<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF+%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C+%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF+%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C+%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C_%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86"/>
	<updated>2026-08-06T00:38:23Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A8%D8%A7_%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82%C2%BB&amp;diff=7779</id>
		<title>«با افلاکیان در جاده‌های عشق»</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A8%D8%A7_%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82%C2%BB&amp;diff=7779"/>
		<updated>2021-01-11T10:36:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«با افلاکیان در جاده‌های عشق» روایتی کوتاه از سنگرساز بی سنگر شهید جعفر خو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«با افلاکیان در جاده‌های عشق» روایتی کوتاه از سنگرساز بی سنگر شهید جعفر خواستان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1399030815412293520500964.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ترسیم زحمات بی وقفه بچه‌های جهاد سازندگی، این سنگرسازان بی سنگر در دفاع مقدس در قالب کلمات نمی‌گنجد. دلیرمردانی که در پشت صحنه جنگ جهاد کردند و برای فراهم ساختن بستر مبارزه جانشان را کف دست گرفتند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«با افلاکیان در جاده‌های عشق» روایتی کوتاه از زندگی جهادگر شهید سردار حاج جعفر خواستان به کوشش محمد علی متقیان است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از کتاب به نقل از حسن فروغی، رزمنده دوران دفاع مقدس آمده است: '''«ساخت جاده‌ای را در یکی از حساس ترین نقاط عملیات قادر در منطقه اشنویه به عهده جهاد همدان گذاشتند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''به اتفاق حاج جعفر، شب منتظر شروع عملیات بودیم و ساعت حدود 2 بعد از نیمه شب بود که عملیات شروع شد و ما با دستگاه‌هایی که داشتیم به طرف محل مأموریت حرکت کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از روشن شدن هوا به محل کار رسیدیم. گویا دشمن به عملیات ما پی برده و صد درصد خود را برای مقابله آماده کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محض اینکه ما شروع کردیم؛ آتش بسیار سنگین و پرحجمی روی ما ریخت؛ طوری‌که بنده گفتم: کمی صبر کنیم دستگاه‌ها جای محفوظی باشند؛ خودتان هم جای امنی باشید تا آتش سبک شود و بعد شروع به کار می‌کنیم چون ارتفاع روبروی ما که مشرف به ما بود؛ سقوط نکرده بود، اما حاج جعفر فرصت را از دست می‌دهیم و هرچه صبر کنیم به ضرر ما است.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
'''فعلا دشمن حالت سردرگمی دارد؛ باید از تاریکی استفاده کرده و حداقل جاده‌ را قبل از طلوع آفتاب به جایی برسانیم که دشمن با دیدنش ناامید شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم واقعا حرف به جا و پیشنهاد بسیار معقولی است؛ بلافاصله به بردران گفتم مشغول کار شوند تا قسمتی از کار را انجام بدهیم و از دید مستقیم دشمن که حتما با طلوع آفتاب، بار دیگر با آتش سنگین به ما مجال کار کردن نمی‌دهد بگذریم و برویم به جایی که آتش دشمن چندان مؤثر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بعد از ظهر روز عملیات زیر شدیدترین آتش دشمن مشغول کار بودیم. عصر آن روز از مقر تاکتیکی فرماندهی عملیات که به عهده شهید صیاد شیرازی بود و فرماندهی قرارگاه حمزه جهاد، برادر حسن بیگی هم در کنار ایشان حضور داشت و تمام فعالیت‌های راهسازی ما را با مأموران زیر نظر داشتند با مشکلاتی که در شکستن خطوط دشمن پیش آمد به ما دستور دادند که به عقب برگردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از این دستور ناراضی بودند، اما حاج جعفر می‌گفت که خداوند خواسته است و ما به رضای خدا راضی هستیم و خدا را شکر می‌کنیم که به وظیفه خود عمل کرده‌ایم؛ نتیجه هرچه باشد فرقی نمی‌کند».'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/03/08/2274996/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86 «با افلاکیان در جاده‌های عشق» روایتی کوتاه از سنگرساز بی سنگر شهید جعفر خواستان]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1399030815412293520500964.jpg&amp;diff=7778</id>
		<title>پرونده:1399030815412293520500964.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1399030815412293520500964.jpg&amp;diff=7778"/>
		<updated>2021-01-11T10:31:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;56&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A2%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B3%D9%87_%D9%88_%D9%86%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B8%D9%87%D8%B1%C2%BB_%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D8%B4_%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=7772</id>
		<title>«آن روز سه و نیم بعدازظهر» ماجرای عکس شهیدی که صاحبش هنوز زنده بود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A2%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B3%D9%87_%D9%88_%D9%86%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B8%D9%87%D8%B1%C2%BB_%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D8%B4_%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=7772"/>
		<updated>2021-01-11T08:57:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«آن روز سه و نیم بعداز ظهر»؛ ماجرای عکس شهیدی که صاحبش هنوز زنده بود'''  پرو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«آن روز سه و نیم بعداز ظهر»؛ ماجرای عکس شهیدی که صاحبش هنوز زنده بود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1399031316393153020531084.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''همه فکر می‌کردند شهید شده؛ تصویرش را در کتاب و روزنامه چاپ کردند و بر در و دیوار شهر نشاندند. حالتی ملکوتی با چهره‌ای که غرق در خدا بود، اما نه ...صاحب عکس زنده بود:رزمنده‌ای گمنام از گردان ۱۵۴ حضرت علی‌اکبر(ع) در همدان.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''همه فکر می‌کردند شهید است؛ در حالتی ملکوتی رو به قبله نشسته و نماز می‌خواند؛ آرامش عجیبی در چهره‌اش موج می‌زد و همه وجودش غرق در خدا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها تصویرش را بر در و دیوار شهرها کشیدند یا در روزنامه‌ها چاپ کردند با خاطراتی از شهید، اما اشتباه گرفته بودند و صاحب عکس، زنده بود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کارمند دانشگاه بوعلی سینای همدان بود و از نیروهای قدیمی لشکر انصار همدان بود. عکس را به گفته خودش پس از عملیات کربلای 5 از او گرفته بودند داخل کانل بی آنکه خودش با خبر باشد. بعدها در مجموعه‌ای 4 جلدی و کنار منتخب بهترین عکس‌های دوران دفاع مقدس چاپ کردند و همین عامل شناخت هویت اصلی صاحب عکس شد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن روز سه و نیم بعداز ظهر» خاطرات مهدی صمدی صالح، رزمنده گردان 154 حضرت علی اکبر(ع) از لشکر انصارالحسین(ع) استان همدان است که به سید سعید غیاثیان تدوین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از کتاب با عنوان «زیارت پس از شهادت» می‌خوانیم: '''«...تعداد زیادی از مردم همدان در باغ بهشت حضور پیدا کرده بودند. مادر پیر محمدرضا با قدم‌هایی لرزان خود را به جایگاه ویژه رساند و شروع به صحبت کرد: «4 دختر داشتیم و از خدا پسری می‌خواستیم. نذر کردیم اگر خدا پسری به ما عنایت کرد؛ نامش را محمدرضا بگذاریم و او را به پابوس امام رضا(ع) ببریم.. خداوند نذر ما را پذیرفت و در سال 1347 پسری به ما بخشید که نامش را محمدرضا گذاشتیم، اما هرچه سعی کردیم؛ وضعیت مالی‌مان اجازه نداد او را به مشهد ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این 17 سال، تنها آرزوی پسرم زیارت بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) بود. ارادت او به امام هشتم به قدری پاک و از روی صدق نیت بود که حضرت، پیکر آغشته به خون محمدرضا را به حرمش دعوت کرد».&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
ما غافلان بی خبر تازه به سر آن همه عشق و ارادت محمدرضا به امام رضا(ع) پی بردیم. آری پیکر نورانی‌اش را به اشتباه به مشهد برده و در آن جا طبق روال به همراه تعدادی از شهدای مشهد، دور حرم مولای غریبان طواف داده می‌شود، اما موقع خاکسپاری همه می‌بینند روی سینه‌اش نوشته شده: محمدرضا معبودی، اعزامی از همدان».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با دیدن عکس مهدی در حال خواندن نماز که به اشتباه تصور می‌شد مربوط به یکی از شهداست به نزد او رفته و با اصرار، این رزمنده گمنام را راضی به گفت‌وگو درباره روزهای جنگ می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن روز سه و نیم بعداز ظهر» با قلمی روان در 310 صفحه به وسیله انتشارات سوره مهر منتشر شده و بر روی جلدش همان تصویر معروف به چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدافعین تنگه احد، هفت کوتوله، عملیات با 14 نفر، چشم در چشم دشمن، استخدام با عکس و ملاقاتی عجیب، بخشی از عنوان خاطراتی است که در این کتاب آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:13990313164049859205311010.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://bityl.co/59aK ماجرای عکس شهیدی که صاحبش هنوز زنده بود]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:13990313164049859205311010.jpg&amp;diff=7770</id>
		<title>پرونده:13990313164049859205311010.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:13990313164049859205311010.jpg&amp;diff=7770"/>
		<updated>2021-01-11T08:55:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;45&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1399031316393153020531084.jpg&amp;diff=7769</id>
		<title>پرونده:1399031316393153020531084.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1399031316393153020531084.jpg&amp;diff=7769"/>
		<updated>2021-01-11T08:51:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;854&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7&amp;diff=7767</id>
		<title>پوتین های آشنا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7&amp;diff=7767"/>
		<updated>2021-01-11T08:47:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«پوتین‌های آشنا»؛ روایتی کوتاه از آرزوهای بلند شهید بختیار جمور؛ شهادت با...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«پوتین‌های آشنا»؛ روایتی کوتاه از آرزوهای بلند شهید بختیار جمور؛ شهادت با پوتین رفاقت'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1399031016480828020511124.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پیشانی شهید زارعی را بوسید و پوتین‌هایش را به پا کرد و با حسرت گفت: «علی جان تا به تو ملحق شوم؛ این‌ها را از پا درنمی‌آورم». سه ماه بعد وقتی شهید شد؛ «کوروند» پوتین‌ها را به پا کرد و هنوز چهلم «بختیار» نشده؛ او هم شربت وصال نوشید.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
'''جنگ داستان عاشقانه‌هاست؛ عاشقانه‌هایی زیباتر از قصه ناتمام فرهاد یا پریشان‌حالی‌های مجنون. عاشقانه‌هایی که هنوز عطر مطهرشان از پس خاک‌ریزها به گوش می‌رسد و از زمزمه محزون نیزارها.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پوتین‌های آشنا»، روایت زندگی، حماسه و شهادت سردار شهید «بختیار جمور» به قلم نویسنده ارجمند حمید حسام است که انتشارات فاتحان، آن را منتشر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این کتاب داستان زندگی شهید از تولد تا کودکی و سپس جوانی و حضور در جبهه با بیان خاطراتی از طرف خانواده،دوستان و همرزمان شرح داده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از کتاب که به چگونگی انتخاب عنوان کتاب اشاره می‌کند؛ آمده است: '''««بالای پیکر شهید زارعی نشست؛ پیشانی‌اش را بوسید و پوتین‌های او را از پاهای سردش درآورد و کرد پای خودش و با حسرت گفت: «علی جان تا زمانی که به تو ملحق شوم؛ این‌ها را از پا درنمی‌آورم».'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''زمزمه عملیات بود. باید خانواده را از اهواز به شهرستان برمی‌گرداندم. توی مسیر جاده، آقا بختیار را دیدم. هر دو پیاده شدیم و گرم گرفتیم. چشم او به دختر کوچک من افتاد و مقابلش نشست و با محبت و خوشرویی پیشانی او را بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دانستم که خانواده او در اسدآباد همدان هستند. از ابراز محبت او شرمنده شدم و پرسیدم: «آقا بختیار خانواده رو دیدی»؟ خندید و گفت: «نه ولی با تلفن از جلو نظام دادم و یکی یکی باهاشون خداحافظی کردم». از سر شرم، سرم را پایین انداختم و ناخواسته نگاهم افتاد به پوتین‌های او، همان پوتین‌های آشنا».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در جای دیگری آمده است: «چشمان گریانمان به پیکر بی جان بختیار افتاد. پوتین همچنان پای او بود. حالا لکه خون تازه بختیار جمور با لکه خون خشک شده زارعی یکی شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمور را در کنار شهید زارعی دفن کردند و این بار کوروند(دوست صمیمی شهید)، پوتین‌های جمور را پوشید. چهلم شهادت بختیار جمور که شد؛ کوروند هم به شهادت رسید با همان پوتین‌ها...».'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''سردار شهید بختیار جمور زاده روستایی در تویسرکان بود که اذن حضور در جبهه را از امام هشتم(ع) گرفت و همزمان با تشکیل سپاه به عضویت این نهاد درآمد و در شهرستان اسدآباد مشغول به خدمت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سال سال 1360 در عملیاتی که در منطقه سر پل ذهاب و قلاویزان صورت گرفت؛ شرکت کرد و از ناحیه پا مجروح شد. پس از بهبودی به لشکر مهندسی 43 امام علی (ع) پیوست و ابتدا به عنوان فرمانده گردان انجام خدمت کرد و پس از آن با توجه به شایستگی‌هایی که از خود نشان داد به سمت معاونت آبی خاکی لشکر 43 امام علی (ع) منصوب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بختیار، فرزند ششم یک خانواده محروم، فردی بسیار متواضع و فروتن بود تا جایی که حتی اعضای خانواده‌اش از سمت او تا بعد از شهادت مطلع نشدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او 16 بهمن 1364 به عنوان معاون فرمانده لشکر 43 امام علی(ع) در عملیات ایذایی پیش از والفجر 8 در منطقه «ام‌الرصاص» به شهادت ‌رسید؛ درحالی‌که به همراه تعدادی دیگری از رزمندگان، مشغول نصب پل شناور بر روی اروند بود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/03/10/2276236/%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA آرزوهای بلند شهید بختیار جمور؛ شهادت با پوتین رفاقت]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1399031016480828020511124.jpg&amp;diff=7766</id>
