقدس بود که در همان سال‌های ابتدایی جنگ به پیشنهاد سردار محمدرضا حکیم‌جوادی تشکیل می‌شود. غلامعلی حسنی؛ از فرماندهان افغانستانی این تیپ می‌گوید:&lt;br /&gt;
“دلیل تشکیل تیپ ابوذر در دوران دفاع مقدس، مبارزه با دشمن مشترک دو کشور مسلمان ایرن و افغانستان بود. رزمندگان این تیپ، خود را فرزندان امام خمینی می‌دانستند. به لحاظ اعتقادی نیز نیروها شهادت‌طلب بودند، به گونه‌ای که وقتی می‌خواستیم نیروها را به عقب برگردانیم، با ما دعوا می‌کردند که ما آمده‌ایم اینجا شهید بشویم نه اینکه برگردیم.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیوستگی مجاهدان این تیپ تا سال‌ها باقی ماند تا اینکه با شروع درگیری‌های سوریه، تعدادی از نیروهای این تیپ پیشنهاد دادند برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) به سوریه بروند که رجایی ماجرا را این‌طور شرح داده:&lt;br /&gt;
“آن وقت تعداد اندکی از افغانستانی‌ها در سوریه بودند که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) می‌جنگیدند و شهید هم داده بودند. این‌ها از قبل ساکن سوریه بودند. اوایل درگیری سوریه کمتر کسی حاضر بود به سوریه برود، چون مزدوران و تکفیری‌ها تبلیغات فراوانی داشتند.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگارنده: حسین دارابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
[https://ayyam.ir/1399/06/25/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%b2%d9%85%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%da%af/ سایت ایام]&lt;br /&gt;
 [https://www.mashreghnews.ir/ مشرق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب از دشت لیلی تا جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg&amp;diff=3984</id>
		<title>پرونده:از-دشت-لیلی-تا-جزیره-مجنون-شهدای-اهل-افغانستان-دفاع-مقدس-محمد-سرور-رجایی.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg&amp;diff=3984"/>
		<updated>2020-12-17T12:26:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3.jpg&amp;diff=3983</id>
		<title>پرونده:محمد-سرور-رجایی-از-دشت-لیلی-تا-جزیره-مجنون-خاطرات-رزمندگان-اهل-افغانستان-دفاع-مقدس.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3.jpg&amp;diff=3983"/>
		<updated>2020-12-17T12:25:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-03-23_06-29-32-272x181.jpg&amp;diff=3982</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-03-23 06-29-32-272x181.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-03-23_06-29-32-272x181.jpg&amp;diff=3982"/>
		<updated>2020-12-17T12:24:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ن&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF&amp;diff=3973</id>
		<title>حمله به مسجد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF&amp;diff=3973"/>
		<updated>2020-12-17T12:05:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی « &amp;lt;big&amp;gt;'''[http://instagram.com/MasjedNegari == حمله به مسجد ==]'''&amp;lt;/big&amp;gt;&amp;lt;big&amp;gt;متن بزرگ&amp;lt;/big&amp;gt; '''به بهانه 27 آذر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &amp;lt;big&amp;gt;'''[http://instagram.com/MasjedNegari == حمله به مسجد ==]'''&amp;lt;/big&amp;gt;&amp;lt;big&amp;gt;متن بزرگ&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
'''به بهانه 27 آذر سالگرد شهادت آیت الله دکتر محمد مفتح'''&lt;br /&gt;
