<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hghafari</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hghafari"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hghafari"/>
	<updated>2026-08-05T14:26:09Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2696</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2696"/>
		<updated>2020-12-12T21:02:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* مبارزه سیاسی در صف های نفت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قهوه خانه ای که توسط حاج عزیزالله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمود آباد شد..png|بندانگشتی|قهوه خانه ای که توسط حاج عزیز الله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد شد.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مرحوم حاج عزیزالله حیدری.png|بندانگشتی|مرحوم حاج عزیزالله حیدری]]&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF.png&amp;diff=2695</id>
		<title>پرونده:مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF.png&amp;diff=2695"/>
		<updated>2020-12-12T21:02:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2694</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2694"/>
		<updated>2020-12-12T21:00:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* مبارزه سیاسی در صف های نفت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قهوه خانه ای که توسط حاج عزیزالله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمود آباد شد..png|بندانگشتی|قهوه خانه ای که توسط حاج عزیز الله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد شد.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مرحوم حاج عزیزالله حیدری.png|بندانگشتی|مرحوم حاج عزیزالله حیدری]]&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2693</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2693"/>
		<updated>2020-12-12T20:54:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* وقتی حساب دفتری را سوزاند */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|چپ|شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قهوه خانه ای که توسط حاج عزیزالله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمود آباد شد..png|بندانگشتی|قهوه خانه ای که توسط حاج عزیز الله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد شد.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مرحوم حاج عزیزالله حیدری.png|بندانگشتی|مرحوم حاج عزیزالله حیدری]]&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2692</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2692"/>
		<updated>2020-12-12T20:53:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* وقتی حساب دفتری را سوزاند */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|چپ|شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قهوه خانه ای که توسط حاج عزیزالله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمود آباد شد..png|بندانگشتی|قهوه خانه ای که توسط حاج عزیز الله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد شد.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
[[پرونده:مرحوم حاج عزیزالله حیدری.png|بندانگشتی|مرحوم حاج عزیزالله حیدری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C.png&amp;diff=2691</id>
		<title>پرونده:مرحوم حاج عزیزالله حیدری.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C.png&amp;diff=2691"/>
		<updated>2020-12-12T20:53:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرحوم حاج عزیزالله حیدری&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2690</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2690"/>
		<updated>2020-12-12T20:50:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* نفت فروشی در قهوه خانه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|چپ|شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:قهوه خانه ای که توسط حاج عزیزالله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمود آباد شد..png|بندانگشتی|قهوه خانه ای که توسط حاج عزیز الله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد شد.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%B4%D8%AF_%D9%88_%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C_%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%AF..png&amp;diff=2689</id>
		<title>پرونده:قهوه خانه ای که توسط حاج عزیزالله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمود آباد شد..png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%B4%D8%AF_%D9%88_%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C_%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%AF..png&amp;diff=2689"/>
		<updated>2020-12-12T20:50:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;قهوه خانه ای که توسط حاج عزیز الله حیدری خریداری شد و پس از مدتی مرکز توزیع نفت روستای محمودآباد شد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1&amp;diff=2688</id>
		<title>شهادت در سحرگاه قدر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1&amp;diff=2688"/>
		<updated>2020-12-12T20:43:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* تحصیلات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون.png|بندانگشتی|چپ|حجت الاسلام و المسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون]]&lt;br /&gt;
==نحوه شهادت==&lt;br /&gt;
