<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7+%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7+%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7_%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
	<updated>2026-08-04T23:38:38Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C%D9%86&amp;diff=6912</id>
		<title>موسسه جوانان همت‌المحسنین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C%D9%86&amp;diff=6912"/>
		<updated>2021-01-03T20:21:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سال ۱۳۹۱ دو نفر از بسیجیان دختر دانشگاه آزاد واحد تبریز تصمیم گرفتند به عنوان بسیجی، کار مفیدی برای انقلاب، کشور و رهبری انجام دهند. با هزینه‌ی شخصی، چند بسته‌ی غذایی برای نیازمندان تهیه کردند که از نظر کمی و کیفی بسیار مختصر بود. روز ولادت امام حسن مجتبی (ع) بسته‌ها را تحویل دادند. با ملحق شدن چند تن دیگر از دانشجویان بسیجی به جمع آنها، کمک آشنایان و دوستان بیشتر شد؛ تعداد بسته‌ها و کیفیت و کمیت اقلام هم بالا رفت. &lt;br /&gt;
چند سال گذشت و تهیه و تحویل بسته‌ها در روز ولادت کریم اهل بیت(ع) پابرجا بود. تصمیم گرفتند اسمی برای گروه‌شان انتخاب کنند. یکی از دخترها خواب شهید همت را می‌بیند. اسمی که به تصویب همه می‌رسد، '''&amp;quot;همت‌المحسنین&amp;quot;''' بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hematngo..jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''موسسه‌ی جوانان همت‌المحسنین'''، هر سال در سالروز ولادت امام حسن(ع) بیش از ۳۰۰ بسته‌ی غذایی  را تحویل مددجویان خود می‌دهد؛ بسته‌های کامل و با کیفیت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فعالیت‌های جوانان همت‌المحسنین: ==&lt;br /&gt;
تهیه‌ی بسته‌های ویژه‌ی عید و شب چله، تامین لوازم ‌التحریر برای دانش‌آموزان نیازمند در پایه‌های مختلف، برگزاری کلاس‌های رایگان برای محصلان بی‌بضاعت، تهیه‌ی لباس‌های زمستانه و بهاره برای کودکان، تعمیر خانه‌های مددجویان، تهیه‌ی دارو، جراحی‌های رایگان یا تخفیف‌دار با همکاری پزشکان خیر و  برگزاری نمایشگاه فروش تولیدات خانگی، به نفع سرپرستان خانوار &lt;br /&gt;
برگزاری غرفه‌ی نقاشی برای کودکان در مراسم سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، برگزاری مراسمات مذهبی و ارائه‌ی بسته‌های فرهنگی و تهیه و تحویل کتاب و اقلام فرهنگی به کودکان مددجو، تهیه‌ی سیسمونی و جهیزیه، تهیه‌ی ماسک، ملافه و گان بیمارستانی در ایام شیوع کرونا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه زهرا رحیمی با خانم هانیه مرتقی (از اعضای موسسه) فعالیت‌های موسسه. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی آذربایجانشرقی (۱۸ آذر ۹۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز خیریه آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده:جنبش دانشجویی]]&lt;br /&gt;
[[رده:بسیج دانشجویی]]&lt;br /&gt;
[[رده:زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5325</id>
		<title>کارهای داوطلبانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5325"/>
		<updated>2020-12-25T09:50:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در خانواده‌ای مذهبی و پرجمعیت بزرگ شد. پدرش کارگر بود و در تحصیل و فعالیت‌های اجتماعی مشوق دخترانش.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
خانوادگی در اکثر راهپیمایی‌های دوران انقلاب و کارهای پشتبانی دوران جنگ، شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران مدرسه از دانش‌آموزان فعال بود و سردسته‌ی فعالان، خواهر بزرگ‌ترش معصومه. فعالیت در انجمن اسلامی مدرسه، درگیری با دانش‌آموزان گروهکی و شرکت در فعالیتهای فرهنگی و مذهبی شهر کار همیشگی آنها بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فرمان امام برای تشکیل نهضت سوادآموزی، برای ریشه‌کنی بی‌سوادی داوطلب شد.  به یکی از روستاهای آذربایجان شرقی اعزام شد و از نزدیک وضعیت زندگی روستاییان را دید. نبود امکانات بهداشتی و تحصیلی، کمترین‌شان بود. وقتی به‌خاطر وضعیت بد راه‌ها و عدم دسترسی به پزشک، بیماری شاگردش رو به وخامت رفت، آستین‌هایش را بالا زد و خودش از او پرستاری کرد. تازه فهمید راه طولانی در پیش دارد. آداب اجتماعی و فرهنگی و شرایط زندگی روستائیان، متفاوت‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه خانم سمیه فیضی با خانم مریم عبدالسلامی اسکندانی . نهضت سوادآموزی. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی (شهریور ۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجانشرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده:  نهضت سوادآموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: انجمن اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5308</id>
		<title>کارهای داوطلبانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5308"/>
		<updated>2020-12-24T15:45:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «در خانواده‌ای مذهبی و پرجمعیت بزرگ شد. پدرش کارگر بود و در تحصیل و فعالیت‌ها...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در خانواده‌ای مذهبی و پرجمعیت بزرگ شد. پدرش کارگر بود و در تحصیل و فعالیت‌های اجتماعی مشوق دخترانش.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
خانوادگی در اکثر راهپیمایی‌های دوران انقلاب و کارهای پشتبانی دوران جنگ، شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران مدرسه از دانش‌آموزان فعال بود و سردسته‌ی فعالان، خواهر بزرگ‌ترش زهرا. فعالیت در انجمن اسلامی مدرسه، درگیری با دانش‌آموزان گروهکی و شرکت در فعالیتهای فرهنگی و مذهبی شهر کار همیشگی آنها بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فرمان امام برای تشکیل نهضت سوادآموزی، برای ریشه‌کنی بی‌سوادی داوطلب شد.  به یکی از روستاهای آذربایجان شرقی اعزام شد و از نزدیک وضعیت زندگی روستاییان را دید. نبود امکانات بهداشتی و تحصیلی، کمترین‌شان بود. وقتی به‌خاطر وضعیت بد راه‌ها و عدم دسترسی به پزشک، بیماری شاگردش رو به وخامت رفت، آستین‌هایش را بالا زد و خودش از او پرستاری کرد. تازه فهمید راه طولانی در پیش دارد. آداب اجتماعی و فرهنگی و شرایط زندگی روستائیان، متفاوت‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه خانم سمیه فیضی با خانم مریم عبدالسلامی اسکندانی . نهضت سوادآموزی. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی (شهریور ۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجانشرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده:  نهضت سوادآموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: انجمن اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%B6%D8%AA_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85!&amp;diff=5307</id>
		<title>نهضت را بسیار دوست داشتم!</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%B6%D8%AA_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85!&amp;diff=5307"/>