[[پرونده:J01.jpg|بندانگشتی|چپ|مسجد جاوید]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«باغِ صبا» محله ارامنه و مرکزی برای سکونت اقلیت‌های دینی در تهران قدیم بود، با گذر سال‌ها و اضافه شدن جمعیت مسلمانان، ضرورت احداث یک مسجد احساس شد. سرانجام در سال 1349ش زمینی توسط «حاج عباس جاوید تجریشی» که خود ساکن محله باغِ صبا بود، وقف مسجد شد. &lt;br /&gt;
این زمین به مساحت 250 متر در خیابان شمیران قدیم و کوچه‌ای که بعدها به نام شهید جوهرچی معروف شد، واقع شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوایل دهه 50 رژیم شاه با جریان‌ها و افرادی که فعالیت سیاسی و فرهنگی مخالف حکومت انجام می‌دادند به شدت برخورد می‌کرد و حتی اجازه فعالیت تبلیغی هم به چنین روحانیونی نمی‌داد. خیرین و بازاریان مسجد جاوید برای پیشنمازی به سراغ حجت‌الاسلام محمد مفتح رفتند و شهید در چنین شرایطی پیشنمازی این مسجد را قبول کردند، فعالیتی که سه سال بیشتر طول نکشید و رژیم مانع ادامه فعالیت این پایگاه مذهبی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم افتتاح پس از جلب رضایت مفتح برای اقامه نماز جماعت و سخنرانی شیخ فضل‌الله محلاتی و با حضور حجت‌الاسلام محمدتقی فلسفی و فخرالدین حجازی که از وعاظ ممنوع‌المنبر بودند، برگزار شد. در آغاز جمعیت کمی به مسجد می‌آمدند که به مرور بر تعدادشان افزوده شد؛ البته نماز جماعت ظهر و عصر به دلیل این‌که منطقه تا حدودی تجاری بود و نیز نزدیکیِ وزارت بهداری به مسجد و حضور کسبه و کارمندان وزارتخانه مذکور، از نماز مغرب و عشاء پرشورتر برگزار می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسجد جاوید پاتوقی برای جوانان انقلاب و تریبونی برای مبارزین علیه رژیم پهلوی شده بود، یک سال از تاسیس این مسجد نگذشته بود که کتابخانه‌ی مجهزی در آن به همت مردم و خیرین به وجود آمد و اندیشمندانی چون شهیدمطهری، شهید باهنر و آیت‌الله خامنه‌ای از طرف امام جماعت این مسجد برای تدریس معارف اسلامی دعوت می‌شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام ساواک برای مقابله با چنین جریانی تصمیم گرفت شیخ محمد مفتح، امام جماعت مسجد که سرچشمه اصلی این جریان بود را با حمله به مسجد و در داخل این مکان مقدس دستگیر کند. شهید آیت‌الله دکتر محمد مفتح، مسجد جاوید را به صورت محلی برای تجمّع و تشکل نیروهای مسلمان و مبارز تبدیل کرد و آن را به سنگری دیگر در راه دفاع از ارزش‏های اسلامی و انقلابی قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت تاریخ شفاهی مساجد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مساجد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:J01.jpg&amp;diff=3968</id>
		<title>پرونده:J01.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:J01.jpg&amp;diff=3968"/>
		<updated>2020-12-17T12:02:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مسجد جاوید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF&amp;diff=3794</id>
		<title>کتاب‌شناسی قیام گوهرشاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF&amp;diff=3794"/>
		<updated>2020-12-16T14:39:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msamadimashhad: صفحه‌ای تازه حاوی «== کتاب‌شناسی قیام گوهرشاد ==   '''قیام مردمی در مسجد گوهرشاد که با سرکوب مسلحّا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== کتاب‌شناسی قیام گوهرشاد ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 '''قیام مردمی در مسجد گوهرشاد که با سرکوب مسلحّانه رضاخان پاسخ داده شد، یکی از تلخ ترین و حساس‌ترین وقایع تاریخی کشورمان است و ضرورت دارد به کتاب‌شناسی آن با هدف تکیه بر مستندات محکم برای روایت «حماسه‌ی مردمی دفاع از هویت» پرداخت.