<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86+%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
	<title>قصه‌ی ما - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://gheseyemaa.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86+%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
	<updated>2026-08-06T12:42:31Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.37.1</generator>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D9%86_%DA%86%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%DA%86%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7_(_%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D8%A7_%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF)&amp;diff=2861</id>
		<title>گون چیخانان تا جان چیخانا ( از طلوع خورشید تا وقتی جانمان در بیاید)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D9%86_%DA%86%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A7_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%DA%86%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%A7_(_%D8%A7%D8%B2_%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D8%A7_%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF)&amp;diff=2861"/>
		<updated>2020-12-13T11:07:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''مصاحبه با آقای کریم گنبدی از آموزشیاران نهضت سواد آموزی آذربایجان شرقی''' ==...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''مصاحبه با آقای کریم گنبدی از آموزشیاران نهضت سواد آموزی آذربایجان شرقی'''&lt;br /&gt;
== اشاره: ==&lt;br /&gt;
''آنچه خواهید خواند، خلاصه‌ای از خاطرات «کریم گنبدی» از ورودی‌های اول نهضت است که با آموزشیاری شروع کرد و بعد از طرف نهضت سوادآموزی به جبهه اعزام شد و در گروه جنگ‌های نامنظم شهید «مصطفی چمران» حضور پیدا کرد و بعد به‌عنوان مسئول نقلیه و تدارکات و ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ فعالیت کرد.''&lt;br /&gt;
''سال 59 من رسماً وارد «نهضت سوادآموزی» شدم. به قولی از وقتی آفتاب در می‌آمد تا وقتی‌که جانمان درآید در نهضت کار می‌کردیم. از صبح که می‌رفتیم تا شب ساعت نه، ده شب تا هر وقت کارمان تمام می‌شد، برمی‌گشتم. بنایی می‌کردم. به روستاها می‌رفتیم. وقتی می‌دیدیم که کلاس نیست، لباس‌هایمان را عوض می‌کردیم و در آنجا مردم روستا چوب می‌آوردند. کلاس درست می‌کردیم، تا بچه‌ها در آنجا بمانند و درس بخوانند''&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-13 143345.png|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آشنایی و ورود به نهضت و تدریس در روستا'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 57 بعد از انقلاب دیپلمم را گرفتم؛ دنبال کار بودم. به اداره کاریابی و جاهای دیگر سر می‌زدم و می‌رفتم. تا برای خودم کاری داشته باشم که با روحیه‌ام سازگار باشد. چون اوایل انقلاب بود، در هر اداره‌ای نمی‌توانستیم دوام بیاوریم. من به تدریس علاقه داشتم از بچه‌های محله یکی دو نفر بودند که گفتند نهضت ثبت‌نام می‌کند امام خمینی (ره) فرموده بودند: « بسیج شوید و سریع بدون کاغذبازی کار را تمام کنید.» رفتم و یک ماه ونیم دوره دیدم. بعد از یک ماه و نیم ما را به روستا برای تدریس فرستادند. سال 59 من رسماً وارد «نهضت سوادآموزی» شدم. به قولی از وقتی آفتاب در می‌آمد تا وقتی‌که جانمان درآید در نهضت کار می‌کردیم. از صبح که می‌رفتیم تا شب ساعت نه، ده شب تا هر وقت کارمان تمام می‌شد، برمی‌گشتم. بنایی می‌کردم. به روستاها می‌رفتیم. وقتی می‌دیدیم که کلاس نیست، لباس‌هایمان را عوض می‌کردیم و در آنجا مردم روستا چوب می‌آوردند. کلاس درست می‌کردیم، تا بچه‌ها در آنجا بمانند و درس بخوانند. چهل‌وپنج روز دوره کارآموزی دیدیم آن موقع روش تدریس ریاضی را به ما یاد می‌دادند. این دوره‌ها را گذراندیم. بعدش امتحان گرفتند و قبول شدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین دوره‌ام را سال 59 در روستایی به نام «سهلان» درس می‌دادم. در راه‌آهن، خانه سوزن‌بان‌ها می‌ماندم. از خانه، لای پارچه غذا می‌بردم. تا اینکه 5 الی 6 روز که در آنجا هستم، بتوانم از آن استفاده بکنم. یک‌بار پدرم در مسجد به من گفت: « غذای شکمتان را هم بهتان نمی‌دهند؟»گفتم: «فعلاً که صلواتی هست. وقتی به‌صورت رسمی تشکیل شد، حقوق هم خواهند داد.» خندید و گفت: « خوبه که می‌رین و دوام میارین!! » گفتم: «چرا نریم؟! خب بالاخره بهتره در روستاها هم حضور داشته باشیم.» 4 ماه در روستا ماندم. دوتا کلاس را اداره می‌کردم. یکی را به‌صورت افتخاری، کلاس پنجم را خودم افتخاری درس دادم. یکی هم که، اول و دوم را که مقدماتی می‌گفتیم، آن را اداره کردم. در اول مقدماتی 13حداقل  الی 14 نفر بودند.آن موقع حقوقی هم برای ما نبود. حقوق هم که می‌گویم، تنها فقط 3 تومان بود. یک‌بار که می‌رفتیم. می‌گفتند، مثل‌اینکه به جهاد دادیم! یک‌بار می‌گفتند، به جبهه دادیم! خداحافظی می‌کردیم و برمی‌گشتیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اعزام به جبهه از طرف نهضت و حضور در بین یاران چمران'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاس‌ها و درس‌هایم کم مانده بود تمام بشود و امتحان می‌خواستند بگیرند. اعزام به جبهه بود. من به اداره‌مان رفتم و گفتم: « می‌خواهم به جبهه بروم.» گفتند: « بیا از نهضت اعزام شو.» چون از محله‌مان هم اعزام وجود داشت، با آن‌ها هم می‌توانستم بروم اما از طرف نهضت اعزام شدم. دو نفر بودیم. من و یکی از برادرها که بعد از مدتی که در نهضت بود، وارد سپاه شد دونفری باهم رفتیم. سال 59 ما در روزهای عید در جبهه بودیم. در اهواز در منطقه کوه‌های «الله‌اکبر» مستقر بودیم. آن موقع مسئولیت جنگ‌های نامنظم با دکتر '''«مصطفی چمران»''' بود. چون اوایل انقلاب، اوایل نهضت و اوایل جنگ بود معرفی‌نامه به این صورت نوشته می‌شد که مثلاً یک نفر به اسم و مشخصات زیر به شما معرفی می‌شود، تا به جبهه فرستاده شود. من هم وقتی نامه‌ام را نشان دادم. رفتم افتادم در گروه دکتر چمران. یک‌بار دکتر چمران خدابیامرز برای بازدید از گروه ما آمده بودند. می‌آمدند و به گروه‌ها سر می‌زدند. خدابیامرز خواب نداشتند که!. من روی سینه‌ام نوشته بودم که محل دفن تبریز. وقتی داشتیم باهم روبوسی می‌کردیم، ریش‌هایمان به هم چسبیده بود. یعنی در آن حد ریش داشتم. وقتی می‌خواستیم از هم جدا بشویم، ریش‌هایمان هم کشیده شد‌. بچه‌ها خدیدند. روز بعد که دکتر را دیدم، گفتند:« آن چیست دیگر! آن را پاک‌کن.» گفتم: «علتش را بگویید، چشم پاک می‌کنم.» گفت: « شهید را آنجایی که شهید شود دفن‌کنند زیاد ثواب دارد.» گفتم: « الان پاک می‌کنم.» آوردم با گِل پاکش کردم. دیگر روی سینه‌ام ننوشتم محل دفن تبریز. &lt;br /&gt;
بعدازاینکه از جبهه برگشتم، جذب کادر نهضت شدم و این بار به‌عنوان رئیس امور نقلیه؛ با نهضت مشغول به همکاری شدم. دو سال هم مسئول پشتیبانی جنگ شده‌ام. پول جمع می‌کردیم. برای جبهه وسایل می‌خریدیم و یا برای  تهران می‌فرستادیم. در مدارس یا بیرون برای کمک به جبهه قبض می‌دادیم. دو سال با جبهه همکاری داشتم. تا سال 67، که بعدازآن در قسمت آموزش مشغول شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مسئول نقلیه نهضت'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین‌هایی داشتیم. اهدائی مردم یا ادارات که کهنه بود. آن موقع نهضت تازه تشکیل شده بود. ماشین صفر کیلومتر وجود نداشت. مثلاً یکی پیکان داده بود. مدل‌اش پایین بود، به نهضت اهداء کرده بود. از ادارات اهداء می‌کردند. سازمان مبارزه با بی‌سوادی که از قدیم ماشین داشت. پیکان وانت سواری داشت. ماشین‌های کهنه‌ی آن‌ها که قابل استفاده نبود؛ برای تعمیر می‌دادیم و از آن‌ها برای رفتن به روستاها استفاده می‌کردیم. سرو کارمان با ماشین‌ها، تعمیرات، رانندگان، کارهای ترابری بود. به خرید و تعمیرات این‌ها رسیدگی می‌کردیم. بعداً هم که تدارکات به آن اضافه شد، نورعلی نور شد. در این 20 سال من یادم نمی‌آید هیچ‌وقت سروقت به خانه آمده باشم. یعنی بچه اولم که به دنیا آمد، من حتی نتوانستم در بیمارستان باشم. آخر وقت رسیدم. همیشه این مشکلات را داشتیم. برای ما کار از همه‌چیز واجب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''یک پا در جبهه یک پا در نهضت'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سپاه فردی را به نام آقای «پورکریم» نماینده داشتیم که او نماینده نهضت در سپاه بود. من هم این طرف به‌عنوان مسئول پشتیبانی جبهه و جنگ، خدمات می‌رساندم. در این دو سال بارها به جبهه رفتم با علاقه می‌رفتم. می‌دیدی که برای اعزام راننده نبود، خودم با مینی‌بوس سوار می‌کردم و می‌بردم. بعداً در سالهای 65 و 67  سه نوبت رفته‌ام. ولی دو سالی که در پشتیبانی جنگ بودم، در این دو سال ابزار و وسایل به جبهه‌ها می‌بردم. مثلاً تخته‌سیاه لازم بود، می‌بردم. چون سوادآموزی جبهه را در اختیار ما گذاشته بودند. هرکجا لازم می‌شد می‌رفتم و همکاری می‌کردم. بالاخره در کشور جنگ وجود داشت. از دوستانم و یا رزمندگان جان‌هایشان را می‌دادند. یک عده در آنجا شهید یا زخمی می‌شدند. ما هم در پشت جبهه‌ها باید یک کارهایی انجام می‌دادیم تا شرمنده این برادرها نباشیم. من هم در ماشین‌آلات تخصص داشتم و جای مضایقه‌ای وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بودجه برای نهضت'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان نهضت آن موقع در ساختمان «شمع‌سازان» بود که زیر‌ش شیروانی بود. فضولات هم به‌قدری زیاد بود که حشرات آنجا جمع شده بودند. باید اداره سم‌پاشی می‌شد. نمی‌دانستیم قضیه چیست! به من گفتند. گفتم: « هرچه است در پشت‌بام است. برویم ببینم در پشت‌بام چیست!» رفتیم در شیروان نردبان گذاشتیم. بالا رفتیم دیدیم بوی کثیفی می‌آید. اوضاع بد است. به اداره بهداشت زنگ زدیم. آمدند سم‌پاشی کردند. گفتند: « این‌ها را باید تمیز کنید. باید کف‌اش بیرون بیاید.» من دیدم کارگر پول نقد می‌خواهد. نهضت هم پول ندارد. نمی‌تواند حقوق معلم و پرسنل‌اش را بپردازد. رفتم به‌جایی که کبوتر و بلبل نگه می‌دارند. به آن‌ها گفتم «آقا قضیه ازاین‌قرار است. فضولات کبوتر می‌فروشم. می‌خرید؟» برای آن سرو دست می‌شکستند. چون در گلخانه استفاده می‌کنند. آوردم هم آنجا را تمیز کردند و هم به حساب نهضت پول ریختند. آقای «قرائتی» یادداشت کرده بود. می‌خندید و می‌گفت: «از فضولات کبوتر برای نهضت بودجه در آورده‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مصاحبه: واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات تبریز، سال 1395'''&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: نهضت سواد آموزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید مصطفی چمران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-13_143345.png&amp;diff=2860</id>
		<title>پرونده:2020-12-13 143345.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-13_143345.png&amp;diff=2860"/>
		<updated>2020-12-13T11:04:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;گنبدی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D9%82&amp;diff=2766</id>
		<title>رجوی منافق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D9%82&amp;diff=2766"/>
		<updated>2020-12-13T07:24:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''گفتگو با آقای یعقوب طهرانچی از جانبازارن ترور'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من 26 مردادماه سال60 ترور شدم. حدود بیست دقیقه مانده به نُه صبح به مغازه رسیدم. هنوز لباس کار نپوشیده بودم. همین‌طوری کار می‌کردم. جلوی در بودم و ماشین چرخ‌گوشت هم آنجا بود و من داشتم گوشت چرخ می‌کردم. آن لحظه دیدم که یک پسر قدبلندی که سوار موتور بود، از جلوی مغازه رد شد و داشت به مغازه نگاه می‌کرد. آدم شک نمی‌کرد، چون فکر می‌کردم که دارند عبور می‌کنند. نگو یک نفر هم از آن‌طرف آماده است. من سرگرم کار بودم که شلیک کرد. در ابتدا گلوله به سرم خورد باعث شد که ضربه‌مغزی شوم. به‌صورت ناخودآگاه دستم را بلند کردم و یک گلوله هم که می‌خواستند به سرم بزنند، به دستم ‌خورد و از آن‌طرف در ‌آمد. یکی را هم که می‌خواستند به سرم بزنند، که گلوله به دیوار می‌خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''برای اینکه بیشتر آشنا بشویم لطفاً از فعالیت‌های انقلابی و روز‌های انقلاب برایمان بفرمایید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1356، زمانی که انقلاب در تبریز اوج گرفت، من در کرمانشاه سرباز بودم. از آن زمان فعالیت خود را در جهت کمک به انقلاب با کمک خدا شروع کردم. در همان سربازخانه، همراه با چند افسر و درجه‌دار فعالیت می‌کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتدا در عجب‌شیر بودیم. چهار ماه آنجا بودیم. بعد از چهار ماه به سنندج منتقل شدیم. سه ماه هم در سنندج ماندیم. بعد ما را به کرمانشاه فرستادند. نه ماه از شروع خدمتم می گذشت که به مرخصی رفتم. 29 بهمن بود. بلیت اتوبوس گرفته بودم. شب  رفتم گاراژ. آنجا دژبان مرا دید و گفت: «کجا می‌روی؟» گفتم: «مرخصی دارم. می‌روم تبریز.» گفت: «مرخصی‌ها لغو شده، برگرد پادگان...»! نگو قضیه را به آن‌ها گفته بودندولی ما در جریان نبودیم. من بلیت خریده بودم و نمی توانستم از مرخصی صرفنظر کنم. رفتم و از راننده اتوبوس پرسیدم از کجا رد می‌شوی؟ گفت از فلان جا. گفتم پس من می‌روم و کمی پایین‌تر سوار می‌شوم. حدود صد قدم پایین‌تر رفتم. همین‌که اتوبوس از گاراژ حرکت کرد، سوار اتوبوس شدم و به سمت تبریز آمدم. روز سی‌ام بهمن  رسیدم تبریز. دیدم همه‌جارا به آتش کشیده‌اند. از ماجرا خبر نداشتم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. هنوز با مسائل انقلاب آشنا نشده بودم. ده روز در تبریز ماندم و دوباره برگشتم کرمانشاه. اردیبهشت سال 57 بود که یواش یواش زمزمه های انقلاب به گوشم رسید و فهمیدم که چه اتفاقی دارد در مملکت می افتد. آنجا رادیوی عراق را گوش می‌کردم. بعضی حرف‌ها در مورد شلوغی های ایران را در این رادیو می شنیدم. آنجا بود که علت حوادث تبریز و آتش کشیدن بانک ها و ماشین پلیس و... را فهمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''شما در پادگان خود سنندج بودید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سنندج آموزشگاه فنی‌حرفه‌ای بود که درست در داخل لشکر بود. سه ماه در آنجا ماندیم و دوره فنی حرفه‌ای دیدیم. بعداً ما را تقسیم کردند و به کرمانشاه افتادیم. در آنجا شش، هفت درجه‌دار بود که یک نفرشان هم افسر بود. دو نفرشان اهل اینجا (تبریز) بودند. اما بعداً از منافقین شدند. آن‌ها وقتی به شهر می‌رفتند، به‌صورت پنهانی اعلامیه می‌آوردند و به من می‌دادند. آن‌ها را می‌خواندیم و بعضی حرف‌ها می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Azarhistory 20181309 153181615236092 4527001461057388544 n.jpg|بندانگشتی|آقای یعقوب طهرانچی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حاج‌آقا، زمانی که صحبت می‌کردند در رابطه با سازمان حرف می‌زدند؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع فقط در رابطه با امام و جنایات شاه حرف می‌زدند. به این صورت بود. تا اینکه شاه فرار کرد. قبل از فرار شاه، امام دستور داد که پادگان را ترک کنید ولی من ترک نکردم. چند نفر در آنجا بودیم. پادگان‌ها خالی شد. در کرمانشاه کمونیست زیاد بود. در آنجا (ارتش) چند نفر از مؤمنین و انسان‌های خوب بودند و می‌گفتند که در اینجا کمونیست زیاد است. چند روز بعد از فرار شاه بود که پادگان «مهاباد» را ویران کرده بودند. حتی تانک را هم از پادگان برده بودند. در آنجا یک سرباز بود که با او در یک گروهان بودیم. آمد و گفت که یکی از فامیل‌های ما در آنجاست. وقتی دیده کسی نیست، تانک را پر از مهمات کرده و به یک کاروانسرا برده بود. بعداً به خاطر اینکه لوله تانک از بیرون مشخص بود، داده بود تا به آنجا دیوار بکشند (و مانع از دیده شدن تانک شوند). می‌گفت به دنبال راهی هستم تا آن را به مرز عراق ببرم و به عراقی‌ها بفروشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز یکی از همان افسران آمد و گفت که امروز اعتصاب غذا کرده‌ایم. اگر غذا آوردند، نگیرید. آن روز غذا را گرفتیم و به سطل آشغال انداختیم و نخوردیم. آن‌ها یک فرمانده داشتند که سرهنگ بود. آمد و گفت که افرادی که اعتصاب کرده‌اند بیایند. ما یکجا جمع شده بودیم که چند تیر هوایی انداخت تا ما را بترساند. بعداً که دید اثری ندارد، رفت. گذشت و رسید به‌روزی که 22 بهمن شد. سربازان کمی مانده بودند. در روز 22 بهمن گفتند که هرکسی برای بیعت گرفتن می‌خواهد برود بیاید و ما هم همه به راهپیمایی 22 بهمن رفتیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''آمدن امام را به خاطر دارید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله چرا به خاطرم نیاید. روز آمدن امام، همه سربازان جمع شده بودند و داشتند صلوات می‌فرستادند و دست می‌زدند. در تلویزیون نگاه می‌کردیم. امام یک عکسی داشت که در آن عکس مشتش را گره‌کرده بود. آن عکس را به آسایشگاه نصب‌کرده بودیم. می‌خواهم این را بگویم که بعد از پیروزی انقلاب چه بلایی به سر انقلاب آوردند. در روز 20 اسفند سال 57 که می‌خواستم برای مرخصی به تبریز بیایم، در کرمانشاه اتوبوس نبود. ما هم از پادگان خارج‌شده بودیم. به ما گفتند که مرخصی نوشته‌شده است و نمی‌توانید برگردید. دیدیم که یک پیکان 57 در آنجا ایستاده است و می‌خواهد مسافر سوار کند. چند نفر گفتیم که به تبریز می‌رویم. با او صحبت کردیم و به راه افتادیم. دقیقاً یادم نیست که کمی مانده به سنندج یا کمی بعد از رد شدن از سنندج «دیوان‌دره» بود. ساعت حدود هشت شب به آنجا رسیدیم. همه‌جا کاملاً تاریک بود و در آن منطقه اصلاً چراغ‌برق نبود. در کنار یک غذاخوری نگه داشت و گفت که غذاخوری و نماز. پیاده شدیم. خیلی وحشتناک بود. اگر کسی به چشم نبیند باور نمی‌کند. اسلحه ژسه، نارنجک، نارنجک‌انداز، انواع کلت را روی میز چیده بودند. ژسه 5 هزار تومان، کلت چهارده تیر 7 هزار تومان. این‌ها را روی میز ریخته بودند و داشتند می‌فروختند. من نشسته بودم و در این فکر بودم که خدای‌نکرده اگر این‌ها بخواهند کاری بکنند، می‌توانند علیه انقلاب هزار جور کار بکنند. خلاصه فردا به تبریز رسیدیم. به ادامه خدمتمان عفو خورد و خدمتمان تمام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شما به‌صورت خودجوش فعالیت می‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً به‌جایی وابسته نبودیم. زمانی که شروع به فعالیت کردم، تنها بودم. کم‌کم دو نفر سه نفر پیدا کردیم و تعدادمان به دوازده نفر رسید.اصلاً وابسته به‌جایی نبودیم. همه‌مان هم کار می‌کردیم. مثلاً من در مغازه پدرم که چلوکبابی داشت، کار می‌کردم. تا جریانات سال 60 هم همان‌جا بودم. بقیه دوستانمان هم کارهای مختلفی ازجمله فرش‌بافی، کفاشی و ... می‌کردند. چند نفر داشتیم که در جبهه شهید شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چه فعالیت‌ها و چه‌کارهایی می‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عید سال 58 بود. اصلاً از یادم نمی‌رود. فروردین‌ماه بود. به چهارراه شریعتی رفته بودم و داشتم می‌گشتم. درحالی‌که می‌گشتم، دیدم که از سمت نبش شریعتی جنوبی یک دختر مو باز و یک پسر، آن موقع هنوز حجاب نداشتند. هوا خیلی گرم بود پسر و دختر هر دو یک پیراهن همرنگ و عین هم پوشیده بود. من فکر کردم که خواهر و برادر هستند. دیدم که نشریه «چریک‌های فداییان» را به دست گرفته و داشتند می‌فروختند. نوشته بود: «سپاه در ترکمن‌صحرا، خلق ترکمن را کشته است». به او گفتم که این چیست که داری می‌فروشی؟ گفت یکی پنج ریال. در همان لحظه من مچش را گرفتم و روزنامه را پاره کردم. آن پسری که در کنار دختر بود، خواست با من درگیر شود. نگو یک نفر هم به پایه تکیه داده بود. او گفت، کاری نداشته باش. این‌ها می‌خواهند درگیری به راه بیندازند. این‌طور شد که نگذاشتم به کارشان ادامه دهند. به این صورت در خیابان‌ها می‌گشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پس درگیری هم داشتید با آن‌ها؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله با تمام گروه‌های مخالف انقلاب و امام درگیری داشتیم. یک‌بار ساعت حدود دو و نیم بود که دیدم از بازار صدای شعار می‌آید. وقتی نگاه کردم، دیدم که حدود پنجاه، شصت نفر بودند که داشتند علیه امام شعار می‌دهند و می‌آیند. خدا شاهد است که انگار یک نفر به من گفت که این‌ها به سمت مغازه ما می‌آیند. گفتم حتماً آن فرد آن‌ها را فرستاده است. با خود گفتم چرا این‌ها عکس امام را پاره کنند. زمستان بود. عکس امام را فوراً ازآنجا درآوردم. یک لباس زیپ‌دار داشتم، عکس را داخل آن گذاشتم و زیپش را کشیدم. یکسره به سمت مغازه ما آمدند. این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کردند. گفتند عکس خمینی کجاست؟ گفتم کدام عکس؟ هرقدر گشتند نتوانستند پیدا کنند و برگشتند. در سمت پل قاری سماورچی است، حدود نیم ساعت از جریان ورود به مغازه ما گذشته بود. دیدم که از آن‌طرف صدا می‌آید. دوباره همان‌ها بودند که داشتند برمی‌گشتند ما چهار نفر در مغازه بودیم. یک صف کشیدیم و آن‌ها از ما ترسیدند و فکر کردند که تعداد زیادی هستیم. برای همین ترسیدند و به داخل کوچه خویی‌ها رفتند. در داخل آن کوچه یک مسجدی به اسم مسجد زنجیری است. ما پشت سر آن‌ها رفتیم. هرقدر رفتیم نتوانستیم آن‌ها را پیدا کنیم. به همه‌جا نگاه کردیم ولی نتوانستیم پیدا کنیم. با خود گفتیم که این‌ها کجا رفته‌اند؟! درب‌های قدیمی زیاد بود و آچارهای بزرگی داشت. گفتیم شاید به خانه کسی رفته‌اند. همین‌طوری به خانه‌ها نگاه می‌کردیم، خم شدم و دیدم یکی از خانه‌ها چند پله می‌خورد. دیدم که در پاگرد آن خانه کفش‌های زیادی است. هرقدر در را محکم زدیم کسی در را باز نکرد. چند لگد به در زدیم تا اینکه صاحب‌خانه آمد. صاحب‌خانه یک مرد شاه‌پرست بود. به او گفتیم که آن‌ها کجا هستند؟ گفت اینجا کسی نیست. گفتیم پس این کفش‌ها مال چه کسی است؟ روی زمین چند گونی بود. همه کفش‌ها را به گونی ریختیم. حیاط هم به چه بزرگی! حدود دو هزار متر بود. بند طناب به چه درازی و کلفتی کشیده بودند. بند را باز کردیم و به داخل خانه رفتیم. یکی بیل برداشت. هرکسی چیزی برداشت و به داخل خانه رفتیم و دیدیم کسی در خانه نیست. من به آن‌ها گفتم چطور می‌شود که کسی نباشد؟! بگردید. به یکجایی رفتم و دیدم که یک انباری بزرگ است و لحاف‌تشک‌ها به زمین ریخته است. با بیل دو ضربه به لحاف‌تشک‌ها زدم و گفتم که بیرون می‌آیی یا به رگبار ببندم؟ حدود پنجاه‌وچند نفر ازآنجا جمع کردیم. همه را با طناب به هم بستیم. سپاه یک ساختمان کهنه روی پل قاری، کنار مسجد امیرالمؤمنین داشت. بردیم آنجا تحویل سپاه دادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چریک‌ها بیشتر فعالیت داشتند یا مجاهدین؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه گروه‌ها فعالیت داشتند.  هفتمین روز اسفندماه سال 58 بود. روز سه‌شنبه بود. هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. نزدیک چهارراه شریعتی بودم، هتل آسیا در آنجاست. دیدم که یک کاغذ روی زمین افتاده که روی آن نوشته پنج‌شنبه... یک نفر می‌خواست آن را ببیند که پایم را روی آن گذاشتم. دیدم که روی آن نوشته است: «پنج‌شنبه ساعت سه تجمع و راهپیمایی به‌طرف باغ فجر؛ چریک‌های فدایی» کاغذ را برداشتم. فکرم در آنجا مانده بود که چه‌کار کنم. همیشه پنج‌شنبه‌ها ساعت چهار از سرکار درمی‌آمدیم. آن روز ساعت دو از سرکار درآمدم. فوراً به مسجد آیت‌الله بادکوبه‌ای در سمت حرم‌خانه رفتم و نمازم را خواندم. حدوداً پنج دقیقه مانده به سه رسیدم. آن زمان در نامه می‌نوشتند، خیابان شاه. اسم خیابان طالقانی این‌طور بود. نوشته بودند؛ از طرف سه‌راه طالقانی به سمت باغ گلستان راهپیمایی است. رفتم و به آنجا رسیدم. شاید اگر بگویم باورتان نشود، استرس داشتم که مبادا تنها باشم و کسی در آنجا نباشد. وقتی رسیدم دیدم که چهار ردیف صف‌کشیده‌اند و این صف تا قسمت باریک طالقانی که منتهی به مصلی است کشیده شده است. حدود پنج دقیقه به سه رسیده بودم که تازه شروع به حرکت کردند. یعنی چهار نفر دست‌به‌دست هم داده بودند و حرکت می‌کردند. یکی هم تک ردیف بود که به‌صورت قوس محافظ بود. وقتی من رسیدم دیدم که یک پسر شبیه ژاپنی‌ها بود. او خیلی آماده بود. بعداً دیدم که یک بنز نگه داشت و از داخل آن شش مرد پیاده شد. یک نفر هم از داخل پیکان پیاده شد. این‌ها افراد هیکلی و بلندقامت بودند. چهار پنج نفر از آن‌ها را می‌شناختم. شروع کردند و از ابتدای صف بزن و بزن و ما هم قاطی آن‌ها شدیم و درگیری شروع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چطور شد، تا کی ادامه داشت؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار بزرگ‌شده بود. از آن‌طرف دختران دانشجو و پولدار می‌آمدند. آن‌ها برای اینکه مردم را فریب بدهند با چادر پاره و کهنه آمده بودند. هرکسی به قیافه آن دختر نگاه می‌کرد متوجه می‌شد که او نه اهل روستاست و نه فقیر است. به‌دروغ چادر کهنه را سرکرده بودند. باحجاب برای فریب مردم آمده بودند. خلاصه درگیری ما با آن‌ها تا ساعت هفت به طول انجامید. آن‌ها مدام جمع می‌شدند و ما حمله می‌کردیم و آن‌ها را پراکنده می‌کردیم. آخرین بازمانده‌های آن‌ها در چهارراه آبرسان تمام شد. نگاه کردم و دیدم که ساعت هفت است. من خودم هم چند بار کتک خوردم. بالاخره آن‌ها هم فقط تماشا نمی‌کردند. اما یک نفر بود که به من آسیبی زد که من بعداً متوجه شدم. ظاهراً از آدم‌های خودی بود که به کمیته نفوذ کرده بود. آدم فاسدی بود. من با یک نفر شدید درگیر شده بودم که قدش هم حدود بیست سی سانتی‌متر از من بلندتر بود. باهم درگیر بودیم و می‌خواستیم همدیگر را به زمین بزنیم. در دستش اسلحه کمری داشت. گلوله پلاستیکی به آن‌ها داده بودند. یک گلوله به من زد. من حس کردم که یک‌چیزی به من خورد. ابتدا فکر کردم که گلوله واقعی است. دستم را بردم تا ببینم خون می‌آید یا نه ولی دیدم که خون نیامد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بعد‌ها چطور فعالیت‌هایشان در تبریز کم شد با هنوز هم ادامه داشت؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم شده بود اما ادامه داشت. حدوداً اوایل سال 59 بود که به چهارراه شریعتی رسیدم. یک فردی را دیدم که فکر کردم بدبخت بیچاره دیوانه شده است. دیدم که یک زنبیل زنانه برداشته و داخل آن پر از کتاب بود و داشت آن‌ها را می‌فروخت. اسم کتاب «رجوی منافق» که سپاه آن را منتشر کرده بود و قیمت آن دو تومان بود. دیدم که سه نفر هم در آن‌طرف ایستاده بود. او هم بااینکه می‌ترسید ولی صدا می‌زد و می‌فروخت. دیدم که می‌خواهند به او حمله کنند. من رسیدم. نه من او را می‌شناختم و نه او مرا می‌شناخت. من گفتم که این‌ها را بده من نگه‌دارم، تو بقیه‌اش را بفروش. آن سه نفر مدتی نگاه کردند و سپس رفتند. اگر بگویم شاید باورتان نشود، آن پسر کتاب‌فروش یک ماه بود که می‌آمد و کتاب می‌فروخت و من هم می‌رفتم و کنار او می‌ایستادم که او نترسد و کتابش را بفروشد. قسمت شنیدنی‌اش اینجاست. نه من از او پرسیده بودم که اهل کجاست و نه او از من پرسیده بود که من اهل کجا هستم. موقع رفتن از هم خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم. آن زمان هم خیابان‌ها دوطرفه بود. او سوار می‌شد و به سمت ملل متحد به دوه‌چی می‌رفت. خانه‌شان در گرو بود. من هم از خاقانی سوار می‌شدم. حدود یک ماه گذشته بود که من از او پرسیدم در کجا زندگی می‌کنید؟ و این‌طوری، با او هم در آنجا دوست شده بودیم. درجایی قرار نمی‌گذاشتیم. من داشتم در خیابان می‌گشتم که دیدم منافقین وسایل می‌فروشند. یکی دو بار با آن‌ها درگیر شدم و دیدم که یکی دو نفر آمدند و طرف من را گرفتند. کم‌کم قرار گذاشتیم و همدیگر را در مسجد شعبان می‌دیدیم. مسجد شعبان را پایگاه خودمان کرده بودیم و گروه‌مان این‌طوری تشکیل شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''جریان ترور شدن شما به چه صورت بود؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من 26 مردادماه سال60 ترور شدم. حدود بیست دقیقه مانده به نُه صبح به مغازه رسیدم. هنوز لباس کار نپوشیده بودم. همین‌طوری کار می‌کردم. جلوی در بودم و ماشین چرخ‌گوشت هم آنجا بود و من داشتم گوشت چرخ می‌کردم. آن لحظه دیدم که یک پسر قدبلندی که سوار موتور بود، از جلوی مغازه رد شد و داشت به مغازه نگاه می‌کرد. آدم شک نمی‌کرد، چون فکر می‌کردم که دارند عبور می‌کنند. نگو یک نفر هم از آن‌طرف آماده است. من سرگرم کار بودم که شلیک کرد. در ابتدا گلوله به سرم خورد باعث شد که ضربه‌مغزی شوم. به‌صورت ناخودآگاه دستم را بلند کردم و یک گلوله هم که می‌خواستند به سرم بزنند، به دستم ‌خورد و از آن‌طرف در ‌آمد. یکی را هم که می‌خواستند به سرم بزنند، که گلوله به دیوار می‌خورد. چون صبح زود بود، اصناف آمدند تا ببیند که چه اتفاقی افتاده است. شلیک هوایی می‌کنند و یکی از اصناف از ترس بی‌هوش می‌شود و به زمین می‌افتد. من را با ماشین او که یک پژو بود به بیمارستان سینا می‌رسانند. آن زمان چنین امکاناتی نبود که به اورژانس زنگ بزنند. مرا سوار ماشین می‌کنند و فوراً به بیمارستان سینا می‌برند. در بیمارستان سینا حدود 14 روز بستری بودم. نه روز در کما بودم و سپس به هوش آمدم. زمانی که شهید رجایی و باهنر خدابیامرز شهید شد، آن روز که هشت شهریور بود از بیمارستان مرخص شدم. شب هم در اخبار شنیدیم که آن‌ها را شهید کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مصاحبه: واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات تبریز ، سال 1396'''&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: منافقین]]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D9%82&amp;diff=2764</id>