		<updated>2020-12-24T15:39:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «سال ۱۳۴۰ در '''عجب‌شیر''' متولد شد. ورودش به دبیرستان همزمان با انقلاب بود. بعد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سال ۱۳۴۰ در '''عجب‌شیر''' متولد شد. ورودش به دبیرستان همزمان با انقلاب بود. بعد از انقلاب، به کمک چند نفر از دوستانش انجمن اسلامی مدرسه را تشکیل داد. یک سال بعد به پیشنهاد امام جمعه‌ی عجب شیر، فرمانده بسیج فرهنگی خواهران عجب‌شیر شد. کارشان '''تبلیغ انقلاب اسلامی''' بود. از صبح تا عصر به روستاها می‌رفتند و برای مرم از انقلاب حرف می‌زدند. تبلیغ برای دختران ۱۶ ساله سختی‌هایی هم داشت؛ در بعضی از روستاها، مردم متعصب، با بیل و چماق و چوب دنبال‌شان می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از مدتی تصمیم گرفت وارد '''نهضت''' شود. از صبح تا ظهر در '''سپاه''' کار می‌کرد و بعدازظهرها در نهضت تدریس داشت. ۱۹ ساله که شد، دادن خبر شهادت به خانواده‌ها هم به کارهایش اضافه شد. وقتی به خانه می‌رسید، به پدر اسم شهدای جدید را می‌گفت؛ شهدایی که بیشترشان را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ازدواج همراه همسرش راهی اهواز شد. ساکن خانه‌های سازمانی '''دشت آزادگان''' شدند. بیشتر روزها تنها بود. تصمیم گرفت دوباره وارد نهضت شود. تدریس یک آذری‌زبان برای عرب‌زبانان، کار دشواری بود. شاگردانش از اهالی روستاهای اطراف سوسنگرد و هویزه بودند. درس دادن در کپر و دیدن سختی‌های زندگی مردم عرب‌زبان مصمم‌ترش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۶۲ پادگان خانه‌های سازمان مورد حمله هواپیماهای عراقی قرار گرفت. مدرسه‌ی پادگان تخریب شد و حدود 250 نفر دانش‌آموز به شهادت رسیدند. یکی از دستان همسرش براثر شوک این این بمباران، بی‌حس شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۷۴ به تبریز آمد و کار در نهضت را از سر گرفت. روز دوم دچار گرفتگی پا شد؛ سرمازده شده بود. بدنش دیگر توان آب‌وهوای کوهستانی را نداشت. حدود هشت روز در بیمارستان بستری بود. اما تسلیم نشد؛ چون '''نهضت را بسیار دوست داشت.''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه با خانم معصومه سیدیان از آموزشیاران نهضت سواد آموزی تبریز و اهواز، از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی آذربایجانشرقی.(۸ تیر ۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان‌شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: عجب‌شیر]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهواز]]&lt;br /&gt;
[[رده: سوسنگرد]]&lt;br /&gt;
[[رده: دشت آزادگان]]&lt;br /&gt;
[[رده: کپرنشین]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبلیغات سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سوادآموزی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85_%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=5053</id>
		<title>خادم نمازجمعه‌ی تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85_%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=5053"/>
		<updated>2020-12-23T17:29:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «وقتی انقلاب شد، '''مادر''' سه فرزند بود. سواد زیادی نداشت؛ اما با همراهی همسرش،...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وقتی انقلاب شد، '''مادر''' سه فرزند بود. سواد زیادی نداشت؛ اما با همراهی همسرش، تمام اخبار انقلاب را از طریق رادیو پیگیری می‌کرد. در اوج تظاهرات، چادرش را به کمر می‌بست؛ چوبی در دست می‌گرفت و درِ خانه‌اش را باز می‌گذاشت تا اگر کسی خواست از دست ساواک فرار کند جایی برای پناه گرفتن داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب برای درو گندم کشاورزان به روستاهای اطراف تبریز می‌رفت و تا شب کار می‌کرد. جنگ که شروع شد، در امور پشتیبانی مساجد فعالیت داشت؛ از پختن مربا و درست کردن ترشی تا قند شکستن و بسته‌بندی. بعد از مدت کوتاهی به فرماندهی پایگاه شهید مهدویِ مسجد دینی منصوب شد. مسجد دینی یکی از فعال‌ترین مساجد تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را خادم مصلی تبریز می‌داند. می‌گوید: «از اولین روز تشکیل نمازجمعه‌ی تبریز خادم نماز جمعه بودم و تا امروز هم خادمش هستم.» از بدترین خاطراتش، ترور آیت‌الله مدنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم فاطمه عباسی ۷۶ ساله هنوز هم پرجنب‌وجوش و فعال در میدان‌های مختلف حضور دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه‌ی الهه آخوندزاده با خانم فاطمه عباسی. کشف حجاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان شرقی. (مهر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان‌شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: نمازجمعه‌ي تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مسجد دینی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: پشتیبانی جنگ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D9%88_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%DB%B8_%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C&amp;diff=5052</id>
		<title>خانم مرتضوی، قبل و بعد از ۸ سالگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%8C_%D9%82%D8%A8%D9%84_%D9%88_%D8%A8%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%B2_%DB%B8_%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C&amp;diff=5052"/>
		<updated>2020-12-23T17:16:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «خانم مرتضوی '''۸ سال اول زندگی''' خود را در تهران زندگی کرد. پدرِ ارتشیِ خانواده...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خانم مرتضوی '''۸ سال اول زندگی''' خود را در تهران زندگی کرد. پدرِ ارتشیِ خانواده، فرزندان خود را  به سبک اروپایی بزرگ می‌کرد. مهمانی‌ها، تفریح‌ها و همه‌ی مشاهدات دختران خانواده به سبک اروپایی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پدر فوت می‌کند، سرپرستی ایشان و خواهر بزرگترشان به پدر بزرگِ پدری سپرده می‌شود. دورانِ '''زندگیِ بعد از ۸ سالگی'''، در هریس شروع می‌شود. خانواده‌ی جدید، مذهبی و تا حدی هم انقلابی هستند.&lt;br /&gt;
'''«عمویم اعلامیه‌های امام را به خانه می‌آورد. ما یک شب نشستیم؛ کاربن گذاشتیم و از روی اعلامیه‌ها نوشتیم. بعد رفتیم کوچه و یکی یکی داخل خانه‌ها انداختیم. به خیال خودمان، داشتیم برای انقلاب فعالیت می‌کردیم.»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب هر دو برای همکاری با جهاد برای درو کردن گندم کشاورزان داوطلب می‌شوند. '''«یکبار به یکی از روستاهای بستان‌آباد رفتیم. چون بلد نبودم، داس محکم به پایم خورد! دستم آنقدر تاول زده بود و درد می‌کرد!»'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشکیل و همکاری با انجمن اسلامی مدرسه، درگیری با گروهک‌ها در مدرسه، کمک به پخش اقلام غذایی بین مستضعفین از طرف دفتر '''آیت‌الله مدنی''' و پرستاری از مجروحینِ جنگیِ بستری در بیمارستان‌های تبریز از دیگر فعالیت‌های این دو خواهر بود.&lt;br /&gt;
'''«دبیرستانی که بودم از سال دوم جنگ برای کمک به رزمنده‌ها به بیمارستان سینا رفتم. به مدت دو سال شیفت شب را می‌رفتم؛ از هفت عصر تا صبح. همه پزشک‌ها و پرستارها معمولا شب را می‌خوابیدند؛ ولی ما بیدار می‌ماندیم»'''&lt;br /&gt;
وقتی به عنوان مربی امورتربیتی وارد آموزش و پرورش شدند، سن کمی داشتند. اما جرات و جسارت جوانی باعث می‌شد فعالیت‌های مدرسه همیشه پر رونق باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه‌ی خانم ناهید بشیری با خانم مرتضوی (بازنشسته‌ی آموزش و پرورش) فعالیتهای امورتربیتی دهه ۶۰. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجانشرقی. (خرداد ۹۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان‌شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: هریس]]&lt;br /&gt;
[[رده: آموزش و پرورش]]&lt;br /&gt;
[[رده: امورتربیتی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: قبل از انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D9%88_%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%87%D9%85_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF&amp;diff=4943</id>
		<title>پدر و پسری که با هم شهید شدند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D9%88_%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%87%D9%85_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF&amp;diff=4943"/>
		<updated>2020-12-23T09:27:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «'''حیدرعلی امانی''' در یک خانواده‌ مذهبی، در روستایی از توابع مراغه متولد شد. ف...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حیدرعلی امانی''' در یک خانواده‌ مذهبی، در روستایی از توابع مراغه متولد شد. فرزند بزرگ خانواده بود. بعد از فوت پدر، مادرش کلثوم، کار در منزل دیگران را به عهده گرفت و حیدر ده ساله، در مغازه کفاشی، شروع به کار کرد تا دو برادر کوچکترش به تحصیل مشغول شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار در شهرداری، حاصل وساطت مادر با یکی از زنان با نفوذ شهر بود که بعدها این وساطت به وصلت حیدر با دختر خانواده منجر شد. حاصل این وصلت، شش فرزند بود؛ سه دختر و سه پسر.&lt;br /&gt;