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:کتابشناسی-قیام-گوهرشاد-1-272x181.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گزارش [https://ayyam.ir/1399/04/20/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85-%da%af%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d8%af/ «ایام»]، جنایت خونین حمله نظامیان به تجمع مردم مشهد در مسجد گوهرشاد که به دستور رضاخان انجام شد، یکی از نقاط فراموش شده تاریخ قرن اخیر کشور ماست. واکنش مردم به اصلاحات فرهنگی رضاخان در مشهد، تحصن در مجاورت مضجع امام هشتم بود که با دستور دیکتاتورمآبانه پهلوی اول، سرکوب شد.&lt;br /&gt;
قیام مسجد گوهرشاد یکی از تلخ ترین و حساس ترین وقایع تاریخی کشورمان است و ضرورت دارد به کتاب‌شناسی آن با هدف تکیه بر مستندات محکم برای روایت این قیام پرداخته شود.&lt;br /&gt;
در آن زمان، حکومت پهلوی برای پاک کردن این جنایت از اذهان عمومی، اختناق و سانسور شدیدی اعمال کرد. به طوری که هیچ روزنامه و انتشاراتی، حق چاپ مطلبی مرتبط با واقعه گوهرشاد را نداشت. آنچه که امروز از این واقعه باقی مانده، خرده روایت‌هایی است که شاهدان عینی ماجرا نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قیام-گوهرشاد-پرتره-روح-الامین.jpg|قاب|وسط|پرتره هنری قیام خونین گوهرشاد، اثر حسن روح‌الامین]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آستانه هشتادوپنجمین سالگرد جنایت خونین مسجد گوهرشاد به دستور رضاخان، در این گزارش برای یاداوری این قسمت از تاریخ کشورمان، معرفی چند کتاب برای آشنایی با حادثه خونین گوهرشاد در ادامه آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== پاریس، پاریس! ===&lt;br /&gt;
پاریس پاریس، اثر سعید تشکری است که بر اساس مستندات تاریخی و با روایتی جذاب و خواندنی نوشته شده است. نویسنده در این کتاب، بر اساس مستندات زنده و از نظر دورمانده، وجوهی از تاریخ معاصر ایران و موقعیت و دیدگاه‌ برخی روشنفکران دوران پهلوی در باب واقعه گوهرشاد را در قالب رمان به تصویر می‌­کشد.&lt;br /&gt;
این کتاب، از زبان راوی سوم شخص بیان می‌شود. همچنین گفتگوها و سخنان شخصیت‌ها همراه با گویش‌هایی که با دقت سعید تشکری انتخاب شده‌اند، توانسته تاثیر به سزایی در القای فضای داستانی بگذارد.&lt;br /&gt;
پاریس پاریس، سودای تبدیل شدن شهری چون مشهد به شهری چون پاریس است. سودایی که پایانش به دالانی هزارتو و بی فرجام می‌ماند.این کتاب را انتشارات «نیستان» در ۳۵۲ صفحه منتشر کرده است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:پاریس-پاریس.jpg|قاب|وسط|تصویر جلد کتاب «پاریس پاریس»]]&lt;br /&gt;
سعید تشکری درباره‌ی نگارش این کتاب می‌گوید:&lt;br /&gt;
نخستین تحصیل‌کردگان فرنگ که به ایران بازگشتند، دچار چالشی عظیم شدند. روشنفکران ما در این دوران نیز از این ماجرا مبرا نبودند. در روند این تحقیقات، به خوبی پیداست که تاریخ ما سرشار از ناگفته‌هایی است که واقعاً ارزش افشا شدن و واقع‌بینی را دارند. مثلا وقتی از واقعه کشف حجاب حرف می‌زنیم، واقعا نمی‌دانیم که قهرمان اصلی آن کیست. در روند نوشتن این کار، از روزنامه‌هایی متعدد که در آن روزگار منتشر می‌شد، ‌مانند «نوبهار»، «بهار» و «شرق آفتاب» بهره گرفتم. ضمن آنکه در این حوزه، جغرافیا و آدم‌هایی که از کنار این ماجراها می‌گذشتند، ‌بسیار قیمتی‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== قیام فیروزه‌ای ===&lt;br /&gt;