		<title>پرونده:1399031016480828020511124.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1399031016480828020511124.jpg&amp;diff=7766"/>
		<updated>2021-01-11T08:44:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;85&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%C2%BB%D8%9B_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D9%88_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D8%B2_%D9%82%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86_%DB%8C%DA%A9_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1&amp;diff=7765</id>
		<title>«نگاه شیشه‌ای»؛ روزهای انقلاب و حماسه از قاب دوربین یک تصویربردار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%C2%BB%D8%9B_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D9%88_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D8%B2_%D9%82%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86_%DB%8C%DA%A9_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1&amp;diff=7765"/>
		<updated>2021-01-11T08:42:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«نگاه شیشه‌ای»؛ روزهای انقلاب و حماسه از قاب دوربین یک تصویربردار'''  پرون...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«نگاه شیشه‌ای»؛ روزهای انقلاب و حماسه از قاب دوربین یک تصویربردار'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:269 300 450.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''روزهای حماسه و مقاومت ماجراهای بسیاری دارد. ماجراهایی که باوجود گذشت سال‌ها هنوز ناگفته مانده و این بار یکی از فیلمبرداران آن روایت می‌کند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بین آدم‌هایی که دستی در جنگ داشته‌اند؛ گاه به کسانی برمی‌خوریم که نقششان نادیده یا ناگفته مانده است. کسانی که با خواندن خاطراتشان پی می‌بریم؛ ناشنیده‌های بسیاری از جنگ وجود دارد که هنوز به گوش ما نخورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن آذری موفق، تصویربردار تلویزیون با شروع انقلاب از صحنه‌های تظاهرات مردمی فیلم تهیه کرده و در این راه خطراتی از سر می‌گذراند .با آغاز جنگ تحمیلی هم فیلم‌های متعددی از مناطق جنگی تهیه کرده و یک بار مجروح می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«نگاه شیشه‌ای» زندگی و خاطرات حسن آذری موفق، تصویربردار تلویزیون از مبارزات انقلابی و دوران دفاع مقدس است که محسن مطلق آن را تدوین کرده است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از «نگاه شیشه‌ای» که به عملیات مرصاد اشاره دارد؛ می‌خوانیم: '''«... شهر را ترک کردیم. در حومه شهر دیدیم که گروهی جمع شده‌اند. به سمت آن‌ها رفتیم و با منظره اعدام عده‌ای از منافقین روبرو شدیم. آن‌ها را با طناب به ستون‌های آهنی یک ساختمان نیمه کاره دار زده بودند. به این صحنه‌ها در شهر کرند هم برخوردیم. از جنگل‌های اطراف هنوز صدای تیراندازی و انفجار می‌آمد که مربوط به درگیری با منافقین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسایل را به داخل جنگل بردیم تا از صحنه درگیری‌ها فیلم بگیریم. دو نفر را پیدا کردند که علی رغم لباس بسیجی‌ که به تن داشتند؛ قیافه‌شان به بسیجی‌ها نمی‌خورد. من کمی به آن‌ها شک کردم. پای یکی از آن‌ها تیر خورده بود که من مشغول فیلمبرداری از او شدم، اما دیگری به طرف من آمد و با عجله جلوی لنز دوربین را گرفت و گفت: «برای چی فیلم برمی داری؟ نباید فیلم بگیری».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما من با سماجت او را عقب زدم و خواستم دوباره فیلمبرداری کنم که او سلاح کشید و به طرف من گرفت...».'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معرفی کتاب'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب حاوی خاطرات یک فیلمبردار خبری است که بخشی از آن به وقایع قبل از انقلاب و بخش عمده آن به وقایع انقلاب و جنگ تحمیلی اختصاص دارد.&lt;br /&gt;
راوی خاطرات, قبل از انقلاب در 'تلویزیون 'مشغول به کار می شود .وی پیش از انقلاب همراه با گروه خبری و به منظور تهیه فیلم به کشورهای سوریه, لبنان, ترکیه, هند, پاکستان, افغانستان, ویتنام, هنگ کنگ و تایلند مسافرت می کند. پس از آن, با شروع انقلاب, از صحنه های تظاهرات مردمی فیلم تهیه نموده در این راه خطراتی از سر می گذراند .با آغاز جنگ تحمیلی نیز فیلم های متعددی از مناطق جنگی تهیه می کند و یک بار نیز مجروح می شود. بخش عمده این خاطرات به دوران دفاع مقدس اختصاص دارد. در صفحات پایانی عکس هایی از راوی در مراحل مختلف زندگی به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب در 263 صفحه و 4 فصل شامل تولد تا انقلاب، انقلاب تا جنگ، جنگ و مجروحیت و حج و جنگ در 263 چاپ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/03/14/2279208/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1 «نگاه شیشه‌ای»؛ روزهای انقلاب و حماسه از قاب دوربین یک تصویربردار]&lt;br /&gt;
[https://bookroom.ir/book/1082/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82 نگاه شیشه ای: خاطرات شفاهی حسن آذری موفق]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:269_300_450.jpg&amp;diff=7764</id>
		<title>پرونده:269 300 450.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:269_300_450.jpg&amp;diff=7764"/>
		<updated>2021-01-11T08:37:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;41&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B5_%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF&amp;diff=7763</id>
		<title>قواص ها بوی نعنا می دهند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B5_%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF&amp;diff=7763"/>
		<updated>2021-01-11T08:33:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ غمنامه ۷۲ غواص لشکر انصار همدان در کربلای اروند'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:139904011716578020636124.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''جنازه‌ها روی دست موج‌های وحشی، سمت خلیج می‌رفتند و تیر می‌خوردند. گیر افتاده بودیم؛ وسط آتش و هلهله و فریادهای دیوانه‌وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهایی که از لای سیم خاردارها رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کربلای 4 غمنامه تلخ روزهای جنگ است. قصه پر غصه‌ای که قهرمانانش، غواص‌های دست بسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»، روایت داستانی 72 غواص لشکر «انصار الحسین(ع)» استان همدان است که در 4 دی 1365 در منطقه عملیاتی «کربلای 4» حماسه آفریدند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از کتاب می‌خوانیم: '''«... به بچه‌ها خیره شدم که سعی می‌کردند از تیررس بیایند بیرون و نشوند آن جنازه‌هایی که روی دست آن موج‌های وحشی می‌رفتند سمت خلیج و تیر می‌خوردند و باز هم و باز هم. نارنجکی آماده کردم و همان طور خوابیده انداختمش طرف سنگر تیربار و دیدم که خاک پیچید تو هم و سنگر دیگر سنگر نماند. قدرت گرفتم و فریاد زدم: سریع بلند شوید بیایید تو کانال!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چطورش را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم باید بیایند. گذشتن از آن چند متر سیم خاردار حلقوی لازم بود و حتمی، آن هم در میان آن آتش و هلهله و فریادهای دیوانه وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهای رسامی که از لای سیم خاردارها رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سریع سیم خاردارها را برانداز کردم و دیدم هیچ کدامشان هنوز باز نشده‌اند و این فاجعه بود و چاره‌ای هم جز غلتیدن روی آنها نبود. نایستادم. حتی به کسی دستور ندادم که پیش قدم بقیه شود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خودم را غلتاندم روی سیم خاردارها و خورشیدی‌ها و درد را تحمل کردم و فقط دعا می‌کردم لباس غواصی ام زیاد پاره نشود و آن آرپی جی زن عراقی بیاید لب سنگر و در تیررس من که آمد. کلاش را گرفتم طرفش و شلیک کردم و چند جای بدنم گُر گرفت و سوخت و سنگین شدم و با صورت افتادم روی باتلاق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمدم دست راستم را ستون تنم کنم و بلند شوم که یک نارنجک آمد افتاد کنار زانوی چپم، توی گِل. فقط توانستم صورتم را برگردانم و صدای انفجار را بشنوم و آن گرگرفتگی باز بیاید، حالا از مچ پا تا کتف را ترکش شکافته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسمان و زمین و خط سرخ تیرها و آتش دور سرم می‌چرخیدند و من به خودم می‌گفتم چیزی نیست و صلوات می‌فرستادم و بو می‌کشیدم تا باز بوی نعنا بیاید که آن هم آمد و من فکر کردم نکند همه چیز دارد تمام می‌شود و خیلی آنی و حتی بلند گفتم: نه. گفتم: نمی‌گذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیر می‌آمد می‌خورد به گل‌های دور و برم و می پاشیدشان به صورتم و من به بچه‌ها، به آنها که لای سیم خاردار تیر می‌خوردند می‌گفتم: بیایید بیرون بیایید این ور! تیربار عراقی هنوز آتش می‌ریخت و من بی اختیار و معلوم نبود به کی فریاد زدم خاموشش کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق باشد و نشود باور کرد، اما تیربار درست همان لحظه خاموش شد و من درست در همان لحظه، زیر نور منور چند تا از بچه‌ها را دیدم خندیدم، آن هم همه زخم و درد و تیر و بوی نعنایی که داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفتم به خودم: این هم از خط اول. و حس کردم حالا درد کشیدن راحت تر است».'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ چشم‌اندازی است به بصیرت 72 غواص کربلای اروند و منطبق با واقعیتی که شامگاه چهارم دی ماه 65 در منطقه عملیاتی کربلای 4 اتفاق افتاد که جانبازان و اسرای این حماسه عاشورایی آن را روایت کرده‌اند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''در عملیات کربلای 4 غواصان سه گردان 153 به فرماندهی حاج محسن ترکاشوند، 155 به فرماندهی شهید سردار ستار ابراهیمی و جعفر طیار به فرماندهی کریم مطهری از لشکر 32 انصارالحسین(ع) همدان تحت فرماندهی قرارگاه قدس در محدوده لشگر 32 انصارالحسین(ع) یعنی از نوک جزایر ام الرصاص در ساحل دشمن (آن‌سوی اروند) تا فاصله 3 کیلومتری حد لشگر انصارالحسین(ع)(کشتی سوخته) برای حضور در عملیات خود آماده کردند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''با آغاز عملیات اگرچه غواصان به‌آرامی در آب خروشان اروند شنا می‌کردند، اما دشمن به لطف اطلاعاتی که نیروهای نفوذی و ماهواره‌های جاسوسی آمریکا در اختیارشان گذاشت با تمامی امکانات و با آمادگی کامل منتظر بودند تا دست به کشتار و قتل‌عام وحشیانه رزمندگان ایرانی بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نزدیک شدن به نقطه رهایی دشمن با پرتاب پی‌درپی منور، آسمان شب را مانند روز روشن کرد و با این کار توانست غواصان را شناسایی کرده و آنها را آماج گلوله‌های آتشین خود قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این نبرد نابرابر اگرچه غواصان گردان جعفر طیار توانسته بودند با رشادت بسیار از موانع متعدد و صعب‌العبور دشمن گذشته و مواضع تعیین‌شده را تصرف کنند اما به دلیل زمین‌گیر شدن نیروهای خودی در محورهای کناری و عدم تصرف اهداف توسط آنها بسیاری از رزمندگان همدانی در جزیره‌ام الرصاص با قرار گرفتن در حلقه محاصره کشته و زخمی شدند.'''&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
اهمیت این حادثه تااندازه‌ای بود که فرمانده دلاور گردان 155 سردار شهید ستار ابراهیمی فرمانده برای نجات نیروها دل به اروند زد و تا آنجایی که توانست تلاش کرد آنها را از مهلکه بیرون کشد و درنهایت خود نیز با تنی زخمی میهمان چند کشتی‌شکسته در آب‌های دشمن شد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''در این معرکه عجیب، فرماندهان به دلیل حجم بالای آتش دشمن و افزایش تعداد شهدا، اسرا و افراد زخمی از ورود سایر نیروها به عملیات و حمله به مواضع دشمن در آن‌سوی اروند جلوگیری کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح چهارم دی‌ماه با روشن شدن هوا و با پایین آمدن آب، اجساد مطهر شهدا و پیکرهای نیمه‌جان بسیاری از رزمندگان که آن‌سوی اروند به خورشیدی‌ها گیرکرده بود، بیشتر رخ می‌نمایاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات، برخی فرماندهان دلاور لشکر 32 انصارالحسین(ع) مانند شهیدان علی پرسیان، رنجبر صولتی و امیر طلایی و 160 رزمنده به شهادت رسیده، 400 نفر مجروح و بیش از 30 نفر به اسارت رفتند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب به قلم حمید حسام و با روایتگری شاهدان عینی ماجرا به وسیله انتشارات شهید حمید کاظمی چاپ و منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://bityl.co/59ZC «غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ غمنامه ۷۲ غواص لشکر انصار همدان در کربلای اروند]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B5_%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF&amp;diff=7761</id>
		<title>قواص ها بوی نعنا می دهند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B5_%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7_%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF&amp;diff=7761"/>