حیدر در سی سالگی به همراه همسرش کتب دبستانی را خواند تا توانست مدرک سیکل را دریافت کند. به تحصیل فرزندانش اهمیت زیادی می‌داد. این کلام او به گوش همه اهل خانه آشنا بود:«اگر شده کتم را هم می فروشم و شما را به دانشگاه می فرستم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او آشنا به مسائل روز و سیاست بود. کسی از اهل خانه حق نداشت صدای اخبار را کم کند. در جریان انقلاب، این شناخت و آگاهی او به اوج خود رسید. با شنیدن اولین ندای انقلاب، بی‌درنگ در صف انقلابیون جای گرفت. حیدر به قامت بلند و صدای مردانه شهره بود و پسرش بهرام به بازوان ابوالفضلی. جای حیدر به خاطر قدش در صف اول تظاهرات سال‌های ۵۶ و ۵۷ بود. حیدرِ آشنا به شب بیداری، شبها‌ کمپ پاسداری به پا کرده بود و به گشت‌زنی و نگهبانی در محلات می‌پرداخت و روزها بدون اطلاع خانواده، در تظاهرات شرکت می‌کرد. ولی پسرانش را از این کار منع می‌کرد و می گفت: «اینها رحم نمی‌کنند. وظیفه شما فقط درس خواندن است. این کشور به مغز بیشتر نیاز دارد تا به فرد». پسرانش مخفیانه در تظاهرات بودند و این پنهان کاری ادامه داشت تا روزی که یکی از پسران، پدر را در صف اول شناسائی کرد. بعد از آن، پدر و  پسران، در کنار هم در بطن سیل جمعیت بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایام شروع جنگ، بهرام سرباز شده بود. حیدر در دوران بازنشستگی، ماشینِ کمپرسی را شریکی خریداری کرد. هر ازچند گاهی با این ماشین، محموله‌های هدایای مردمی را بار می‌زد و به جبهه می‌برد. &lt;br /&gt;
ماجرای حصر کردستان و نقده و مهاباد توسط دمکرات‌ها که پیش آمد، حیدر، وخامت اوضاع را می‌دید و می‌شنید. چند روزی بود که از بهرام بی‌خبر بود و خبر تنگ تر شدن محاصره، باعث شد عازم منطقه شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی از آن مهلکه خونین زنده نمانده بود که شرح ماجرا را نقل کند. '''پدر و پسر در کنار هم شهید شدند.''' گلوله ای بر سینه‌ی '''شهید حیدر امانی''' نشسته بود و پیشانی کبود '''شهید بهرام امانی'''، حاکی از آن بود که بازوان ابوالفضلی‌اش در زمان افتادن به کمکش نرسیده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
[https://navideshahed.com/fa/news/445073/%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C حیدر، قهرمان یک قصه‌ی واقعی (10 بهمن 1397)]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی مراغه]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید حیدرعلی امانی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید بهرام امانی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کارگر شهرداری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4768</id>
		<title>بانوی همیشه در صحنه‌ی آذربایجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4768"/>
		<updated>2020-12-22T07:41:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;زمانی‌که خانم‌ '''نسرین پیرسمساری''' با شروع انقلاب وارد صحنه‌ی خدمت شد، دختری ۱۶-۱۷ ساله بود. امروز بعد از بازنشستگی همچنان '''بانویی همیشه در صحنه''' است. &lt;br /&gt;
[[پرونده:81134518-5644557.jpg|بندانگشتی|چپ|خانم نسرین پیرسمساری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوان که بود همراه چند تن از دوستان انقلابی‌اش انتظامات نمازجمعه تبریز شد. در آن ایام شاهد اتفاقات زیادی بود؛ از درگیری‌های خلق مسلمان تا دستگیری تروریست انتحاری.&lt;br /&gt;
وقتی برای درو گندم به روستاها می‌رفتند با خود یک اسلحه‌ی ژ۳ می‌برد تا بعد از کار، زیر سایه‌ی مینی‌بوس برای بچه‌ها آموزش اسلحه بدهد.&lt;br /&gt;
فرمان امام برای ریشه کنی بی سوادی که را که شنید در کنار فعالیتهای دیگر وارد نهضت هم شد.&lt;br /&gt;
وقتی برای خدمت به جبهه راهی اهواز شد، فقط ۲۰ سال داشت. همسرش رزمنده‌ی خط مقدم و خودش رزمنده‌ی پشت جبهه بود. وقتی برادرش دکتر منوچهر پیرسمساری شهید شد، لیلی همکار مسیحی نسرین تصمیم گرفت مسلمان شود. به نسرین گفته بود: '''تنها مذهبی که فرهنگ شهادت دارد، تشیع است.''' نسرین و خواهرش پری، لیلی را راهنمایی می‌کنند تا پیش یکی از علمای تبریز شهادتین را بگوید.&lt;br /&gt;
امروز بازنشسته‌ی آموزش و پرورش است؛ اما ۱۲ مسئولیت ستادی دارد. از زکات و خیریه و موکب گرفته تا ریاست جمعیت بانوان فرهیخته آذربایجان، همکاری با هیئت منصفه‌ی  مطبوعات استان و شورای نگهبان. &lt;br /&gt;
در ایام کرونا یکی از بزرگترین پایگاههای تولید و توزیع ماسک در تبریز را مدیریت می‌کرد. هر ماه تهیه و توزیع بسته های غذایی و کمک به خانواده های آسیب دیده را پیگیری می‌کند و هنوز در صحنه حاضر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم پیرسمساری. پروژه خاطرات همسر شهید علی تجلایی. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی آذربایجانشرقی (شهریور ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجانشرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: کرونا]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید پیرسمساری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4767</id>
		<title>بانوی همیشه در صحنه‌ی آذربایجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4767"/>
		<updated>2020-12-22T07:39:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;زمانی‌که خانم‌ '''نسرین پیرسمساری''' با شروع انقلاب وارد صحنه‌ی خدمت شد، دختری ۱۶-۱۷ ساله بود. امروز بعد از بازنشستگی همچنان '''بانویی همیشه در صحنه''' است. &lt;br /&gt;
[[پرونده:81134518-5644557.jpg|بندانگشتی|چپ|خانم نسرین پیرسمساری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوان که بود همراه چند تن از دوستان انقلابی‌اش انتظامات نمازجمعه تبریز شد. در آن ایام شاهد اتفاقات زیادی بود؛ از درگیری‌های خلق مسلمان تا دستگیری تروریست انتحاری.&lt;br /&gt;
وقتی برای درو گندم به روستاها می‌رفتند با خود یک اسلحه‌ی ژ۳ می‌برد تا بعد از کار، زیر سایه‌ی مینی‌بوس برای بچه‌ها آموزش اسلحه بدهد.&lt;br /&gt;
فرمان امام برای ریشه کنی بی سوادی که را که شنید در کنار فعالیتهای دیگر وارد نهضت هم شد.&lt;br /&gt;
وقتی برای خدمت به جبهه راهی اهواز شد، فقط ۲۰ سال داشت. همسرش رزمنده‌ی خط مقدم و خودش رزمنده‌ی پشت جبهه بود. وقتی برادرش دکتر منوچهر پیرسمساری شهید شد، لیلی همکار مسیحی نسرین تصمیم گرفت مسلمان شود. به نسرین گفته بود: '''تنها مذهبی که فرهنگ شهادت دارد، تشیع است.''' نسرین و خواهرش پری، لیلی را راهنمایی می‌کنند تا پیش یکی از علمای تبریز شهادتین را بگوید.&lt;br /&gt;
امروز بازنشسته‌ی آموزش و پرورش است؛ اما ۱۲ مسئولیت ستادی دارد. از زکات و خیریه و موکب گرفته تا ریاست جمعیت بانوان فرهیخته آذربایجان، همکاری با هیئت منصفه‌ی  مطبوعات استان و شورای نگهبان. &lt;br /&gt;
در ایام کرونا یکی از بزرگترین پایگاههای تولید و توزیع ماسک در تبریز را مدیریت می‌کرد. هر ماه تهیه و توزیع بسته های غذایی و کمک به خانواده های آسیب دیده را پیگیری می‌کند و هنوز در صحنه حاضر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم پیرسمساری. جمع‌آوری خاطرات همسر شهید علی تجلایی. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی آذربایجانشرقی (شهریور ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجانشرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: کرونا]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید پیرسمساری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4765</id>
		<title>بانوی همیشه در صحنه‌ی آذربایجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4765"/>
		<updated>2020-12-22T07:38:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;زمانی‌که خانم‌ '''نسرین پیرسمساری''' با شروع انقلاب وارد صحنه‌ی خدمت شد، دختری ۱۶-۱۷ ساله بود. امروز بعد از بازنشستگی همچنان '''بانویی همیشه در صحنه''' است. &lt;br /&gt;