		<title>رجوی منافق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D9%82&amp;diff=2764"/>
		<updated>2020-12-13T07:23:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''گفتگو با آقای یعقوب طهرانچی از جانبازارن ترور'''  من 26 مردادماه سال60 ترور شد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''گفتگو با آقای یعقوب طهرانچی از جانبازارن ترور'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من 26 مردادماه سال60 ترور شدم. حدود بیست دقیقه مانده به نُه صبح به مغازه رسیدم. هنوز لباس کار نپوشیده بودم. همین‌طوری کار می‌کردم. جلوی در بودم و ماشین چرخ‌گوشت هم آنجا بود و من داشتم گوشت چرخ می‌کردم. آن لحظه دیدم که یک پسر قدبلندی که سوار موتور بود، از جلوی مغازه رد شد و داشت به مغازه نگاه می‌کرد. آدم شک نمی‌کرد، چون فکر می‌کردم که دارند عبور می‌کنند. نگو یک نفر هم از آن‌طرف آماده است. من سرگرم کار بودم که شلیک کرد. در ابتدا گلوله به سرم خورد باعث شد که ضربه‌مغزی شوم. به‌صورت ناخودآگاه دستم را بلند کردم و یک گلوله هم که می‌خواستند به سرم بزنند، به دستم ‌خورد و از آن‌طرف در ‌آمد. یکی را هم که می‌خواستند به سرم بزنند، که گلوله به دیوار می‌خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''برای اینکه بیشتر آشنا بشویم لطفاً از فعالیت‌های انقلابی و روز‌های انقلاب برایمان بفرمایید.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1356، زمانی که انقلاب در تبریز اوج گرفت، من در کرمانشاه سرباز بودم. از آن زمان فعالیت خود را در جهت کمک به انقلاب با کمک خدا شروع کردم. در همان سربازخانه، همراه با چند افسر و درجه‌دار فعالیت می‌کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتدا در عجب‌شیر بودیم. چهار ماه آنجا بودیم. بعد از چهار ماه به سنندج منتقل شدیم. سه ماه هم در سنندج ماندیم. بعد ما را به کرمانشاه فرستادند. نه ماه از شروع خدمتم می گذشت که به مرخصی رفتم. 29 بهمن بود. بلیت اتوبوس گرفته بودم. شب  رفتم گاراژ. آنجا دژبان مرا دید و گفت: «کجا می‌روی؟» گفتم: «مرخصی دارم. می‌روم تبریز.» گفت: «مرخصی‌ها لغو شده، برگرد پادگان...»! نگو قضیه را به آن‌ها گفته بودندولی ما در جریان نبودیم. من بلیت خریده بودم و نمی توانستم از مرخصی صرفنظر کنم. رفتم و از راننده اتوبوس پرسیدم از کجا رد می‌شوی؟ گفت از فلان جا. گفتم پس من می‌روم و کمی پایین‌تر سوار می‌شوم. حدود صد قدم پایین‌تر رفتم. همین‌که اتوبوس از گاراژ حرکت کرد، سوار اتوبوس شدم و به سمت تبریز آمدم. روز سی‌ام بهمن  رسیدم تبریز. دیدم همه‌جارا به آتش کشیده‌اند. از ماجرا خبر نداشتم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. هنوز با مسائل انقلاب آشنا نشده بودم. ده روز در تبریز ماندم و دوباره برگشتم کرمانشاه. اردیبهشت سال 57 بود که یواش یواش زمزمه های انقلاب به گوشم رسید و فهمیدم که چه اتفاقی دارد در مملکت می افتد. آنجا رادیوی عراق را گوش می‌کردم. بعضی حرف‌ها در مورد شلوغی های ایران را در این رادیو می شنیدم. آنجا بود که علت حوادث تبریز و آتش کشیدن بانک ها و ماشین پلیس و... را فهمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''شما در پادگان خود سنندج بودید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سنندج آموزشگاه فنی‌حرفه‌ای بود که درست در داخل لشکر بود. سه ماه در آنجا ماندیم و دوره فنی حرفه‌ای دیدیم. بعداً ما را تقسیم کردند و به کرمانشاه افتادیم. در آنجا شش، هفت درجه‌دار بود که یک نفرشان هم افسر بود. دو نفرشان اهل اینجا (تبریز) بودند. اما بعداً از منافقین شدند. آن‌ها وقتی به شهر می‌رفتند، به‌صورت پنهانی اعلامیه می‌آوردند و به من می‌دادند. آن‌ها را می‌خواندیم و بعضی حرف‌ها می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Azarhistory 20181309 153181615236092 4527001461057388544 n.jpg|بندانگشتی|آقای یعقوب طهرانچی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حاج‌آقا، زمانی که صحبت می‌کردند در رابطه با سازمان حرف می‌زدند؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع فقط در رابطه با امام و جنایات شاه حرف می‌زدند. به این صورت بود. تا اینکه شاه فرار کرد. قبل از فرار شاه، امام دستور داد که پادگان را ترک کنید ولی من ترک نکردم. چند نفر در آنجا بودیم. پادگان‌ها خالی شد. در کرمانشاه کمونیست زیاد بود. در آنجا (ارتش) چند نفر از مؤمنین و انسان‌های خوب بودند و می‌گفتند که در اینجا کمونیست زیاد است. چند روز بعد از فرار شاه بود که پادگان «مهاباد» را ویران کرده بودند. حتی تانک را هم از پادگان برده بودند. در آنجا یک سرباز بود که با او در یک گروهان بودیم. آمد و گفت که یکی از فامیل‌های ما در آنجاست. وقتی دیده کسی نیست، تانک را پر از مهمات کرده و به یک کاروانسرا برده بود. بعداً به خاطر اینکه لوله تانک از بیرون مشخص بود، داده بود تا به آنجا دیوار بکشند (و مانع از دیده شدن تانک شوند). می‌گفت به دنبال راهی هستم تا آن را به مرز عراق ببرم و به عراقی‌ها بفروشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز یکی از همان افسران آمد و گفت که امروز اعتصاب غذا کرده‌ایم. اگر غذا آوردند، نگیرید. آن روز غذا را گرفتیم و به سطل آشغال انداختیم و نخوردیم. آن‌ها یک فرمانده داشتند که سرهنگ بود. آمد و گفت که افرادی که اعتصاب کرده‌اند بیایند. ما یکجا جمع شده بودیم که چند تیر هوایی انداخت تا ما را بترساند. بعداً که دید اثری ندارد، رفت. گذشت و رسید به‌روزی که 22 بهمن شد. سربازان کمی مانده بودند. در روز 22 بهمن گفتند که هرکسی برای بیعت گرفتن می‌خواهد برود بیاید و ما هم همه به راهپیمایی 22 بهمن رفتیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
'''آمدن امام را به خاطر دارید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله چرا به خاطرم نیاید. روز آمدن امام، همه سربازان جمع شده بودند و داشتند صلوات می‌فرستادند و دست می‌زدند. در تلویزیون نگاه می‌کردیم. امام یک عکسی داشت که در آن عکس مشتش را گره‌کرده بود. آن عکس را به آسایشگاه نصب‌کرده بودیم. می‌خواهم این را بگویم که بعد از پیروزی انقلاب چه بلایی به سر انقلاب آوردند. در روز 20 اسفند سال 57 که می‌خواستم برای مرخصی به تبریز بیایم، در کرمانشاه اتوبوس نبود. ما هم از پادگان خارج‌شده بودیم. به ما گفتند که مرخصی نوشته‌شده است و نمی‌توانید برگردید. دیدیم که یک پیکان 57 در آنجا ایستاده است و می‌خواهد مسافر سوار کند. چند نفر گفتیم که به تبریز می‌رویم. با او صحبت کردیم و به راه افتادیم. دقیقاً یادم نیست که کمی مانده به سنندج یا کمی بعد از رد شدن از سنندج «دیوان‌دره» بود. ساعت حدود هشت شب به آنجا رسیدیم. همه‌جا کاملاً تاریک بود و در آن منطقه اصلاً چراغ‌برق نبود. در کنار یک غذاخوری نگه داشت و گفت که غذاخوری و نماز. پیاده شدیم. خیلی وحشتناک بود. اگر کسی به چشم نبیند باور نمی‌کند. اسلحه ژسه، نارنجک، نارنجک‌انداز، انواع کلت را روی میز چیده بودند. ژسه 5 هزار تومان، کلت چهارده تیر 7 هزار تومان. این‌ها را روی میز ریخته بودند و داشتند می‌فروختند. من نشسته بودم و در این فکر بودم که خدای‌نکرده اگر این‌ها بخواهند کاری بکنند، می‌توانند علیه انقلاب هزار جور کار بکنند. خلاصه فردا به تبریز رسیدیم. به ادامه خدمتمان عفو خورد و خدمتمان تمام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شما به‌صورت خودجوش فعالیت می‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً به‌جایی وابسته نبودیم. زمانی که شروع به فعالیت کردم، تنها بودم. کم‌کم دو نفر سه نفر پیدا کردیم و تعدادمان به دوازده نفر رسید.اصلاً وابسته به‌جایی نبودیم. همه‌مان هم کار می‌کردیم. مثلاً من در مغازه پدرم که چلوکبابی داشت، کار می‌کردم. تا جریانات سال 60 هم همان‌جا بودم. بقیه دوستانمان هم کارهای مختلفی ازجمله فرش‌بافی، کفاشی و ... می‌کردند. چند نفر داشتیم که در جبهه شهید شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چه فعالیت‌ها و چه‌کارهایی می‌کردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عید سال 58 بود. اصلاً از یادم نمی‌رود. فروردین‌ماه بود. به چهارراه شریعتی رفته بودم و داشتم می‌گشتم. درحالی‌که می‌گشتم، دیدم که از سمت نبش شریعتی جنوبی یک دختر مو باز و یک پسر، آن موقع هنوز حجاب نداشتند. هوا خیلی گرم بود پسر و دختر هر دو یک پیراهن همرنگ و عین هم پوشیده بود. من فکر کردم که خواهر و برادر هستند. دیدم که نشریه «چریک‌های فداییان» را به دست گرفته و داشتند می‌فروختند. نوشته بود: «سپاه در ترکمن‌صحرا، خلق ترکمن را کشته است». به او گفتم که این چیست که داری می‌فروشی؟ گفت یکی پنج ریال. در همان لحظه من مچش را گرفتم و روزنامه را پاره کردم. آن پسری که در کنار دختر بود، خواست با من درگیر شود. نگو یک نفر هم به پایه تکیه داده بود. او گفت، کاری نداشته باش. این‌ها می‌خواهند درگیری به راه بیندازند. این‌طور شد که نگذاشتم به کارشان ادامه دهند. به این صورت در خیابان‌ها می‌گشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پس درگیری هم داشتید با آن‌ها؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله با تمام گروه‌های مخالف انقلاب و امام درگیری داشتیم. یک‌بار ساعت حدود دو و نیم بود که دیدم از بازار صدای شعار می‌آید. وقتی نگاه کردم، دیدم که حدود پنجاه، شصت نفر بودند که داشتند علیه امام شعار می‌دهند و می‌آیند. خدا شاهد است که انگار یک نفر به من گفت که این‌ها به سمت مغازه ما می‌آیند. گفتم حتماً آن فرد آن‌ها را فرستاده است. با خود گفتم چرا این‌ها عکس امام را پاره کنند. زمستان بود. عکس امام را فوراً ازآنجا درآوردم. یک لباس زیپ‌دار داشتم، عکس را داخل آن گذاشتم و زیپش را کشیدم. یکسره به سمت مغازه ما آمدند. این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کردند. گفتند عکس خمینی کجاست؟ گفتم کدام عکس؟ هرقدر گشتند نتوانستند پیدا کنند و برگشتند. در سمت پل قاری سماورچی است، حدود نیم ساعت از جریان ورود به مغازه ما گذشته بود. دیدم که از آن‌طرف صدا می‌آید. دوباره همان‌ها بودند که داشتند برمی‌گشتند ما چهار نفر در مغازه بودیم. یک صف کشیدیم و آن‌ها از ما ترسیدند و فکر کردند که تعداد زیادی هستیم. برای همین ترسیدند و به داخل کوچه خویی‌ها رفتند. در داخل آن کوچه یک مسجدی به اسم مسجد زنجیری است. ما پشت سر آن‌ها رفتیم. هرقدر رفتیم نتوانستیم آن‌ها را پیدا کنیم. به همه‌جا نگاه کردیم ولی نتوانستیم پیدا کنیم. با خود گفتیم که این‌ها کجا رفته‌اند؟! درب‌های قدیمی زیاد بود و آچارهای بزرگی داشت. گفتیم شاید به خانه کسی رفته‌اند. همین‌طوری به خانه‌ها نگاه می‌کردیم، خم شدم و دیدم یکی از خانه‌ها چند پله می‌خورد. دیدم که در پاگرد آن خانه کفش‌های زیادی است. هرقدر در را محکم زدیم کسی در را باز نکرد. چند لگد به در زدیم تا اینکه صاحب‌خانه آمد. صاحب‌خانه یک مرد شاه‌پرست بود. به او گفتیم که آن‌ها کجا هستند؟ گفت اینجا کسی نیست. گفتیم پس این کفش‌ها مال چه کسی است؟ روی زمین چند گونی بود. همه کفش‌ها را به گونی ریختیم. حیاط هم به چه بزرگی! حدود دو هزار متر بود. بند طناب به چه درازی و کلفتی کشیده بودند. بند را باز کردیم و به داخل خانه رفتیم. یکی بیل برداشت. هرکسی چیزی برداشت و به داخل خانه رفتیم و دیدیم کسی در خانه نیست. من به آن‌ها گفتم چطور می‌شود که کسی نباشد؟! بگردید. به یکجایی رفتم و دیدم که یک انباری بزرگ است و لحاف‌تشک‌ها به زمین ریخته است. با بیل دو ضربه به لحاف‌تشک‌ها زدم و گفتم که بیرون می‌آیی یا به رگبار ببندم؟ حدود پنجاه‌وچند نفر ازآنجا جمع کردیم. همه را با طناب به هم بستیم. سپاه یک ساختمان کهنه روی پل قاری، کنار مسجد امیرالمؤمنین داشت. بردیم آنجا تحویل سپاه دادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چریک‌ها بیشتر فعالیت داشتند یا مجاهدین؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه گروه‌ها فعالیت داشتند.  