سحرگاه 8 خرداد 98 مصادف با سومین شب از شبهای قدر ماه مبارک رمضان،'''حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند'''، '''امام جمعه کازرون''' با ضربات چاقوی فردی مهاجم به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحصیلات==&lt;br /&gt;
وی تحصیلات دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان کازرون گذرانده و پس از آن به‌واسطه‌ علاقه‌ای که از کودکی به روحانیت داشت، در مهرماه سال 1364 وارد حوزه علمیه کازرون شد.&lt;br /&gt;
دروس سطح را در حوزه علمیه کازرون در محضر حضرات آیات '''ایمانی''' و '''بنیادی''' و حضرات حجج اسلام والمسلمین '''حمیدی''' ، '''کرمانی''' و '''هدایتی''' گذراند و بعد از عزیمت به قم درس کفایه را نزد حضرات حجج الاسلام والمسلمین '''محمدجواد فاضل لنکرانی''' و '''مرحوم فاضل هرندی''' خواند. در مقطع درس خارج از محضر حضرت آیات عظام '''مکارم شیرازی''' ، '''جعفر سبحانی''' و '''نوری همدانی''' و '''حضرت آیت‌الله حاج شیخ محسن فقیهی''' کسب فیض کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جانبازی در جبهه های نبرد==&lt;br /&gt;
مرحوم خرسند از سال 1362 در حالی که در کلاس اول دبیرستان مشغول به تحصیل بود، به جبهه اعزام شد و تا پایان جنگ به‌صورت متناوب در جبهه حضور داشت. وی 3 مرتبه مجروح شد و دارای 20 درصد جانبازی بود.&lt;br /&gt;
==انتصاب به امامت جمعه==&lt;br /&gt;
وی در دهه 80 امام جمعه شهرستان کازرون شد. حجت‌الاسلام خرسند یکی از امامان جمعه پرکار فارس بود که در بیان مواضع خود در موضوعات شهرستانی، استانی و کشوری از صراحت لهجه برخوردار بود.وی همچنین در فعالیت‌های سیاسی نیز فعال بود و در سال 91 مجدداً عضو شورای مرکزی حزب مؤتلفه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/03/08/2021293/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86 خبرگزاری تسنیم]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی کازرون]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: امام جمعه]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1&amp;diff=2687</id>
		<title>شهادت در سحرگاه قدر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1&amp;diff=2687"/>
		<updated>2020-12-12T20:40:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* نحوه شهادت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون.png|بندانگشتی|چپ|حجت الاسلام و المسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون]]&lt;br /&gt;
==نحوه شهادت==&lt;br /&gt;
سحرگاه 8 خرداد 98 مصادف با سومین شب از شبهای قدر ماه مبارک رمضان،'''حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند'''، '''امام جمعه کازرون''' با ضربات چاقوی فردی مهاجم به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحصیلات==&lt;br /&gt;
وی تحصیلات دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان کازرون گذرانده و پس از آن به‌واسطه‌ علاقه‌ای که از کودکی به روحانیت داشت، در مهرماه سال 1364 وارد حوزه علمیه کازرون شد.&lt;br /&gt;
دروس سطح را در حوزه علمیه کازرون در محضر '''حضرات آیات ایمانی''' و بنیادی و '''حضرات حجج اسلام والمسلمین حمیدی'''، '''کرمانی''' و '''هدایتی''' گذراند و بعد از عزیمت به قم درس کفایه را نزد '''حضرات حجج الاسلام والمسلمین محمدجواد فاضل لنکرانی''' و '''مرحوم فاضل هرندی''' خواند. در مقطع درس خارج از محضر '''حضرت آیات عظام مکارم شیرازی'''، '''جعفر سبحانی''' و '''نوری همدانی''' و '''حضرت آیت‌الله حاج شیخ محسن فقیهی''' کسب فیض کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جانبازی در جبهه های نبرد==&lt;br /&gt;
مرحوم خرسند از سال 1362 در حالی که در کلاس اول دبیرستان مشغول به تحصیل بود، به جبهه اعزام شد و تا پایان جنگ به‌صورت متناوب در جبهه حضور داشت. وی 3 مرتبه مجروح شد و دارای 20 درصد جانبازی بود.&lt;br /&gt;
==انتصاب به امامت جمعه==&lt;br /&gt;
وی در دهه 80 امام جمعه شهرستان کازرون شد. حجت‌الاسلام خرسند یکی از امامان جمعه پرکار فارس بود که در بیان مواضع خود در موضوعات شهرستانی، استانی و کشوری از صراحت لهجه برخوردار بود.وی همچنین در فعالیت‌های سیاسی نیز فعال بود و در سال 91 مجدداً عضو شورای مرکزی حزب مؤتلفه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/03/08/2021293/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86 خبرگزاری تسنیم]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی کازرون]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: امام جمعه]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2686</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2686"/>
		<updated>2020-12-12T20:38:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* شعبه نفتی که هنوز کار می کند */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|چپ|شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2685</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2685"/>
		<updated>2020-12-12T20:37:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* شعبه نفتی که هنوز کار می کند */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png|بندانگشتی|چپ|شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D9%87_%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF.png&amp;diff=2684</id>
		<title>پرونده:شعبه توزیع نفت روستای محمودآباد.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D9%87_%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF.png&amp;diff=2684"/>
		<updated>2020-12-12T20:36:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبه توزیع نفت روستای محمود آباد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2683</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2683"/>