[[پرونده:81134518-5644557.jpg|بندانگشتی|چپ|خانم نسرین پیرسمساری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوان که بود همراه چند تن از دوستان انقلابی‌اش انتظامات نمازجمعه تبریز شد. در آن ایام شاهد اتفاقات زیادی بود؛ از درگیری‌های خلق مسلمان تا دستگیری تروریست انتحاری.&lt;br /&gt;
وقتی برای درو گندم به روستاها می‌رفتند با خود یک اسلحه‌ی ژ۳ می‌برد تا بعد از کار، زیر سایه‌ی مینی‌بوس برای بچه‌ها آموزش اسلحه بدهد.&lt;br /&gt;
فرمان امام برای ریشه کنی بی سوادی که را که شنید در کنار فعالیتهای دیگر وارد نهضت هم شد.&lt;br /&gt;
وقتی برای خدمت به جبهه راهی اهواز شد، فقط ۲۰ سال داشت. همسرش رزمنده‌ی خط مقدم و خودش رزمنده‌ی پشت جبهه بود. وقتی برادرش دکتر منوچهر پیرسمساری شهید شد، لیلی دوست مسیحی نسرین تصمیم گرفت مسلمان شود. به نسرین گفته بود: '''تنها مذهبی که فرهنگ شهادت دارد، تشیع است.''' نسرین و خواهرش پری، لیلی را راهنمایی می‌کنند تا پیش یکی از علمای تبریز شهادتین را بگوید.&lt;br /&gt;
امروز بازنشسته‌ی آموزش و پرورش است؛ اما ۱۲ مسئولیت ستادی دارد. از زکات و خیریه و موکب گرفته تا ریاست جمعیت بانوان فرهیخته آذربایجان، همکاری با هیئت منصفه‌ی  مطبوعات استان و شورای نگهبان. &lt;br /&gt;
در ایام کرونا یکی از بزرگترین پایگاههای تولید و توزیع ماسک در تبریز را مدیریت می‌کرد. هر ماه تهیه و توزیع بسته های غذایی و کمک به خانواده های آسیب دیده را پیگیری می‌کند و هنوز در صحنه حاضر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم پیرسمساری. جمع‌آوری خاطرات همسر شهید علی تجلایی. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی آذربایجانشرقی (شهریور ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجانشرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: کرونا]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید پیرسمساری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4764</id>
		<title>بانوی همیشه در صحنه‌ی آذربایجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C_%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=4764"/>
		<updated>2020-12-22T07:37:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «زمانی‌که خانم‌ '''نسرین پیرسمساری''' با شروع انقلاب وارد صحنه‌ی خدمت شد، دخت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;زمانی‌که خانم‌ '''نسرین پیرسمساری''' با شروع انقلاب وارد صحنه‌ی خدمت شد، دختری ۱۶-۱۷ ساله بود. امروز بعد از بازنشستگی همچنان '''بانویی همیشه در صحنه''' است. &lt;br /&gt;
[[پرونده:81134518-5644557.jpg|بندانگشتی|چپ|خانم نسرین پیرسمساری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوان که بود همراه چند تن از دوستان انقلابی‌اش انتظامات نمازجمعه تبریز شد. در آن ایام شاهد اتفاقات زیادی بود؛ از درگیری‌های خلق مسلمان تا دستگیری تروریست انتحاری.&lt;br /&gt;
وقتی برای درو گندم به روستاها می‌رفتند با خود یک اسلحه‌ی ژ۳ می‌برد تا بعد از کار، زیر سایه‌ی مینی‌بوس برای بچه‌ها آموزش اسلحه بدهد.&lt;br /&gt;
فرمان امام برای ریشه کنی بی سوادی که را که شنید در کنار فعالیتهای دیگر وارد نهضت هم شد.&lt;br /&gt;
وقتی برای خدمت به جبهه راهی اهواز شد، فقط ۲۰ سال داشت. همسرش رزمنده‌ی خط مقدم و خودش رزمنده‌ی پشت جبهه بود. وقتی برادرش دکتر منوچهر پیرسمساری شهید شد، لیلی دوست مسیحی نسرین تصمیم گرفت مسلمان شود. به نسرین گفته بود: '''تنها مذهبی که فرهنگ شهادت دارد، تشیع است.''' نسرین و خواهرش پری، لیلی را راهنمایی می‌کنند تا پیش یکی از علمای تبریز شهادتین را بگوید.&lt;br /&gt;
امروز بازنشسته‌ی آموزش و پرورش است؛ اما ۱۲ مسئولیت ستادی دارد. از زکات و خیریه و موکب گرفته تا ریاست جمعیت بانوان فرهیخته آذربایجان، همکاری با هیئت منصفه‌ی  مطبوعات استان و شورای نگهبان. &lt;br /&gt;
در ایام کرونا یکی از بزرگترین پایگاههای تولید و توزیع ماسک در تبریز را مدیریت می‌کرد و هر ماه تهیه و توزیع بسته های غذایی و کمک به خانواده های آسیب دیده را پیگیری می‌کند و هنوز در صحنه حاضر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم پیرسمساری. جمع‌آوری خاطرات همسر شهید علی تجلایی. از طرف دفتر مطالعات جبهه فرهنگی آذربایجانشرقی (شهریور ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجانشرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: کرونا]]&lt;br /&gt;
[[رده: اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید پیرسمساری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:81134518-5644557.jpg&amp;diff=4755</id>
		<title>پرونده:81134518-5644557.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:81134518-5644557.jpg&amp;diff=4755"/>
		<updated>2020-12-22T07:23:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;jahad&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4751</id>
		<title>روستازاده‌ای که شهید امنیت شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4751"/>
		<updated>2020-12-22T07:17:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;طبیعت '''روستای «کهنمو»''' از دیار اسکو مهد پرورش مردانی بود که سرافرازی را از کودکی مشق می کردند و '''شهید محمود جدیری کهنموی''' درسال   1325 در این دیار شریف قد کشید و در آنجا به مدرسه رفت . ششم ابتدایی بود و طوفان انقلاب که همه ی کشور را در می نوردید او نیز به امواج خروشان مردم بیدار دل پیوسته و تعهد خود را به اسلام و دِینش را به انقلاب ادا نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2CYn6m.jpg|بندانگشتی|چپ|سرگرد پاسدار شهید محمود جدیری کهنموئی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش را عشق به اهل بیت چنان آسمانی کرده بود که با نوای مداحی اش قلب ها عاشورایی می گشت . اراده و تعهد ی که در دل داشت اورا به عرصه های تلاش و دفاع از حریم عزت و اقتدار اسلام و ایران کشید و در سال 1357به استخدام کمیته ی انقلاب اسلامی سابق در آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1364 در راه دفاع از امنیت و اقتدار ایران زمین و کوتاه کردن دست بیگانگان و منافقان کوردل از کوچه های شهر واستانمان پس از جانفشانی تمام در یک درگیری نفس گیر با '''منافقان'''، در پلیس راه تبریز –آذرشهر به فیض '''شهادت''' نایل گشت و برگی از تاریخ عزتمند این مرزوبوم را به خون سرخش برای آیندگان به غیرت و شکوه به یادگار گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
[https://virgool.io/@shahidjodeiry/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D9%87%D9%84%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B9-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%85%D9%88%D8%A6%DB%8C-otcslgxlc1cr زندگینامه مداح اهلبیت (ع) سرگرد پاسدار شهید محمود جدیری کهنموئی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: اسکو]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای کهنمو]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4750</id>
		<title>روستازاده‌ای که شهید امنیت شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4750"/>
		<updated>2020-12-22T07:16:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «طبیعت '''روستای «کهنمو»''' از دیار اسکو مهد پرورش مردانی بود که سرافرازی را از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;طبیعت '''روستای «کهنمو»''' از دیار اسکو مهد پرورش مردانی بود که سرافرازی را از کودکی مشق می کردند و '''شهید محمود جدیری کهنموی''' درسال 1325در این دیار شریف قد کشید و در آنجا به مدرسه رفت . ششم ابتدایی بود و طوفان انقلاب که همه ی کشور را در می نوردید او نیز به امواج خروشان مردم بیدار دل پیوسته و تعهد خود را به اسلام و دِینش را به انقلاب ادا نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2CYn6m.jpg|بندانگشتی|چپ|سرگرد پاسدار شهید محمود جدیری کهنموئی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش را عشق به اهل بیت چنان آسمانی کرده بود که با نوای مداحی اش قلب ها عاشورایی می گشت . اراده و تعهد ی که در دل داشت اورا به عرصه های تلاش و دفاع از حریم عزت و اقتدار اسلام و ایران کشید و در سال 1357به استخدام کمیته ی انقلاب اسلامی سابق در آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1364 در راه دفاع از امنیت و اقتدار ایران زمین و کوتاه کردن دست بیگانگان و منافقان کوردل از کوچه های شهر واستانمان پس از جانفشانی تمام در یک درگیری نفس گیر با '''منافقان'''، در پلیس راه تبریز –آذرشهر به فیض '''شهادت''' نایل گشت و برگی از تاریخ عزتمند این مرزوبوم را به خون سرخش برای آیندگان به غیرت و شکوه به یادگار گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