		<updated>2021-01-11T08:31:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ غمنامه ۷۲ غواص لشکر انصار همدان در کربلای ارو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ غمنامه ۷۲ غواص لشکر انصار همدان در کربلای اروند'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:139904011716578020636124.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''جنازه‌ها روی دست موج‌های وحشی، سمت خلیج می‌رفتند و تیر می‌خوردند. گیر افتاده بودیم؛ وسط آتش و هلهله و فریادهای دیوانه‌وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهایی که از لای سیم خاردارها رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کربلای 4 غمنامه تلخ روزهای جنگ است. قصه پر غصه‌ای که قهرمانانش، غواص‌های دست بسته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»، روایت داستانی 72 غواص لشکر «انصار الحسین(ع)» استان همدان است که در 4 دی 1365 در منطقه عملیاتی «کربلای 4» حماسه آفریدند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از کتاب می‌خوانیم: '''«... به بچه‌ها خیره شدم که سعی می‌کردند از تیررس بیایند بیرون و نشوند آن جنازه‌هایی که روی دست آن موج‌های وحشی می‌رفتند سمت خلیج و تیر می‌خوردند و باز هم و باز هم. نارنجکی آماده کردم و همان طور خوابیده انداختمش طرف سنگر تیربار و دیدم که خاک پیچید تو هم و سنگر دیگر سنگر نماند. قدرت گرفتم و فریاد زدم: سریع بلند شوید بیایید تو کانال!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چطورش را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم باید بیایند. گذشتن از آن چند متر سیم خاردار حلقوی لازم بود و حتمی، آن هم در میان آن آتش و هلهله و فریادهای دیوانه وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهای رسامی که از لای سیم خاردارها رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سریع سیم خاردارها را برانداز کردم و دیدم هیچ کدامشان هنوز باز نشده‌اند و این فاجعه بود و چاره‌ای هم جز غلتیدن روی آنها نبود. نایستادم. حتی به کسی دستور ندادم که پیش قدم بقیه شود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم را غلتاندم روی سیم خاردارها و خورشیدی‌ها و درد را تحمل کردم و فقط دعا می‌کردم لباس غواصی ام زیاد پاره نشود و آن آرپی جی زن عراقی بیاید لب سنگر و در تیررس من که آمد. کلاش را گرفتم طرفش و شلیک کردم و چند جای بدنم گُر گرفت و سوخت و سنگین شدم و با صورت افتادم روی باتلاق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمدم دست راستم را ستون تنم کنم و بلند شوم که یک نارنجک آمد افتاد کنار زانوی چپم، توی گِل. فقط توانستم صورتم را برگردانم و صدای انفجار را بشنوم و آن گرگرفتگی باز بیاید، حالا از مچ پا تا کتف را ترکش شکافته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسمان و زمین و خط سرخ تیرها و آتش دور سرم می‌چرخیدند و من به خودم می‌گفتم چیزی نیست و صلوات می‌فرستادم و بو می‌کشیدم تا باز بوی نعنا بیاید که آن هم آمد و من فکر کردم نکند همه چیز دارد تمام می‌شود و خیلی آنی و حتی بلند گفتم: نه. گفتم: نمی‌گذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیر می‌آمد می‌خورد به گل‌های دور و برم و می پاشیدشان به صورتم و من به بچه‌ها، به آنها که لای سیم خاردار تیر می‌خوردند می‌گفتم: بیایید بیرون بیایید این ور! تیربار عراقی هنوز آتش می‌ریخت و من بی اختیار و معلوم نبود به کی فریاد زدم خاموشش کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق باشد و نشود باور کرد، اما تیربار درست همان لحظه خاموش شد و من درست در همان لحظه، زیر نور منور چند تا از بچه‌ها را دیدم خندیدم، آن هم همه زخم و درد و تیر و بوی نعنایی که داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفتم به خودم: این هم از خط اول. و حس کردم حالا درد کشیدن راحت تر است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه گزارش تسنیم، «غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ چشم‌اندازی است به بصیرت 72 غواص کربلای اروند و منطبق با واقعیتی که شامگاه چهارم دی ماه 65 در منطقه عملیاتی کربلای 4 اتفاق افتاد که جانبازان و اسرای این حماسه عاشورایی آن را روایت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 4 غواصان سه گردان 153 به فرماندهی حاج محسن ترکاشوند، 155 به فرماندهی شهید سردار ستار ابراهیمی و جعفر طیار به فرماندهی کریم مطهری از لشکر 32 انصارالحسین(ع) همدان تحت فرماندهی قرارگاه قدس در محدوده لشگر 32 انصارالحسین(ع) یعنی از نوک جزایر ام الرصاص در ساحل دشمن (آن‌سوی اروند) تا فاصله 3 کیلومتری حد لشگر انصارالحسین(ع)(کشتی سوخته) برای حضور در عملیات خود آماده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز عملیات اگرچه غواصان به‌آرامی در آب خروشان اروند شنا می‌کردند، اما دشمن به لطف اطلاعاتی که نیروهای نفوذی و ماهواره‌های جاسوسی آمریکا در اختیارشان گذاشت با تمامی امکانات و با آمادگی کامل منتظر بودند تا دست به کشتار و قتل‌عام وحشیانه رزمندگان ایرانی بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نزدیک شدن به نقطه رهایی دشمن با پرتاب پی‌درپی منور، آسمان شب را مانند روز روشن کرد و با این کار توانست غواصان را شناسایی کرده و آنها را آماج گلوله‌های آتشین خود قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این نبرد نابرابر اگرچه غواصان گردان جعفر طیار توانسته بودند با رشادت بسیار از موانع متعدد و صعب‌العبور دشمن گذشته و مواضع تعیین‌شده را تصرف کنند اما به دلیل زمین‌گیر شدن نیروهای خودی در محورهای کناری و عدم تصرف اهداف توسط آنها بسیاری از رزمندگان همدانی در جزیره‌ام الرصاص با قرار گرفتن در حلقه محاصره کشته و زخمی شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهمیت این حادثه تااندازه‌ای بود که فرمانده دلاور گردان 155 سردار شهید ستار ابراهیمی فرمانده برای نجات نیروها دل به اروند زد و تا آنجایی که توانست تلاش کرد آنها را از مهلکه بیرون کشد و درنهایت خود نیز با تنی زخمی میهمان چند کشتی‌شکسته در آب‌های دشمن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''در این معرکه عجیب، فرماندهان به دلیل حجم بالای آتش دشمن و افزایش تعداد شهدا، اسرا و افراد زخمی از ورود سایر نیروها به عملیات و حمله به مواضع دشمن در آن‌سوی اروند جلوگیری کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح چهارم دی‌ماه با روشن شدن هوا و با پایین آمدن آب، اجساد مطهر شهدا و پیکرهای نیمه‌جان بسیاری از رزمندگان که آن‌سوی اروند به خورشیدی‌ها گیرکرده بود، بیشتر رخ می‌نمایاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات، برخی فرماندهان دلاور لشکر 32 انصارالحسین(ع) مانند شهیدان علی پرسیان، رنجبر صولتی و امیر طلایی و 160 رزمنده به شهادت رسیده، 400 نفر مجروح و بیش از 30 نفر به اسارت رفتند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب به قلم حمید حسام و با روایتگری شاهدان عینی ماجرا به وسیله انتشارات شهید حمید کاظمی چاپ و منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://bityl.co/59ZC «غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند»؛ غمنامه ۷۲ غواص لشکر انصار همدان در کربلای اروند]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:139904011716578020636124.jpg&amp;diff=7758</id>
		<title>پرونده:139904011716578020636124.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:139904011716578020636124.jpg&amp;diff=7758"/>
		<updated>2021-01-11T08:16:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;845&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=7705</id>
		<title>رویای آمریکایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=7705"/>
		<updated>2021-01-10T10:41:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی « رویای آمریکایی   بندانگشتی  نویسنده کتاب «رویای آمریکایی» گف...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; رویای آمریکایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:49034.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده کتاب «رویای آمریکایی» گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''این کتاب، تاریخ تفصیلی و توصیفی از نقش محوری ایالات متحده آمریکا در شروع، استمرار و پایان جنگ تحمیلی است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلعلی بابایی، پژوهشگر و نویسنده ادبیات پایداری در گفتگو با فارس، از انتشار جدیدترین اثرش با عنوان «رویای آمریکایی» که انتشارات «روایت 27 بعثت» آن را منتشر کرده، خبر داد و گفت: &lt;br /&gt;
'''این کتاب، تاریخ تفصیلی و توصیفی از نقش محوری ایالات متحده آمریکا در شروع، استمرار و پایان جنگ تحمیلی است که در 10 فصل تدوین شده است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی به منابع مورد استفاده خود در نگارش این کتاب اشاره کرد و گفت:&lt;br /&gt;
 '''اکثر مستندات این کتاب از منابع خارجی است که نویسنده‌های آمریکایی، اروپایی و کارشناسان رسانه‌ای جهان عرب و همچنین شماری از شاخص‌ترین فرماندهان ارتش صدام حسین در مورد این جنگ نوشتند که اغلب از منابع ترجمه شده است برای این کتاب بهره برده‌ام.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این پژوهشگر گفت: کتاب، زبان ساده و روانی دارد که مانند یک قصه برای خواننده روایت شده است؛ این که جنگ از کجا آغاز شد و پیش‌زمینه‌های آن چیست. در این کتاب خواننده با روند پر ماجرای تقابل آمریکا با انقلاب ایران مواجه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او اضافه کرد: این کتاب برای مخاطب عام جذابیت دارد و من به عنوان مولف اظهار نظری نکرده‌ام و تمام حرف‌هایی که در این اثر نقل شده‌اند، برگرفته از اعترافات دست اول آمریکایی‌هاست که صرفاً به صورت یک روایت منسجم، تدوین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابایی گفت: '''«رویای آمریکایی» در واقع بازروایی داستان رویایی است که صدام برای تبدیل شدن به ژاندارم ایالات متحده در منطقه در سر می‌پرورانده و آنها با حمایت‌های مختلف از صدام، این جنگ را آغاز کردند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی افزود: '''پرداختن به شکل‌گیری مقاومت‌های مردمی در جریان جنگ و درگیری‌های نیروهای انقلاب به خاطر کارشکنی‌های بنی‌صدر نیز از دیگر موضوعاتی است که در این کتاب مورد اشاره قرار گرفته است. رویارویی مستقیم نیروهای ناوگان پنجم آمریکا با رزمندگان ایرانی در خلیج فارس و ماجرای دخالت مستقیم ارتش آمریکا در جنگ به سود عراق علیه ایران طی ماه‌های آخر جنگ تحمیلی، از بخش‌های دیگر این کتاب است. همچنین ماجرای دور و دراز  تصویب و پذیرش قطعنامه 598 و بندهایی که در آن گنجانده شد و کارشکنی‌هایی که در این ماجرا صورت گرفت به روایت منابع غربی، از بخش‌های تشکیل‌دهنده فصل پایانی این اثر است.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
این نویسنده دفاع مقدس گفت: '''رویارویی نیروهای ایرانی با عناصر ارتش آزادی‌بخش فرقه تروریستی مجاهدین خلق در عملیات مرصاد از زبان اعضای جدا شده سازمان نیز در فصل پایانی کتاب آمده است. زیرا منافقین هم رویایی مشابه رویای صدام در سر داشتند که در آن عملیات، این رویا نقش بر آب شد.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
بابایی با اشاره به زمانی که برای تالیف این کتاب صرف کرده گفت: '''بسیاری از منابع این کتاب را من طی حدود 20 سال جمع‌آوری کرده بودم، ولی جمع‌بندی آنها در قالبی کتابی که اکنون منتشر شده، حدود یک سال از من زمان گرفت. شخصاً فکر می‌کنم مطالعه‌ این کتاب برای مخاطب جوان و علاقه‌مندان تاریخ تحولات سیاسی ـ نظامی دهه اول انقلاب، قابل توصیه است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:139510191816273579649604.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: رویای آمریکایی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/01/29/1703237/%DA%AF%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA «رویای آمریکایی» از مستندات منابع غربی و عربی است]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:139510191816273579649604.jpg&amp;diff=7703</id>
		<title>پرونده:139510191816273579649604.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:139510191816273579649604.jpg&amp;diff=7703"/>
		<updated>2021-01-10T10:40:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;22&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:49034.jpg&amp;diff=7699</id>
		<title>پرونده:49034.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:49034.jpg&amp;diff=7699"/>
		<updated>2021-01-10T10:31:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;541&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%B2_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1&amp;diff=7698</id>
		<title>دهلیز انتظار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%B2_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1&amp;diff=7698"/>
		<updated>2021-01-10T10:11:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''دهلیز انتظار'''   بندانگشتی  '''دهلیز انتظار روایت داستانی از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''دهلیز انتظار''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:3190719.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دهلیز انتظار روایت داستانی از تنهایی و رهایی یک فرمانده خسته و زخمی است در عملیات کربلای ۴. فرمانده گردان پیادهای که در میان ده ها قایق، تنها قایق او به مدد غواص های خط شکن در آنسوی اروند میرسد و بعد از یک روز نبرد در ساحل عراق  با اصرار برادر خود صمد که زخمی شده بود مجبور به بازگشت شده و به ناچار داخل یک کشتی در فاصله ای نزدیک به ساحل دشمن پنهان شود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید حِسام متولد سال ۱۳۴۰ هجری شمسی، نامی‌آشنا در عرصه خاطره نگاری و داستان دفاع مقدس است. وی فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است که سابقه معاونت ادبیات و انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس را نیز در کارنامه دارد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید حسام با کتاب غواصها بوی نعنا میدهند که نوعی خاطره نگاری در حوزه ادبیات دفاع مقدس است،  به جامعه ادبی معرفی شد که این اثر همزمان با  سی و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران توسط انتشارات شهید کاظمی تجدید چاپ شده  است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموعه داستانهای کوتاه «دهلیز انتظار» اثر دوم این نویسنده تواناست که در این انتشارات به چاپ رسیده است. این اثر پیش از این به قلم اسماعیل اریب به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از این کتاب آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کشتی تا گلو میان گل نشسته بود، اما با همه سنگینی اش مثل پر کاهی روی دست های اروند بود. امواج سینه می کشیدند و کوهه کوهه خودشان را می کوبیند روی بدنه زنگ زده پوسیده اش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم کم آب از دیواره کشتی بالا می کشید، به جان سوراخ ها می افتاد، سر ریز می شد و زانو های زخمی ستار را در خود فرو می بلعید. باید بیرون میزد به هر طریق ممکن.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماندن در کشتی، بیخ گوش عراقی ها، مرگ تدریجی بود. گل های خشک شده ی دور پلک ها و مژه هایش را با پشت دست ریخت. با زحمت تن زخم دارش را تا یک سکوی آهنی بالا کشید و از دهلیزی که موشک آر. پی. جی میان سینه کشتی انداخته بود، سر به بیرون برد...''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 کتاب داستانی دهلیز انتظار به قلم توانای حمید حسام در قطع رقعی و ۶۴ صفحه توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.mehrnews.com/news/4677480/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF اثر تازه‌ای از حمید حسام منتشر شد]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:3190719.jpg&amp;diff=7697</id>
		<title>پرونده:3190719.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:3190719.jpg&amp;diff=7697"/>
		<updated>2021-01-10T10:09:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;42&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A8%DA%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%85%D8%AF_%DA%AF%D8%B1%D9%87%C2%BB%E2%80%8C&amp;diff=7696</id>
		<title>«بچه‌های ممد گره»‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A8%DA%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%85%D8%AF_%DA%AF%D8%B1%D9%87%C2%BB%E2%80%8C&amp;diff=7696"/>