		<updated>2020-12-12T20:31:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: /* سربازی با تفنگ ژ-۳ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1&amp;diff=2672</id>
		<title>نیارق انقلابی ترین روستای کشور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1&amp;diff=2672"/>
		<updated>2020-12-12T18:46:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:موقعیت جغرافیایی روستای نیارق.jpg|بندانگشتی|موقعیت جغرافیایی بخش ویلکیج شهرستان نمین]]&lt;br /&gt;
==معرفی روستا==&lt;br /&gt;
'''نیارَق''' یکی از روستاهای ولایت مدار وانقلابی '''اردبیل''' است که در بخش '''ویلکیج''' واقع در شهرستان '''نمین''' قرار دارد واهالی این روستا در صحنه های حساس کشور همیشه پیشگام بوده اند.این روستا از جمله مناطقی بود که مردم آن در روزهای مبارزات نهضت اسلامی، حضور فعالی داشته و بسیاری از اهالی آن هر روز جهت شرکت در تظاهرات اردبیل حضور می‌یافتند و دو تن از شهیدان انقلاب شهر اردبیل نیز اهل همین روستا بودند. اما آنچه باعث شد که این روستا در تاریخ انقلاب اسلامی جایگاه ویژه‌ای پیدا کند و لقب یکی از انقلابی‌ترین روستاهای کشور را بگیرد، مربوط به حادثه‌ای می‌شود که در روز '''18 دی ماه 1357''' در این روستا رخ داد.&lt;br /&gt;
==تظاهرات 18 دی ماه اردبیل==&lt;br /&gt;
18 دی ماه 1357 از سوی امام خمینی(ره)، جهت بزرگداشت شهدای مشهد، قزوین، کرمانشاه، قم و سایر شهرستان‌ها که یک هفته پیش از آن به شهادت رسیده بودند، عزای عمومی اعلام شد و از همه مسلمانان غیرتمند و شجاع درخواست شد که با برپایی اجتماعات، جنایت‌های بی حد و حساب رژیم و سرکوب‌های هفته گذشته را اعلام کنند.در اردبیل برای بزرگداشت این روز، بیش از پنجاه هزار تن از مردم شهر راهپیمایی بزرگی را از مقابل مسجد میرزاعلی اکبر آغاز کردند. راهپیمایان در حالی که پلاکاردهایی با عکس‌های امام خمینی و شهدای انقلاب اردبیل در دست داشتند، پس از پیمودن خیابان‌های شهر با اجتماع در میدان ساعت سابق، قطعنامه‌ای صادر کردند. بعد از ظهر روز دوشنبه، بار دیگر موج تظاهرات شهر اردبیل را فرا گرفت.&lt;br /&gt;
[[پرونده:نیارق.jpg|بندانگشتی|چپ|تظاهرات 18 دی 57]]&lt;br /&gt;
==نقش آفرینی ویژه مردم نیارق==&lt;br /&gt;
در این ایام که با ماه محرم همراه شده بود، در روستای نیارق نیز حرکتهای انقلابی به صورت روزانه جریان داشت و هر روز بعد از سخنرانی روحانی روستا حجت‌الاسلام سیدعلی موسوی، مردم با سر دادن شعارهایی در کوچه و معابر اصلی روستا، انزجار خود را از رژیم شاه و پشتیبانی از امام خمینی اعلام می‌کردند. پاسگاه انتظامی مستقر در نزدیکی روستا بعد از چند روز که شاهد این اعتراض‌های مردم بود، کم کم از گسترش این حرکتهای ضد حکومتی در سایر روستاهای همجوار احساس خطر کرد و به اهالی روستای نیارق اعلام کرد که از ساعت 9 شب دیگر هیچکس حق تردد ندارد.&lt;br /&gt;
علیرغم این تهدیدات عوامل انتظامی جهت ایجاد محدودیت برای برگزاری تظاهرات، اهالی روستا همچنان به تظاهرات خود ادامه می‌دادند. تا اینکه عصر روز دوشنبه هجدهم دی ماه 1357، مردم در حرکتی شکوهمند و انقلابی، بار دیگر تظاهرات گسترده‌ای را بر پا کردند. در این روز که هوا نیز بسیار سرد بود، علاوه بر خود اهالی روستای نیارق، اهالی روستاهای همجوار از جمله '''«سوها»''' و '''«گرم‌چشمه»''' هم به جمع تظاهرات کنندگان پیوسته بودند و مثل همیشه تظاهرات از مقابل مسجد روستا آغاز شده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:شهدای 18 دی ماه 57 روستای نیارق.jpg|50*50px|بندانگشتی|چپ|شهدای تظاهرات 18 دی ماه 1357 روستای نیارق]]&lt;br /&gt;
==شهدای 18 دی ماه 57 روستای نیارق==&lt;br /&gt;
در پایان این تظاهرات، وقتی اهالی نیارق مهمانان انقلابی خود از روستای '''سوها''' را بدرقه می‌کردند، ناگهان نظامیان پاسگاه ژاندارمری به طرف آنان آتش گشودند. ابتدا چند تیر هوایی شلیک کردند و سپس مردم را نشانه گرفتند و سه تن از تظاهرات کنندگان به نام‌های '''مطلب راستگو'''، '''محمد راستگو''' و '''سر اصلان‌خان محمدزاده''' به شهادت رسیدند و علاوه بر تظاهرات کنندگان، دختری به نام '''نازیلا سیدرحیمی''' مورد اصابت گلوله ماموران قرار گرفت و یکی دیگر از بانوان روستا به نام '''ملک‌منظر واحدی''' نیز مورد هدف قرار گرفت و همراه با طفلی که در شکم داشت، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. بعد از چند ساعت که اوضاع کمی آرام شد، مردم اطلاع پیدا کردند که به غیر 5 شهید، حدود 20 نفر از اهالی روستا هم زخمی شده‌اند. بنابراین مردم تمام شهدا را به خانه‌های خود بردند و مجروحین را شب هنگام به بیمارستان شیر و خورشید اردبیل انتقال دادند.&lt;br /&gt;
با انتشار خبر این جنایت عوامل رژیم در اردبیل، مردم زیادی در مقابل بیمارستان شیر و خورشید تجمع کرده و برای کمک به مجروحین و اهدای خون اعلام آمادگی کردند. این حرکت آنقدر تکان دهنده بود که تمام ماموران پاسگاه ژاندارمی از ترس عکس‌العمل مردم، همان شب پاسگاه را تخلیه کردند و دیگر به آن پاسگاه برنگشتند. این قیام خونین مردم غیور نیارق در روزنامه‌های آن زمان همچون اطلاعات نیز منعکس شد.&lt;br /&gt;
==نقش آفرینی در دوران دفاع مقدس==&lt;br /&gt;
روستای انقلابی نیارق، علاوه بر 7 شهید دوران انقلاب، 20 شهید دیگر نیز در طول دوران دفاع مقدس نثار اسلام و میهن نمود تا کارنامه درخشانی در تاریخ معاصر ایران و انقلاب اسلامی به یادگار بگذارد و از این لحاظ به روستای نمونه و بی‌نظیری در سطح کشور تبدیل گردد.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://www.dana.ir/news/1446363.html/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1--%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85 شبکه اطلاع رسانی دانا]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: نمین]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای نیارق]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82.jpg&amp;diff=2671</id>