[https://virgool.io/@shahidjodeiry/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D9%87%D9%84%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B9-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%85%D9%88%D8%A6%DB%8C-otcslgxlc1cr زندگینامه مداح اهلبیت (ع) سرگرد پاسدار شهید محمود جدیری کهنموئی]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: اسکو]]&lt;br /&gt;
[[رده: روستای کهنمو]]&lt;br /&gt;
[[رده: دوران انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2CYn6m.jpg&amp;diff=4747</id>
		<title>پرونده:2CYn6m.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2CYn6m.jpg&amp;diff=4747"/>
		<updated>2020-12-22T07:10:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;shahid&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=4116</id>
		<title>کانون وارثان انتظار تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=4116"/>
		<updated>2020-12-18T16:27:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[https://www.hawzahnews.com/news/413921/%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2 '''کانون فرهنگی هنری وارثان انتظار تبریز'''](تخصصی مهدویت) مسجد دارالسلام تبریز یکی از کانون های فعال فرهنگی مذهبی استان آذربایجان شرقی به شمار می رود که با مدیریت یک روحانی و فعال فرهنگی، جنبشی را در نوع فعالیت های کانونی ایجاد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:کانون.jpg|قاب|چپ|کانون وارثان انتظار تبریز]]&lt;br /&gt;
کانون فرهنگی هنری وارثان انتظار مسجد دارالسلام تبریز، اوایل سال ۱۳۸۸ موفق به دریافت مجوز و انجام فعالیت های فرهنگی، هنری، قرآنی، مذهبی و ورزشی از دبیرخانه هماهنگی کانون های فرهنگی هنری مساجد شد و در اوایل سال ۱۳۸۹ نیز فعالیت خود را به عنوان کانون تخصصی مهدویت آغاز کرد و هم اکنون نیز میزبان حضور جوانان و نوجوانان است.&lt;br /&gt;
یکی از کانون های فعال استان آذربایجان شرقی که یکی از ویژگی های آن، هدفمندی فعالیت های آن است به این صورت که اعضای کانون براساس تخصص و حتی سن در قالب گروه های دوستی و کاری تقسیم بندی شده و اقدام به پژوهش و تحقیق کرده و تولیدات فرهنگی خود را در پورتال تخصصی مهدویت(صدق) عرضه می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تشکیل گروه های دوستی و کاری ==&lt;br /&gt;
حجت الاسلام شهریار اسدالهی، مدیر مسئول کانون فرهنگی هنری وارثان انتظار:۸۰ نفر از خواهران، در این کانون جذب شدند که این تعداد، در قالب گروه های دوستی و کاری تقسیم بندی شدند.گروه دوستی براساس سن اعضا و گروه کاری نیز جهت فعالیت براساس تخصص افراد در پورتال تخصصی مهدویت تشکیل شده است. هشت گروه دوستی تشکیل شده و با عناوین القاب حضرت زهرا(س) نامگذاری شدند.همچنین پرسنلی، روابط عمومی، خانواده، زبان دوم، طراحی، مونتاژ، پاورپوینت، نویسندگی، برنامه نویسی، مکتب خانه و میکس از زیرگروه های گروه کاری بوده که اعضای کانون براساس تخصص در این زیرگروه ها فعالیت می کنند.&lt;br /&gt;
آموزش های فنی نیز به اعضای گروه های کاری ارائه می شود که محصول تلاش آنها بر روی پورتال تخصصی مهدویت(صدق) بارگذاری می شود.&lt;br /&gt;
زیرگروه های پرسمان، بزرگان، پیامک مهدوی، آیات مهدوی، شهدا، شعر و احادیث مهدوی در قالب این کارگروه تشکیل شده که در مناسبت های مختلف هر زیرگروه محتوایی را با موضوع مناسبت پیش رو با امام زمان(عج) تهیه می کنند.محتوای تهیه شده به همت کارگروه تحقیقاتی به صورت ویژه نامه در مناسبت های مختلف منتشر و بر روی پورتال تخصصی مهدویت قرار می گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== راه اندازی پورتال تخصصی مهدویت ==&lt;br /&gt;
این پورتال با عنوان «صدق» شامل روانشناسی و راهکارهای مدیریت خانواده، روش های آموزش دین به کودکان، تربیت فرزند قبل از تولد و پس از تولد، آسیب های پیش روی خانواده ها و ... است و علاقمندان می توانند برای مطالعه این بخش به نشانی www.sedgh.ir مراجعه کنند.&lt;br /&gt;
«صدق» مکانی مجازی برای درج مطالب و محتواهایی چون فیلم، تصویر، مقالات و ارائه فایل های صوتی با موضوع مهدویت است.&lt;br /&gt;
این پورتال هم اکنون به زبان های فارسی، ترکی آذربایجان،ترکی استانبول و انگلیسی فعالیت می کند.&lt;br /&gt;
فیلم، تصویر، صوت و متن در این فضا برنامه ریزی شده و در تمام این زمینه ها نیروهای حرفه ای آموزش دیده فعالیت دارند.&lt;br /&gt;
پورتال تخصصی مهدویت شمالغرب کشور در بخش های تفریح گاه، فیلم گاه، قلمستان، مکتب خانه، کودکستان، اخبار کانون و مهدویت شمال غرب کشور فعالیت می کند.&lt;br /&gt;
از دیگر بخش های این پورتال که می توان به آن اشاره کرد بخش رنگانگ است که مباحث مربوط به مناسبت های ملی و مذهبی را در اختیار مخاطبان قرار می دهد. توليد انيميشن زيارت آل ياسين، تشکیل گروه‌ های تحقیقاتی پیرامون اماکن مذهبی و شخصیت ‌های شهیر این استان و انجام فعالیت‌ های پژوهشی با موضوع مهدویت بخشی از فعالیت‌ های این کانون می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تولید نرم افزارهای فرهنگی مذهبی ==&lt;br /&gt;
به عنوان مثال نرم افزار «تمثیلات مهدوی» برای نصب در سیستم عامل های جاوا و اندروید، تولید شده است.این نرم افزار دارای مجموعه ‌ای از احادیث دربرگیرنده‌ تمثیلات و مصادیق مهدوی است که در حوزه مهدویت کاربرد دارند و در فهم روایات و احادیث مهدوی پرکاربرد خواهند بود.این نرم افزار قابلیت جستجو در تمام بخش ها، امکان انتخاب و ارسال قسمتی از متن به عنوان پیامک و امکان تغییر نوع و اندازه خط را دارا می باشد.&lt;br /&gt;
امکان یادداشت برداری از متون و احادیث نیز از قابلیت های بالقوه این نرم افزار است و این محصول برای سیستم عامل های جاوا و اندروید عرضه می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==  منبع ==&lt;br /&gt;
[https://www.hawzahnews.com/news/413921/%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2 جنبش فرهنگی یک روحانی در کانون وارثان انتظار تبریز (۶ اردیبهشت ۹۶)]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مسجد]]&lt;br /&gt;
[[رده:کار فرهنگی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D9%87%D9%87_%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=4115</id>
		<title>با مدیریت دهه هفتادی‌ها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D9%87%D9%87_%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=4115"/>
		<updated>2020-12-18T16:25:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ایده‌ی تشکیل '''هیئت ویژه‌ی دختران نوجوان در تبریز'''، پیشنهاد یکی از دختران موسسه‌ی آل‌کسای تهران به دوست تبریزی‌اش بود. الهه نادری دانشجوی دهه هفتادی اهل تبریز بود که همیشه دغدغه‌ی کارهای فرهنگی را داشت؛ پس با همفکری‌ مسئولان موسسه آل‌کسای تهران و همکاری تعدادی از دوستانش، کار را در یک حسینیه شروع کرد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:ریحانه.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بود تعدادی از دختران تبریزی با دختران تهرانی و آملی در تماس بودند و در زمینه‌ی حجاب فعالیت می‌کردند. یکی از بچه‌‌های تهران از هیئتی صحبت می‌کرد که فقط دختران نوجوان می‌توانند در آن شرکت کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیئت دخترانه‌ی ریحانه‌الزهرا، در حسینیه‌ها و مساجد تبریز با کمکهای والدین و پول توجیبی‌ها اداره می‌شد. مشکلات دیگری هم بود؛ تداخل زمان هیئت با مراسم‌های ختم، بهانه‌گیری‌ها و از این قبیل موارد زیاد بود. بعد از ۲-۳ ماه مجبور می‌شدند به مسجد یا حسینیه‌ی دیگری نقل مکان کنند؛ هر بار یک طرف شهر. همین باعث می‌شد مدام ریزش نفرات داشته باشند. بالاخره بعد از ۵ سال موفق می‌شوند با  کمک ۲۰ میلیونی یک فرد خیر، زیرزمین خانه‌ای را رهن کنند. اما مدتی بعد مجبور شدند پول را به خانواده‌ی معترض این خیر برگردانند. &lt;br /&gt;