		<updated>2021-01-10T10:07:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی ««بچه‌های ممد گره»‌   بندانگشتی  کتاب «بچه‌های ممد گره» ن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;«بچه‌های ممد گره»‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:39082 399 600.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «بچه‌های ممد گره» نوشته حمیدحسام، شامل خاطرات دیده‌بان‌ها و مسئولان ادوات و توپخانه لشگر ۳۲ انصارالحسین(ع) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''لشگر انصارالحسین(ع) متشکل از نیروهای استان همدان بود و رزمندگانی که اهالی این استان بودند در آن می جنگیدند. با آغاز جنگ تحمیلی توسط حزب بعث عراق، رزمندگان عمدتا سپاهی از همدان به شکل تخصصی با فن دیده بانی آشنا نبودند. سرعت، پیشروی های زمینی دشمن، فرصت آموزش و استفاده از ابزار آتش را به نیروهای مردمی نمی داد و به غیر از دو سه تن که پیش از جنگ، خدمت سربازی را در ارتش گذرانده بودند، کسی با به کار گیری ظرفیت آتش منحنی آشنا نبود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''در سال 1359 که شروع خاطرات کتاب هم از همین مقطع است، رزمندگان سپاه همدان، مسئول دفاع از شهر سرپل ذهاب بودند و سهمشان برای این دفاع، فقط یک قبضه خمپاره اندازه 120 میلی متری بود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب 6 بخش دارد که به ترتیب عبارتند از: دیده بانی در سال ۱۳۵۹، دیدبانی در سال ۱۳۶۰، دیده بانی در سال ۱۳۶۱، دیده بانی در سال ۱۳۶۲، دیده بانی در سال 1365 و دیده بانی در سال ۱۳۶۷.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان برخی از خاطرات این کتاب عبارت است از: نمیری تا خودم بکشمت، شیرینی خامه ای اعلا، فرمانده صبور، خضاب خون، خال هندی، پدرت را در می آورم، میازار موری که، قبر گمشده، کارخانه نمک، تانک پر رو، پس از پاتک، گیر کار خودم بودم، تلخی های قصر شیرین.&lt;br /&gt;
پایان هر خاطره نیز نام راوی (که سمتش نیز به پیوست آمده است) همراه با مکان و زمان وقوع خاطره و مکان و زمان بیان خاطره ذکر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از کتاب می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«پهلویم می‌سوخت و سرم گیج می‌رفت. عراقی‌ها زیر آتش توپخانه بازهم بی‌کله داشتند می‌آمدند و باید رویشان آتش می‌ریختیم، اما رمق در دست‌وپایم نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس فرجی(شهید) معاون گردان 154 حضرت علی‌اکبر(ع) گفت: حسین هرطور شده خودت را به عقب برسان، این‌جور که این‌ها می‌آیند؛ این دفعه بالای خاکریز ما هستند. دستم را به پهلویم که دهن بازکرده بود؛ گرفتم و جلوی خونریزی را تا حدی گرفتم و افتان‌وخیزان به عقب آمدم تا به پلی که زیر جاده آسفالت در حکم پست امداد بود؛ رسیدم. برادر بزرگترم حسن آنجا بود. درد داشتم و ناله می‌کردم. حسن یک مسکن قوی زد و به خواب رفتم. فردا با تکان حسن بیدار شدم. نزدیک یک روز بود بی‌هوش بودم»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.mehrnews.com/news/4680373/%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF چاپ جدید «بچه‌های ممد گره» با کاهش حجم عرضه می‌شود]&lt;br /&gt;
[https://bookroom.ir/book/53072/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%BE%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1-32-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86 بچه های ممد گره: خاطرات دیده بانی گردان های ادوات و توپخانه لشکر 32 انصارالحسین]&lt;br /&gt;
[https://hamedan.navideshahed.com/fa/news/482893/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%7C-%D8%A8%DA%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%87 معرفی کتاب| &amp;quot;بچه‌های ممد گره&amp;quot;]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:39082_399_600.jpg&amp;diff=7695</id>
		<title>پرونده:39082 399 600.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:39082_399_600.jpg&amp;diff=7695"/>
		<updated>2021-01-10T10:03:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;541&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B3_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%C2%BB&amp;diff=7675</id>
		<title>«خس بی‌سروپا»</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%AE%D8%B3_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%C2%BB&amp;diff=7675"/>
		<updated>2021-01-10T08:50:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«خس بی‌سروپا»'''  «خس بی سر و پا»، روایتی از شور و حال پیاده‌روی اربعین  پر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خس بی‌سروپا»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خس بی سر و پا»، روایتی از شور و حال پیاده‌روی اربعین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:D52oad.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کتاب «خس بی‌سروپا» روایتی است از سفر اربعینی حمید حسام به عتبات عالیات که در سال ۱۳۹۳ شمسی معادل ۱۴۳۶ قمری انجام شده است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید حسام که پیش از این روایت‌های او از زندگی بسیاری از رزمندگان دفاع مقدس را در کتاب‌هایی چون وقتی مهتاب گم شد، آب هرگز نمی‌میرد و غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند را نگاشته است در این کتاب خود و مشاهداتش از سفر پیاده‌روی اربعین را دستمایه نگارش قرار داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حمید حسام در متن کوتاهی که به عنوان مقدمه در این اثر درج کرده است از تصمیم خود برای دریافت مقدمه‌ای بر این کتاب به قلم سردار شهید حسین همدانی نوشته که به دلیل شهادت ایشان میسر نشده. وی در این یادداشت آورده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «چراغ خاموش آمده بودی ولی بسیجی‌ها دیده بودنت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: «کجا؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «انتهای جاده‌ی نجف، ابتدای راه کربلا»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «با خانواده‌ام بودم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نگفتم که هزاران هزار، قافله‌ی دل، خانواده توست اما جسارت کردم و گفتم: «سفرنامه‌ی اربعین را نوشته‌ام. مقدمه‌اش را شما بنویس» مثل همیشه با فروتنی پذیرفت. و یک ماه بعد نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نوشت اما نه با قلم که با خون و نه بر اوراق این دفتر که بر تربت حریم صاحب اربعین ـ زینب سلام الله علیها ـ و عجبا که چه رازی بین او و زینب (س) در منظومه‌ی اربعین‌ها بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴۰ سال جهاد کرد و بر کارنامه‌ی جهاد هیچ کس ـ جز او ـ این همه فراز و نشیب و زخم و آبله و صبر نگاشته نشد  در دفاع از حریم، حرم زینب (س) به شهادت رسید و اربعین شهادت او مقارن با اربعین سیدالشهدا (ع) شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامش حسین بود ولی بی کفن نماند/گریان و روضه‌های امام غریب بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمات به جای مقدمه‌ای است که قرار بود، فرمانده‌ام، سرورم، سنگ صبورم و برادرم، شهید حاج حسین همدانی «ابو وهب» بر دیباچه‌ی این سفرنامه بنویسد. او با خون نوشت  من با اشک چشم.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نجوای آهسته و محزون یک مداح دل‌شکستهٔ ایرانی، رمق تازه‌ای به پاهایم می‌دهد که می‌خواند: «عمهٔ سادات داره می‌آد.» به خودم هی می‌زنم که «این راه را، این بهشت را، این مدینهٔ فاضله را که تو با این لذت و شوق و میزبانی می‌پیمایی، عمهٔ سادات با زخم پا و ضرب تازیانه و فراق جگرسوز برادر، نه از نجف تا کربلا که از کربلا تا شام پیمود. پس لحظه‌لحظهٔ این ثانیه‌های بی‌تکرار را از دست نده و مشغول دنیا نشو.»&lt;br /&gt;
دست به مخزن‌الاسرار طالبی می‌برم و این بار سهم من از ذکر و دعا، خواندن «زیارت وارث» است. می‌خوانم و پرواز می‌کنم: &lt;br /&gt;
السّلام علی آدم صفوة‌الله، السلام علی نوحٍ...'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره مهر این کتاب را در ۱۶۸ صفحه منتشر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: پیاده روی اربعین]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.mehrnews.com/news/4743993/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C انتشار سفرنامه اربعین حمید حسام/ماجرای یادداشت ناتمام شهید همدانی]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:D52oad.jpg&amp;diff=7672</id>
		<title>پرونده:D52oad.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:D52oad.jpg&amp;diff=7672"/>
		<updated>2021-01-10T08:40:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;854&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA_%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8%C2%BB&amp;diff=7671</id>
		<title>«بهشت تخریب»</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%C2%AB%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA_%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8%C2%BB&amp;diff=7671"/>
		<updated>2021-01-10T08:16:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«بهشت تخریب»'''  بندانگشتی  '''خاطرات تخریبچی‌های عارف و پان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«بهشت تخریب»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:3547348.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خاطرات تخریبچی‌های عارف و پانزده ساله'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''راوی این‌کتاب در سال‌های جنگ به معبرگشای پابرهنه یا شکارچی گردن‌کج، فرمانده جلوتر از فرمانبر، تخریب‌چی روضه‌خوان و ... مشهور بوده است. کتاب جدید حمید حسام، دریچه‌ای به دنیای بهشت‌گونه تخریب‌چیان کم سن و سال باز می‌کند؛ آنان که یکی از پر مخاطره‌ترین واحدهای رزمی را برای انجام وظیفه برگزیده بودند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خاطرات مرتضی نادر محمدی تلفیقی از حماسه و عرفان را وسط میدان مین، از فاو تا مجنون و شلمچه در جنوب تا مهران و میمک و ماووت در غرب در بر می‌گیرد. عارفان حاضر در این‌خاطرات، ۱۵ ساله هستند و اصل و اساس کار تخریب‌چی را تخریب نفس می‌دانستند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسام در مقدمه کتاب « بهشت تخریب» نوشته است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«نه تنها برای من که برای بسیاری از بچه‌های جبهه، آقا مرتضی مترادف با گردان تخریب‌ است و برای تخریب‌چی‌ها، مرتضی یعنی نمودار سختی همراه با معنویت جبهه. پس رسیدن به گنج نامکشوفی مثل مرتضی نادرمحمدی، بیان خاطرات نسلی است که سخت‌ترین گره‌های آوردگاه رزم، با دست همت آنان باز می‌شد. نوجوانان و جوانانی که مرگ را به بازی گرفته بودند و قبل از رسیدن به میدان مین با هم می‌خواندند که: «ننه‌م می‌گه جبهه نرو، جبهه می‌ری بسیج نرو، بسیج می‌ری جلو نرو، جلو می‌ری تو خط نرو، تو خط می‌ری تخریب نرو، تخریب می‌ری رو مین نرو، رو مین بری هوا می‌ری، نمی‌دونی تا کجا می‌ری»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خلاف بسیاری از راویان بدقلق، راضی کردن آقا مرتضی برای گفتن خاطراتش کار دشواری نبود. اما او یک شرط اساسی داشت که برای یک غیر تخریب‌چی مثل من، دشوارتر از زدن معبر و عبور از میدان مین بود. شرطش این بود: «همه اتفاقات تخریب در هشت سال دفاع مقدس از زبان همه بازماندگان تخریب روایت شود و من یکی از آنان باشم.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب پس از دو سال مصاحبه، تدوین و نگارش به سامان رسیده و حسام در مقدمه آن به شیوه مصاحبه تاریخ شفاهی خود با راوی اثر اشاره کرده و می‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«مرتضی از تهران به همدان می‌آمد و قبل از مصاحبه، عکس‌های هم‌رزمان تخریب‌چی شهیدش را مقابلش می‌گذاشت. گویی که قرار است برای آن‌ها درد دل کند. از هر شهیدی که خاطره می‌گفت، گریه میان کلماتش فاصله می‌انداخت و من بیشتر و بیشتر به آن نگاه ژرف‌اندیش حاج مهدی کیانی می‌رسیدم که: «اگر از مرتضی بنویسی، از همه نوشته‌ای.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهشت تخریب» ۱۰ فصل با این‌عناوین دارد: «میرزاکوچک ملایر»، «مشق جنگ»، «پاهای بی‌قرار»، «گروه پاپتی»، «شبیه گودال قتلگاه»، «بهشت تخریب»، «بمب‌های متحرک»، «کربلای شلمچه»، «ردپابرهنه‌ها» و «روزهای آخر» که تصاویر، اسناد و پی‌نوشت‌هایی هم با آن‌ها همراه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از این‌کتاب می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''هر طرف را نگاه می‌کردم پیکر شهیدی افتاده بود، تصویر گودال قتلگاه سیدالشهدا علیه السلام که در روضه ها شنیده بودم، برایم تداعی شد. یک آن فراموش کردم که برای برش و انفجار جاده به جزیره مجنون آمده ام. باید جاده را به شکلی برش می‌زدم که موج انفجار، پیکر شهدا را داخل آب نیندازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی عرض هشت متری جاده به فاصله هر دومتر یک &amp;quot;خرج گود&amp;quot; گذاشتم. رو به شهدا و پشت به عراقی ها نشستم و انفجار اول را زدم. حالا باید گونی های &amp;quot;پودر آذر&amp;quot; را داخل چاله ها برای انفجار اصلی می‌ریختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تک‌تیرانداز دشمن برای زدن من از فاصله بیست متری کار دشواری نداشت. دو سه تیر، وزوز کنان از کنار سرم گذشت. ناگهان احساس کردم چیزی مثل پتک بر سرم کوبیده شد و خون از سر تا پیشانی‌ام دوید...'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «بهشت تخریب» نوشته حمید حسام شامل خاطرات معاون گردان تخریب لشگر ۳۲ انصارالحسین توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر و راهی بازار نشر شد.&lt;br /&gt;
این‌کتاب با ۵۴۴ صفحه به چاپ رسیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.mehrnews.com/news/5017052/%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DA%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87 چاپ کتاب جدید حمید حسام/خاطرات تخریبچی‌های عارف و پانزده ساله]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:3547348.jpg&amp;diff=7670</id>
		<title>پرونده:3547348.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:3547348.jpg&amp;diff=7670"/>
		<updated>2021-01-10T08:15:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;54&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D8%B2_%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=7664</id>
		<title>راز نگین سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D8%B2_%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=7664"/>