		<title>پرونده:موقعیت جغرافیایی روستای نیارق.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA_%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82.jpg&amp;diff=2671"/>
		<updated>2020-12-12T18:28:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;موقعیت جغرافیایی روستای نیارق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF&amp;diff=2668</id>
		<title>مادر هنر یزد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF&amp;diff=2668"/>
		<updated>2020-12-12T16:12:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: صفحه‌ای تازه حاوی «توران سنجری مادر هنر یزد '''...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:توران سنجری مادر هنر یزد.jpg|بندانگشتی|چپ|توران سنجری مادر هنر یزد]]&lt;br /&gt;
'''«مادر هنر يزد»''' لقبي است كه در سال ۱۳۶۹ از سوي استاندار وقت به '''توران سنجري''' داده شد. او كه موسس '''نخستين آموزشگاه خياطي يزد''' با نام « هنركده توران» مي‌باشد پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي در يزد، خياطي و گلدوزي را در هنرستان عالي دختران تهران ( فخرالدوله) فرا گرفت و در سال ۱۳۳۹ در يزد به فعاليت پرداخت. « كليد گنجينه هنر» نيز لقب ديگري است كه در سال ۱۳۷۰ به او داده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او كه در هنرهايي چون بافتني، آشپزي، سفره‌آرايي و هنرهاي دستي مهارت دارد، موسس '''دومين آموزشگاه گلدوزي كشور''' مي‌باشد و كتاب '''« گلدوزي با ماشين»''' از آثار اوست. برگزاري نمايشگاههايي در داخل و خارج از كشور از جمله فرهنگسراي خاوران تهران،كيش و دبي، همكاري با آموزش و پرورش، اداره كار امور اجتماعي يزد ، صدا و سيماي مركز يزد در زمينه آموزشي و كميسيون امور بانوان به عنوان كارشناس هنري از جمله فعاليتهاي اوست. از ديگر افتخارات سنجري دريافت لوح تقدير از فرهنگسراي خاوران در سال ۷۴ و دريافت عنوان مربي نمونه از سوي اداره كل فني‌وحرفه‌اي در سال ۷۷ مي‌باشد.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[http://yazd.irib.ir/-/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1 سایت صدا و سیمای مرکز یزد]&lt;br /&gt;
[[رده: یزد]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی یزد]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: کارآفرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;br /&gt;
[[رده: رویای ایرانی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF.jpg&amp;diff=2665</id>
		<title>پرونده:توران سنجری مادر هنر یزد.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%87%D9%86%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF.jpg&amp;diff=2665"/>
		<updated>2020-12-12T16:01:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;توران سنجری مادر هنر یزد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1&amp;diff=2662</id>
		<title>شهادت در سحرگاه قدر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%82%D8%AF%D8%B1&amp;diff=2662"/>
		<updated>2020-12-12T15:36:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: صفحه‌ای تازه حاوی «پرونده:حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون.png|ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون.png|بندانگشتی|چپ|حجت الاسلام و المسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون]]&lt;br /&gt;
==نحوه شهادت==&lt;br /&gt;
سحرگاه 8 خرداد 98 مصادف با سومین شب از شبهای قدر ماه مبارک رمضان،'''حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند'''، '''امام جمعه کازرون''' با ضربات چاقوی فردی مهاجم به‌قتل رسید.&lt;br /&gt;
==تحصیلات==&lt;br /&gt;
وی تحصیلات دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان کازرون گذرانده و پس از آن به‌واسطه‌ علاقه‌ای که از کودکی به روحانیت داشت، در مهرماه سال 1364 وارد حوزه علمیه کازرون شد.&lt;br /&gt;
دروس سطح را در حوزه علمیه کازرون در محضر '''حضرات آیات ایمانی''' و بنیادی و '''حضرات حجج اسلام والمسلمین حمیدی'''، '''کرمانی''' و '''هدایتی''' گذراند و بعد از عزیمت به قم درس کفایه را نزد '''حضرات حجج الاسلام والمسلمین محمدجواد فاضل لنکرانی''' و '''مرحوم فاضل هرندی''' خواند. در مقطع درس خارج از محضر '''حضرت آیات عظام مکارم شیرازی'''، '''جعفر سبحانی''' و '''نوری همدانی''' و '''حضرت آیت‌الله حاج شیخ محسن فقیهی''' کسب فیض کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جانبازی در جبهه های نبرد==&lt;br /&gt;
مرحوم خرسند از سال 1362 در حالی که در کلاس اول دبیرستان مشغول به تحصیل بود، به جبهه اعزام شد و تا پایان جنگ به‌صورت متناوب در جبهه حضور داشت. وی 3 مرتبه مجروح شد و دارای 20 درصد جانبازی بود.&lt;br /&gt;
==انتصاب به امامت جمعه==&lt;br /&gt;
وی در دهه 80 امام جمعه شهرستان کازرون شد. حجت‌الاسلام خرسند یکی از امامان جمعه پرکار فارس بود که در بیان مواضع خود در موضوعات شهرستانی، استانی و کشوری از صراحت لهجه برخوردار بود.وی همچنین در فعالیت‌های سیاسی نیز فعال بود و در سال 91 مجدداً عضو شورای مرکزی حزب مؤتلفه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/03/08/2021293/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86 خبرگزاری تسنیم]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی کازرون]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: امام جمعه]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%8C_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86.png&amp;diff=2661</id>