یک سال مهلت می‌گیرند تا پول را پس بدهند. &lt;br /&gt;
جمع کردن پول توجیبی‌ها، ختم قرآن برای اموات، فروش لوازم‌التحریر در هیئت و ... کارهایی بود که تقریبا همه دختران نوجوان هیئت درگیرش شده بودند تا مکان جدید هیئت‌شان را حفظ کنند. بعد از ۱۵ ماه، ۲۰ میلیون را تامین می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر هیئت ریحانه‌الزهرا مکانی برای برگزاری مراسم‌های ملی و مذهبی، مطالعه، همفکری، تماشای فیلم، درس خواندن و ... است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
[https://www.dana.ir/news/1620490.html/%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2 گام‌های فرهنگی دختران دهه هفتادی در تبریز (۳ تیر ۹۹)]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: هیئت]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: دهه هفتادی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4066</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4066"/>
		<updated>2020-12-17T16:56:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحانِ مخالفِ خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از طرف سازمان مجاهدین خلق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند. از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محمد حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: حاج رجب محمدخانلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مجاهدین خلق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4065</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4065"/>
		<updated>2020-12-17T16:55:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از طرف سازمان مجاهدین خلق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند. از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محمد حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: حاج رجب محمدخانلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مجاهدین خلق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4064</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4064"/>
		<updated>2020-12-17T16:54:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از طرف سازمان مجاهدین خلق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محمد حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: حاج رجب محمدخانلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مجاهدین خلق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4063</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4063"/>
		<updated>2020-12-17T16:54:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از طرف سازمان مجاهدین حلق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محمد حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: حاج رجب محمدخانلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: مجاهدین خلق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4062</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4062"/>
		<updated>2020-12-17T16:53:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از عراق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محمد حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: حاج رجب محمدخانلی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4061</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4061"/>
		<updated>2020-12-17T16:52:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی در ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از عراق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محمد حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
[[رده: حاج رجب محمدخانلی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4060</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4060"/>
		<updated>2020-12-17T16:49:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در '''جریان خلق مسلمان''' از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی در ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از عراق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی زهرا رحیمی با خانم طاهره ملکی (همسر شهید یعقوب حسین‌زاده). زنان انقلاب. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ فرهنگی. (۵ مرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4059</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4059"/>
		<updated>2020-12-17T16:45:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در جریان خلق مسلمان از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی در ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از عراق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4058</id>
		<title>پدر شهیدی که ترور شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%AF&amp;diff=4058"/>
		<updated>2020-12-17T16:44:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی «آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بس...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آقایعقوب '''کارگر حمام''' بود و پشت صندوق می‌نشست. مردی کم حرف، خوش‌اخلاق و بسیار خانواده دوست  که همه او را به عنوان یک حزب‌اللهی می‌شناختند. جوان که بود خبر شورشی را به همسرش می‌دهد که به خاطر تبعید یک سید به پا شده بود. از همان موقع با شاه مخالف بود. دوران انقلاب همراه دو پسرش در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و بعد از انقلاب هر سه در مسجد محله بصورت شبانه‌روزی فعالیت می‌کردند. در جریان خلق مسلمان از مخالفان شدید آنها بود. در درگیری‌ها حضور داشت و بعد از آن به مجروحان مخالف خلق مسلمان که در بیمارستان بستری می‌شدند، کمک می‌کرد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Mediumthumb.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید یعقوب حسین‌زاده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 وقتی پسرش محمد وارد سپاه شد و به جبهه رفت، بعد از مدتی آقایعقوب هم در جبهه حاضر بود. سال ۶۱ داشت برمی‌گشت خانه که محمد به او می‌گوید: '''بابا! برنگرد؛ عملیات داریم.''' آقایعقوب هم می‌ماند تا در '''عملیات مسلم‌بن‌عقیل'''  شرکت کند. محمد ۲۰ ساله در این عملیات به '''شهادت''' می‌رسد. آقایعقوب به تبریز برمی‌گردد تا بالای سر خانواده‌اش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ آبان سال ۱۳۶۳ وقتی داشت دخل حمام را جمع وجور می‌کرد تا به خانه برگردد، مردی وارد حمام شده و به او شلیک می‌کند. یکی از گلوله‌ها به پهلو و دیگری به سرش اصابت می‌کند. ۱۰ روز بعد یعنی در ۲۶ آبان در بیمارستان به شهادت می‌رسد. &lt;br /&gt;
بعد از مدتی منافقی که '''شهید یعقوب حسین‌زاده''' را ترور کرده بود دستگیر می شود. اعتراف می‌کند لیستی را از عراق برای آنها فرستاده بودند تا افراد توی لیست را ترور کنند که از جمله ترور شدگان یک تعمیرکار بخاری و یک قصاب بود. اسم پدرٍ داماد آقایعقوب هم در لیست نوشته شده بود؛ ابوالشهدا '''حاج رجب محمدخانلی.'''&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mediumthumb.jpg&amp;diff=4057</id>
		<title>پرونده:Mediumthumb.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mediumthumb.jpg&amp;diff=4057"/>
		<updated>2020-12-17T16:44:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;shahid&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4056</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4056"/>