کتاب قیام فیروزه‌ای؛ نوشته جواد نوائیان رودسری، به بازخوانی چرایی و چگونگی قیام مردم در مسجد گوهرشاد پرداخته است. نوائیان، بررسی عوامل شکل گیری این قیام را از مقدمات کشف حجاب شروع می کند و در ادامه با واکاوی دقیق ریشه‌های شکل‌گیری قیام، به روز واقعه می‌رسد. ویژگی دیگر این کتاب، پرداختن به شخصیت‌های اصلی این حادثه و نسبت آن‌ها با ابعاد فرهنگی و اجتماعی این واقعه است. این کتاب را انتشارات بوی شهر بهشت به زیور چاپ آراسته است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:3213.jpg|قاب|وسط|تصویر کتاب قیام فیروزه‌ای]]&lt;br /&gt;
این اثر، در چهار فصل و دو پیوست تهیه و تنظیم شده است. از جمله موضوعات مطروحه در کتاب، «آن قیام ماندگار»، «ریشه‌ها در پی عوامل وقوع قیام فیروزه‌ای»، « روایتی از یک توطئه» و «فرهنگ دینی مسلخ» هستند.&lt;br /&gt;
مقدمات کشف حجاب، مقدمات کلاه پهلوی به کلاه شاپو، نخستین شهدای قیام، رضاخان سردار سپه می شود، عزاداری ممنوع می‌شود، آغاز هجمه اصلی، مقاومت‌هایی که به نتیجه نرسید، برباد رفتن آرمان‌های مشروطیت، مقدمات قتل عام و… برخی از موضوعاتی است که در فصل‌های این کتاب به آن پرداخته شده است.&lt;br /&gt;
آیت الله سید حسین قمی، شیخ بهلول گنابادی، محمد ولی اسدی، فتح الله پاکروان، محمود جم، ایرج مطبوعی و حبیب الله قادری از شخصیت‌هایی هستند که در واقعه گوهر شاد تاثیر گذار بودند و در این اثر معرفی شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مجموعه مقالات همایش ملی قیام گوهرشاد ===&lt;br /&gt;
کتاب قیام گوهرشاد، به همت انتشارات بوی شهر بهشت منتشر شده که شامل مجموعه مقالات همایش ملی گوهرشاد است. بیش از ۳۰ مقاله برگزیده جشنواره ملی گوهرشاد که در این اثر گردآوری شده، با رویکردی علمی و پژوهشی، به بازخوانی و تحلیل ابعاد و جوانب گوناگون این حرکت مهم دینی و ملی پرداخته‌اند.&lt;br /&gt;
این کتاب از آن جهت مورد توجه است که به گفته «پیتر آوری» در کتاب “سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ ایران” (نشر کمبریج)، با وجود اینکه قیام گوهرشاد «جدی‌ترین حادثه حکومت رضاشاه» است، ولی تاکنون هیچگونه حرکت علمی و پژوهشی تاریخی متناسب با آن صورت نگرفته است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:125552141651321231.jpg|قاب|وسط|مجموعه مقالات همایش ملی قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
دکتر هادی وکیلی؛ دانشیار گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد و دبیر علمی اولین همایش ملی قیام گوهرشاد، این کتاب را در دو مجلد گردآوری کرده است.&lt;br /&gt;
از جمله مقالاتی که در این مجموعه منتشر شده، شامل موضوعاتی چون «واکنش مطبوعات دینی به مسئله کشف حجاب زنان در عصر پهلوی اول»، «جریان روشنفکری و کشف حجاب رضاشاه»، «تاریخ شفاهی کشف حجاب در منطقه پیربکران»، «آسیب‌شناسی اشتغال گسترده زنان و ارتباط آن با بی‌حجابی و انحرافات اجتماعی» و «واکنش زنان منطقه خواف به فرمان کشف حجاب» است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:154654531.jpg|قاب|وسط|دکتر هادی وکیلی]]&lt;br /&gt;
در پیشگفتار کتاب آمده است:&lt;br /&gt;
رضاشاه آگاهانه و به نیابت از بیگانه، جنگ با فرهنگ ایرانی-اسلامی و عمل به دکترین «فرنگی شدن از فرق سر تا ناخن پا» را در دستور کار قرار داده بود. شگفت آنکه غرب‌گرایی او نه معطوف به فهم و دریافت مبانی بنیادین رشد و پیشرفت آن تمدن، بلکه متکی به درکی سطحی و ساده‌انگارانه از تمدن غرب و علل توسعه آن بود. به گفته مهدی قلی خان مخبرالسلطنه که شش سال نخست‌وزیر دربار رضاشاه بوده، او در پی «تمدن بولواری» غرب بوده، نه «تمدن لابراتواری» آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شخصیت‌شناسی قیام گوهرشاد ===&lt;br /&gt;