هفتمین روز اسفندماه سال 58 بود. روز سه‌شنبه بود. هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. نزدیک چهارراه شریعتی بودم، هتل آسیا در آنجاست. دیدم که یک کاغذ روی زمین افتاده که روی آن نوشته پنج‌شنبه... یک نفر می‌خواست آن را ببیند که پایم را روی آن گذاشتم. دیدم که روی آن نوشته است: «پنج‌شنبه ساعت سه تجمع و راهپیمایی به‌طرف باغ فجر؛ چریک‌های فدایی» کاغذ را برداشتم. فکرم در آنجا مانده بود که چه‌کار کنم. همیشه پنج‌شنبه‌ها ساعت چهار از سرکار درمی‌آمدیم. آن روز ساعت دو از سرکار درآمدم. فوراً به مسجد آیت‌الله بادکوبه‌ای در سمت حرم‌خانه رفتم و نمازم را خواندم. حدوداً پنج دقیقه مانده به سه رسیدم. آن زمان در نامه می‌نوشتند، خیابان شاه. اسم خیابان طالقانی این‌طور بود. نوشته بودند؛ از طرف سه‌راه طالقانی به سمت باغ گلستان راهپیمایی است. رفتم و به آنجا رسیدم. شاید اگر بگویم باورتان نشود، استرس داشتم که مبادا تنها باشم و کسی در آنجا نباشد. وقتی رسیدم دیدم که چهار ردیف صف‌کشیده‌اند و این صف تا قسمت باریک طالقانی که منتهی به مصلی است کشیده شده است. حدود پنج دقیقه به سه رسیده بودم که تازه شروع به حرکت کردند. یعنی چهار نفر دست‌به‌دست هم داده بودند و حرکت می‌کردند. یکی هم تک ردیف بود که به‌صورت قوس محافظ بود. وقتی من رسیدم دیدم که یک پسر شبیه ژاپنی‌ها بود. او خیلی آماده بود. بعداً دیدم که یک بنز نگه داشت و از داخل آن شش مرد پیاده شد. یک نفر هم از داخل پیکان پیاده شد. این‌ها افراد هیکلی و بلندقامت بودند. چهار پنج نفر از آن‌ها را می‌شناختم. شروع کردند و از ابتدای صف بزن و بزن و ما هم قاطی آن‌ها شدیم و درگیری شروع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چطور شد، تا کی ادامه داشت؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار بزرگ‌شده بود. از آن‌طرف دختران دانشجو و پولدار می‌آمدند. آن‌ها برای اینکه مردم را فریب بدهند با چادر پاره و کهنه آمده بودند. هرکسی به قیافه آن دختر نگاه می‌کرد متوجه می‌شد که او نه اهل روستاست و نه فقیر است. به‌دروغ چادر کهنه را سرکرده بودند. باحجاب برای فریب مردم آمده بودند. خلاصه درگیری ما با آن‌ها تا ساعت هفت به طول انجامید. آن‌ها مدام جمع می‌شدند و ما حمله می‌کردیم و آن‌ها را پراکنده می‌کردیم. آخرین بازمانده‌های آن‌ها در چهارراه آبرسان تمام شد. نگاه کردم و دیدم که ساعت هفت است. من خودم هم چند بار کتک خوردم. بالاخره آن‌ها هم فقط تماشا نمی‌کردند. اما یک نفر بود که به من آسیبی زد که من بعداً متوجه شدم. ظاهراً از آدم‌های خودی بود که به کمیته نفوذ کرده بود. آدم فاسدی بود. من با یک نفر شدید درگیر شده بودم که قدش هم حدود بیست سی سانتی‌متر از من بلندتر بود. باهم درگیر بودیم و می‌خواستیم همدیگر را به زمین بزنیم. در دستش اسلحه کمری داشت. گلوله پلاستیکی به آن‌ها داده بودند. یک گلوله به من زد. من حس کردم که یک‌چیزی به من خورد. ابتدا فکر کردم که گلوله واقعی است. دستم را بردم تا ببینم خون می‌آید یا نه ولی دیدم که خون نیامد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بعد‌ها چطور فعالیت‌هایشان در تبریز کم شد با هنوز هم ادامه داشت؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم شده بود اما ادامه داشت. حدوداً اوایل سال 59 بود که به چهارراه شریعتی رسیدم. یک فردی را دیدم که فکر کردم بدبخت بیچاره دیوانه شده است. دیدم که یک زنبیل زنانه برداشته و داخل آن پر از کتاب بود و داشت آن‌ها را می‌فروخت. اسم کتاب «رجوی منافق» که سپاه آن را منتشر کرده بود و قیمت آن دو تومان بود. دیدم که سه نفر هم در آن‌طرف ایستاده بود. او هم بااینکه می‌ترسید ولی صدا می‌زد و می‌فروخت. دیدم که می‌خواهند به او حمله کنند. من رسیدم. نه من او را می‌شناختم و نه او مرا می‌شناخت. من گفتم که این‌ها را بده من نگه‌دارم، تو بقیه‌اش را بفروش. آن سه نفر مدتی نگاه کردند و سپس رفتند. اگر بگویم شاید باورتان نشود، آن پسر کتاب‌فروش یک ماه بود که می‌آمد و کتاب می‌فروخت و من هم می‌رفتم و کنار او می‌ایستادم که او نترسد و کتابش را بفروشد. قسمت شنیدنی‌اش اینجاست. نه من از او پرسیده بودم که اهل کجاست و نه او از من پرسیده بود که من اهل کجا هستم. موقع رفتن از هم خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم. آن زمان هم خیابان‌ها دوطرفه بود. او سوار می‌شد و به سمت ملل متحد به دوه‌چی می‌رفت. خانه‌شان در گرو بود. من هم از خاقانی سوار می‌شدم. حدود یک ماه گذشته بود که من از او پرسیدم در کجا زندگی می‌کنید؟ و این‌طوری، با او هم در آنجا دوست شده بودیم. درجایی قرار نمی‌گذاشتیم. من داشتم در خیابان می‌گشتم که دیدم منافقین وسایل می‌فروشند. یکی دو بار با آن‌ها درگیر شدم و دیدم که یکی دو نفر آمدند و طرف من را گرفتند. کم‌کم قرار گذاشتیم و همدیگر را در مسجد شعبان می‌دیدیم. مسجد شعبان را پایگاه خودمان کرده بودیم و گروه‌مان این‌طوری تشکیل شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''جریان ترور شدن شما به چه صورت بود؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من 26 مردادماه سال60 ترور شدم. حدود بیست دقیقه مانده به نُه صبح به مغازه رسیدم. هنوز لباس کار نپوشیده بودم. همین‌طوری کار می‌کردم. جلوی در بودم و ماشین چرخ‌گوشت هم آنجا بود و من داشتم گوشت چرخ می‌کردم. آن لحظه دیدم که یک پسر قدبلندی که سوار موتور بود، از جلوی مغازه رد شد و داشت به مغازه نگاه می‌کرد. آدم شک نمی‌کرد، چون فکر می‌کردم که دارند عبور می‌کنند. نگو یک نفر هم از آن‌طرف آماده است. من سرگرم کار بودم که شلیک کرد. در ابتدا گلوله به سرم خورد باعث شد که ضربه‌مغزی شوم. به‌صورت ناخودآگاه دستم را بلند کردم و یک گلوله هم که می‌خواستند به سرم بزنند، به دستم ‌خورد و از آن‌طرف در ‌آمد. یکی را هم که می‌خواستند به سرم بزنند، که گلوله به دیوار می‌خورد. چون صبح زود بود، اصناف آمدند تا ببیند که چه اتفاقی افتاده است. شلیک هوایی می‌کنند و یکی از اصناف از ترس بی‌هوش می‌شود و به زمین می‌افتد. من را با ماشین او که یک پژو بود به بیمارستان سینا می‌رسانند. آن زمان چنین امکاناتی نبود که به اورژانس زنگ بزنند. مرا سوار ماشین می‌کنند و فوراً به بیمارستان سینا می‌برند. در بیمارستان سینا حدود 14 روز بستری بودم. نه روز در کما بودم و سپس به هوش آمدم. زمانی که شهید رجایی و باهنر خدابیامرز شهید شد، آن روز که هشت شهریور بود از بیمارستان مرخص شدم. شب هم در اخبار شنیدیم که آن‌ها را شهید کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مصاحبه: واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات تبریز'''&lt;br /&gt;
'''سال 1396'''&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: منافقین]]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Azarhistory_20181309_153181615236092_4527001461057388544_n.jpg&amp;diff=2759</id>
		<title>پرونده:Azarhistory 20181309 153181615236092 4527001461057388544 n.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Azarhistory_20181309_153181615236092_4527001461057388544_n.jpg&amp;diff=2759"/>
		<updated>2020-12-13T07:18:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;طهرانچی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%91%D9%85%D8%8C_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86&amp;diff=2750</id>
		<title>وصیت در محرّم، شهادت در بهمن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%91%D9%85%D8%8C_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86&amp;diff=2750"/>
		<updated>2020-12-13T06:52:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«رحیم حامدی شهیر»''' فرزند «مجیدآقا» متولد هفتم اردیبهشت سال ۱۳۳۹شمسی در تبریز است. پدرش مشهور به '''«مجیدپَخله چی»'''، سرایدار مدرسه ایرانشهر (قبل از انقلاب) بود؛ در کنار سرایداری، باقلافروشی کوچکی در مقابل «مسجد غریبلر» هم داشت. مادر رحیم، از بانوان مؤمنه و عاشق سیدالشهدا(ع) بود و مجالس روضه را از دست نمی‌داد. &lt;br /&gt;
رحیم، هفت‌ساله بود که به «دبستان خیابانی» رفت برای تحصیل. راهنمایی را در مدرسه پناهی خواند. همزمان با تحصیل، کمکی هم به پدر می‌کرد در باغ توت و باقلافروشی. &lt;br /&gt;
او فوتبالیست قابلی بود و در محله و شهر، شناخته‌شده. پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها در میادین خاکی چایکنار، بازی می‌کرد. بازی خوب و تیپ جذابش، طرفدارانی را برایش دست‌وپا کرده بود. چهره‌ای دوست‌داشتنی با موهای بلند و البته متواضع و افتاده. او و به همراه ابراهیم وکیل زاده و جلال زاهدی (هر در جنگ شهید شدند) از بازیکنان تیم کوکاکولا بودند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:620638.jpg|بندانگشتی|شهید رحیم حامدی شهیر]]&lt;br /&gt;
خواهرش می‌گوید: از نوجوانی زیر بار ظلم نمی‌رفت و با منطق و اخلاق، همه را پاسخ می‌داد. قبل از انقلاب که در مدرسه دخترانه درس می‌خواندم و سرایدارش هم ما بودیم عده‌ای جوان نادان، ساعتی قبل از اتمام مدرسه جلوی مدرسه منتظر بودند تا مزاحم دخترها شوند. رحیم، با منطق تعدادی را راضی کرد که مزاحم نوامیس نشوند. عده‌ای هم گوش ندادند و رحیم با آن غیرتش، آن‌ها را ادب کرد و از مدرسه دورشان کرد.&lt;br /&gt;
از نوجوانی، متعبد بود و متدین. نمازهای جماعت را ترک نمی‌کرد و در اعیاد و مراسم مذهبی مسجد، دستش در کار بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش می‌گوید: مدتی برای کار کردن به بندر رفت و چند ماه آنجا کار کرد. ما نگرانش بودیم چون امکان ارتباط تلفنی کم بود. او برای کمک به مخارج خانواده، سختی‌ها را تحمل می‌کرد. پس از مدتی خبردار شدیم که برمی‌گردد به تبریز. خوشحال شده و در ساعت مقرر، به استقبالش رفتم. وقتی به خانه رسیدیم از رحیم پرسیدم: چه آورده‌ای؟ گفت: چیزی آورده‌ام که در دنیا پیدا نمی‌شود! گفتم: واضح بگو که چه آورده‌ای؟ گفت: عکس آیت‌الله خمینی را.نشانم داد. خیلی شاد شدم و به شجاعت رحیم احسنت گفتم و فهمیدم که وارد فاز سیاسی شده. همان عکس را قاب گرفت و پنهان کرد.&lt;br /&gt;
از همان ایام، رفت‌وآمد مخفیانه به منزل آیت‌الله شهید سید محمدعلی قاضی طباطبایی را شروع کرد. شب‌ها اعلامیه‌های حضرت امام را در تبریز توزیع می‌کرد. یکی از جوانان همیشه در صحنه‌ی مسجد شعبان و مسجد جامع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش می‌گوید: روزی به خانه آمد و گفت بابا از فردا هرروز پنج تومان به من بده کار دارم. گفتم چشم. ولی نگران شدم که این پول را کجا خرج می‌کند. پانزده روز دادم. به من گفت باباجان از فردا ده تومان بده. گفتم چشم. پس از رفتن او، دنبالش راه افتادم تا تعقیبش کنم و ببینم که کجا می‌رود و پول را چگونه خرج می‌کند. دیدم رفت مسجد جامع. سپس برگشت و از سیب‌زمینی فروش جلوی مسجد مقداری نان و سیب‌زمینی داغ خرید و برد داخل مسجد پخش کرد. فهمیدم که دارد برای تظاهرات کننده‌ها، غذا می‌خرد. با خوشحالی برگشتم.&lt;br /&gt;
بازهم پدرش نقل می‌کند: دوست داشتم رحیم را داماد کنیم لذا یکدست کت‌وشلوار برایش خریدم. وقتی آن لباس‌ها را می‌پوشید مثل یک دسته‌گل می‌شد.&lt;br /&gt;
روزی کت‌وشلوار را پوشید و بیرون رفت. وقتی برگشت، دیدم لباس‌هایش پاره شده. علت را پرسیدم. گفت: سگ‌ها دنبالم کردند؛ به زمین خوردم و پاره شد. گفتم: من بچه نیستم؛ پسر راستش را بگو. گفت: مجسمه شاه را در میدان ساعت پایین می‌آوردیم که از بالا، داخل حوض آب افتادم.&lt;br /&gt;
خیلی شجاع و نترس بود. وقتی رییس کلانتری، سرگرد حق‌شناس، که خباثتش در توهین به مسجد در قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ثابت شده بود، پرسید برای چه مسجد می‌روی و نماز می‌خوانی؟ پاسخ داد به تو چه! وقتی عازم تظاهرات بود غسل شهادت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته‌ی پدرش، آن موقع در اکثر خانه‌ها حمام نبود و برای استحمام، به گرمابه عمومی در «تپلی باغ» می‌رفتیم. روزی یکی از اداره‌کنندگان حمام از من پرسید: پسرت رحیم زود زود به حمام می‌آید آیا ازدواج کرده؟! از رحیم، همین سؤال را پرسیدم  و پاسخ داد: «برای غسل شهادت می‌روم.»&lt;br /&gt;
رحیم شب‌ها از طرف آیت‌الله قاضی، برای مستمندان وسایل ضروری می‌برد و برخی مواقع با خودرو ژیان پدرش این کار را می‌کرد. پدرش می‌گوید: ایامی که کمبود نان و نفت به اوج رسیده بود، با رحیم به محلات فقیرنشین می‌رفتیم. روزی رحیم برای خواندن نماز به مسجد رفت. دقایقی بعد سریع مرا صدا کرد که بیا مسجد. رفتم دیدم خانمی است که به معتمدین مسجد می‌گوید: گرسنه‌ایم، نان نداریم بخوریم. رحیم آدرس خانه‌اش را گرفت و شب مقداری وسایل برایش بردیم. متوجه شدیم که آن خانم، با گونی دور یک زمینی دیوار کشیده و همراه فرزندانش آنجا زندگی می‌کند! خیلی ناراحت شدیم. رحیم از آیت‌الله قاضی اجازه گرفت و ماجرا را برایش تعریف کردیم. حاج‌آقا خیلی ناراحت شدند و ۱۸۰تومان پول دادند و آن مکان را برای آنان در باغمیشه خریدیم. &lt;br /&gt;
خواهرش نقل می‌کند: آن روزها ده سال داشتم ولی کارهای داداشم را تحت نظر داشتم. با چشم خود می‌دیدم مردم جلوی نفت‌فروشی‌ها صف کشیده‌اند و ساعت‌ها در سرما ایستاده و منتظرند تا نوبتشان برسد. روزی دیدم داداشم چند گالن پر از نفت را در گوشه‌ای از حیاط گذاشت و گفت اگر گالن خالی داخل است بیار ببرم. چند گالن خالی دادم و برد و پر کرد. شب بود که متوجه شدم دارد آن‌ها را بیرون می‌برد. گفتم کجا؟ گفت برای خانه‌هایی که پیرمرد و مریض دارند و نتوانسته‌اند نفت تهیه کنند می‌برم. آن شب داداشم نیامد. نگرانش بودیم. فردا حکومت‌نظامی اعلام کردند. آمد. گفتم: چرا ناراحتی؟ گفت عکس بزرگ امام را ببر پنهان کن. الآن صلاح نیست کسی از جای عکس خبردار شود. پرسیدم داداش شب کجا بودی؟ گفت به دستور آیت‌الله قاضی برای محلات آخماقیه و فتح‌آباد نفت و نان برده بودیم... بعد هم سفارش مادرم را کرد که مواظبش باش و نگذار گریه کند.&lt;br /&gt;
رحیم با مادرش خداحافظی می‌کند و می‌گوید: می‌روم غسل کنم. مادر می‌پرسد چه غسلی؟ با تبسم جواب می‌دهد: غسل شهادت؛ شاید این آخرین دیدارم باشد. مادر ناراحت می‌شود و می‌گوید: اگر بروی شیرم را حلالت نمی‌کنم. تبسم می‌کند و می‌گوید: مادر جان! اسلام نیاز دارد؛ باید بروم و یقین دارم بعد از شهادتم به قبرم خواهی آمد و خواهی گفت که پسرم شیرم را حلالت کردم.&lt;br /&gt;
دوستانش می‌گفتند که در صف اول تظاهرات حرکت می‌کرد و بیشتر مواظب زنان بود که آسیب نبینند. وقتی تانک‌های ارتش در مقابل مردم صف بستند، رحیم سریع به بالای برجک یکی از تانک‌ها پرید و شروع کرد به الله‌اکبر گفتن. «بیدآبادی»، فرمانده ارتشی‌ها، که قصد درگیری زودرس را نداشت با رحیم صحبت کرد و او را راضی کرد تا پایین بیاید. بعد می‌روند سراغ مجسمه شاه در میدان ساعت.  همراه با انقلابیون، مجسمه را به پایین می‌کشند و رحیم عکس بزرگ امام را به‌جای مجسمه نصب می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-13 101756.png|بندانگشتی|پدر شهید رحیم حامدی شهیر مشهور به «مجید پخله‌چی»]]&lt;br /&gt;
چند روز بعد، مادر رحیم که برای فرزند کوچکش باردار بود، به‌صورت اتفاقی، در بیرون مدرسه متوجه هجوم چند نفر به فرزندش می‌شود. شجاعانه به کمک رحیم می‌رود. یکی از حمله‌کنندگان، لگدی به مادر می‌زند که نقش بر زمین می‌شود. سه ماه بعد از شهادت رحیم، که بچه به دنیا می‌آید، یکی از گوش‌هایش دچار ناشنوایی مادرزادی می‌شود. &lt;br /&gt;
رحیم روز ۶ بهمن ۱۳۵۷ در حالی پس از غسل شهادت عازم تظاهرات شد که ازدواج کرده بود و نامزدش، چشم‌انتظارش بود. همان روزها که رژیم، مانع ورود امام به کشور شده بود. از خانه بیرون می‌رود و پس از طی مسیری تا میدان ساعت، مأمورین به مردم حمله ور می‌شوند و با تیراندازی، قصد درگیر شدن با مردم را می‌کنند. تعدادی از جوانان غیرتمند، سینه خود را سپر زنان و مردان بی‌دفاع می‌کنند. در این میان، یک از مأمورین، رحیم را هدف قرار می‌دهد و به‌سوی او شلیک می‌کند. رحیم در خونش غلتان می‌شود. با همان خون سرخش، روی دیوار روبروی مقصودیه تبریز می‌نویسد: مرگ بر شاه – درود بر خمینی. بعد، بر زمین می‌افتد. مردم پیکر رحیم را روی دوش گرفته و راهی منزل خمینی آذربایجان، آیت‌الله قاضی طباطبایی می‌شوند.&lt;br /&gt;
پدر رحیم می‌گوید: آن روز هم مثل همیشه با غسل شهادت به تظاهرات رفت. ظهر، مادرش گفت مجیدآقا پاشو زود بریم دنبال رحیم. گفتم: زن او که بچه نیست، چند ماهه که کارش رفتن به تظاهرات شده. &lt;br /&gt;