		<updated>2020-12-17T16:20:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از اطرافیان پول جمع می‌کرد و آن را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهند. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود؛ همسر مرد فقیری که باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز ماجرای '''جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4055</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4055"/>
		<updated>2020-12-17T16:19:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از اطرافیان پول جمع می‌کرد و آن را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهند. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود؛ همسر مرد فقیری که باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز ماجرای '''جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4054</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4054"/>
		<updated>2020-12-17T16:18:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از اطرافیان پول جمع می‌کرد و آن را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهند. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود؛ همسر مرد فقیری که باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز '''ماجرای جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4053</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4053"/>
		<updated>2020-12-17T16:18:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از اطرافیان پول جمع می‌کرد و آن را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهند. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود؛همسر مرد فقیری که باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز '''ماجرای جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4052</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4052"/>
		<updated>2020-12-17T16:17:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از اطرافیان پول جمع می‌کرد و آن را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهند. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود. او همسر مرد فقیری است  و باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز '''ماجرای جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4051</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4051"/>
		<updated>2020-12-17T16:16:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از اطرافیان پول جمع می‌کرد و آن را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهد. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود. او همسر مرد فقیری است  و باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز '''ماجرای جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4050</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4050"/>
		<updated>2020-12-17T16:16:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا پول‌های جمع شده از اطرافیان را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهد. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود. او همسر مرد فقیری است  و باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز '''ماجرای جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4049</id>
		<title>جهیزیه‌های شهلاخانم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85&amp;diff=4049"/>
		<updated>2020-12-17T16:15:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: صفحه‌ای تازه حاوی « '''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
'''شهلا دروگری''' سال ۱۳۴۳؛ در یک خانواده‌ی مرفه به دنیا آمد. عمویی داشت که مرد نسبتا فقیری بود، اما تا جایی که از دستش برمی‌آمد در کارهای خیر شریک می‌شد؛ مثلا برای خانواده‌‌های جزامیان باباباغی تبریز لباس تهیه می‌کرد یا از پول‌های جمع شده از اطرافیان را به نانواهای مناطق فقیرنشین می‌داد تا به خانواده‌های فقیر نان مجانی بدهد. شهلا چندباری به واسطه‌ی عمویش به شیرخوارگاه‌ها و باباباغی سر زده بود. بعد از مدتی پدرش را تشویق می‌کند که او هم در این کارها سهیم باشد و پدر هم قبول می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahla.jpg|بندانگشتی|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهلا عروس عموی خیرش می‌شود. او همسر مرد فقیری است  و باید با قناعت و صرفه‌جویی گذران زندگی کند. سال‌ها بعد وقتی دخترش ۱۷ ساله شد، شروع به جمع کردن جهیزیه می‌کند؛ کم‌کم و خردخرد. یک روز باخبر می‌شود تازه عروسی به خاطر نداشتن جهیزیه با خانواده‌ی همسرش به مشکل برخورده و می‌خواهند او را به خانه‌ی پدر برگردانند. پدری که معتاد است و وضعیت اسفناکی برای خانواده به وجود آورده. نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ با کمک همسرش و همسایه‌ها، جهیزیه‌ی دخترش را کامل می‌کند و برای این تازه‌عروس می‌فرستد و این آغاز '''ماجرای جهیزیه‌های شهلاخانم''' است.&lt;br /&gt;
در طول ۱۷ سال، شهلا خانم با کمک خیرین برای دختران زیادی جهیزیه آماده کرده است. تهیه‌ی بسته‌های غذایی، خرید ویلچر، دوچرخه و کشیدن آب و برق به منازل حاشیه‌ی شهر از دیگر کارهای اوست  که همه‌ی این‌ها در پارکینگ منزل خودش یا همسایه‌ها انجام می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی پسر خردسالش دچار معلولیت می‌شود؛ دخل و خرج زندگی به هم می‌خورد. در کنار همدردی‌ها و تشویق‌ها، حرف‌ها و تهمت‌های زیادی را هم می‌شنود؛ اما شهلا خانم برای رسیدن به آرزویش همه‌ی اینها را تحمل می‌کند. آرزوی او تهیه‌ی بهترین جهیزیه‌ها برای تمام تازه‌عروسان ایران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه نساء رخشاحق با خانم شهلا دروگری. امور خیریه. مصاحبه شخصی. (۲۴ آذر ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: خیرین]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: حرکت خودجوش]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahla.jpg&amp;diff=4048</id>
		<title>پرونده:Shahla.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahla.jpg&amp;diff=4048"/>
		<updated>2020-12-17T16:15:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;shahlakhanom&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=4047</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=4047"/>
		<updated>2020-12-17T15:53:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahid khosrow.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید خسرو علی‌آبادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز شد؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی نداشتند.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببینند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahid hamzeh.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید حمزه علی‌آبادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های نهضت و آموزش و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=4046</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=4046"/>
		<updated>2020-12-17T15:52:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahid khosrow.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید خسرو علی‌آبادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز شد؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی نداشتند.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shahid hamzeh.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید حمزه علی‌آبادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های نهضت و آموزش و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahid_hamzeh.jpg&amp;diff=4045</id>
		<title>پرونده:Shahid hamzeh.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahid_hamzeh.jpg&amp;diff=4045"/>