		<updated>2021-01-10T07:39:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''راز نگین سرخ'''  بندانگشتی  '''«راز نگین سرخ» زندگی‌نامه داستا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''راز نگین سرخ'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:55554.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«راز نگین سرخ» زندگی‌نامه داستانی سردار شهید مهندس محمود شهبازی، فرمانده سپاه همدان و جانشین لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) به قلم حمید حسام است. کتاب حاوی خاطرات شهید از زبان خانواده و همرزمانش است. حوادث این داستان گوشه‌ای از فراز و نشیب‌های دفاع مقدس از آغازین روز جنگ تا هنگام آزادی خرمشهر را نشان می‌دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«کاش یه بارم که شده، لب باز کنی و به من بگی چکاره‌ای؟ معلم قرآنی، درس مهندسی می‌خوانی یا یه بسیجی هستی؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مادر در خیالش با محمود حرف می‌زد. می‌پرسید؛ اما جواب نمی‌شنید. هر بار که او را می‌دید، چشمانش نور می‌گرفت، لبش به خنده وا می‌شد؛ اما گوشهٔ دلش همچنان نگران او بود. فکر بدرقه عذابش می‌داد. دستپاچه می‌شد و می‌زد به حیاط یا زیر سر در می‌ایستاد؛ با قرآن و اسپند؛ اما این دفعه دل و دماغ دفعات قبل را نداشت. نشست کنار حوض. این پا و آن پا کرد و منتظر محمود ماند. باز طاقت نیاورد. چشمش به آبپاش پلاستیکی افتاد. بلند شد و دست‌های لرزانش را دور دستهٔ پلاستیکی آن حلقه کرد و گلدان‌های قد و نیم‌قد حیاط را یکی‌یکی آب داد؛ اما باز غرق در خیال محمودش بود. ذهن ناآرام او زندگی نوجوانی و جوانی فرزندش را در بستر زمان مرور می‌کرد... تا شرشر آبی که از دهانهٔ گلدان سرریز شده بود و روی پله‌ها می‌ریخت، او را به خود آورد.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://taaghche.com/book/55554/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%9B-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C معرفی کتاب راز نگین سرخ]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:55554.jpg&amp;diff=7663</id>
		<title>پرونده:55554.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:55554.jpg&amp;diff=7663"/>
		<updated>2021-01-10T07:34:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;54&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8&amp;diff=7659</id>
		<title>مهاجر سرزمین آفتاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8&amp;diff=7659"/>
		<updated>2021-01-10T07:24:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''مهاجر سرزمین آفتاب'''  بندانگشتی  '''کتاب «مه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''مهاجر سرزمین آفتاب'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مهاجر-سرزمین-آفتاب(1).jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب»، اثر حمید حسام و مسعود امیرخانی که روایت خاطرات کونیکو یامامورا (سبا بایی)، یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران است، این کتاب به روایت خاطرات کونیکویامامورا می​ پردازد. وی تنها مادر شهید است که اصالتی ژاپنی دارد و فرزند شهیدش جوان نوزده ساله​ای بود که هم در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت‌های زیادی داشت و هم در زمان جنگ تحمیلی با وجود سن کم، راهی جبهه​ ها شد تا از اسلام و ایران دفاع کند که در عملیات والفجر یک، در منطقه فکه به شهادت رسید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''یامامورا که پس از ازدواج با یک ایرانی مسلمان و مهاجرت به ایران اسم سبا با الهام از قرآن را برای خود برمی​گزیند، با دقتی بی​نظیر و زبانی ساده و شیوا خاطرات خود را از کودکی تا حال بیان می​کند. هرچند که سال‌ها قبل در کشور ژاپن و در خانواده​ای بودایی مذهب متولد شده و تا بیست و یک سالگی تحت آموزه​های بودایی بوده، اما ازدواج با یک جوان مسلمان ایرانی مسیر زندگی‌اش را تغییر داده و آنقدر روحیات انقلابی و اسلامی​اش را تقویت کرده که فرزند نوزده ساله‌اش در جبهه‌های جنگ تحمیلی ایران به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
'''چیزی که داستان زندگی این مادر شهید را منحصر به​فرد می​کند حوادثی است که در طول زندگی​اش اتفاق می​افتد و مسیر زندگی وی را تغییر می​دهد تا جایی که خودش می​نویسد: هیچ​گاه تصور نمی​کردم داستان زندگی من روزی به صورت کتاب منتشر شود چون اگر در ژاپن و در کنار خانواده​ام می​ماندم یک زندگی کاملا عادی را تجربه می​کردم در حالی که آشنایی من با یک مسلمان ایرانی مسیر زندگِی​ام را تغییر داد و توسط او به دنیای جدید و ناشناخته​ای آمدم.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''زندگی در ایران و جامعه اسلامی برای یامامورا بسیار جالب و پر از اتفاقات و حوادثی نظیر قیام 15 خرداد، انقلاب و تغییر حکومت و دوران جنگ تحمیلی است که یکی از پسران خود را در این مسیر تقدیم اسلام و کشور می​کند و معتقد است در زندگی هرچه جلوتر می​رود درهای جدیدی به رویش باز می​شود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در مورد نگارش خاطرات خود می​گوید: '''پس از شهدت پسرم تاکنون چندین نفر پیشنهاد کردند که داستان زندگی​ام را بنویسند اما موافقت نکردم تا اینکه در سفر به هیروشیما با آقای حسام همسفر شدم. ایشان پیشنهاد دادند که خاطراتم را بنویسد و من فکر کردم که آغاز زندگی‌ام تا به امروز منحصر به​فرد است و مثل و مانند نداشته است، پس به ایشان اعتماد کردم و انجام مصاحبه​ ها کار نوشتن کتاب شروع شد.&lt;br /&gt;
'''&lt;br /&gt;
حمید حسام هم در مورد آشنایی با یامامورا و نگارش کتاب خاطراتش اینگونه می​ نویسد: '''مردادماه سال ۱۳۹۳ با گروهی نه نفره از جانبازان شیمیایی برای شرکت در مراسم سالگرد بمباران اتمی هیروشیما به ژاپن دعوت شدیم. در فرودگاه، بانویی محجبه با سیمای شرقی، به عنوان مترجم گروه، به ما معرفی شد. این سفر سرآغاز آشنایی من با کونیکو یامامورا بود. او در مسیر طولانی پرواز دبی توکیو بیشتر قرآن می‌خواند و گاهی با زبان ساده و تا حدی نامأنوس خاطراتی برای من تعریف می​کرد. در ژاپن، به هنگام دیدار جانبازان شیمیایی و بازماندگان بمباران اتمی هیروشیما، گوشم به سرفه‌های جانبازان بود و چشمم به کونیکو یامامورا که حرف‌های دو گروه را برای هم ترجمه می‌کرد و گاهی قطره اشکی از گوشه چشمانش جاری می‌شد و عطش مرا برای شنیدن داستان زندگی‌اش بیشتر می‌کرد و من تا آن زمان نمی‌دانستم که او یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می​ افزاید: از همان سال، همواره اندیشه نگارش زندگی این یگانه بانو ذهنم را مشغول کرده بود. بنابراین، طبق قاعدة شخصی​ام، پیش از مصاحبه‌ها، طریق «مصاحبت» و همراهی با راوی را پیش گرفتم و طی هفت سال به هر بهانه و در هر دیدار نقبی به دنیای درونی‌اش زدم تا در اتفاقات و حادثه‌ها نمانم. و سرانجام پذیرفت که اسرار ناگفته زندگی‌اش را بازگو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی ژاپن]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://nashreshahidkazemi.ir/657/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8.html مهاجر سرزمین آفتاب]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8(1).jpg&amp;diff=7658</id>
		<title>پرونده:مهاجر-سرزمین-آفتاب(1).jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8(1).jpg&amp;diff=7658"/>
		<updated>2021-01-10T07:08:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;5454&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%81%D9%82%D8%B7_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D8%B4&amp;diff=7604</id>
		<title>فقط غلام حسین باش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%81%D9%82%D8%B7_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D8%B4&amp;diff=7604"/>
		<updated>2021-01-09T10:50:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''معرفی کتاب فقط غلام حسین باش: روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی'''  پرونده:27734...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''معرفی کتاب فقط غلام حسین باش: روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2773402.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کتاب فقط غلام حسین باش: روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی، نوشته حمید حسام، تحول در شخصیت این جانباز بعد از پیروزی انقلاب، علاقه‌مندی‌اش به سپاه پاسداران، حضور بی‌وقفه او در 8 سال دفاع مقدس، آشنایی با شهید علی هاها و علی چیت‌سازیان و سرانجام تغییر مسیر زندگی‌اش را شرح می‌دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط غلام حسین باش؛ هم روایتگر دوران کودکی و نوجوانی حسین رفیعی و هم بیانگر حضور او در جنگ تحمیلی عراق و ایران است. این جانباز حضورش در عملیات‌های مختلف و هم‌رزم بودنش با شهید چیست‌سازیان را نیز روایت می‌کند. بخش پایانی کتاب حاوی تصاویری حضور حسین رفیعی در دوران دفاع مقدس در کنار هم‌رزمانش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت و سادگی و صراحت حسین رفیعی در بیان خاطراتش است و شما با مطالعه آن با زوایای تازه‌ای از گنجینه‌های دفاع مقدس آشنا می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید حسام نویسنده و خاطره‌نگار این کتاب درباره روش کار خود می‌گوید: &amp;quot;مصاحبه دقیق و جزء به جزء براساس رعایت زمان‌بندی و با تمرکز بر روایت راوی در کنار مشاهدات عینی او شیوه من در نگارش کتاب‌های این چنینی است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواندن این کتاب به قدری لذت‌بخش است که دوست ندارید حتی برای یک لحظه آن را زمین بگذارید و به کار دیگری مشغول شوید تا از سرانجام حسین غلام مطلع شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''در بخشی از کتاب فقط غلام حسین باش می‌خوانیم:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به من که رسیدند، بیشتر از قیافه و هیکلم که باید به چشم‌شان می‌آمد. محو خالکوبی و نقش کارد روی بدنم شدند. میان آن صف، کسی این همه نقش و نگار روی بدنش نبود. اگر می‌گفتند تو بمان، یعنی به عضویت گارد شاهنشاهی درمی‌آمدم، و از نگهبانی در پادگان و سختگیری‌های تحقیرآمیز خلاص می‌شدم. اما گفتند تو برو، یعنی مردود، یعنی باز همین خط و خال‌ها، مایه دردسرم شد. 14 جای هیچ‌گونه اعتراضی نبود. لباسم را پوشیدم و فکر فرار دوباره به سرم زد. اما از میان این همه دیوار و حصار و سیم‌خاردار و برجک، چگونه؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استوار خشن و بدقیافه‌ای داشتیم که از گردن به پایین، خالکوبی داشت. از من خوشش نمی‌آمد. شاید به خاطر اینکه من را از جنس خودش می‌دید. از طرفی دستم را خوانده بود که فکر فرار را در سر می‌پرورانم. برای اینکه همیشه زیر چشم باشم، دست به یک ترفند زد. سراسیمه وارد آسایشگاه شد و گفت: «همدانی‌ها برپا!» این‌قدر ازش می‌ترسیدند که عده‌ای از همشهری‌ها جرئت نکردند بلند شوند. او هم قصدش نشان کردن من بود، نه بقیه. وقتی من بلند شدم، گفت: «بچه‌های سرباز، این همدانی را خوب بشناسید، او کسی است که کاسه‌هایتان را می‌دُزدد و می‌فروشد به خودتان.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن به بعد، ناسزا و بددهنی او تمامی نداشت. می‌خواست هم بچه‌ها را به من بدبین کند، هم بپا برایم بگذارد، و هم آستانه تحملم را بسنجد. به روی خود نیاوردم. چند روز بعد، یک سرباز قلدر و قوی‌هیکل به اسم محمود مُشارزاده را برای حال‌گیری من گماشت. اهل تهران بود. تنومند و گردن‌کلفت. کادری‌ها هم با همۀ قشون‌شان از این سرباز حساب می‌بردند. اگر می‌خواستند بگویند احترام نظامی بگیر، یا اسلحه را مثل بیل نگیر، جرئت نمی‌کردند. محمود، گوش شنوا نداشت که هیچ، گاهی در جمع به کادری‌ها می‌پرید و برایشان شاخ و شانه می‌کشید. تا جایی که دو، سه سرباز را به عنوان گماشته و نوکر برای شستن ظرف غذا و لباس‌هایش گمارده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: آثار]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: جانباز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.ketabrah.ir/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C/book/42412 کتاب فقط غلام حسین باش: روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2773402.jpg&amp;diff=7601</id>
		<title>پرونده:2773402.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2773402.jpg&amp;diff=7601"/>
		<updated>2021-01-09T10:36:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;52&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D9%84%D8%A8_%D8%A8%D8%A7_%D9%86%D8%A7%D9%85_%C2%AB%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84%C2%BB_%DA%AF%D8%B1%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=7597</id>
		<title>آزادی حلب با نام «ابوالفضل» گره خورده است</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D9%84%D8%A8_%D8%A8%D8%A7_%D9%86%D8%A7%D9%85_%C2%AB%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84%C2%BB_%DA%AF%D8%B1%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=7597"/>