مادرش با ناراحتی گفت: پاشو؛ نگرانم. با اصرارش ماشین ژیان را روشن کردم و از وسط مردم خشمگین حرکت کردیم. مادرش اطراف را نگاه می‌کرد تا شاید پسرش را ببیند و راحت شود. ولی خیلی شلوغ بود. تا اینکه به اول خیابان خاقانی رسیدیم. جوانی، دست‌های به خون آغشته شده‌اش را به همه نشان می‌داد. زنم با دیدن این صحنه دل‌خراش فریاد زد: این خون رحیم است. گفتم: زن این چه حرفیه می‌زنی؟ گفت: به خدا این خون پسرم رحیم است! باورکردنی نبود؛ به راهم ادامه دادم. میدان ساعت را رد کرده بودم که شنیدم می‌گویند «پسر مجید پخله چی تیرخورده...» باورش خیلی سخت بود ولی دوستم، گلچین، نزدم آمد و گفت به قبرستان مارالان برویم که پسر سماورچی هم شهید شده. ما به قبرستان مارالان آمدیم. متوجه شدیم پیکر خونین رحیم را به منزل آیت‌الله قاضی برده‌اند. پس از ساعتی پیکر پسرم را با وانت نیسان آوردند و آقای قاضی هم تشریف آوردند و به ما تسلیت گفته و دلداری دادند. طبق وصیت رحیم، پس از غسل بر پیکرش نماز خواند و با حضور پرشور مردم انقلابی تشییع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم شام غریبان رحیم در مسجد غریبلر، به اجتماع علیه رژیم پهلوی تبدیل گردید و شعارها رنگ سیاسی گرفت. مأموران حکومت که اطراف مسجد را قرق کرده بودند نتوانستند کاری کنند. هر روز مراسمی برای رحیم در محلات دیگر برگزار می‌شد. مراسم‌هایی با حضور پدرش در مهاباد، ارومیه و کندرود برای این شهید عزیز برگزار شد.&lt;br /&gt;
مادرش هم برای زیارتش به قبرستان مارالان رفت و گفت: پسرم شیرم را حلالت کردم و از تو راضی هستم که در راه اسلام و انقلاب اسلامی از جان و مال و زندگی گذشتی و سربلندم کردی. خدا با امام حسین(ع) محشورت نماید.&lt;br /&gt;
رحیم در ۱۵آذر ۱۳۵۷، وصیت‌نامه‌اش را می‌نویسد. ادبیات بکار رفته در آن، برای جوانی مثل او در سال‌های قبل از انقلاب بی‌نظیر است. وصیت‌نامه، سرشار از معارف و نکات ارزنده است. بازخوانی این وصیت‌نامه، نشان می‌دهد که مبارزات انقلابی مردم ایران، حرکتی کاملاً اعتقادی و با پشتوانه‌ی معارف دینی بوده و جوانان مبارز، با آگاهی و معرفت، قدم در راه مبارزه با طاغوت گذاشته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
[https://tabrizebidar.ir/news/1054416 وصیت در محرّم، شهادت در بهمن]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای انقلاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%91%D9%85%D8%8C_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86&amp;diff=2749</id>
		<title>وصیت در محرّم، شهادت در بهمن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%91%D9%85%D8%8C_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86&amp;diff=2749"/>
		<updated>2020-12-13T06:51:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''«رحیم حامدی شهیر»''' فرزند «مجیدآقا» متولد هفتم اردیبهشت سال ۱۳۳۹شمسی در تب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«رحیم حامدی شهیر»''' فرزند «مجیدآقا» متولد هفتم اردیبهشت سال ۱۳۳۹شمسی در تبریز است. پدرش مشهور به '''«مجیدپَخله چی»'''، سرایدار مدرسه ایرانشهر (قبل از انقلاب) بود؛ در کنار سرایداری، باقلافروشی کوچکی در مقابل «مسجد غریبلر» هم داشت. مادر رحیم، از بانوان مؤمنه و عاشق سیدالشهدا(ع) بود و مجالس روضه را از دست نمی‌داد. &lt;br /&gt;
رحیم، هفت‌ساله بود که به «دبستان خیابانی» رفت برای تحصیل. راهنمایی را در مدرسه پناهی خواند. همزمان با تحصیل، کمکی هم به پدر می‌کرد در باغ توت و باقلافروشی. &lt;br /&gt;
او فوتبالیست قابلی بود و در محله و شهر، شناخته‌شده. پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها در میادین خاکی چایکنار، بازی می‌کرد. بازی خوب و تیپ جذابش، طرفدارانی را برایش دست‌وپا کرده بود. چهره‌ای دوست‌داشتنی با موهای بلند و البته متواضع و افتاده. او و به همراه ابراهیم وکیل زاده و جلال زاهدی (هر در جنگ شهید شدند) از بازیکنان تیم کوکاکولا بودند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:620638.jpg|بندانگشتی|شهید رحیم حامدی شهیر]]&lt;br /&gt;
خواهرش می‌گوید: از نوجوانی زیر بار ظلم نمی‌رفت و با منطق و اخلاق، همه را پاسخ می‌داد. قبل از انقلاب که در مدرسه دخترانه درس می‌خواندم و سرایدارش هم ما بودیم عده‌ای جوان نادان، ساعتی قبل از اتمام مدرسه جلوی مدرسه منتظر بودند تا مزاحم دخترها شوند. رحیم، با منطق تعدادی را راضی کرد که مزاحم نوامیس نشوند. عده‌ای هم گوش ندادند و رحیم با آن غیرتش، آن‌ها را ادب کرد و از مدرسه دورشان کرد.&lt;br /&gt;
از نوجوانی، متعبد بود و متدین. نمازهای جماعت را ترک نمی‌کرد و در اعیاد و مراسم مذهبی مسجد، دستش در کار بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش می‌گوید: مدتی برای کار کردن به بندر رفت و چند ماه آنجا کار کرد. ما نگرانش بودیم چون امکان ارتباط تلفنی کم بود. او برای کمک به مخارج خانواده، سختی‌ها را تحمل می‌کرد. پس از مدتی خبردار شدیم که برمی‌گردد به تبریز. خوشحال شده و در ساعت مقرر، به استقبالش رفتم. وقتی به خانه رسیدیم از رحیم پرسیدم: چه آورده‌ای؟ گفت: چیزی آورده‌ام که در دنیا پیدا نمی‌شود! گفتم: واضح بگو که چه آورده‌ای؟ گفت: عکس آیت‌الله خمینی را.نشانم داد. خیلی شاد شدم و به شجاعت رحیم احسنت گفتم و فهمیدم که وارد فاز سیاسی شده. همان عکس را قاب گرفت و پنهان کرد.&lt;br /&gt;
از همان ایام، رفت‌وآمد مخفیانه به منزل آیت‌الله شهید سید محمدعلی قاضی طباطبایی را شروع کرد. شب‌ها اعلامیه‌های حضرت امام را در تبریز توزیع می‌کرد. یکی از جوانان همیشه در صحنه‌ی مسجد شعبان و مسجد جامع بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش می‌گوید: روزی به خانه آمد و گفت بابا از فردا هرروز پنج تومان به من بده کار دارم. گفتم چشم. ولی نگران شدم که این پول را کجا خرج می‌کند. پانزده روز دادم. به من گفت باباجان از فردا ده تومان بده. گفتم چشم. پس از رفتن او، دنبالش راه افتادم تا تعقیبش کنم و ببینم که کجا می‌رود و پول را چگونه خرج می‌کند. دیدم رفت مسجد جامع. سپس برگشت و از سیب‌زمینی فروش جلوی مسجد مقداری نان و سیب‌زمینی داغ خرید و برد داخل مسجد پخش کرد. فهمیدم که دارد برای تظاهرات کننده‌ها، غذا می‌خرد. با خوشحالی برگشتم.&lt;br /&gt;
بازهم پدرش نقل می‌کند: دوست داشتم رحیم را داماد کنیم لذا یکدست کت‌وشلوار برایش خریدم. وقتی آن لباس‌ها را می‌پوشید مثل یک دسته‌گل می‌شد.&lt;br /&gt;
روزی کت‌وشلوار را پوشید و بیرون رفت. وقتی برگشت، دیدم لباس‌هایش پاره شده. علت را پرسیدم. گفت: سگ‌ها دنبالم کردند؛ به زمین خوردم و پاره شد. گفتم: من بچه نیستم؛ پسر راستش را بگو. گفت: مجسمه شاه را در میدان ساعت پایین می‌آوردیم که از بالا، داخل حوض آب افتادم.&lt;br /&gt;
خیلی شجاع و نترس بود. وقتی رییس کلانتری، سرگرد حق‌شناس، که خباثتش در توهین به مسجد در قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ثابت شده بود، پرسید برای چه مسجد می‌روی و نماز می‌خوانی؟ پاسخ داد به تو چه! وقتی عازم تظاهرات بود غسل شهادت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته‌ی پدرش، آن موقع در اکثر خانه‌ها حمام نبود و برای استحمام، به گرمابه عمومی در «تپلی باغ» می‌رفتیم. روزی یکی از اداره‌کنندگان حمام از من پرسید: پسرت رحیم زود زود به حمام می‌آید آیا ازدواج کرده؟! از رحیم، همین سؤال را پرسیدم  و پاسخ داد: «برای غسل شهادت می‌روم.»&lt;br /&gt;
رحیم شب‌ها از طرف آیت‌الله قاضی، برای مستمندان وسایل ضروری می‌برد و برخی مواقع با خودرو ژیان پدرش این کار را می‌کرد. پدرش می‌گوید: ایامی که کمبود نان و نفت به اوج رسیده بود، با رحیم به محلات فقیرنشین می‌رفتیم. روزی رحیم برای خواندن نماز به مسجد رفت. دقایقی بعد سریع مرا صدا کرد که بیا مسجد. رفتم دیدم خانمی است که به معتمدین مسجد می‌گوید: گرسنه‌ایم، نان نداریم بخوریم. رحیم آدرس خانه‌اش را گرفت و شب مقداری وسایل برایش بردیم. متوجه شدیم که آن خانم، با گونی دور یک زمینی دیوار کشیده و همراه فرزندانش آنجا زندگی می‌کند! خیلی ناراحت شدیم. رحیم از آیت‌الله قاضی اجازه گرفت و ماجرا را برایش تعریف کردیم. حاج‌آقا خیلی ناراحت شدند و ۱۸۰تومان پول دادند و آن مکان را برای آنان در باغمیشه خریدیم. &lt;br /&gt;
خواهرش نقل می‌کند: آن روزها ده سال داشتم ولی کارهای داداشم را تحت نظر داشتم. با چشم خود می‌دیدم مردم جلوی نفت‌فروشی‌ها صف کشیده‌اند و ساعت‌ها در سرما ایستاده و منتظرند تا نوبتشان برسد. روزی دیدم داداشم چند گالن پر از نفت را در گوشه‌ای از حیاط گذاشت و گفت اگر گالن خالی داخل است بیار ببرم. چند گالن خالی دادم و برد و پر کرد. شب بود که متوجه شدم دارد آن‌ها را بیرون می‌برد. گفتم کجا؟ گفت برای خانه‌هایی که پیرمرد و مریض دارند و نتوانسته‌اند نفت تهیه کنند می‌برم. آن شب داداشم نیامد. نگرانش بودیم. فردا حکومت‌نظامی اعلام کردند. آمد. گفتم: چرا ناراحتی؟ گفت عکس بزرگ امام را ببر پنهان کن. الآن صلاح نیست کسی از جای عکس خبردار شود. پرسیدم داداش شب کجا بودی؟ گفت به دستور آیت‌الله قاضی برای محلات آخماقیه و فتح‌آباد نفت و نان برده بودیم... بعد هم سفارش مادرم را کرد که مواظبش باش و نگذار گریه کند.&lt;br /&gt;
رحیم با مادرش خداحافظی می‌کند و می‌گوید: می‌روم غسل کنم. مادر می‌پرسد چه غسلی؟ با تبسم جواب می‌دهد: غسل شهادت؛ شاید این آخرین دیدارم باشد. مادر ناراحت می‌شود و می‌گوید: اگر بروی شیرم را حلالت نمی‌کنم. تبسم می‌کند و می‌گوید: مادر جان! اسلام نیاز دارد؛ باید بروم و یقین دارم بعد از شهادتم به قبرم خواهی آمد و خواهی گفت که پسرم شیرم را حلالت کردم.&lt;br /&gt;
دوستانش می‌گفتند که در صف اول تظاهرات حرکت می‌کرد و بیشتر مواظب زنان بود که آسیب نبینند. وقتی تانک‌های ارتش در مقابل مردم صف بستند، رحیم سریع به بالای برجک یکی از تانک‌ها پرید و شروع کرد به الله‌اکبر گفتن. «بیدآبادی»، فرمانده ارتشی‌ها، که قصد درگیری زودرس را نداشت با رحیم صحبت کرد و او را راضی کرد تا پایین بیاید. بعد می‌روند سراغ مجسمه شاه در میدان ساعت.  همراه با انقلابیون، مجسمه را به پایین می‌کشند و رحیم عکس بزرگ امام را به‌جای مجسمه نصب می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-13 101756.png|بندانگشتی|پدر شهید رحیم حامدی شهیر مشهور به «مجید پخله‌چی»]]&lt;br /&gt;
چند روز بعد، مادر رحیم که برای فرزند کوچکش باردار بود، به‌صورت اتفاقی، در بیرون مدرسه متوجه هجوم چند نفر به فرزندش می‌شود. شجاعانه به کمک رحیم می‌رود. یکی از حمله‌کنندگان، لگدی به مادر می‌زند که نقش بر زمین می‌شود. سه ماه بعد از شهادت رحیم، که بچه به دنیا می‌آید، یکی از گوش‌هایش دچار ناشنوایی مادرزادی می‌شود. &lt;br /&gt;
رحیم روز ۶ بهمن ۱۳۵۷ در حالی پس از غسل شهادت عازم تظاهرات شد که ازدواج کرده بود و نامزدش، چشم‌انتظارش بود. همان روزها که رژیم، مانع ورود امام به کشور شده بود. از خانه بیرون می‌رود و پس از طی مسیری تا میدان ساعت، مأمورین به مردم حمله ور می‌شوند و با تیراندازی، قصد درگیر شدن با مردم را می‌کنند. تعدادی از جوانان غیرتمند، سینه خود را سپر زنان و مردان بی‌دفاع می‌کنند. در این میان، یک از مأمورین، رحیم را هدف قرار می‌دهد و به‌سوی او شلیک می‌کند. رحیم در خونش غلتان می‌شود. با همان خون سرخش، روی دیوار روبروی مقصودیه تبریز می‌نویسد: مرگ بر شاه – درود بر خمینی. بعد، بر زمین می‌افتد. مردم پیکر رحیم را روی دوش گرفته و راهی منزل خمینی آذربایجان، آیت‌الله قاضی طباطبایی می‌شوند.&lt;br /&gt;
پدر رحیم می‌گوید: آن روز هم مثل همیشه با غسل شهادت به تظاهرات رفت. ظهر، مادرش گفت مجیدآقا پاشو زود بریم دنبال رحیم. گفتم: زن او که بچه نیست، چند ماهه که کارش رفتن به تظاهرات شده. &lt;br /&gt;
مادرش با ناراحتی گفت: پاشو؛ نگرانم. با اصرارش ماشین ژیان را روشن کردم و از وسط مردم خشمگین حرکت کردیم. مادرش اطراف را نگاه می‌کرد تا شاید پسرش را ببیند و راحت شود. ولی خیلی شلوغ بود. تا اینکه به اول خیابان خاقانی رسیدیم. جوانی، دست‌های به خون آغشته شده‌اش را به همه نشان می‌داد. زنم با دیدن این صحنه دل‌خراش فریاد زد: این خون رحیم است. گفتم: زن این چه حرفیه می‌زنی؟ گفت: به خدا این خون پسرم رحیم است! باورکردنی نبود؛ به راهم ادامه دادم. میدان ساعت را رد کرده بودم که شنیدم می‌گویند «پسر مجید پخله چی تیرخورده...» باورش خیلی سخت بود ولی دوستم، گلچین، نزدم آمد و گفت به قبرستان مارالان برویم که پسر سماورچی هم شهید شده. ما به قبرستان مارالان آمدیم. متوجه شدیم پیکر خونین رحیم را به منزل آیت‌الله قاضی برده‌اند. پس از ساعتی پیکر پسرم را با وانت نیسان آوردند و آقای قاضی هم تشریف آوردند و به ما تسلیت گفته و دلداری دادند. طبق وصیت رحیم، پس از غسل بر پیکرش نماز خواند و با حضور پرشور مردم انقلابی تشییع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم شام غریبان رحیم در مسجد غریبلر، به اجتماع علیه رژیم پهلوی تبدیل گردید و شعارها رنگ سیاسی گرفت. مأموران حکومت که اطراف مسجد را قرق کرده بودند نتوانستند کاری کنند. هر روز مراسمی برای رحیم در محلات دیگر برگزار می‌شد. مراسم‌هایی با حضور پدرش در مهاباد، ارومیه و کندرود برای این شهید عزیز برگزار شد.&lt;br /&gt;
مادرش هم برای زیارتش به قبرستان مارالان رفت و گفت: پسرم شیرم را حلالت کردم و از تو راضی هستم که در راه اسلام و انقلاب اسلامی از جان و مال و زندگی گذشتی و سربلندم کردی. خدا با امام حسین(ع) محشورت نماید.&lt;br /&gt;
رحیم در ۱۵آذر ۱۳۵۷، وصیت‌نامه‌اش را می‌نویسد. ادبیات بکار رفته در آن، برای جوانی مثل او در سال‌های قبل از انقلاب بی‌نظیر است. وصیت‌نامه، سرشار از معارف و نکات ارزنده است. بازخوانی این وصیت‌نامه، نشان می‌دهد که مبارزات انقلابی مردم ایران، حرکتی کاملاً اعتقادی و با پشتوانه‌ی معارف دینی بوده و جوانان مبارز، با آگاهی و معرفت، قدم در راه مبارزه با طاغوت گذاشته بودند.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای انقلاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-13_101756.png&amp;diff=2748</id>
		<title>پرونده:2020-12-13 101756.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-13_101756.png&amp;diff=2748"/>
		<updated>2020-12-13T06:49:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;پدر&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:620638.jpg&amp;diff=2747</id>
		<title>پرونده:620638.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:620638.jpg&amp;diff=2747"/>
		<updated>2020-12-13T06:48:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=2617</id>
		<title>حزب اسلام آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=2617"/>