		<updated>2020-12-17T15:52:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;shahid&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahidhamzeh.jpg&amp;diff=4044</id>
		<title>پرونده:Shahidhamzeh.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahidhamzeh.jpg&amp;diff=4044"/>
		<updated>2020-12-17T15:49:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;shahid&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahid_khosrow.jpg&amp;diff=4043</id>
		<title>پرونده:Shahid khosrow.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahid_khosrow.jpg&amp;diff=4043"/>
		<updated>2020-12-17T15:49:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;shahid&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3943</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3943"/>
		<updated>2020-12-17T10:21:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز شد؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی نداشتند.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های نهضت و آموزش و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3942</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3942"/>
		<updated>2020-12-17T10:20:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز شد؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی نداشتند.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3941</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3941"/>
		<updated>2020-12-17T10:19:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز شد؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی نداشتند.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های خانم علی‌آبادی در نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3940</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3940"/>
		<updated>2020-12-17T10:17:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز شد؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی نداشتند.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه از مردم دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های خانم علی‌آبادی در نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3939</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3939"/>
		<updated>2020-12-17T10:16:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. پدرش ارتشی و مادرش بانویی مومنه بود. خسرو قهرمان دوومیدانی و از نفرات برتر کنکور، اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود. او و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز می‌شود؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی ندارد.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه از مردم دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های خانم علی‌آبادی در نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3936</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3936"/>
		<updated>2020-12-17T10:11:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی سال ۱۳۳۴ در تبریز متولد شد. قهرمان دو و میدانی و فرزند خانواده‌ای پرجمعیت که پدر ارتشی و مادر بانویی مومنه بود. خسرو و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کرد. اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز می‌شود؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی ندارد.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه از مردم دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های خانم علی‌آبادی در نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3935</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3935"/>
		<updated>2020-12-17T10:11:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی متولد ۱۳۳۴ در تبریز متولد شد. قهرمان دو و میدانی و فرزند خانواده‌ای پرجمعیت که پدر ارتشی و مادر بانویی مومنه بود. خسرو و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کرد. اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز می‌شود؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی ندارد.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه از مردم دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های خانم علی‌آبادی در نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3932</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3932"/>
		<updated>2020-12-17T10:10:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی متولد ۱۳۳۴ در تبریز و قهرمان دو و میدانی؛ فرزند خانواده‌ای پرجمعیت که پدر ارتشی و مادر بانویی مومنه بود. خسرو و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کرد. اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز می‌شود؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی ندارد.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه از مردم دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
مصاحبه ی خانم فهیمه قادری با خانم نسرین علی‌آبادی (خواهر شهید). فعالیت‌های خانم علی‌آبادی در نهضت و آموز و پرورش. از طرف دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی آذربایجان‌شرقی. (۷ خرداد ۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3930</id>
		<title>خسرو تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=3930"/>
		<updated>2020-12-17T10:06:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;زهرا رحیمی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;خسرو علی‌آبادی متولد ۱۳۳۴ در تبریز و قهرمان دو و میدانی؛ فرزند خانواده‌ای پرجمعیت که پدر ارتشی و مادر بانویی مومنه بود. خسرو و دیگر خواهر و برادرانش تحت تاثیر آموزه‌های مذهبی مادر بودند. قبل از انقلاب، به دور از چشم پدر، به مردم فقیر روستاها کمک می‌کرد و همراه دیگر برادرانش در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کرد. اهل مطالعه، آشپزی، خیاطی و بسیار شوخ‌طبع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب، از اولین‌ نفراتی بود که عضو سپاه تبریز می‌شود؛ عضویتی که خانواده از آن اطلاعی ندارد.  در بحبوحه‌ی انقلاب و در پاسخ به درخواست پدر که از او می‌خواهد برای خانه روغن خوراکی تهیه کند؛ چون ممکن است بعدا برای خرید آن دچار مشکل شوند، می‌گوید: '''جوانان مردم دارند شهید می‌شوند؛ شما از من می‌خواهید دنبال روغن بگردم؟!'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر می‌رسد یکی از فئودال‌ها در سردشت آب را روی مردم بسته و درخواست‌های ظالمانه از مردم دارد. همراه تعدادی از دوستان سپاهی‌اش، برای کمک به مردم روستا راهی می‌شود. قرعه‌کشی می‌کنند تا ببیند چه کسی اول شهید خواهد شد. قرعه به نام خسرو نبود. رو به دوستی که قرعه‌کشی او را شهید معرفی کرده می‌گوید: '''شهادت نصیب کسی می شود که خون در رگهایش ندای الله اکبر سر دهد.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سردشت درگیر می‌شوند. خسرو چندین بار مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد؛ اما مقاومت می‌کند. در نهایت آخرین گلوله‌ای که از اسلحه‌ی همکلاسی سابقش شلیک می‌شود، قلب او را نشانه می‌گیرد. '''شهید خسرو علی‌آبادی''' اولین شهید سپاه تبریز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوذر علی‌آبادی'''، جانباز ۷۰٪ و برادر شهید خسرو علی‌آبادی است که عضو سپاه تبریز بوده و تا مرز شهادت پیش می‌رود؛ ولی در سردخانه متوجه می‌شوند او زنده است.&lt;br /&gt;
'''شهید حمزه علی‌آبادی'''، برادر دیگر ایشان است که در ۱۸ سالگی و در عملیات خیبر به شهادت می‌رسد. پیکر حمزه ۴ سال بعد به خانه برمی‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارزات انقلاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده:&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>زهرا رحیمی</name></author>
	</entry>
</feed>