		<title>پرونده:حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%8C_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86.png&amp;diff=2661"/>
		<updated>2020-12-12T15:22:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حجت الاسلام والمسلمین محمد خرسند، امام جمعه فقید شهرستان کازرون&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DB%8C%DA%A9_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=2658</id>
		<title>محمدعلی یک روستایی انقلابی بود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DB%8C%DA%A9_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=2658"/>
		<updated>2020-12-12T13:09:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: صفحه‌ای تازه حاوی «شهید محمدعلی آقایی پر ==زندگی نام...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:شهید محمدعلی آقایی پر.jpg|بندانگشتی|شهید محمدعلی آقایی پر]]&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید '''محمد علی آقايي پر''' دهم اردیبهشت 1330 در روستای '''پر''' توابع شهرستان '''ارومیه''' در یک خانواده مومن و متعهد چشم به جهان گشود به دلیل نبود امکانات تحصیلی در روستا خواندن و نوشتن نمی دانست و همراه پدر به شغل کشاورزی مشغول بود تا بتواند کمک حال خانواده باشد. فردي خونگرم بود و اكثر روستائيان به خاطر اخلاق و رفتار پسنديده اش به وي با ديده احترام مي نگريستند و تعريف و توصيفش هميشه در زبانها جاري بود.سال 1351 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روستایی انقلابی==&lt;br /&gt;
او از دوستداران و علاقمندان انقلاب اسلامي بود. قبل از انقلاب با اهداف و آرمان هاي امام خميني آشنايي داشت. با شروع انقلاب اسلامي هر روز از روستا به شهر می آمد تا همگام با مردم برعليه رژيم دست نشانده پهلوي، در تظاهرات شرکت کند از نصايح و  رهنمودهاي رهبر انقلاب سود مي برد، از نظر عقيدتي، فردي مؤمن ، پايبند دين و احكام بود نسبت به تحقق اهداف جمهوري اسلامي ايران تلاش و مجاهدت مي کرد و بدون هيچ ترس و واهمه ای از مأمورين رژيم، در جلسات مذهبی شركت مي کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوی مناسب دوستان==&lt;br /&gt;
محمد علی چون از کودکی درد فقر و محرومیت را چشیده بود، با مردم فقیر، مهربان و خوش برخورد بود. همیشه در اجتماعات و مراسمات خیریه شرکت می کرد و سعی بر آن داشت که الگویی مناسب برای دوستانش باشد تا نقش مؤثري در پیشرفت انقلاب داشته باشد با توجه به اینکه وی دارای حسن اخلاق خوبی بود، از هر لحاظ مورد توجه دوستان قرار گرفته بود. آنها سعی می کردند تا شیوه های کاری او را مد نظر داشته و پیشه خود قرار دهند. صفات خاص و ویژگیهای خوبش باعث شد تا بسیاری از دوستانش، راه او را ادامه دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نحوه شهادت==&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی با '''اداره اطلاعات''' همکاری کرد و یکی از اعضا فعال بود. سرانجام بعد از رشادتهای فراوان دهم آبان 1371 در زادگاهش مورد '''سو قصد گروه های ضد انقلاب''' قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکرش را در همان روستا به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[http://urmia.navideshahed.com/fa/news/466915/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF سایت نوید شاهد]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ارومیه]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای پر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%BE%D8%B1.jpg&amp;diff=2655</id>
		<title>پرونده:شهید محمدعلی آقایی پر.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%BE%D8%B1.jpg&amp;diff=2655"/>
		<updated>2020-12-12T12:56:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمد علی آقایی پر&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2637</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2637"/>
		<updated>2020-12-12T12:16:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ- ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهرری]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2635</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2635"/>
		<updated>2020-12-12T12:15:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ- ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تهران]]&lt;br /&gt;
[[شهرری]]&lt;br /&gt;
[[روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[مراکز]]&lt;br /&gt;
[[حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2633</id>
		<title>قهوه خانه ای که نفت فروشی شد!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B4%D8%AF!&amp;diff=2633"/>
		<updated>2020-12-12T12:14:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: صفحه‌ای تازه حاوی «صف های طولانی نفت در سال 57...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg|بندانگشتی|چپ|صف های طولانی نفت در سال 57]]&lt;br /&gt;
== مبارزه سیاسی در صف های نفت ==&lt;br /&gt;