		<updated>2021-01-09T09:42:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''آزادی حلب با نام «ابوالفضل» گره خورده است'''  '''برادرم از یک شهید قول شهادت گ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''آزادی حلب با نام «ابوالفضل» گره خورده است'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''برادرم از یک شهید قول شهادت گرفته بود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''* حقوق اولش را صرف ثبت نام مکه مادر کرد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''* شهادت ابوالفضل را برادرم 23 سال قبل پیش‌بینی کرده بود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''رهبر معظم انقلاب اسلامی که صبح امروز به گلزار شهدای بهشت زهرای تهران رفته بودند بر سر مزار یکی از شهدای مدافع حرم توقف کرده و فاتحه‌ای قرائت کردند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1580560407.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خواهر شهید ابوالفضل نیک زاد که برادرش در جریان آزاد سازی حلب به شهادت رسیده است، می گوید: ایشان هدفش مقاومت بود اما آرزوی شهادت داشت. در مراسم تشییع شهید لطفی، دستش را داخل خاک مزار شهید کرده و او می خواهد دستش را بگیرد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوالفضل یک قرآن جیبی داشت و آن قرآن دست من است. همیشه می گفت: «مرضیه، فضای مجازی برای خانم ها سم است زیرا عاطفی هستند، پس حواست را جمع کن. هر زمانی که می خواهی وارد فضای مجازی شوی، زیارت عاشورا و قرآن بخوان.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهدا برای ابوالفضل جایگاه خاصی داشتند. یک مرتبه در جمعی نشسته بودیم و طبق معمول صحبت شهدا به میان آمد. گفتم: «خوب شد شهدا شهید شدند. با اتفاق هایی که الان افتاده معلوم نبود که اگر شهدا زنده بودند چه مسیری را انتخاب می کردند.» ابوالفضل عصبانی شد، دستش را بالا گرفت و با ناراحتی به من اشاره کرد و گفت: «مرضیه یادت باشد، شهدا همیشه شهیدند. اگر الان هم بودند باز هم شهید می شدند.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''* درباره شهید مدافع حرم ابوالفضل نیک‌زاد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابوالفضل نیکزاد از مدافعان حرم حضرت زینب کبری(س) و از بسیجیان تهرانی بود که ۲۲ تیرماه سال ۹۵ در اثر اصابت گلوله تیر تک‌تیراندازان تروریستی تکفیری به شهادت رسید. شهید نیکزاد متولد سال ۱۳۶۳ بود و ۳۲ سال سن داشت و از وی یک پسر ۳ ساله به یادگار مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید نیک زاد در عملیات آزادسازی شهر «حلب» و در منطقه «عِبطین» در سوریه به شهادت رسید و آزادسازی حلب با نام او گره خورده است. مرضیه نیک زاد(خواهر شهید) می‌گوید بعد از آزادسازی حلب از ابوالفضل خیلی یاد می‌کردند و من آن زمان فهمیدم که بعد از آزادسازی خرمشهر که از شهدا یاد می‌کردند، چه حس و حالی داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مطالعه وصیت‌نامه شهید مدافع حرم ابوالفضل نیک زاد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعظم ملاطایفه همسر شهید درباره اعزام شهید ابوالفضل نیک زاد به سوریه چنین می‌گوید: بعد از پیگیری‌های یک ساله، علی‌رغم مخالفت‌هایی که هم از جانب محل کار و هم از طرف مادر و بقیه خانواده‌اش بود، بالاخره هم در روز ۲۴ خرداد سال ۹۵ مصادف با هفتم ماه رمضان داوطلبانه عازم سوریه شد. او قبل از رفتنش تمام سعی کرد هم دل خانواده‌اش را به دست بیاورد و هم رضایت مسئولانش را بگیرد. چند روز بود محل کارش بود، بعد از اینکه سحری را خوردم، پیامی از طرف همسرم آمد که از قرآن استخاره کرده بود که آیه ۱۸ و ۱۹ سوره اسرا آمده و مفهومش این بود: «‌هر کس که زندگی دنیا را بخواهد ما از دنیا آنچه را که صلاح بدانیم می‌دهیم، اما آخرت دستش خالی است و هر کسی که آخرت را بخواهد و تلاش مخلصانه کند از او قبول می‌شود.»صبح آن روز تماس گرفتم و گفتم «مشخص شد؟» که گفت «نه هنوز حرفی نزده‌اند.» ساعت یک موقع اذان ظهر بود که تماس گرفت و گفت «من رفتنی شدم و تا ساعت سه باید محلی باشم که مشخص کرده‌اند، با مامان خداحافظی نکرده‌ام، خانه هم که نیامده‌ام، هر طور شما بگویید، با مامان تلفنی خداحافظی می‌کنم و می‌آیم خانه.» احساس کردم بهتر است حضوری با مادرش خداحافظی کند، هر چند دیگر زمانی برای وداع خودمان باقی نمی‌ماند. البته حسرت وداع آخر تا همیشه در دلم ماند، حتی روز معراج هم با او تنها نشدم. خیلی سریع اتفاق افتاد. برای بستن ساکش، حدود ساعت سه به خانه آمد. وقتی لباسش‌هایش را در ساک می‌گذاشتم، اشک می‌ریختم و به حضرت زینب(س) توسل کردم و گفتم «یا حضرت زینب(س) به خودت می‌سپارم.» قبل از رفتن یک جمله به من گفت «سعی کن خودت در زندگی تصمیم گیرنده باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنی است، مزار شهید مدافع حرم ابوالفضل نیکزاد در گلزار شهدای بهشت زهرای تهران قطعه 53، ردیف 87، شماره 15 واقع شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:402723 426.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:402721 781.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://navideshahed.com/fa/news/459339/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF برادرم از یک شهید قول شهادت گرفته بود]&lt;br /&gt;
[http://hvasl.ir/news/148271 شهیدی که رهبر انقلاب امروز بر سر مزارش فاتحه خواندند که بود؟]&lt;br /&gt;
[http://basijtabari.rzb.ir/post/1173 زندگینامه شهیدِ مدافعِ حرم ، ابوالفضل نیکزاد]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:402721_781.jpg&amp;diff=7594</id>
		<title>پرونده:402721 781.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:402721_781.jpg&amp;diff=7594"/>
		<updated>2021-01-09T09:36:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;545&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:402723_426.jpg&amp;diff=7593</id>
		<title>پرونده:402723 426.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:402723_426.jpg&amp;diff=7593"/>
		<updated>2021-01-09T09:36:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;452&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1580560407.jpg&amp;diff=7592</id>
		<title>پرونده:1580560407.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1580560407.jpg&amp;diff=7592"/>
		<updated>2021-01-09T09:29:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;12&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%AF%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF!&amp;diff=7590</id>
		<title>رزمندگان قدبلند شهید نمی‌شوند!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%AF%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF!&amp;diff=7590"/>
		<updated>2021-01-09T08:47:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''رزمندگان قدبلند شهید نمی‌شوند!'''  '''خبر شهادت «ابوالفضل» در خواب به دستم رس...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''رزمندگان قدبلند شهید نمی‌شوند!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خبر شهادت «ابوالفضل» در خواب به دستم رسید'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مادر شهید «ابوالفضل خوش‌خلق» گفت: ابوالفضل درست زمانی که برای آبرسانی به سنگر‌ها رفته بود به شهادت رسید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل یک رود جاری اشک‌ها از چشمها رو صورتش می‌چکد، با اینکه در طول سال‌ها زندگی سختی‌ها و مصائب زیادی دیده اما آخرین داغ او را از پای درآورده، داغ تازه است و از دست رفتن فرزند آتشی شده بر جانش که نمی‌گذارد چشمه اشکش خشک شود، نه شهادت آن یکی پسر نه هیچ چیز دیگر به اندازه از دست دادن پسر ۳۸ ساله‌اش او را آزار نمی‌دهد، می‌داند که این داغ، این مصیبت‌ها در کنار مصائب سیدالشهدا چیزی نیست، برای همین با توسل به ائمه زیر لب از خدا می‌خواهد تا قلبش را آرام و جانش را بر این مصیبت صبور کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گه‌گاه نگاهش را می‌دوزد به قاب عکس پسر تازه فوت شده‌اش، قابی که در کنار فرزند شهیدش و همسرش جای گرفته، آهی از سر سوز دل می‌کشد و باز اشک‌هایش جاری می‌شود. مادر هشت فرزند دارد، شش پسر و دو دختر که دو پسرش را از دست داده است. همسرش سال ۵۶ خیلی زود به رحمت خدا رفت و مادر همه بچه‌ها را با سختی بزرگ کرد‌. حالا هر کدام از بچه‌ها گوشه‌ای از این شهر زندگی خودشان را ساخته‌اند و مادر دور از آن‌ها و نگران سرنوشت بچه‌هایش روزها را سپری می‌کند. ابوالفضل اولین پسر خانه متولد سال ۱۳۴۷ بود بعد از آن بچه‌های دیگر متولد شدند که هیچ کدامشان مثل ابوالفضل نبودند، مادر روایت می‌کند: «۱۵ ساله بودم که ازدواج کردم، همسرم در یخچالسازی کار می‌کرد و مریض بود، قبل از اینکه ازدواج کنیم از مریضی‌اش بی خبر بودم، از سه روز بعد ازدواج تا ۱۰ سالی که باهم زندگی کردیم من مدام در بیمارستان بودم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او درباره ابوالفضل پسر به شهادت رسیده‌اش می‌گوید: '''«خیلی دلسوز بود، به یاد دارم یکبار برای ریختن نفت کنار پنجره رفت که صحبت‌هایش با برادر کوچکترش را شنیدم که می‌گفت قدر مادر را باید بدانیم، اگر او نبود معلوم نبود سرنوشت ما چه می‌شد.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن زمان جنگ در میانه راه بود، جوان‌ها فوج فوج برای یاری اسلام‌ و انقلاب به جبهه می‌رفتند، جوانانی که با هدف و انگیزه‌های الهی قدم در میدان نبرد گذاشتند و در این مسیر با وجود سن کم رشد کردند، بزرگ شدند و بزرگی آنان تاریخ یک ملت را رقم زد. ابوالفضل هم مستثنی از این جوان‌ها نبود، مادرش می‌گوید: «۱۵ ساله بود ولی دو متر قد داشت، هیچ کس باورش نمی‌شد سنش این باشد. همیشه می‌گفت مادر غصه چیزی را نخور من شهید می‌شوم و آنوقت تو راحت زندگی‌ می‌کنی، گاهی شوخی می‌کردم و می‌گفتم بچه‌های قدبلند شهید نمی‌شوند، می‌خندید و می‌گفت حالا می‌بینی. یکبار به خانه آمد و گفت اجازه می‌دهی برای بازسازی بروم جبهه؟ گفتم چرا اجازه ندهم، خدا به من چند پسر داده، حتما لیاقتش را داری و می‌توانی بروی، اسمش را در جهاد سازندگی‌ مدرسه نوشت. همین شد که خیلی زود رفت به جبهه. چون اسمش ابوالفضل بود او را مسوول آبرسانی به سنگرها گذاشته بودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر ادامه می‌دهد: '''«یک شب خواب دیدم با لباسی که به جبهه رفته بود دم در ایستاده، گفتم بیا داخل نیامد، رفت داخل حیاط، بعدهم آسمان باز شد و رفت به آسمان. بیدار که شدم مطمئن بودم اتفاقی برای او افتاده، چند روز بعد خبر دادند ابوالفضل شهید شده، هیچ کس نمی‌دانست دقیقا چطور به شهادت رسیده فقط پیکرش را دیدم که غرق به خون است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''قبل از اینکه برود یکبار گفت اگر من شهید شدم تو من را غسل و کفن می‌کنی؟ گفتم چرا که نه، شهادت را به هرکسی نمی‌دهند باید خداراشکر کنم، همینطور هم شد. سال ۶۲ در هویزه به شهادت رسید، وقتی پیکرش را آوردند و به پزشکی قانونی بردند کسی باور نمی‌کرد پسری با این قد و هیکل ۱۵ سالش باشد. روزی که می‌خواست برود برایش آب و قرآن آماده کردم و گفتم از زیر قرآن رد شو، خندید و گفت فکر می‌کنی من برمی‌گردم؟ من می‌دانم شهید می‌شوم، گفتم این چه حرفی است، برمی‌گردی بزرگ‌می‌شوی برایت زن می‌گیرم اما قبول نمی‌‌‌کرد می‌گفت شهید می‌شوم‌.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''در همه این سال‌‎های نبودن ابوالفضل مادر و بقیه بچه‌ها حضور او را حس کرده‌اند، مثل یک برادر او را در جمع‌های خانوادگی خود دیده‌اند و سر زدن‌هایشان به مزار شهید درست مثل سرزدن به یک برادر زنده و حی و حاضر بوده است، مثل کاری که برادر شهید چند روز قبل از دنیا رفتنش کرده بود و مادر درباره اش‌ می‌گوید: «چند روز قبل از فوت پسرم اصرار کرد که به بهشت زهرا (س) برویم، گفت با ابوالفضل درد و دل دارم، نمی‌دانم چه حرف‌هایی به ابوالفضل زد که چند روز بعد از دنیا رفت.»&lt;br /&gt;
مادر به خوابی هم که مدتی پیش از ابوالفضل دیده بود اشاره کرد «همیشه شب‌های جمعه برایش هفت تا انا انزلنا می‌خواندم، یک شب مهمان داشتم فرصت نکردم انا انزلنا را بخوانم، همینطور که پای گاز ایستاده بودم یک حمد و سه قل هو الله خواندم، شب به خوابم آمد، بعدا فهمیدم به خاطر اینکه آن شب کمتر از همیشه برایش خیرات کردم به خوابم آمده بود.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:930967 923 (1).jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:930968 421.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[http://fashnews.ir/fa/news-details/72547/%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF!/ رزمندگان قدبلند شهید نمی‌شوند!]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:930968_421.jpg&amp;diff=7589</id>
		<title>پرونده:930968 421.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:930968_421.jpg&amp;diff=7589"/>
		<updated>2021-01-09T08:45:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;54&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:930967_923_(1).jpg&amp;diff=7588</id>
		<title>پرونده:930967 923 (1).jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:930967_923_(1).jpg&amp;diff=7588"/>
		<updated>2021-01-09T08:45:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;75&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=7584</id>
		<title>شهید نصیری عامل نفوذ ایران در خاورمیانه بود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=7584"/>
		<updated>2021-01-09T08:32:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''شهید نصیری عامل نفوذ ایران در خاورمیانه بود'''  '''سردار شهید حاج شعبان نصیری...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید نصیری عامل نفوذ ایران در خاورمیانه بود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''سردار شهید حاج شعبان نصیری، از ذخایر معنوی و اسطوره های جهاد و شهادت استان البرز است'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''سردار شهید شعبان نصیری تا پیش از شهادتش تقریباً ناشناخته بود، اما نقش او در تشکیل نیروی قدس سپاه و تعمیق نفوذ ایران در عراق و خاورمیانه غیرقابل‌انکار است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:636963652502216498 lg.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرمانده دفاع مقدس؛ افسر جنگ نرم؛ شهیدِ مدافع حرم'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''سردار «حاج شعبان نصیری» که از یادگارانِ ۸ سال دفاع مقدس بود و سابقه حضور طولانی در «سوریه» به منظور دفاع از «حرمِ بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)» را در کارنامه خود داشت، ظهر جمعه ۵ خردادماه، مصادف با شبِ اول «رمضان المبارک»، در جبهه «عراق» و طی عملیات آزادسازی «موصل» از اشغالِ «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» بال در بال ملائک گشود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سردار خستگی ناپذیر در اسفندماه سال ۱۳۳۶ در کرج به دنیا آمد اما شناسنامه اش را به تاریخ اول فروردین ماه ۱۳۳۷ گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان کودکی به همراه خانواده عازم تهران شد و در خیابان حسینی محله نظام آباد سکونت گزید. محله نظام آباد که از محلات مستضعف نشین و انقلابی تهران بود در پرورش او تاثیر گذاشت و از همان نوجوانی، مبارزه در خط حضرت امام راحل را آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبان نصیری پس از انقلاب بی درنگ به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و به خاطر سوابقی که در کرج داشت، در تشکیل سپاه کرج نیز نقش بسزایی ایفا کرد. او از همان ابتدا به نقش نوجوانان و جوانان در ادامه روند انقلاب، ایمان داشت و تشکیل بسیج نوجوانان کرج از یادگارهای ماندگار اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ تحمیلی در سال ۱۳۵۹ به مناطق عملیاتی رفت و در سمت های مختلف حاضر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج شعبان در سال ۱۳۶۰ و در سال ۲۳ سالگی ازدواج کرد و حاصل آن، ۴ فرزند بود؛ ۳ پسر و یک دختر. سلمان، محمد و روح الله پسران او بودند که محمد ۱۰ سال پیش در حادثه ای دار فانی را وداع گفت و پدر و مادرش را داغدار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید شعبان نصیری در قرارگاه فوق سری نصرت نیز حضور داشت و فعالیت های گوناگونی را در کنار فرماندهان این قرارگاه از جمله سردار محمد باقری و سردار شهید علی هاشمی انجام می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج شعبان نصیری سپس لشگر ۹ بدر رفت. مدتی در این لشگر به فرماندهی شهید اسماعیل دقایقی فعالیت کرد و با شهادت این سردار در عملیات کربلای ۵، در جایگاه رییس ستاد این لشگر به فرماندهی حاج محمدرضا نقدی مشغول فعالیت شد. اخلاق نیکو و پسندیده اش، مجاهدین عراقی را شیفته او کرده بود، چنانچه بعد از شهادتش نیز سردار نقدی تصریح کرد، یاران او در عراق، عزادارتر از یاران او در ایران هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج شعبان نصیری لحظه ای آرام و قرار نداشت. چون بنا نبود لشگر ۹ بدر در برخی عملیات ها از جمله عملیات والفجر ۸ شرکت کند، او به همراه تعدادی از همرزمان فارس