		<updated>2020-12-12T11:53:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حزب اسلام آذربایجان (AİP)''' که بلافاصله بعد از استقلال جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۹۱ میلادی ( ۱۳۷۰ شمسی) توسط روحانی مبارز و مجاهد شیعه مرحوم حاج علی اکرام علی اف ( نارداران، آوریل ۱۹۴۰) و در شهر نارداران، ۲۷ کیلومتری شمال شرقی باکو و حرم حضرت رحیمه خانوم علیها السلام، خواهر بزرگوار حضرت امام رضا علیه السلام، تاسیس شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ''''''حاج علی اکرام علی اف''' ==&lt;br /&gt;
'''[[پرونده:2020-12-12 151710.png|بندانگشتی|حاج اکرام علی‌اف]]&lt;br /&gt;
فعالیت های اسلام گرایانه این حزب، مورد اقبال شدید جوانان مومن و مسلمان شده و نارداران را تبدیل به کانون و پیشران فعالیت های اسلامی در منطقه کرد.&lt;br /&gt;
حزب حاکم ینی آذربایجان « YAP) « Yeni Azərbaycan Partiyası) به دلیل سیاست‌های ضد دینی، با دستگیری حاج علی اکرام و دیگر شخصیت ها، تلاش کرد که موج اسلام گرایی را کنترل و البته سرکوب کند.&lt;br /&gt;
حاج علی اکرام بیش از شش سال در زندانهای مخوف، بیمار و سپس به دلیل عوارض شکنجه ها، مرحوم شد.&lt;br /&gt;
شاگرد خلف ایشان، دکتر حاج موسوم صمداف(متولد ۱۹۶۵، قبا) Hacı Mövsüm Səmədov - که در ایران به اشتباه حاج محسن صمداف، خوانده می شود- رهبری حزب اسلام را برعهده گرفت که ایشان نیز در دی ۱۳۸۹ دستگیر و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت و اخیرا به زندان مخوف و شکنجه گاه قوبستان، منتقل شد که اعتراضات نهادهای مدنی و حقوق بشری را برانگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== '''حاج موسوم صمداف''' ==&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-12 151915.png|بندانگشتی|حاج محسن صمداف]]&lt;br /&gt;
و حالا حاج الهام علی اف، دستگیر می شود، دقیقا بر همان اساس و راهبرد.&lt;br /&gt;
حاج الهام علی اف، به بهانه خیانت و جاسوسی دستگیر می شود. اما اصل ماجرا چیست؟&lt;br /&gt;
حزب اسلام آذربایجان، عضوی از جریان و جبهه مقاومت اسلامی است که نسبت به طرح معامله قرن ترامپ، اعتراض و آن را برخلاف مصالح و منافع مسلمین قلمداد کرد.&lt;br /&gt;
حزب اسلام، نسبت به ترور سردار دلها سپهبد پاسدار حاج قاسم سلیمانی توسط دولت تروریستی ایالات متحده، شدیدا اعتراض کرده و آن را محکوم کرد و ... در همه این موضع گیری‌های اصولی و در غیاب رهبران حزب اسلام، حاج الهام علی اف، چونان خورشیدی درخشان، مسیر مبارزه و مجاهدت را روشن کرد و جوانان مومن انقلابی، پیشتاز این روشنگری بودند.&lt;br /&gt;
== '''حاج الهام علی اف ''' ==&lt;br /&gt;
اما توصیه به مقامات باکو، اگر از دستگیری حاج علی اکرام، حاج موسوم صمداف، حاج طالع باقراف، حاج آبگول سلیمانوف و دیگر شخصیت های ملی و دینی نتیجه گرفتید، باز هم نتیجه می گیرید ولی تاریخ نشان داد که این راهبرد، از پیش شکست خورده است.&lt;br /&gt;
حکومت بلشویکی شوروی سابق، صدها هزار مردم مسلمان و سه هزار روحانی و از جمله شهید والامقام آیت الله عبدالغنی بادکوبه ای را به شهادت رساند، آیا نتیجه گرفت؟... هیهات... شما هم شکست خواهید خورد.&lt;br /&gt;
چرا که به فرموده سرور مبارزان و آزادی خواهان عالم سیدالشهدا علیه السلام؛ &amp;quot; خون بر شمشیر، پیروز است&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: خمینی چیلر]]&lt;br /&gt;
[[رده: جمهوری آذربایجان]]&lt;br /&gt;
[[رده: اسلامگرایان آذربایجان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://www.farsnews.ir/news/13981222000585/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C حزب اسلامی آذربایجان]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=2614</id>
		<title>حزب اسلام آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=2614"/>
		<updated>2020-12-12T11:52:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حزب اسلام آذربایجان (AİP)''' که بلافاصله بعد از استقلال جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۹۱ میلادی ( ۱۳۷۰ شمسی) توسط روحانی مبارز و مجاهد شیعه مرحوم حاج علی اکرام علی اف ( نارداران، آوریل ۱۹۴۰) و در شهر نارداران، ۲۷ کیلومتری شمال شرقی باکو و حرم حضرت رحیمه خانوم علیها السلام، خواهر بزرگوار حضرت امام رضا علیه السلام، تاسیس شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ''''''حاج علی اکرام علی اف''' ==&lt;br /&gt;
'''[[پرونده:2020-12-12 151710.png|بندانگشتی|حاج اکرام علی‌اف]]&lt;br /&gt;
فعالیت های اسلام گرایانه این حزب، مورد اقبال شدید جوانان مومن و مسلمان شده و نارداران را تبدیل به کانون و پیشران فعالیت های اسلامی در منطقه کرد.&lt;br /&gt;
حزب حاکم ینی آذربایجان « YAP) « Yeni Azərbaycan Partiyası) به دلیل سیاست‌های ضد دینی، با دستگیری حاج علی اکرام و دیگر شخصیت ها، تلاش کرد که موج اسلام گرایی را کنترل و البته سرکوب کند.&lt;br /&gt;
حاج علی اکرام بیش از شش سال در زندانهای مخوف، بیمار و سپس به دلیل عوارض شکنجه ها، مرحوم شد.&lt;br /&gt;
شاگرد خلف ایشان، دکتر حاج موسوم صمداف(متولد ۱۹۶۵، قبا) Hacı Mövsüm Səmədov - که در ایران به اشتباه حاج محسن صمداف، خوانده می شود- رهبری حزب اسلام را برعهده گرفت که ایشان نیز در دی ۱۳۸۹ دستگیر و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت و اخیرا به زندان مخوف و شکنجه گاه قوبستان، منتقل شد که اعتراضات نهادهای مدنی و حقوق بشری را برانگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== '''حاج موسوم صمداف''' ==&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-12 151915.png|بندانگشتی|حاج محسن صمداف]]&lt;br /&gt;
و حالا حاج الهام علی اف، دستگیر می شود، دقیقا بر همان اساس و راهبرد.&lt;br /&gt;
حاج الهام علی اف، به بهانه خیانت و جاسوسی دستگیر می شود. اما اصل ماجرا چیست؟&lt;br /&gt;
حزب اسلام آذربایجان، عضوی از جریان و جبهه مقاومت اسلامی است که نسبت به طرح معامله قرن ترامپ، اعتراض و آن را برخلاف مصالح و منافع مسلمین قلمداد کرد.&lt;br /&gt;
حزب اسلام، نسبت به ترور سردار دلها سپهبد پاسدار حاج قاسم سلیمانی توسط دولت تروریستی ایالات متحده، شدیدا اعتراض کرده و آن را محکوم کرد و ... در همه این موضع گیری‌های اصولی و در غیاب رهبران حزب اسلام، حاج الهام علی اف، چونان خورشیدی درخشان، مسیر مبارزه و مجاهدت را روشن کرد و جوانان مومن انقلابی، پیشتاز این روشنگری بودند.&lt;br /&gt;
== '''حاج الهام علی اف ''' ==&lt;br /&gt;
اما توصیه به مقامات باکو، اگر از دستگیری حاج علی اکرام، حاج موسوم صمداف، حاج طالع باقراف، حاج آبگول سلیمانوف و دیگر شخصیت های ملی و دینی نتیجه گرفتید، باز هم نتیجه می گیرید ولی تاریخ نشان داد که این راهبرد، از پیش شکست خورده است.&lt;br /&gt;
حکومت بلشویکی شوروی سابق، صدها هزار مردم مسلمان و سه هزار روحانی و از جمله شهید والامقام آیت الله عبدالغنی بادکوبه ای را به شهادت رساند، آیا نتیجه گرفت؟... هیهات... شما هم شکست خواهید خورد.&lt;br /&gt;
چرا که به فرموده سرور مبارزان و آزادی خواهان عالم سیدالشهدا علیه السلام؛ &amp;quot; خون بر شمشیر، پیروز است&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://www.farsnews.ir/news/13981222000585/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C حزب اسلامی آذربایجان]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=2613</id>
		<title>حزب اسلام آذربایجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&amp;diff=2613"/>
		<updated>2020-12-12T11:51:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''حزب اسلام آذربایجان (AİP)''' که بلافاصله بعد از استقلال جمهوری آذربایجان در س...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حزب اسلام آذربایجان (AİP)''' که بلافاصله بعد از استقلال جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۹۱ میلادی ( ۱۳۷۰ شمسی) توسط روحانی مبارز و مجاهد شیعه مرحوم حاج علی اکرام علی اف ( نارداران، آوریل ۱۹۴۰) و در شهر نارداران، ۲۷ کیلومتری شمال شرقی باکو و حرم حضرت رحیمه خانوم علیها السلام، خواهر بزرگوار حضرت امام رضا علیه السلام، تاسیس شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''''''حاج علی اکرام علی اف'''&lt;br /&gt;
'''[[پرونده:2020-12-12 151710.png|بندانگشتی|حاج اکرام علی‌اف]]&lt;br /&gt;
فعالیت های اسلام گرایانه این حزب، مورد اقبال شدید جوانان مومن و مسلمان شده و نارداران را تبدیل به کانون و پیشران فعالیت های اسلامی در منطقه کرد.&lt;br /&gt;
حزب حاکم ینی آذربایجان « YAP) « Yeni Azərbaycan Partiyası) به دلیل سیاست‌های ضد دینی، با دستگیری حاج علی اکرام و دیگر شخصیت ها، تلاش کرد که موج اسلام گرایی را کنترل و البته سرکوب کند.&lt;br /&gt;
حاج علی اکرام بیش از شش سال در زندانهای مخوف، بیمار و سپس به دلیل عوارض شکنجه ها، مرحوم شد.&lt;br /&gt;
شاگرد خلف ایشان، دکتر حاج موسوم صمداف(متولد ۱۹۶۵، قبا) Hacı Mövsüm Səmədov - که در ایران به اشتباه حاج محسن صمداف، خوانده می شود- رهبری حزب اسلام را برعهده گرفت که ایشان نیز در دی ۱۳۸۹ دستگیر و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت و اخیرا به زندان مخوف و شکنجه گاه قوبستان، منتقل شد که اعتراضات نهادهای مدنی و حقوق بشری را برانگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حاج موسوم صمداف'''&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-12 151915.png|بندانگشتی|حاج محسن صمداف]]&lt;br /&gt;
و حالا حاج الهام علی اف، دستگیر می شود، دقیقا بر همان اساس و راهبرد.&lt;br /&gt;
حاج الهام علی اف، به بهانه خیانت و جاسوسی دستگیر می شود. اما اصل ماجرا چیست؟&lt;br /&gt;
حزب اسلام آذربایجان، عضوی از جریان و جبهه مقاومت اسلامی است که نسبت به طرح معامله قرن ترامپ، اعتراض و آن را برخلاف مصالح و منافع مسلمین قلمداد کرد.&lt;br /&gt;
حزب اسلام، نسبت به ترور سردار دلها سپهبد پاسدار حاج قاسم سلیمانی توسط دولت تروریستی ایالات متحده، شدیدا اعتراض کرده و آن را محکوم کرد و ... در همه این موضع گیری‌های اصولی و در غیاب رهبران حزب اسلام، حاج الهام علی اف، چونان خورشیدی درخشان، مسیر مبارزه و مجاهدت را روشن کرد و جوانان مومن انقلابی، پیشتاز این روشنگری بودند.&lt;br /&gt;
'''حاج الهام علی اف '''&lt;br /&gt;
اما توصیه به مقامات باکو، اگر از دستگیری حاج علی اکرام، حاج موسوم صمداف، حاج طالع باقراف، حاج آبگول سلیمانوف و دیگر شخصیت های ملی و دینی نتیجه گرفتید، باز هم نتیجه می گیرید ولی تاریخ نشان داد که این راهبرد، از پیش شکست خورده است.&lt;br /&gt;
حکومت بلشویکی شوروی سابق، صدها هزار مردم مسلمان و سه هزار روحانی و از جمله شهید والامقام آیت الله عبدالغنی بادکوبه ای را به شهادت رساند، آیا نتیجه گرفت؟... هیهات... شما هم شکست خواهید خورد.&lt;br /&gt;
چرا که به فرموده سرور مبارزان و آزادی خواهان عالم سیدالشهدا علیه السلام؛ &amp;quot; خون بر شمشیر، پیروز است&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://www.farsnews.ir/news/13981222000585/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C حزب اسلامی آذربایجان]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-12_151915.png&amp;diff=2611</id>
		<title>پرونده:2020-12-12 151915.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-12_151915.png&amp;diff=2611"/>
		<updated>2020-12-12T11:49:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صمدف&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-12_151710.png&amp;diff=2609</id>
		<title>پرونده:2020-12-12 151710.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-12_151710.png&amp;diff=2609"/>
		<updated>2020-12-12T11:48:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اکرام&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D9%87_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%85%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%86%D9%87_%D8%A7%D8%B2_%D8%AD%D8%A8%D8%B3&amp;diff=2606</id>
		<title>نه از مرگ می ترسیم نه از حبس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D9%87_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D9%85%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%86%D9%87_%D8%A7%D8%B2_%D8%AD%D8%A8%D8%B3&amp;diff=2606"/>
		<updated>2020-12-12T11:38:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''حاج طالع کامل باقرُاف'''  متولد 23 ژوئن 1984 در شهر باکو است. حاج طالع پس از اتما...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حاج طالع کامل باقرُاف'''  متولد 23 ژوئن 1984 در شهر باکو است. حاج طالع پس از اتمام تحصیلات رسمی در مدرسه نسیمی باکو وارد دانشگاه شده و به تحصیل در رشته مدیریت اقتصادی پرداخت. پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه بر اساس علاقه درونی راهی حوزه علمیه قم شد. و از سال 2005 تا 2010 به تحصیل علوم دینی پرداخت.&lt;br /&gt;
[[پرونده:919640.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
او پس از 5 سال اقامت در قم راهی نجف اشرف شد و در آنجان یز به تصحیل علوم دینی پرداخت.  او بعد از شنیدن خبر ممنوعیت حجاب در مدارس جمهوری آذربایجان ادامه تحصیل را صلاح ندانسته و راهی کشور خود گردید. او پس از رود به آذربایجان در سراسر کشور مشغول فعالیت و تبلیغات علوم دینی شد و توانست مبارزه اسلامگرایان با حکومت را رسمیت بخشد. ا و همراه دیگر بزرگانی چون '''حاج محسن صمداُف''' و حاج '''آبگل سلیمان‌اُف''' دستگیر و به زندان طولانی مدت محکوم شدند.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده: مبارز]]&lt;br /&gt;
[[رده: جمهوری آذربایجان]]&lt;br /&gt;
[[رده: اسلامچیلار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:919640.jpg&amp;diff=2605</id>
		<title>پرونده:919640.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:919640.jpg&amp;diff=2605"/>
		<updated>2020-12-12T11:36:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حاج طالع&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7_%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7_%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%AF&amp;diff=2597</id>
		<title>بورا جبهه بورا معبد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7_%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87_%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7_%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%AF&amp;diff=2597"/>