یکی دیگر از آثار مهم برای آشنایی با حماسه مردمی گوهرشاد، کتابی با عنوان «شخصیت‌شناسی قیام گوهرشاد» است. این کتاب را ایوب خرسندی نوشته و انتشارات بوی بهشت در ۱۲۸ صفحه چاپ کرده است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:شخصیت-شناسی.jpg|قاب|وسط|کتاب «شخصیت‌شناسی قیام گوهرشاد»]]&lt;br /&gt;
این اثر، به معرفی و بررسی شخصیت‌های اصلی این واقعه پرداخته است. در این کتاب، زندگی مختصر همه افرادی که در این قیام نقش‌آفرینی کرده­‌اند، زندانی و تبعید شده‌­اند و یا به شهادت رسیده‌اند، با تکیه بر مستندات موجود ذکر شده است. همچنین کارنامه آن­‌هایی که به نوعی قیام را سرکوب کرده‌اند و نوکری برای حکومت پهلوی را اثبات کرد­ه­‌اند، در بخش دوم کتاب بررسی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مَردُمان قصّه کُنند! ===&lt;br /&gt;
«خاموشی و سکوت»&lt;br /&gt;
“صدای سرکردگان کشتار در حرم پیچید:&lt;br /&gt;
-دوباره چند روز حرم را قرق می‌کنیم.&lt;br /&gt;
-غائله این فتنه باید کنده شود.&lt;br /&gt;
-فردا این خرابی‌ها تعمیر شود.&lt;br /&gt;
-جنازه‌ها را به باغ خونی منتقل کنید. قزاق‌ها آنجا منتظرند.&lt;br /&gt;
خبر بده گوشی دست‌شان باشد که گاری جنازه‌ها امروز می‌رسد.&lt;br /&gt;
فرمانده عملیات با دوربین مسجد و حرم را می‌پایید.&lt;br /&gt;
مردگانی که بی‌جان و باجان، روی زمین کشیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
کفن و دمپایی و عصا…&lt;br /&gt;
کیف و پول و طلا…&lt;br /&gt;
سر و دست و پا…&lt;br /&gt;
نعش‌ها را می‌کشاندند و خون از جنازه‌ها روی زمین کشیده می‌شد.&lt;br /&gt;
خون را با آب می‌توان شست. ننگ را با چه؟”&lt;br /&gt;
[[پرونده:مردمان-قصه-کنند-سعید-تشکری-1.jpg|قاب|وسط|کتاب «مردمان قصه کنند!»]]&lt;br /&gt;
آنچه خواندید، قصه هفتاد و یکم کتاب از «مردمان قصه کنند!» است که انتشارات به‌نشر آن را در ۱۳۷ صفحه منتشر کرده است. سعید تشکری در این کتاب، هشتادویک قصّه از قیام مسجد گوهرشاد را گردآوری کرده است. ویژگی این کتاب را می‌توان بهره‌گیری خوب از واژگان برای ترسیم دقیق صحنه‌های هر قصّه دانست.&lt;br /&gt;
تشکری در این کتاب، چهره‌های مختلفی مثل حاج مولا؛ پیرترین خادم معمارخانه حرم،احمد بهار که مطبعه‌چی یا روزنامه‌نگار شهیر آن روزگار بود، عمادالکتّاب خراسانی، فتح‌الله پاکروان و همسر فرانسوی‌اش؛ امینه و زنی به نام بهار که مهندسی از فرنگ‌برگشته است را با جذابیت خاصی معرفی کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ضربه دوازدهم ===&lt;br /&gt;
کتاب ضربه دوازدهم، مروری بر شرایط روزگار اصلاحات رضاخانی است که زمینه‌ساز تحصّن مردم علیه سیاست‌های پهلوی اول می‌شود. محمدجواد میری؛ نویسنده کتاب در چهل روایت، قیام مردم مشهد که متاثر از سیاست‌های ضدحجاب رضاخان بوده را ترسیم کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1231245.jpg|قاب|وسط|تصویر کتاب «ضربه دوازدهم»]]&lt;br /&gt;
نکته قابل توجه نثر این کتاب، بررسی تصویری است که حکومت پهلوی از این فاجعه در آن زمان به افکار عمومی ارائه کرد. حکومت رضاخانی، نائب‌التولیه وقت آستان قدس رضوی را به عنوان عامل این جنایت به مردم معرفی کرد تا لکه ننگ آن را از دامان خود پاک کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== “قیام گوهرشاد” به روایت مرکز اسناد ===&lt;br /&gt;
اولین چاپ از کتاب «قیام گوهرشاد»؛ تالیف سینا واحد، زمستان ۱۳۹۳ از سوی انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی در ۳۲۸ صفحه منتشر شده است. بخش اول این کتاب، شرحی تحلیلی وقایعی است که منجر به دست‌نشاندگی رضاخان میرپنج از سوی انگلیسی‌ها در ایران می‌شود. چرا که نگارنده معتقد است انگلیس برای سیطره بر ایران، در برابر روحانیت مسئول ضعف داشته است. به همین دلیل از رضاشاه یک قهرمان ساخته و نوع خاصی از تغییر حکومت را برای گذار از دوره افول قاجار به جامعه مدرن پهلوی، رقم زده است.&lt;br /&gt;