هنوز اسم صف نفت که می‌آید مردم به یاد صف‌های طول و دراز پیت‌های نفت در ایام انقلاب می‌افتند. پیت‌هایی که با طناب به هم وصل می‌شدند.شروع سرمای زمستان سال ۱۳۵۷ اولین روزهای قحطی نفت بود. صدای اعتراض‌ها به فریاد تبدیل‌شده بود؛ اما بعد از مدتی که عامه مردم متوجه شدند کمبود نفت به دلیل اعتصاب کارگران '''[http://www.petromuseum.ir/content/19/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF/412/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87 پالایشگاه نفت آبادان]''' در برابر حکومت شاهنشاهی است با این صف‌ها کنار آمدند چون می‌دانستند وقتی کارگران پالایشگاه مانع از صادرات نفت به کشورهای خارجی شوند پایان کار رژیم شاهنشاهی را رقم‌زده‌اند. مردم تا جایی پیش رفتند که حضورشان در صف را نوعی مبارزه با حکومت شاه معنا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شعبه نفتی که هنوز کار می کند ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صف‌هایی که امروز برای ما نوستالژی شده اغلب در کنار شعبه‌های توزیع نفت شکل می‌گرفت. یکی از همین شعبه‌های توزیع نفت که قدمت ۷۰ ساله دارد در '''«روستای محمودآباد»''' نزدیک به '''شهرری''' است. خوشبختانه هنوز هم این شعبه مثل قدیم کار می‌کند و نفت می‌فروشد. طوری که اهالی محمودآباد و روستاهای اطراف ۷۰ سال است که این محدوده را به نام '''«شعبه نفتی»''' می‌شناسند.شعبه نفت، ساختمان یک طبقه و گودی است که آجر به آجر آن تاریخ شفاهی دوران انقلاب، جنگ، نفت و سیاست را بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نفت فروشی در قهوه خانه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«شاهرخ حیدری»''' از وارثان شعبه نفت محمودآباد است. او دوران انقلاب را خوب به خاطر می‌آورد به‌خصوص روزهایی که جمعیت ۱۶ آبادی برای گرفتن نفت در این کوچه به‌صف می‌شدند تا می‌رسیدند به سر جاده. شاهرخ می‌گوید: ''«خدا بیامرز پدرم '''«عزیز الله حیدری»''' ۷۰ سال پیش شعبه نفت را در محمودآباد تأسیس کرد. شعبه نفت یک ساختمان قدیمی و دست‌نخورده است و حدود ۱۲۰ سال قدمت دارد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز الله خون‌دل خورده بود تا توانسته بود شعبه نفت را در محمودآباد راه‌اندازی کند آن‌هم با دست‌خالی و تنها با این هدف که بتواند زندگی را برای مردم آبادی‌های اطراف راحت‌تر کند. به قول پسرهایش، عزیز الله هم‌فکر اقتصادی داشت و هم مردم‌دار بود و این باعث موفقیتش شده بود. ابتدا قهوه‌خانه روستا را از کدخدای محمودآباد می‌خرد. او را این‌طور راضی می‌کند ''«قهوه‌خانه را به من بده تا بتوانم نفت را به اینجا بیاورم.»'' ابتدا مردم‌باورشان نمی‌شد قرار است نفت به کوچه‌شان بیاید، این اتفاق برای ۷۰ سال پیش است. وقتی مردم با خاک زغال خانه‌هایشان را گرم می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا راضی می‌شود و قهوه‌خانه را به قیمت خوبی به عزیز الله می‌فروشد؛ اما حالا شرکت نفت افتاده بود روی کلمه ''«نه و نمی‌شود»''، چون محمودآباد هیچ جاده‌ای نداشت به‌غیر از یک مسیر مال‌رو. عزیز الله که مرد جوانی بود کوتاه نیامد و شروع کرد به ساختن جاده آن‌هم با دست‌خالی. دو ماهی را فقط دو ساعت در شبانه‌روز می‌خوابید و فقط کار می‌کرد و یک جاده دو کیلومتری را از جاده اصلی تا محمودآباد با بیل و کلنگ ساخت. کارشناسان شرکت نفت جاده را تأیید کردند و حالا نوبت آن‌ها بود که نفت را برسانند به محمودآباد تا ۱۶ آبادی نفت داشته باشند؛ اما حالا باید مخزن چند هزار لیتری برای نگهداری نفت تهیه می‌کرد و آن موقع تانکری هم در کار نبود. پس ایده‌ای به ذهنش رسید. با خرید زمین روبروی شعبه نفت، تا می‌توانست بشکه‌های بزرگ را در زمین کنار یکدیگر چید. آن بشکه‌ها شدند مخزن نگهداری نفت. وقتی اولین تانکر نفت وارد جاده شد عزیز الله که هنوز ۲۰ ساله هم نشده بود گوسفندی را جلوی تانکر نفت ۱۴ هزار لیتری قربانی کرد. آن روزها ۱۴ هزار لیتر نفت را ۲ هزار و ۵۰۰ تومان از شرکت نفت خریده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربازی با تفنگ ژ- ۳==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«محمد حیدری»''' پسر کوچک‌تر عزیز الله در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰ ساله بوده؛ اما از بقیه برادرها خاطرات روشن‌تری به یادش مانده است. می‌گوید: ''«سرمای زمستان سال ۵۷ شروع‌شده بود. قحطی نفت به چشم می‌آمد. مردم برای خرید نفت سر از پا نمی‌شناختند. شعبه نفت محمودآباد همان موقع مسئولیت توزیع نفت بین ۱۶ روستا را بر عهده داشت؛ اما جمعیتی که به ما مراجعه می‌کردند از اقصی نقاط '''تهران''' و حتی نزدیک '''قم''' بودند. وقتی قحطی آمده بود غریبه‌ها نیز برای گرفتن نفت آمده بودند. صدای اعتراض مردم بلند شده بود و نمی‌توانستند تحلیل کنند که چرا با کمبود نفت مواجه شده‌اند. پدرم برای کنترل اعتراض‌ها از ژاندارمری درخواست کمک کرد و از '''روستای امین‌آباد''' یک سرباز برای برقراری نظم در کوچه شعبه نفت محمودآباد فرستادند. یک تفنگ (ژ-۳) در دست سرباز بود در تمام مدتی که سرباز در کوچه ما بالا و پایین می‌رفت چشم‌های من که کودکی ۱۰ ساله بودم جای دیگری را نمی‌دید حتی صدای پدرم را هم نمی‌شنیدم. من حیران تفنگ سرباز شده بودم.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==خودمان چرخ‌دستی ساختیم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حیدری در ادامه می گوید:''« یک ماه از این اتفاق گذشت. دست نظام شاهنشاهی برای عامه مردم رو شده بود و تازه همه فهمیدند که همه این اتفاق‌ها به خاطر اعتصاب کارگران شرکت نفت در مخالفت باسیاست‌های رژیم شاهنشاهی است. همان موقع بود که جوان‌های انقلابی به‌صورت خودجوش وارد عمل شدند. مردم دیگر می‌دانستند چرا در صف ایستاده‌اند و حتی دیگر نیازی به حضور آن سرباز ژ-۳ به دست در کوچه شعبه نفت نبود. جوان‌ها شروع کردند به ساختن چرخ‌دستی تا بتوانند پیت‌های نفت ۲۰ لیتری را به نزدیک خانه‌های همسایه‌ها برسانند و از رنج آن‌ها برای بردن نفت کم کنند.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چقدر دعا پشت آن ها بود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شاهرخ حیدری'''، برادر بزرگ‌تر، انگار وقتی به یاد جوان‌های متعهد محله می‌افتد چشمانش پر می‌شود از دل‌تنگی دوستان دهه چهل اش، می‌گوید: ''«'''اصغر طاهری'''، یکی از همان جوان‌های خوش‌مرام محله بود. بردن نفت به در خانه‌هایی که توانایی بردن نفت را نداشتند را او کلید زد. هر صبح تعداد زیادی از جوان‌ها بدون هیچ توقعی پیت‌های نفت را پر می‌کردند و تا حیاط خانه سالمندان می‌بردند. '''اصغر طاهری''' بعد از انقلاب سال‌ها '''دهیار محمودآباد''' بود تا چند سال پیش که به رحمت خدا رفت.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ لحظه‌ای سکوت می‌کند و باز خاطره های ۴۰ سال گذشته می‌دود بر زبانش: ''«یادش به خیر '''برادران شهید محبی''' همیشه داوطلب کمک به مردم بودند. انگار از همان روزها این بچه‌ها بوی شهادت می‌دادند. هیچ سود مادی از کمک به اهالی نصیبشان نمی‌شد و فقط دعای بزرگ‌ترها به همراهشان بود که الحق قدر این دعاها را آن‌ها خوب می‌دانستند.»&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