		<updated>2020-12-12T10:31:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''ایوب شهبازی''' شاعر انقلاب و دفاع مقدس است. او در سال 1338 در تبریز متولد شد. از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''ایوب شهبازی''' شاعر انقلاب و دفاع مقدس است. او در سال 1338 در تبریز متولد شد. از اوایل جوانی سرودن شعر را آغاز کرد و بعد از انقلاب اشعار او مضامین اجتماعی به خود گرفتند و کم کم شروع به نوشتن اشعار انقلاب کرددند. بعد از شروع جنگ او شروع به نوشتن اشعار در مورد جنگ کرد که به شعر جنگ مشهور بود. &lt;br /&gt;
بسیاری از اشعار او در قالب سرود در مراسمات و برنامه های تلویزیونی آن زمان اجرا می شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Tabrizebidar1569503327ir26.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
از جمله اشعار معروف او می توان به:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بورا جبهه بورا معبد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شهیدلره سلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- جهادسازندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- منیم بابام جبهه ده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از اشعار ایشان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه ای از اشعار ایشان:&lt;br /&gt;
بورا جبهه/&lt;br /&gt;
بورا معبد/&lt;br /&gt;
بورا میدان دعادیر/&lt;br /&gt;
ائله میدان کی دئنن کربوبلادیر/&lt;br /&gt;
بورا میعادگه اهل صفادور/&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
جهادی یم دورموشام/&lt;br /&gt;
همت چادرین قورموشام/&lt;br /&gt;
هم جبهه ده جان قویام/&lt;br /&gt;
هم کنده یول وورام/&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منیم بابام جبهه ده/&lt;br /&gt;
صدامی محو ائتمه ده/&lt;br /&gt;
منیم بابام تفنگلی/&lt;br /&gt;
یئلی دولو تفنگلی/&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شاعر]]&lt;br /&gt;
[[رده: آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: تبریز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Tabrizebidar1569503327ir26.jpg&amp;diff=2595</id>
		<title>پرونده:Tabrizebidar1569503327ir26.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Tabrizebidar1569503327ir26.jpg&amp;diff=2595"/>
		<updated>2020-12-12T10:30:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهبازی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF&amp;diff=2064</id>
		<title>مرگ در میدان نبرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF&amp;diff=2064"/>
		<updated>2020-12-09T06:47:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''شهید «محمدباقر آذرفام»''' در 25 فروردین‌ماه 1334 در تبریز چشم به جهان گشود. وی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید «محمدباقر آذرفام»''' در 25 فروردین‌ماه 1334 در تبریز چشم به جهان گشود. وی در آغاز راه انقلاب اسلامی در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی شرکت کرد و در حین مبارزه با نیروهای این رژیم طاغوت در '''29 بهمن‌ماه 1356''' در تبریز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
[[پرونده:1111.jpg|بندانگشتی|شهید محمدباقر آذرفام]]&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه شهید: ==&lt;br /&gt;
شهید «محمدباقر آذرفام» در 25 فروردین‌ماه 1334 در تبریز چشم به جهان گشود. وی در کنار پدر در محافل و مجالس دینی مشتاقانه شرکت می‌کرد. در سال 1352 از دبیرستان لقمان موفق به اخذ دیپلم و در کنکور سراسری در رشته فلسفه از دانشگاه تبریز پذیرفته می‌شود.&lt;br /&gt;
از این طریق به مبارزات و فعالیت‌هایش وسعت بخشید و در همین زمان فعالیت گسترده‌ای را در مسجد ارشاد حکم آباد که در آن زمان از مراکز تبلیغات و تعلیمات اسلامی بود آغاز کرد و با جذب جوانان و نوجوانان، کلاس‌های قرآن و نهج‌البلاغه را دایر نمود.&lt;br /&gt;
در روز 28 بهمن 1356 در جمع دوستان لب به سخن گشود و آخرین توصیه‌ها را در رابطه با تظاهرات و قیام 29 بهمن تبریز به همراهانش نمود و گفت: '''مرگ در بستر ذلت است و مرد باید در میدان نبرد بمیرد، ما در این راه سرنوشتی غیر از این نداریم که یا به شهادت برسیم یا زندانی و مجروح شویک که باید برای هر سه آن‌ها خودمان را آماده کنیم.'''&lt;br /&gt;
این شهید والامقام در آغاز راه انقلاب اسلامی در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی شرکت کرد و در حین مبارزه با نیروهای این رژیم طاغوت در 29 بهمن‌ماه 1356 در تبریز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://defapress.ir/fa/news/429958/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF مرد باید در میدان نبرد بمیرد]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: 29 بهمن تبریز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1111.jpg&amp;diff=2063</id>
		<title>پرونده:1111.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1111.jpg&amp;diff=2063"/>
		<updated>2020-12-09T06:45:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1165537_321.jpg&amp;diff=2062</id>
		<title>پرونده:1165537 321.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1165537_321.jpg&amp;diff=2062"/>
		<updated>2020-12-09T06:43:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید آذرفام&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA&amp;diff=2057</id>
		<title>از کشاورزی و کارگری تا شهادت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA&amp;diff=2057"/>
		<updated>2020-12-09T06:19:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید «جلال جعفریان»''' در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی درصدد دفاع از انقلاب اسلامی بود که در تاریخ 26 مردادماه 1360 در تبریز مورد هجوم منافقین کوردل قرار گرفته و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
[[پرونده:1168689 316.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید جلال جعفریان]]&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه شهید: ==&lt;br /&gt;
شهید «جلال جعفریان» در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی تا سن 15 سالگی در هریس مشغول به شغل کشاورزی بود تا از این راه بتواند طلب روزی نماید. پس از مدت‌ها به تهران مراجعت نمود و به شغل کارگری مشغول شد.&lt;br /&gt;
مدت 6 ساله اقامت وی در تهران بر آگاهی‌های او در مسائل اجتماعی افزود. پس از مدتی به تبریز آمد و به طور پراکنده مشغول به کارگری شد. در سال 1348 ازدواج کرد و در همان سال در کارخانه ایدم مشغول به کار شد و به سرعت به عنوان کارگری فعال و کوشا و مبارزی صدیق در راه عقیده و ایمانش مطرح شد.&lt;br /&gt;
اخلاقیات جلال چه در کارخانه و چه در منزل قابل تمجید و تحسین است به طوری که کمتر کسی بود که از او ناراحت شده باشد. وی وقتی که انجمن اسلامی جهت تعیین شورای مرکزی رای‌گیری نمود، بیشترین رای را بر خود اختصاص داد.&lt;br /&gt;
شهید جعفریان در سطح کارخانه اصرار بر طاغوت‌زدایی داشت. کسانی که به رژیم شاه خدمت کرده بودند همیشه مورد هدف این شهید والامقام بودند. این روحیه طاغوت‌زدایی شهید تا آن‌جا بود که وقتی مورد ضرب و شتم قرار گرفت.&lt;br /&gt;
در بیمارستان به برادران انجمن اسلامی سفارش می‌کرد که مواظب آن دسته از کسانی که جز ضربه زدن به بیت‌المال و کارخانه هدفی ندارند، باشند.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در کارخانه استوار و مقاوم از انقلاب دفاع می‌کرد. وی که خار چشم دشمنان انقلاب و منافقان کینه‌توز واقع شده بود در تاریخ 26 مردادماه 1360 در هنگامی که از محل کارش به خانه برمی‌گشت مورد هدف مزدوران اجنبی قرار گرفت و هنگام شهادت نیز به بازماندگانش دو وصیت بر جای گذاشت که اولی از امام خمینی مواظب کنید و دومی بچه‌های مرا تنها نگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://defapress.ir/fa/news/430582/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C از کشاورزی و کارگری تا شهادت در راه انقلاب اسلامی]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: کارگر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA&amp;diff=2054</id>
		<title>از کشاورزی و کارگری تا شهادت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA&amp;diff=2054"/>
		<updated>2020-12-09T06:17:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید «جلال جعفریان»''' در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی درصدد دفاع از انقلاب اسلامی بود که در تاریخ 26 مردادماه 1360 در تبریز مورد هجوم منافقین کوردل قرار گرفته و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
[[پرونده:1168689 316.jpg|بندانگشتی|چپ|شهید جلال جعفریان]]&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه شهید: ==&lt;br /&gt;
شهید «جلال جعفریان» در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی تا سن 15 سالگی در هریس مشغول به شغل کشاورزی بود تا از این راه بتواند طلب روزی نماید. پس از مدت‌ها به تهران مراجعت نمود و به شغل کارگری مشغول شد.&lt;br /&gt;
مدت 6 ساله اقامت وی در تهران بر آگاهی‌های او در مسائل اجتماعی افزود. پس از مدتی به تبریز آمد و به طور پراکنده مشغول به کارگری شد. در سال 1348 ازدواج کرد و در همان سال در کارخانه ایدم مشغول به کار شد و به سرعت به عنوان کارگری فعال و کوشا و مبارزی صدیق در راه عقیده و ایمانش مطرح شد.&lt;br /&gt;
اخلاقیات جلال چه در کارخانه و چه در منزل قابل تمجید و تحسین است به طوری که کمتر کسی بود که از او ناراحت شده باشد. وی وقتی که انجمن اسلامی جهت تعیین شورای مرکزی رای‌گیری نمود، بیشترین رای را بر خود اختصاص داد.&lt;br /&gt;
شهید جعفریان در سطح کارخانه اصرار بر طاغوت‌زدایی داشت. کسانی که به رژیم شاه خدمت کرده بودند همیشه مورد هدف این شهید والامقام بودند. این روحیه طاغوت‌زدایی شهید تا آن‌جا بود که وقتی مورد ضرب و شتم قرار گرفت.&lt;br /&gt;
در بیمارستان به برادران انجمن اسلامی سفارش می‌کرد که مواظب آن دسته از کسانی که جز ضربه زدن به بیت‌المال و کارخانه هدفی ندارند، باشند.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در کارخانه استوار و مقاوم از انقلاب دفاع می‌کرد. وی که خار چشم دشمنان انقلاب و منافقان کینه‌توز واقع شده بود در تاریخ 26 مردادماه 1360 در هنگامی که از محل کارش به خانه برمی‌گشت مورد هدف مزدوران اجنبی قرار گرفت و هنگام شهادت نیز به بازماندگانش دو وصیت بر جای گذاشت که اولی از امام خمینی مواظب کنید و دومی بچه‌های مرا تنها نگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://defapress.ir/fa/news/430582/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C از کشاورزی و کارگری تا شهادت در راه انقلاب اسلامی]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: کارگر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1168689_316.jpg&amp;diff=2053</id>
		<title>پرونده:1168689 316.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1168689_316.jpg&amp;diff=2053"/>
		<updated>2020-12-09T06:16:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید جعفریان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA&amp;diff=2051</id>
		<title>از کشاورزی و کارگری تا شهادت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%AA%D8%A7_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA&amp;diff=2051"/>
		<updated>2020-12-09T06:14:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''شهید «جلال جعفریان»''' در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی پس از پیروزی ان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید «جلال جعفریان»''' در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی درصدد دفاع از انقلاب اسلامی بود که در تاریخ 26 مردادماه 1360 در تبریز مورد هجوم منافقین کوردل قرار گرفته و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه شهید: ==&lt;br /&gt;
شهید «جلال جعفریان» در سال 1318 در تبریز چشم به جهان گشود. وی تا سن 15 سالگی در هریس مشغول به شغل کشاورزی بود تا از این راه بتواند طلب روزی نماید. پس از مدت‌ها به تهران مراجعت نمود و به شغل کارگری مشغول شد.&lt;br /&gt;
مدت 6 ساله اقامت وی در تهران بر آگاهی‌های او در مسائل اجتماعی افزود. پس از مدتی به تبریز آمد و به طور پراکنده مشغول به کارگری شد. در سال 1348 ازدواج کرد و در همان سال در کارخانه ایدم مشغول به کار شد و به سرعت به عنوان کارگری فعال و کوشا و مبارزی صدیق در راه عقیده و ایمانش مطرح شد.&lt;br /&gt;
اخلاقیات جلال چه در کارخانه و چه در منزل قابل تمجید و تحسین است به طوری که کمتر کسی بود که از او ناراحت شده باشد. وی وقتی که انجمن اسلامی جهت تعیین شورای مرکزی رای‌گیری نمود، بیشترین رای را بر خود اختصاص داد.&lt;br /&gt;
شهید جعفریان در سطح کارخانه اصرار بر طاغوت‌زدایی داشت. کسانی که به رژیم شاه خدمت کرده بودند همیشه مورد هدف این شهید والامقام بودند. این روحیه طاغوت‌زدایی شهید تا آن‌جا بود که وقتی مورد ضرب و شتم قرار گرفت.&lt;br /&gt;
در بیمارستان به برادران انجمن اسلامی سفارش می‌کرد که مواظب آن دسته از کسانی که جز ضربه زدن به بیت‌المال و کارخانه هدفی ندارند، باشند.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در کارخانه استوار و مقاوم از انقلاب دفاع می‌کرد. وی که خار چشم دشمنان انقلاب و منافقان کینه‌توز واقع شده بود در تاریخ 26 مردادماه 1360 در هنگامی که از محل کارش به خانه برمی‌گشت مورد هدف مزدوران اجنبی قرار گرفت و هنگام شهادت نیز به بازماندگانش دو وصیت بر جای گذاشت که اولی از امام خمینی مواظب کنید و دومی بچه‌های مرا تنها نگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://defapress.ir/fa/news/430582/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C از کشاورزی و کارگری تا شهادت در راه انقلاب اسلامی]&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;br /&gt;
[[رده: کارگر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D9%85_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86_1342&amp;diff=1953</id>