در بخش دوم، مؤلف با چهره‌هایی که نام‌شان با روزهای حماسه گوهرشاد گره خورده، گفت‌وگو داشته است. از جمله اشخاصی چون آیت‌الله حسن شیرازی که روزگاری امام جمعه مشهد مقدس بودند، آیت‌الله‌العظمی سیدعبدالله شیرازی، آیت‌الله مروارید، شیخ عباسعلی محقق واعظ خراسانی، حسین آستانه‌پرست، سیدعلی‌محمد دخانچی، حسینعلی ذوالفقاری و تعداد دیگری از بزرگان و راویان این حادثه.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قیام-گوهرشاد-سینا-واحد-مرکز-اسناد.jpg|قاب|وسط|تصویر کتاب «قیام گوهرشاد»]]&lt;br /&gt;
در بخشی از گفت‌وگوی مهدی عبدخدایی، در صفحه ۲۴۶ کتاب آمده است:&lt;br /&gt;
در مشهد دو توپ‌بندی معروف بود. یکی آنکه روس‌ها حرم مطهر را بعد از جنگ بین‌الملل اول به توپ بستند. دومین توپ‌بندی، ماجرای مسجد گوهرشاد بود. سال‌های حدود ۱۳۲۲ و ۱۳۲۳ به یاد دارم که منبری‌ها با همین لغت توپ‌بندی مسجد گوهرشاد به دست رضاشاه، واقعه را در ذهن مردم زنده نگه می‌داشتند… متاسفانه از سال ۳۳ به بعد، اختناق به میان مردم آمد و این مسئله را از مغزها بیرون برد. از طرفی نسل جدید پا به عرصه گذاشت که از این وقایع بی‌اطلاع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== چادری که جا نماند ===&lt;br /&gt;
بیش از ۱۰۰ خاطره از مقاومت زنان و مردان ایرانی در دوران کشف حجاب رضاخانی در اثری با نام «چادری که جا نماند» به همت مصطفی فاروئی فیروزی گردآوری شده است. این کتاب را انتشارات بوی شهر بهشت در ۱۱۲ صفحه به زیور طبع آراسته است.&lt;br /&gt;
این کتاب با تکیه بر ظرفیت‌های مردمی، صدها خاطره از آن دوره را ضبط کرده است تا با رصد محتوایی، حرف‌های نگفته و سندهای رونشده از روزگار رضاخانی و اصلاحات فرهنگی او را به نسل‌های جدید معرفی کنند. نویسنده اعتقاد دارد این کتاب می‌تواند الگویی باشد برای شکل‌گیری جریان تاریخ‌نگاری درباره مقاومت فرهنگی مردم ایران در دوره رضاخان.&lt;br /&gt;
[[پرونده:1255.jpg|قاب|وسط|تصویر جلد کتاب «چادری که جا نماند»]]&lt;br /&gt;
در ادامه خاطره «غیرت عشایر» از محمدرضا مولایی‌راد، اهل مسجدسلیمان را می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
عموزاده‌ام در زمان رضاخان نظامی بود. می‌گفت ما باید مقابل عشایر می‌ایستادیم. آنها خیلی غیرتی بودند و با ما مقابله می‌کردند. موظف بودیم تکه‌های سوخته لباس‌ها و روپوش‌های زنان را برای مافوق‌مان ببریم. مقاومت عشایر آنقدر بود که مجبور بودیم تکه پارچه و تکه لباس گیر بیاوریم و بسوزانیم تا چیزی برای مافوق‌مان ببریم که بازخواست نشویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== “حماسه گوهرشاد” در آیین نظم ===&lt;br /&gt;
اشعار برگزیده اولین همایش ملی قیام مسجد گوهرشاد به انتخاب دکتر علی‌رضا قزوه، در این کتاب گردآوری شده است. نشر موسسه فرهنگی شاعران پارسی زبان این مجلد را در ۱۹۶ صفحه چاپ کرده است.&lt;br /&gt;
اشعار چهره‌هایی چون مرتضی امیری اسفندقه، قاسم بای، سعید ایران‌نژاد، سعید بیابانکی، قاسم رفیعا، زهرا سپه‌کار، مصطفی محدثی خراسانی، معصومه مرادی، محمدحسین ملکیان و جمع زیادی از شاعران در دو قالب شعر و نوسروده در این کتاب آمده است. همچنین شعری منتسب به شیخ بهلول گنابادی پیرامون واقعه خونین گوهرشاد، در ابتدای این کتاب آمده است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:123123.jpg|قاب|وسط|کتاب اشعار برگزیده حماسه گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