زبانش در لشگر ۹ بدر، به لشگر ۱۰ سیدالشهدا (ع) رفت تا از فیض حضور در این عملیات ها بی نصیب نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید نصیری همچنین در آموزش نیروهای قدس سپاه پاسداران نقش ویژه ای داشت و تجربیات خود در زمان جنگ را در اختیار نیروهای تازه نفس می گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به ظاهر پایان یافته بود اما جنگ نرم، عرصه تازه ای بود که دشمن برای مقابله با انقلاب اسلامی آغاز کرد. حاج شعبان لباس رزمش را از تن خارج کرد و در قامت یک نیروی فرهنگی، آستین هایش را بالا زد و مشغول شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تعدادی از فرزندان شهدا، موسسه ای فرهنگی تاسیس کرد و در آن قالب، خدمات فرهنگی و تربیتی گسترده ای به خانواده شهدا و جامعه ارائه کرد. فعالیت های فرهنگی و اجتماعی او تا آخرین روزهای زندگی مادی اش ادامه داشت و به طور مثال جهت روشنگری جوانان و مردم در زمینه انتخاب اصلح در انتخابات ریاست جمهوی و شوراهای شهر از هیچ کوششی دریغ نکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او حتی از دیگر کشورهای اسلامی هم غافل نبود و سال ۱۳۹۰ برای کمک به مردم مظلوم سومالی، عازم موگادیشو شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج شعبان نصیری با آغاز درگیری های سوریه و عراق، دوباره لباس رزمش را به تن کرد و راهی دمشق و حلب و کربلا و سامرا شد. او حضور موثری در سوریه داشت و رفاقت  و نزدیکی اش به فرمانده دلاور نیروی قدس سپاه، سردار حاج قاسم سلیمانی باعث شده بود از مشورت های او در عرصه های مختلف، استفاده کنند؛ اما آشنایی قدیمی اش با مجاهدان عراقی و تسلط او بر زبان و منش و رفتار آنها باعث شد فعالیت هایش را در مبارزه با داعش در عراق متمرکز کند. همرزمان او در جنگ تحمیلی حالا با تشکیل حشد الشعبی ها، مشغول مبارزه با داعش در شمال عراق برای آزادسازی موصل و استان های همجوار بودند و بهترین موقعیت فراهم شده بود تا حاج شعبان در کنار آن ها، تمام تجربیات و دانسته هایش را در طبق اخلاص قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود یک ماه قبل از شهادت، مورد اصابت گلوله های مستقیم داعشی ها قرارگرفت و از ناحیه دست راست به شدت مجروح شد. مداوای او در بیمارستان های عراق ممکن نبود و به همین خاطر به ایران اعزام شد. اما باز هم قرار بر این بود تا برای تکمیل درمان به آلمان اعزام شود که نپذیرفت. حتی حاضر نشد پرفسوری که از آلمان برای مداوای تعدادی از جانبازان به تهران آمده بود هم او را ویزیت کند. با همان دستی که حالا قدرت بالا آمدن نداشت، بی محابا عازم عراق شد و مبارزاتش را ادامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا اینکه منطقه عمومی تل‌عفر در غرب موصل، مقتل او شد و در شب اول ماه مبارک رمضان ۱۴۳۸ (حدود ساعت ۷ عصر جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶) به همراه جمعی از دوستانش در کمین تله انفجاری داعش افتاد و به سوی یاران شهیدش پرکشید. او بعد از نماز ظهر، غسل شهادت کرده بود و به گفته همراهانش، چهره آرامَش، نورانی تر شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1949682.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:1949656.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی کرج]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.mashreghnews.ir/news/730319/%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1 از کوچه های کرج تا غرب موصل]&lt;br /&gt;
[https://www.farhang.gov.ir/fa/news/544961/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B0%D8%AE%D8%A7%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA سردار شهید حاج شعبان نصیری، از ذخایر معنوی و اسطوره های جهاد و شهادت استان البرز است]&lt;br /&gt;
[https://ana.press/fa/news/113/398723/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1 شهید نصیری عامل نفوذ ایران در خاورمیانه بود]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1949656.jpg&amp;diff=7582</id>
		<title>پرونده:1949656.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1949656.jpg&amp;diff=7582"/>
		<updated>2021-01-09T08:30:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;5454&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1949682.jpg&amp;diff=7581</id>
		<title>پرونده:1949682.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1949682.jpg&amp;diff=7581"/>
		<updated>2021-01-09T08:29:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;424&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:636963652502216498_lg.jpg&amp;diff=7573</id>
		<title>پرونده:636963652502216498 lg.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:636963652502216498_lg.jpg&amp;diff=7573"/>
		<updated>2021-01-09T08:17:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;7475&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%84_%D8%A3%D8%A8%D9%88_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=7568</id>
		<title>کمال کورسل أبو حیدر تنها شهید اروپایی دفاع مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%84_%D8%A3%D8%A8%D9%88_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=7568"/>
		<updated>2021-01-09T08:08:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''از شهید فرانسوی عملیات مرصاد چه می‌دانید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:832591.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''می‌گفت: دعای کمیل امیرالمؤمنین (ع) مرا شیعه کرد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پدر تنها شهید اروپایی دفاع مقدس: آرزویم دیدار رهبر ایران است'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پدر شهید : تا ۳۰ سال از فرزند شهیدم بی خبر بودم'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''از «پاریس» تا «مرصاد»، از مسیحیت تا تشیّع، از زندگی در قلب اروپا تا شهادت در جنگ میان ایران اسلامی و همه دنیای کفر. «ژروم امانوئل کورسِل» این راه طولانی را در ۷ سال طی کرد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''راست می‌گفت آقا سید مرتضی آوینی که:«اگر خداوند متاع وجود تو را خریدنی بیابد، هرکجا که باشی، تو را با شهادت برمی‌گزیند.» هرکجا. حتی اگر در قلب اروپا باشی هم، لباس شهادت را بر تنت اندازه می‌کند و در آن زمان که باید، از هزارها هزار فرسنگ دورتر می‌کشاندت وسط معرکه نبرد حق و باطل و دستت را در دست شهدا می‌گذارد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اگر باور نداری، شاهدم «ژروم ایمانوئل کورسِل» که در «پاریس» عاشق شد و مزد پایمردی‌اش در راه پرمخاطره عاشقی را با شهادت در «مرصاد» گرفت. همه داستان همین بود که متاع وجودِ «ژروم» در آن 7 سال سرنوشت‌ساز از «پاریس» تا «قم» در گذر از هفت‌خوانی پرفرازونشیب، خریدنی شد؛ آنقدر که خدا به بهای بهشت خریدارش شد و درست در دقیقه نودِ نبرد آخر، او را به میانه معرکه فراخواند و لباس شهادت را بر قامتش پوشاند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کابوس منافقین در «پاریس» شده‌بود، فکر می‌کردم همان‌جا شهیدش می‌کنند'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از 30 خرداد 1360 که گروهک منافقین فعالیت مسلحانه را شروع کرد و تعداد زیادی از مردم ایران را به شهادت رساند، فعالیت‌های سیاسی ایرانیان در فرانسه وارد فاز جدیدی شد و ماجرا بعد از فرار رجوی به همراه بنی‌صدر به فرانسه، شکل جدی‌تری به خود گرفت. منافقین که در فرانسه مستقر شدند، فعالیت‌هایشان را شروع کردند. به‌طور مثال در ایستگاه‌های مترو علیه جمهوری اسلامی ایران تبلیغ می‌کردند و از مردم فرانسه علیه انقلاب امضا جمع می‌کردند. جالب است بدانید یکی از کسانی که در مقابل منافقین و این کارهایشان قد علم کرد، کمال بود. او که چهره‌ای فرانسوی داشت، هرکجا آن‌ها مردم فرانسه را دور خود جمع می‌کردند، حاضر می‌شد و با آن‌ها بحث‌های عقیدتی و سیاسی می‌کرد. طوری شده‌بود که هرجا کمال وارد می‌شد، منافقین مجبور می‌شدند آنجا را ترک کنند چون محکم می‌ایستاد، سئوال می‌کرد و ماهیت آن‌ها را برای مردم فرانسه افشا می‌کرد. آن‌ها هم می‌دیدند این نوجوان فرانسوی خیلی به مسائل مسلط است و مانع فعالیتشان است، ناچار آن فضا را ترک می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه در سال‌های 60 و 61 آنقدر با منافقین بحث کرده‌بود که دیگر در پاسخگویی به شبهاتی که آن‌ها درباره انقلاب اسلامی مطرح می‌کردند، خبره شده‌بود. ماجرا این بود که از وقتی برایش اثبات شد این گروهک، یک گروهک تروریستی است که انسان‌های بیگناه را می‌کشد، در مقابله با آن‌ها جدی‌تر شده‌بود. کمال دیگر تبدیل به یک مبارز ضد منافقین شده‌بود، عملکرد آن‌ها را خوب نقد می‌کرد و علیه آن‌ها خوب مقاله می‌نوشت. کانون هم مقالات او را به‌صورت تراکت چاپ می‌کرد و در تجمعات و در ایستگاه‌های مترو پاریس پخش می‌کرد. خود کمال هم در پخش این تراکت‌ها مشارکت داشت و چند باری هم توسط پلیس فرانسه بازداشت شد. البته خیلی زود آزاد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«کمال می‌گفت: همیشه در زندگی‌ام احساس می‌کردم یک گمشده دارم. اینجا به کانون اسلامی که آمدم، حس کردم گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام. اما عطش او برای بیشتر دانستن از اسلام، هیچ‌وقت فروکش نکرد. دوستان شهید در مدرسه حجتیه می‌گفتند: کمال مدام در جست‌وجو بود و در جلسات درس و نماز علما شرکت می‌کرد. به‌طور مثال، در نمازهای مرحوم آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی شرکت می‌کرد و آن موقع که هنوز کمتر کسی با مرحوم آیت‌الله بهجت آشنا بود، به محل اقامه نماز ایشان می‌رفت. یکی از علاقه‌مندی‌هایش هم حضور در کلاس درس اخلاق علمای بزرگ بود. می‌گفتند به‌ویژه در جلسات درس اخلاق آیت‌الله جوادی آملی به‌صورت مداوم شرکت می‌کرد.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگار نکته‌ای در ذهن حسینی جرقه زده باشد، می‌گوید: «کمال وقتی شیعه شد، دوست داشت نام علی را برای خودش انتخاب کند اما شرایط خاص کشور فرانسه این اجازه را به او نداد. اما وقتی به ایران آمد، بالاخره ارادتش را به امیرالمؤمنین (ع) نشان داد. به دوستانش در مدرسه حجتیه گفته‌بود: به من بگویید «ابوحیدر». دوست دارم نامی از حضرت علی (ع) روی من بماند. حالا این کنیه روی سنگ مزارش هم حک شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:13980505124611680179742310.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:156699245.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:1398050512452316517974214.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی فرانسه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید اروپایی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.irna.ir/news/83518138/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA پدر تنها شهید اروپایی دفاع مقدس: آرزویم دیدار رهبر ایران است]&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/05/05/2062951/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF از شهید فرانسوی عملیات مرصاد چه می‌دانید؟]&lt;br /&gt;
[https://www.hawzahnews.com/news/859124/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C-108-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF اسامی 108 شهید غیر ایرانی عملیات مرصاد]&lt;br /&gt;
 [https://www.mashreghnews.ir/photo/763726/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3 تنها شهید اروپایی دفاع مقدس]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1398050512452316517974214.jpg&amp;diff=7567</id>
		<title>پرونده:1398050512452316517974214.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1398050512452316517974214.jpg&amp;diff=7567"/>
		<updated>2021-01-09T08:08:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;21&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%84_%D8%A3%D8%A8%D9%88_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=7566</id>
		<title>کمال کورسل أبو حیدر تنها شهید اروپایی دفاع مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%84_%D8%A3%D8%A8%D9%88_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=7566"/>
		<updated>2021-01-09T08:07:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''از شهید فرانسوی عملیات مرصاد چه می‌دانید؟'''  بندانگشتی  '''م...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''از شهید فرانسوی عملیات مرصاد چه می‌دانید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:832591.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''می‌گفت: دعای کمیل امیرالمؤمنین (ع) مرا شیعه کرد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پدر تنها شهید اروپایی دفاع مقدس: آرزویم دیدار رهبر ایران است'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پدر شهید : تا ۳۰ سال از فرزند شهیدم بی خبر بودم'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''از «پاریس» تا «مرصاد»، از مسیحیت تا تشیّع، از زندگی در قلب اروپا تا شهادت در جنگ میان ایران اسلامی و همه دنیای کفر. «ژروم امانوئل کورسِل» این راه طولانی را در ۷ سال طی کرد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''راست می‌گفت آقا سید مرتضی آوینی که:«اگر خداوند متاع وجود تو را خریدنی بیابد، هرکجا که باشی، تو را با شهادت برمی‌گزیند.» هرکجا. حتی اگر در قلب اروپا باشی هم، لباس شهادت را بر تنت اندازه می‌کند و در آن زمان که باید، از هزارها هزار فرسنگ دورتر می‌کشاندت وسط معرکه نبرد حق و باطل و دستت را در دست شهدا می‌گذارد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اگر باور نداری، شاهدم «ژروم ایمانوئل کورسِل» که در «پاریس» عاشق شد و مزد پایمردی‌اش در راه پرمخاطره عاشقی را با شهادت در «مرصاد» گرفت. همه داستان همین بود که متاع وجودِ «ژروم» در آن 7 سال سرنوشت‌ساز از «پاریس» تا «قم» در گذر از هفت‌خوانی پرفرازونشیب، خریدنی شد؛ آنقدر که خدا به بهای بهشت خریدارش شد و درست در دقیقه نودِ نبرد آخر، او را به میانه معرکه فراخواند و لباس شهادت را بر قامتش پوشاند.