==پیت‌های ۲۰ لیتری و ۱۶ آبادی!==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهرخ بازهم سکوت می‌کند و نگاهش را می‌دوزد به تانکر نفتی که حالا جلوی در شعبه پارک می‌کند. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: ''«جوان دیگری هم بود به نام '''«علی بادفر»''' این پسر بااینکه جثه ضعیفی داشت اما در آهنگری محمودآباد کار می‌کرد و قوی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردیم. بدون اینکه پیت نفت‌های ۲۰ لیتری را داخل چرخ‌دستی بگذارد بالغ‌بر ۱۰۰ پیت ۲۰ لیتری را بین ۱۶ پارچه آبادی جابه‌جا می‌کرد نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شد. '''علی بادفر''' نیز در دوران جنگ شهید شد. خاطره مهربانی‌های او در این روستا هنوز هم بین اهالی زمزمه می‌شود. همراهی و همبستگی مردم در بحبوحه انقلاب و جنگ به‌قدری بود که جوان‌ها به‌صورت خودجوش به یکدیگر کمک می‌کردند. هر وقت اقلام کوپنی به تعاونی محل می‌رسید جوان‌ها بدون اینکه معطل کنند شروع می‌کردند به خالی کردن اجناس کوپنی، حتی در توزیع آن‌هم کمک می‌کردند و دست‌آخر '''«حاج‌بابا»''' مسئول '''تعاونی محمودآباد''' برای بچه‌ها یک نوشابه گازدار باز می‌کرد.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی حساب دفتری را سوزاند==&lt;br /&gt;
شاهرخ می گوید: ''« پدرم حساب دفتری داشت. دفتر قدیمی که پر شده بود از بدهی‌های مردم. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و همه خانواده دورش جمع شده بودیم به مادرم گفت دفتری که حساب مردم در آن نوشته‌شده را برایش بیاورد. پدرم همان‌جا رو به همه ما گفت بیشتر این حساب‌ها برای دوران قحطی نفت بوده است. این دفتر را بسوزانید من هیچ طلبی از مردم ندارم و همه را بخشیدم. و بعد به ما سفارش کرد تا وقتی برای خرید نفت، مردم به شعبه می‌آیند در شعبه نفت را باز نگه‌دارید و مردم را ناامید نکنید.»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وقتی انگلیس خط خورد==&lt;br /&gt;
'''مسعود حیدری''' پسر ارشد عزیز الله می‌گوید: ''«پدرم خیلی جوان بود که مسئولیت رساندن نفت را بر عهده گرفت. تانکرهای نفت که به روستای محمد می‌آمدند تا نفت را در مخزن تخلیه کنند روی آن‌ها نوشته‌شده بود '''«شرکت نفت ایران و انگلیس»''' با ملی شدن صنعت نفت، شکل و شمایل  تانکرهای نفت‌کش تغییر کرد. در '''سال ۱۳۲۹''' وقتی نفت ایران ملی شد کلمه انگلیس از روی تانکرهای حمل نفت پاک شد و روی آن نوشته شد '''«شرکت نفت ملی ایران»''' این‌یکی از خاطرات خوب پدرم بود که هر وقت آن را تعریف می‌کرد به‌قدری هیجان‌زده می‌شد که اشک در چشمانش حلقه می‌بست.»''&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://aghigh.ir/fa/news/111078/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-120%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7 سایت عقیق]&lt;br /&gt;
[[تهران]]&lt;br /&gt;
[[شهرری]]&lt;br /&gt;
[[روستای محمودآباد]]&lt;br /&gt;
[[مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[مراکز]]&lt;br /&gt;
[[حافظه ملی]]&lt;br /&gt;
[[ملت قهرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B5%D9%81_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%84_57.jpg&amp;diff=2618</id>
		<title>پرونده:صف های طولانی نفت در سال 57.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B5%D9%81_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%84_57.jpg&amp;diff=2618"/>
		<updated>2020-12-12T11:53:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صف های طولانی نفت در سال 57&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1&amp;diff=2538</id>
		<title>نیارق انقلابی ترین روستای کشور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1&amp;diff=2538"/>
		<updated>2020-12-12T09:22:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: صفحه‌ای تازه حاوی «تظاهرات 18 دی 57 '''نیارَق''' یکی از روستاهای ولای...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:نیارق.jpg|بندانگشتی|چپ|تظاهرات 18 دی 57]]&lt;br /&gt;
'''نیارَق''' یکی از روستاهای ولایت مدار وانقلابی '''اردبیل''' است که در نزدیکی شهرستان '''نمین''' واقع شده واهالی این روستا در صحنه های حساس کشور همیشه پیشگام بوده اند.این روستا از جمله مناطقی بود که مردم آن در روزهای مبارزات نهضت اسلامی، حضور فعالی داشته و بسیاری از اهالی آن هر روز جهت شرکت در تظاهرات اردبیل حضور می‌یافتند و دو تن از شهیدان انقلاب شهر اردبیل نیز اهل همین روستا بودند. اما آنچه باعث شد که این روستا در تاریخ انقلاب اسلامی جایگاه ویژه‌ای پیدا کند و لقب یکی از انقلابی‌ترین روستاهای کشور را بگیرد، مربوط به حادثه‌ای می‌شود که در روز '''18 دی ماه 1357''' در این روستا رخ داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18 دی ماه 1357 از سوی امام خمینی(ره)، جهت بزرگداشت شهدای مشهد، قزوین، کرمانشاه، قم و سایر شهرستان‌ها که یک هفته پیش از آن به شهادت رسیده بودند، عزای عمومی اعلام شد و از همه مسلمانان غیرتمند و شجاع درخواست شد که با برپایی اجتماعات، جنایت‌های بی حد و حساب رژیم و سرکوب‌های هفته گذشته را اعلام کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اردبیل