اثری از امیرحسین سلیمانی پیرامون حماسه خونین گوهرشاد در کتاب چاپ شده که در ادامه آن را مرور می‌کنیم:&lt;br /&gt;
تحت فرمان تجدد طرح دیگر می‌کشند&lt;br /&gt;
لاله را از ابتدا خونین و پرپر می‌کشند&lt;br /&gt;
نسل آن نامردهای ماجرای کوچه‌اند&lt;br /&gt;
باز جرئت کرده‌اند و چادر از سر می‌کشند&lt;br /&gt;
کشتی ایمان و غیرت در تلاطم می‌رود&lt;br /&gt;
مردم از طوفان نمی‌ترسند، لنگر می‌کشند&lt;br /&gt;
پای غیرت که وسط باشد میان شیعیان&lt;br /&gt;
مرد و زن فرقی ندارد، چون به حیدر می‌کشند&lt;br /&gt;
سر به داران خراسانی هنوز آماده‌اند&lt;br /&gt;
شربت سرخی تعارف می‌شود، سرمی‌کشند&lt;br /&gt;
روضه‌ی مکشوف دارد این که معماران شهر&lt;br /&gt;
در کنار صحن «گوهرشاد»، “کوثر” می‌کشند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اوسنه‌ی گوهرشاد ===&lt;br /&gt;
رمانک فانتزی «اوسنه‌ی گوهرشاد» به قلم سعید تشکری به همت انتشارات ‌به‌نشر در ۱۹۲ صفحه منتشر شده است.&lt;br /&gt;
اوسنه‌ی گوهرشاد در نخستین دوره جایزه ادبی «شهید سیدعلی اندرزگو» با محوریت مبارزه ادبی با تحریف تاریخ معاصر و همچنین بیان حقایق و روشنگری درباره رژیم پهلوی، در بخش داستان بلند و رمان بزرگسال، به مقام نخست دست یافته است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ok-768x1005.jpg|قاب|وسط|کتاب اوسنه‌ی گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
بخش ۳۹ این کتاب را مرور می‌کنیم:&lt;br /&gt;
گوهرشاد بانو توی صحن خودش و بقیه‌ی صحن‌ها چرخید. چقدر جنازه، چقدر خون، چقدر زخمی. گوهرشاد نشست و دست کشید بر کاشی‌های صحن گوهرشاد و ایوان‌های اطراف. خون نشسته بود بر دیوارها، خون بی‌گناهانی که اگر هم شسته شود، تا ابد جای آن پاک نخواهد شد. پریزاد پشت سر گوهرشاد راه می‌رفت و مویه می‌کرد و بر سر و صورتش می‌کوبید.&lt;br /&gt;
آهسته و بی‌صدا. خواستند دست به کار شوند و زخمی‌ها رو مداوا کنن، اما همونطور که گفتم بعضی چیزا اونقدر حرمت داره که نباید تغییرش داد. من جمله این حادثه از تاریخ رو و من از ایشون خواستم با توجه به حال و روز معصومه که قرار بود دو سه شب قبل مراسم عقدش توی حرم باشه و این اتفاقات افتاد سری بزنیم و حالش رو بپرسیم.&lt;br /&gt;
در ضمن با عرض تاسف باید بگم آقا صادق هم تو این ماجرا تیر خورد. درست زمانی که داشت برای محافظت از همون در که یه عده رهاش کردند و رفتند مقابل سربازها می‌ایستاد، از پشت حمله کردند و ایشون با همه‌ی توانایی‌ها در کشتی و قدرت بدنی، بعد از کلی درگیری و دفاع، به ضرب گلوله روی زمین افتاد.&lt;br /&gt;
باید این خبر رو هم برای میرزا محمود و طاهره خانوم و عروس تازه‌ش؛ معصومه ببریم. بالاخره هم ایشون هم آقا صادق، قهرمان همین داستانن.&lt;br /&gt;
بانو گوهرشاد هم قبول کردن. پس به‌اتفاق، بفرمایید بریم منزل میرزا محمود…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحقیق و تدوین: حسین دارابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع==&lt;br /&gt;
[https://ayyam.ir/1399/04/20/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85-%da%af%d9%88%d9%87%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d8%af/ سایت ایام]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مشهد]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ شفاهی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کشف حجاب رضا خانی]]&lt;br /&gt;
[[رده: قیام گوهرشاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msamadimashhad</name></author>
	</entry>
</feed>