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کابوس منافقین در «پاریس» شده‌بود، فکر می‌کردم همان‌جا شهیدش می‌کنند'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«از 30 خرداد 1360 که گروهک منافقین فعالیت مسلحانه را شروع کرد و تعداد زیادی از مردم ایران را به شهادت رساند، فعالیت‌های سیاسی ایرانیان در فرانسه وارد فاز جدیدی شد و ماجرا بعد از فرار رجوی به همراه بنی‌صدر به فرانسه، شکل جدی‌تری به خود گرفت. منافقین که در فرانسه مستقر شدند، فعالیت‌هایشان را شروع کردند. به‌طور مثال در ایستگاه‌های مترو علیه جمهوری اسلامی ایران تبلیغ می‌کردند و از مردم فرانسه علیه انقلاب امضا جمع می‌کردند. جالب است بدانید یکی از کسانی که در مقابل منافقین و این کارهایشان قد علم کرد، کمال بود. او که چهره‌ای فرانسوی داشت، هرکجا آن‌ها مردم فرانسه را دور خود جمع می‌کردند، حاضر می‌شد و با آن‌ها بحث‌های عقیدتی و سیاسی می‌کرد. طوری شده‌بود که هرجا کمال وارد می‌شد، منافقین مجبور می‌شدند آنجا را ترک کنند چون محکم می‌ایستاد، سئوال می‌کرد و ماهیت آن‌ها را برای مردم فرانسه افشا می‌کرد. آن‌ها هم می‌دیدند این نوجوان فرانسوی خیلی به مسائل مسلط است و مانع فعالیتشان است، ناچار آن فضا را ترک می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه در سال‌های 60 و 61 آنقدر با منافقین بحث کرده‌بود که دیگر در پاسخگویی به شبهاتی که آن‌ها درباره انقلاب اسلامی مطرح می‌کردند، خبره شده‌بود. ماجرا این بود که از وقتی برایش اثبات شد این گروهک، یک گروهک تروریستی است که انسان‌های بیگناه را می‌کشد، در مقابله با آن‌ها جدی‌تر شده‌بود. کمال دیگر تبدیل به یک مبارز ضد منافقین شده‌بود، عملکرد آن‌ها را خوب نقد می‌کرد و علیه آن‌ها خوب مقاله می‌نوشت. کانون هم مقالات او را به‌صورت تراکت چاپ می‌کرد و در تجمعات و در ایستگاه‌های مترو پاریس پخش می‌کرد. خود کمال هم در پخش این تراکت‌ها مشارکت داشت و چند باری هم توسط پلیس فرانسه بازداشت شد. البته خیلی زود آزاد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«کمال می‌گفت: همیشه در زندگی‌ام احساس می‌کردم یک گمشده دارم. اینجا به کانون اسلامی که آمدم، حس کردم گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام. اما عطش او برای بیشتر دانستن از اسلام، هیچ‌وقت فروکش نکرد. دوستان شهید در مدرسه حجتیه می‌گفتند: کمال مدام در جست‌وجو بود و در جلسات درس و نماز علما شرکت می‌کرد. به‌طور مثال، در نمازهای مرحوم آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی شرکت می‌کرد و آن موقع که هنوز کمتر کسی با مرحوم آیت‌الله بهجت آشنا بود، به محل اقامه نماز ایشان می‌رفت. یکی از علاقه‌مندی‌هایش هم حضور در کلاس درس اخلاق علمای بزرگ بود. می‌گفتند به‌ویژه در جلسات درس اخلاق آیت‌الله جوادی آملی به‌صورت مداوم شرکت می‌کرد.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگار نکته‌ای در ذهن حسینی جرقه زده باشد، می‌گوید: «کمال وقتی شیعه شد، دوست داشت نام علی را برای خودش انتخاب کند اما شرایط خاص کشور فرانسه این اجازه را به او نداد. اما وقتی به ایران آمد، بالاخره ارادتش را به امیرالمؤمنین (ع) نشان داد. به دوستانش در مدرسه حجتیه گفته‌بود: به من بگویید «ابوحیدر». دوست دارم نامی از حضرت علی (ع) روی من بماند. حالا این کنیه روی سنگ مزارش هم حک شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:13980505124611680179742310.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:156699245.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی فرانسه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید اروپایی]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.irna.ir/news/83518138/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA پدر تنها شهید اروپایی دفاع مقدس: آرزویم دیدار رهبر ایران است]&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/05/05/2062951/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF از شهید فرانسوی عملیات مرصاد چه می‌دانید؟]&lt;br /&gt;
[https://www.hawzahnews.com/news/859124/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C-108-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF اسامی 108 شهید غیر ایرانی عملیات مرصاد]&lt;br /&gt;
 [https://www.mashreghnews.ir/photo/763726/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3 تنها شهید اروپایی دفاع مقدس]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:156699245.jpg&amp;diff=7563</id>
		<title>پرونده:156699245.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:156699245.jpg&amp;diff=7563"/>
		<updated>2021-01-09T08:00:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;211&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:13980505124611680179742310.jpg&amp;diff=7561</id>
		<title>پرونده:13980505124611680179742310.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:13980505124611680179742310.jpg&amp;diff=7561"/>
		<updated>2021-01-09T07:59:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;52&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:832591.jpg&amp;diff=7552</id>
		<title>پرونده:832591.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:832591.jpg&amp;diff=7552"/>
		<updated>2021-01-09T07:36:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;20&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82_%DA%86%D9%87_%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F&amp;diff=7551</id>
		<title>اسطوره مقاومت در عراق چه کسی بود؟</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82_%DA%86%D9%87_%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F&amp;diff=7551"/>
		<updated>2021-01-09T06:48:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''شهید «علی کاظم الأسدی» اسطوره مقاومت در عراق'''  '''فرمانده شهید «علی کاظم ال...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید «علی کاظم الأسدی» اسطوره مقاومت در عراق'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرمانده شهید «علی کاظم الأسدی» از پیشروان مبارزه و مقاومت در برابر اشغالگران آمریکایی از همان نخستین روزهای اشغال عراق بود.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید علی کاظم الأسدی اولین کسی بود که موشک أشتر را تولید کرد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده شهید «علی کاظم الأسدی» در سال 1970 میلادی در بغداد متولد و در 12 اوت سال 2014 میلادی در الیوسفیه به شهادت رسید. او عضو گردان المختار بود. در شهر مقدس کاظمین در خانواده‌ای متدین چشم به جهان گشود و والدینش در تربیت این شهید بسیار نیکو عمل کردند. با پدر رزمنده‌اش حاج کاظم الاسدی بسیار همنشینی داشت و به همراه ایشان در مساجد و حسینیه‌ها حضور می‌یافت تا از طریق شرکت در این مجالس، ثبات و فداکاری حسینی را یاد بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اخلاقی عالی برخوردار بود و به اسلام ناب محمدی از همان زمان نوجوانی پایبندی داشت. نسبت به کمک به ایتام و فقرا چنان اهتمامی داشت که به خانواده‌اش فشار وارد می‌کرد و برای کمک به برادران نیازمند خود از دیگران مساعدت می‌گرفت. چندین عملیات علیه رژیم بعث انجام داد که از جمله برجسته‌ترین آن‌ها می‌توان هدف قرار دادن فرمانده قطری حزب بعث را نام برد. شهید علی کاظم الأسدی به برادران رزمنده خود در هورها کمک می‌رساند و در این زمینه دایی مرحوم و رزمنده‌اش به نام «حاج عامر أبوالنشا» او را همراهی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پیشروان مبارزه و مقاومت در برابر اشغالگران آمریکایی از همان نخستین روزهای اشغال عراق بود. او علیه اشغالگران فعالیت‌هایی می‌کرد و در این راستا نیز ده‌ها نفر از اشغالگران را به هلاکت رسانده بود. از مهم‌ترین و برجسته‌ترین عملیات‌های جهادی او که علیه اشغالگران آمریکایی انجام شد، حمله با 25 موشک به یکی از پایگاه‌های نظامی آمریکایی‌ها بود که خسارت‌های سنگین و هنگفتی به آن‌ها وارد کرد. این عملیات چند روز قبل از عقب نشینی نظامیان آمریکایی از عراق در سال 2011 میلادی صورت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید علی کاظم الأسدی بارها برای حضور در دوره‌های رزمی عراق را ترک کرد و اولین کسی بود که موشک أشتر را تولید کرد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان بُرد این موشک به 75 متر می‌رسید اما بعدها توسط برادران رزمنده بهینه‌سازی پیشرفته شد و با ورود به نبرد علیه اشغالگران آمریکایی، توازن قوی را به نفع نیروهای رزمنده تغییر داد. او همچنین رزمندگان دفاع کننده از مستضعفان در روستاهای دیالی از جمله منطقه السلام(العنبکیه) را در سال 2006 میلادی تا 2008 میلادی در برابر تروریسم تکفیری القاعده فرماندهی می‌کرد. شهید الأسدی به همراه برادرانش اسطوره دفاع منطقه را در شرایط واقعا سخت آن روز رقم زدند. از ویژگی‌های برجسته این شهید، پیشدستی او برای یاری رسانی به مستضعفان و رزمندگان و ایثار و فداکاری بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از او داستان‌هایی در دلاوری و شجاعت وجود دارد؛ در برخی عملیات‌ها شهید علاء و دیگر رزمندگان با پوشیدن لباس داعشی‌ها، به میان آن‌ها می‌رفتند تا ضمن غافلگیر کردن تروریست‌ها، به آن‌ها حمله کرده و تعداد زیادی از عناصر داعش را به هلاکت برسانند. چندین عملیات به همین شکل انجام داد و پیش از شهادت با مادر خود تماس گرفت و به او اینگونه گفت: '''«اگر من شهید شدم برایم گریه نکن. زیرا بیش از 50 داعشی را کشته‌ام. شما نباید برایم اشک بریزی. به دلیل اینکه من اول انتقام خود را از داعشی‌ها گرفته‌ام.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که ندای دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها را شنید، با کاروان رزمندگان به سوریه رفت تا مقام حضرت و پیرامون آن را پاکسازی کند. سپس همراه دیگر رزمندگان به غوطه شرقی رفت تا امنیت مرقد حضرت زینب سلام الله علیها را از حملات خمپاره‌ای تروریست‌ها تامین کند. پس از اشغال موصل از نخستین افرادی بود که به ندای وطن و مقدسات لبیک گفته و به جبهه سبع البور پیوست. بعد از آن برای دفاع از روستاها به منطقه الیوسفیه رفت تا کار پاکسازی اراضی این منطقه را به کمک دیگر رزمندگان همراهش انجام دهد. سرانجام در ساعت 11 شب 12 اوت سال 2014 میلادی ندای الهی را لبیک گفت و زمانی که برخی یگان‌های تحت محاصره از او کمک خواستند، برای نجات آن‌ها شتافت تا اینکه خودش نیز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی بغداد]]&lt;br /&gt;
[[رده: امت اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/03/26/2286178/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF اسطوره مقاومت در عراق چه کسی بود؟]&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/03/24/2283714/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A1-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4 ماجرای عملیات‌های شهید علاء در لباس داعش]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%B2%DB%B5_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D9%88_%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5_%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82_%D9%88_%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=7527</id>
		<title>شهید ۲۵ ساله‌ای که فرمانده مدافعان حرم و متخصص جنگ شهری عراق و سوریه بود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%B2%DB%B5_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D9%88_%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5_%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82_%D9%88_%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%AF&amp;diff=7527"/>
		<updated>2021-01-08T12:26:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: صفحه‌ای تازه حاوی «'''شهید ۲۵ ساله‌ای که فرمانده مدافعان حرم و متخصص جنگ شهری عراق و سوریه بود'''...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید ۲۵ ساله‌ای که فرمانده مدافعان حرم و متخصص جنگ شهری عراق و سوریه بود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:1397032212150198014404454.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید دهه هفتادی هرمزگان پروانه وار سوخت'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مخالف اعزامش به سوریه نبودیم'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید خلیل تختی نژاد سومین فرزند خانواده محمد تختی نژاد 10 مراد مرداد سال 72 در شهر بندرعباس به دنیا آمد . خلیل تختی نژاد وقتی یک ساله بود به دلیل شغل پدرش که نظامی بود به همراه خانواده به کردستان می رود و تا سال 74 در این استان زندگی را سپری می کند. دوران دبستان را در مدرسه بلال گذرانده و مقطع راهنمایی را در مدرسه امیرکبیر سپری نمود و سپس دبیرستان تا پیش دانشگاهی را در رشته تجربی در مدرسه شهید ذاکری بندرعباس با موفقیت طی نمود و پس از آن وارد دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (ع) شد و تحصیلاتش را تا مقطع لیسانس ادامه داد. شهید تختی نژاد مقطعی را در سپاه شهرستان های بندر خمیر و قشم خدمت نمود و بعد از آن دوران خدمتش را به اصرار و علاقه خودش در سپاه قدس گذراند و سرانجام در شب 19 رمضان در سال 97 همزمان با شب لیالی قدر و ضربت خوردن حضرت علی ع در سوریه در دفاع از حرم حضرت زینب (س) به دست نیروهای تکفری به فیض عظیم شهادت نائل می گردد و پیکر مطهرش همراه با سه تن از همرزمان سوری اش توسط داعش های پلید سوزانده می گردد و اینگونه خلیل پروانه وار جسم مطهرش در آتش می سوزد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''وی یکی از جوان ترین شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) است که در سه مرحله به سوریه رفت و در آخرین مرحله ماه شعبان در سال 1397 راهی سوریه شد و در حال که 24 ساله بود 14 خرداد همزمان با شب نوزدهم ماه رمضان  در منطقه عملیانی ابوکمال در استان دیرالزور در نبرد با تروریست های تکفیری به فیض عظیم شهادت نائل آمد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:333343 870.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی بندرعباس]]&lt;br /&gt;
[[رده: ملت مقاومت]]&lt;br /&gt;
[[رده: مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://hormozgan.navideshahed.com/fa/news/446736/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A7%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85 &amp;quot;دومین شهید مدافع حرم استان هرمزگان&amp;quot;]&lt;br /&gt;
[https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/03/22/1747849/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-25-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF شهید ۲۵ ساله‌ای که فرمانده مدافعان حرم و متخصص جنگ شهری عراق و سوریه بود]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:333343_870.jpg&amp;diff=7525</id>
		<title>پرونده:333343 870.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:333343_870.jpg&amp;diff=7525"/>
		<updated>2021-01-08T12:23:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;4&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1397032212150198014404454.jpg&amp;diff=7521</id>
		<title>پرونده:1397032212150198014404454.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1397032212150198014404454.jpg&amp;diff=7521"/>
		<updated>2021-01-08T12:18:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مجید یوسفی همدان: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مجید یوسفی همدان</name></author>
	</entry>
</feed>