برای بزرگداشت این روز، بیش از پنجاه هزار تن از مردم شهر راهپیمایی بزرگی را از مقابل مسجد میرزاعلی اکبر آغاز کردند. راهپیمایان در حالی که پلاکاردهایی با عکس‌های امام خمینی و شهدای انقلاب اردبیل در دست داشتند، پس از پیمودن خیابان‌های شهر با اجتماع در میدان ساعت سابق، قطعنامه‌ای صادر کردند. بعد از ظهر روز دوشنبه، بار دیگر موج تظاهرات شهر اردبیل را فرا گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این ایام که با ماه محرم همراه شده بود، در روستای نیارق نیز حرکتهای انقلابی به صورت روزانه جریان داشت و هر روز بعد از سخنرانی روحانی روستا حجت‌الاسلام سیدعلی موسوی، مردم با سر دادن شعارهایی در کوچه و معابر اصلی روستا، انزجار خود را از رژیم شاه و پشتیبانی از امام خمینی اعلام می‌کردند. پاسگاه انتظامی مستقر در نزدیکی روستا بعد از چند روز که شاهد این اعتراض‌های مردم بود، کم کم از گسترش این حرکتهای ضد حکومتی در سایر روستاهای همجوار احساس خطر کرد و به اهالی روستای نیارق اعلام کرد که از ساعت 9 شب دیگر هیچکس حق تردد ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرغم این تهدیدات عوامل انتظامی جهت ایجاد محدودیت برای برگزاری تظاهرات، اهالی روستا همچنان به تظاهرات خود ادامه می‌دادند. تا اینکه عصر روز دوشنبه هجدهم دی ماه 1357، مردم در حرکتی شکوهمند و انقلابی، بار دیگر تظاهرات گسترده‌ای را بر پا کردند. در این روز که هوا نیز بسیار سرد بود، علاوه بر خود اهالی روستای نیارق، اهالی روستاهای همجوار از جمله '''«سوها»''' و '''«گرم‌چشمه»''' هم به جمع تظاهرات کنندگان پیوسته بودند و مثل همیشه تظاهرات از مقابل مسجد روستا آغاز شده بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:شهدای 18 دی ماه 57 روستای نیارق.jpg|50*50px|بندانگشتی|چپ|شهدای تظاهرات 18 دی ماه 1357 روستای نیارق]]&lt;br /&gt;
در پایان این تظاهرات، وقتی اهالی نیارق مهمانان انقلابی خود از روستای '''سوها''' را بدرقه می‌کردند، ناگهان نظامیان پاسگاه ژاندارمری به طرف آنان آتش گشودند. ابتدا چند تیر هوایی شلیک کردند و سپس مردم را نشانه گرفتند و سه تن از تظاهرات کنندگان به نام‌های '''مطلب راستگو'''، '''محمد راستگو''' و '''سر اصلان‌خان محمدزاده''' به شهادت رسیدند و علاوه بر تظاهرات کنندگان، دختری به نام '''نازیلا سیدرحیمی''' مورد اصابت گلوله ماموران قرار گرفت و یکی دیگر از بانوان روستا به نام '''ملک‌منظر واحدی''' نیز مورد هدف قرار گرفت و همراه با طفلی که در شکم داشت، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند ساعت که اوضاع کمی آرام شد، مردم اطلاع پیدا کردند که به غیر 5 شهید، حدود 20 نفر از اهالی روستا هم زخمی شده‌اند. بنابراین مردم تمام شهدا را به خانه‌های خود بردند و مجروحین را شب هنگام به بیمارستان شیر و خورشید اردبیل انتقال دادند.&lt;br /&gt;
با انتشار خبر این جنایت عوامل رژیم در اردبیل، مردم زیادی در مقابل بیمارستان شیر و خورشید تجمع کرده و برای کمک به مجروحین و اهدای خون اعلام آمادگی کردند. این حرکت آنقدر تکان دهنده بود که تمام ماموران پاسگاه ژاندارمی از ترس عکس‌العمل مردم، همان شب پاسگاه را تخلیه کردند و دیگر به آن پاسگاه برنگشتند. این قیام خونین مردم غیور نیارق در روزنامه‌های آن زمان همچون اطلاعات نیز منعکس شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روستای انقلابی نیارق، علاوه بر 7 شهید دوران انقلاب، 20 شهید دیگر نیز در طول دوران دفاع مقدس نثار اسلام و میهن نمود تا کارنامه درخشانی در تاریخ معاصر ایران و انقلاب اسلامی به یادگار بگذارد و از این لحاظ به روستای نمونه و بی‌نظیری در سطح کشور تبدیل گردد.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://www.dana.ir/news/1446363.html/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1--%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85 شبکه اطلاع رسانی دانا]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: نمین]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای نیارق]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: حافظه ملی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_18_%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_57_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82.jpg&amp;diff=2517</id>
		<title>پرونده:شهدای 18 دی ماه 57 روستای نیارق.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_18_%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_57_%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82.jpg&amp;diff=2517"/>
		<updated>2020-12-12T08:47:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهدای 18 دی ماه 57 روستای نیارق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82.jpg&amp;diff=2494</id>
		<title>پرونده:نیارق.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%82.jpg&amp;diff=2494"/>
		<updated>2020-12-12T08:18:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;18 دی 57&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%821.jpg&amp;diff=2488</id>
		<title>پرونده:عکس نیارق1.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%821.jpg&amp;diff=2488"/>
		<updated>2020-12-12T08:12:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%821.jpg&amp;diff=2477</id>
		<title>پرونده:عکس نیارق1.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%821.jpg&amp;diff=2477"/>
		<updated>2020-12-12T07:59:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Hghafari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;قیام 18 دی ماه 57 مردم اردبیل&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hghafari</name></author>
	</entry>
</feed>