		<title>دوم فروردین 1342</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D9%85_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86_1342&amp;diff=1953"/>
		<updated>2020-12-08T11:53:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «با پیشنهاد امام خمینی عید نوروز سال ۱۳۴۲ در اعتراض به اقدامات رژیم تحریم شد....» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;با پیشنهاد امام خمینی عید نوروز سال ۱۳۴۲ در اعتراض به اقدامات رژیم تحریم شد. در اعلامیه امام از انقلاب سفید شاه به «انقلاب سیاه» تعبیر و همسویی شاه با اهداف آمریکا و اسرائیل افشاء شده بود. از سوی دیگر، شاه که در مورد آمادگی جامعه ایران برای انجام اصلاحات به مقامات واشنگتن اطمینان داده بود مخالفت علما برایش بسیار گران می‌آمد. از این رو تبلیغات وسیعی را علیه روحانیت و امام خمینی به راه انداخت و تصمیم به سرکوبی قیام گرفت. حادثه حمله خونین به مدرسه فیضیه قم و مدرسه طالبیه تبریز حاصل همین تصمیم بود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-08 151720.png|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق اطلاعیه هایی مبنی بر اعتراض مردم و علما در بین مردم پخش شد. این تجمعه ابتدا جلوی مسجد قیزلی بیود که کم کم به سمت مدرسه طالبیه کشیده شد. دامنه این اعتراضات رفته رفته شدت گرفت و مامورین شاه به مدرسه طالبیه حمله نمودند. در این یورش خشونت بار دو نفر به  نام های '''شهید حسن راموز''' و '''شهید بخشعلی زهرایی''' به شهادت رسیدند. &lt;br /&gt;
[[رده:عناصر ]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز ]]&lt;br /&gt;
[[رده:طالبیه ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-08_151720.png&amp;diff=1952</id>
		<title>پرونده:2020-12-08 151720.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-08_151720.png&amp;diff=1952"/>
		<updated>2020-12-08T11:49:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;روزنامه سال 42&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3&amp;diff=1899</id>
		<title>حجت الاسلام حاج محمدعلی احمدیان هریس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3&amp;diff=1899"/>
		<updated>2020-12-08T08:00:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حجت الاسلام حاج محمدعلی احمدیان هریس''' در سال 1320 در شهر هریس آذربایجان شرقی متولد شدند. پدرش میرزا احمد احمدیان از روحانیون به نام و بزرگ هریس به حساب می آمد. تحصیلات مقدماتی را نزد پدرش آموخت و راهی تبریز و مدرسه علمیه طالبیه شد. او از جمله روحانیون و جوانانی بود که هیچگاه نسبت به مسائلی که آن زمان اتفاق می افتاد بی تفاوت نبود. سال 1342 به خاطر شعری که در مورد قضایای فیضیه خوانده بود دستگیر و مورد اذیت قرار گرفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-08 111643.png|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن شعری که سروده شده بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یارب بو نه عالمدی نه اوضاعدی نه وا دی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قم شهری جفادن دیسن کرب و بلادی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکم الدی الهی بوزمان کافر دوران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کی ائدلر قم داکی فیضیه نی ویران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
در تمام اتفاقات و تظاهراتی که علیه رژیم پهلوی در جریان بود حضور موثر و فعالی داشت و هیچگاه وارد قضایای خلق مسلمان و جریانات منسوب به شریعتمداری نشد. &lt;br /&gt;
بعد از انقلاب مسئول اعزام روحانیون در سازمان تبلیغات اسلامی شد و بارها به مناطق محروم برای تبلیغ سفر کردند. بعد از شروع جنگ بارها راهی مناطق عملیاتی می شدند و در کنار رزمندگان حضور فعالی داشتند. پسر ایشان محمد احمدیان هریس هم در سال 1362 در عملیات خیبر به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر ]]&lt;br /&gt;
[[رده:روحانیت مبارز ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3&amp;diff=1897</id>
		<title>حجت الاسلام حاج محمدعلی احمدیان هریس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3&amp;diff=1897"/>
		<updated>2020-12-08T07:58:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''حجت الاسلام حاج محمدعلی احمدیان هریس''' در سال 1320 در شهر هریس آذربایجان شرقی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حجت الاسلام حاج محمدعلی احمدیان هریس''' در سال 1320 در شهر هریس آذربایجان شرقی متولد شدند. پدرش میرزا احمد احمدیان از روحانیون به نام و بزرگ هریس به حساب می آمد. تحصیلات مقدماتی را نزد پدرش آموخت و راهی تبریز و مدرسه علمیه طالبیه شد. او از جمله روحانیون و جوانانی بود که هیچگاه نسبت به مسائلی که آن زمان اتفاق می افتاد بی تفاوت نبود. سال 1342 به خاطر شعری که در مورد قضایای فیضیه خوانده بود دستگیر و مورد اذیت قرار گرفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-08 111643.png|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن شعری که سروده شده بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یارب بو نه عالمدی نه اوضاعدی نه وا دی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قم شهری جفادن دیسن کرب و بلادی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکم الدی الهی بوزمان کافر دوران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کی ائدلر قم داکی فیضیه نی ویران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
در تمام اتفاقات و تظاهراتی که علیه رژیم پهلوی در جریان بود حضور موثر و فعالی داشت و هیچگاه وارد قضایای خلق مسلمان و جریانات منسوب به شریعتمداری نشد. &lt;br /&gt;
بعد از انقلاب مسئول اعزام روحانیون در سازمان تبلیغات اسلامی شد و بارها به مناطق محروم برای تبلیغ سفر کردند. بعد از شروع جنگ بارها راهی مناطق عملیاتی می شدند و در کنار رزمندگان حضور فعالی داشتند. پسر ایشان محمد احمدیان هریس هم در سال 1362 در عملیات خیبر به شهادت رسید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-08_111643.png&amp;diff=1893</id>
		<title>پرونده:2020-12-08 111643.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-08_111643.png&amp;diff=1893"/>
		<updated>2020-12-08T07:55:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;احمدیان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1871</id>
		<title>آیت‌الله محمدحسین چهرگانی انزابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1871"/>
		<updated>2020-12-08T07:23:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حجت الاسلام و المسلمین محمدحسین انزابی''' در چهارم فروردین سال 1299 ه ش در خانواده ای روحانی در تبریز دیده&lt;br /&gt;
به جهان گشود. منطقه ی انزاب و اروانق که به آن «گونی» به معنی سرزمین آفتابگیر کوچک می گویند، در شمال غربی&lt;br /&gt;
تبریز واقع شده و منطقه ای حاصلخیز در آذربایجان محسوب میشود. خاندان انزابی براساس مستندات تاریخی تا&lt;br /&gt;
چندین نسل از علمای نجف بوده و از چند قرن قبل ـ حداقل سیصدسال ـ در کسوت روحانیت مصدر خدمات مهمی در&lt;br /&gt;
منطقه اروانق و انزاب بوده اند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:18cf0ce7 51bf 4d69 bc94 df3ea2805b38.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
حجت الاسلام محمدحسین انزابی در چنین خانواده ای رشد و نمو کرد. وی تحصیلاتش را در تبریز گذراند، اما شوق به&lt;br /&gt;
تحصیل علوم دینی وی را راهی مدرسه طالبیه تبریز نمود. در این مدرسه ادبیات عرب را از استاد حاج میرزا علی اکبر ادیب&lt;br /&gt;
اهری، معانی و بیان را از آیت االله حاج میرزا عبداالله مجتهدی، فقه و اصول را از محضر آیت االله میرزامحمود دوزدوزانی و&lt;br /&gt;
آیت االله میرفتاح شهیدی و فلسفه و حکمت را از آیت االله سید مرتضی مستنبط غروی فراگرفت.&lt;br /&gt;
رونق و اهمیت حوزه ی علمیه قم و حضور اساتید بزرگوار آن، باعث شد که حجت الاسلام انزابی در سال 1320 درحالی&lt;br /&gt;
که بیستمین سال زندگی اش را پشت سر میگذاشت، عازم این شهر مقدس شود. وی در قم به تلمذ از محضر بزرگانی&lt;br /&gt;
چون حضرت امام خمینی(ره) و آیات عظام: سید محمد حجت کوه کمری و سید شهاب الدین مرعشی نجفی پرداخت.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی پس از بازگشت به تبریز در کنار برپایی مجالس وعظ و خطابه، به تقویت حوزه های علمیه&lt;br /&gt;
آذربایجان مشغول شد و در محضر علامه سید محمد حسین طباطبایی و برادر بزرگوارشان علامه سید حسن الهی&lt;br /&gt;
طباطبایی و حجت الاسلام میرزا عباسقلی واعظ چرندابی نیز به فراگیری فلسفه پرداخت.&lt;br /&gt;
== آغاز فعالیت های سیاسی حجت الاسلام انزابی ==&lt;br /&gt;
اولین فعالیت های سیاسی و مبارزاتی حجت الاسلام انزابی علیه رژیم پهلوی را باید در اولین سالهای بازگشت ایشان&lt;br /&gt;
به تبریز در اواسط دهه ی 20 ه.ش جستجو کرد.&lt;br /&gt;
دهه ی 30 را باید یکی از سختترین دوره های تاریخ معاصر کشور دانست. در اوایل این دهه کودتاچیان وابسته به&lt;br /&gt;
انگلیس و آمریکا در 28 مرداد 1332 نهضت ملت ایران در کسب استقلال و سرنوشت صنعت نفت را به شکست کشانده&lt;br /&gt;
و حکومت دکترمحمد مصدق را سرنگون کرده و فضای یاس آوری را در کشور به وجود آوردند. در اوایل همین دهه بود که&lt;br /&gt;
رژیم با اقداماتی چون ایجاد احزاب فرمایشی «مردم» و «ملیون» و انتخاب افرادی وابسته چون «منوچهر اقبال» به&lt;br /&gt;
نخست وزیری،کنترل اوضاع را در اختیار گرفت و با تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت ملی (ساواک) و دفتر ویژه ی&lt;br /&gt;
اطلاعات که زیر نظر سازمان های جاسوسی سیا، موساد و اینتلجنس سرویس هدایت میشدند به کنترل روحانیون و&lt;br /&gt;
سایر مخالفین پرداخت.&lt;br /&gt;
اولین سند ساواک که در آن به حجت الاسلام انزابی اشاره شده به 21 / 1 / 1336 باز میگردد که نشان میدهد&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی از منتقدین سیاستهای ضد دینی رژیم بوده و با مظاهر آن از جمله مشروب فروشی مخالفت کرده&lt;br /&gt;
است. در این سند که گزارشی از مواضع علمای تبریز است میخوانیم:&lt;br /&gt;
« محترمًا روز 12 / 1 / 36 که مصادف با روز اول ماه مبارک رمضان بود چند نفر از واعظین شهر که اغلب در مساجد&lt;br /&gt;
به وعظ و خطابه مشهور بودند[به] طریق شایسته احضار[و] ضمن[بررسی] چگونگی اوضاع تذکر گردید که در مجالس&lt;br /&gt;
وعظ و خطابه خود در مساجد، غیر از احکام دینی و مسائل شرعی از بحث در امورات سیاسی برخلاف مصالح کشور&lt;br /&gt;
خودداری نمایند و برای استحضار از مفاد اظهارات آنان، مأمورین اعزام، در نتیجه 19 / 1 / 36 مفاد اظهارات وعاظ را&lt;br /&gt;
در مساجد به شرح زیر گزارش دادند.&lt;br /&gt;
''1ـ آقای میرزا محمد حسین انزابی چهرگانی در مسجد مقبره واقع در بخش 8 بازار در منبر ضمن وعظ و خطابه&lt;br /&gt;
اظهار داشته: «از دولت معظم تقاضا مینمایم مشروبات الکلی را به کلی موقوف [و] مالیات وصولی از آن به مالیات&lt;br /&gt;
اجناس دیگر اضافه گردد....&lt;br /&gt;
[آقای انزابی] اظهار نمود در چندی قبل با دو نفر صحبت میکردیم گفتند اذان گفتن در شهر باکو را که در رادیو&lt;br /&gt;
شنیده میشود با مرام بلشویکی مغایرت دارد. همان موقع یک دسته خانم بی حجاب عبور میکرد. من به رفقا گفتم&lt;br /&gt;
آیا این بیحجابی با مسلمانی مغایرت ندارد؟»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== همراهی با نهضت امام خمینی(ره) ==&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی با آشکار شدن مواضع سیاسی حضرت امام خمینی (ره) در سال 1341 و به تبع آن اقدامات رژیم در&lt;br /&gt;
تصویب قوانینی که مغایر اسلام بودند، کوشید تا در منابر پرطرفدار خود از امام(ره) و اندیشه های ایشان حمایت کند.&lt;br /&gt;
باتصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در مهرماه 1341 و حذف قید سوگند به قرآن از شرایط انتخاب شوندگان،&lt;br /&gt;
امام خمینی(ره) این لایحه را مقدمهی توطئه ی رژیم علیه اسلام و روحانیت دانست و علمای طراز اول قم را به تبادل نظر&lt;br /&gt;
در این مورد دعوت کرد.&lt;br /&gt;
هیئت وعاظ تبریز به دنبال تصویب این لایحه جنجال برانگیز، طی اعلامیه ای که به امضای عالمان مشهوری از جمله&lt;br /&gt;
آقایان هاشم شکوری، حسن ناصرزاده، محمد حسین انزابی، واعظ مدنی، محمد حسن بکایی،عیسی اهری، محمود&lt;br /&gt;
وحدت و ..... رسیده بود، از تبدیل عبارت &amp;quot;قسم به قرآن کریم &amp;quot;به &amp;quot;قسم به کتاب آسمانی &amp;quot; اعلام انزجار کرده و خواستار&lt;br /&gt;
حمایت از رهبران دینی تا حصول نتیجه قطعی شده بودند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:C9608ae0 0e09 41bb a56f f58e933c3f00.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
میزان محبوبیت حجت الاسلام انزابی در این زمان به حدی بود که انتشار شایعه ی کشته شدن ایشان در اوایل سال&lt;br /&gt;
1342 باعث شد تا در کمیته ی اطلاعاتی و انتظامی که در استانداری تبریز تشکیل شده بود موضوع مورد بررسی قرار گیرد.&lt;br /&gt;
توضیح آن که در روز دوم فروردین 1342 که مصادف با سالروز شهادت حضرت امام صادق(ع) بود، در مدرسه فیضیه قم&lt;br /&gt;
مراسم عزاداری و سوگواری برگزار شد که توسط ساواک و مزدوران رژیم به ضرب و شتم و کشتار طلاب و مردم انجامید.&lt;br /&gt;
در همین زمان جمعی از طلاب «مدرسه طالبیه تبریز» نیز به علت نصب اعلامیه امام خمینی(ره) به دیوار مدرسه مورد&lt;br /&gt;
تهاجم قرار گرفتند که عده ای از آنها مجروح و برخی نیز به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
دستگیری حجت الاسلام انزابی در سال 1342&lt;br /&gt;
افزایش فعالیت های حجت الاسلام انزابی که در قالب سخنرانی و ارتباط با مخالفین رژیم ادامه داشت، باعث شد تا&lt;br /&gt;
ساواک تبریز در تلگرافی برای ساواک مرکز، به رغم ترس از واکنش مردم خواستار دستگیری ایشان و تعداد دیگری از&lt;br /&gt;
علمای استان شود. در این گزارش به تاریخ 28 / 6 / 1342 آمده است:&lt;br /&gt;
''«به منظور قطع ریشه فساد و جلوگیری از تحرکات علنی چند تن از روحانیون که اهالی را دعوت به ادامه مبارزه و&lt;br /&gt;
ایستادگی در مقابل قوای نظامی مینمایند و این عمل در روحیه متعصبین این شهر بسیار موثر واقع و در صورت&lt;br /&gt;
ادامه آن امکان وقوع حوادث ناگوار میرود کمیته امنیت مصمم است که چهار نفر از علمای طراز اول به اسامی&lt;br /&gt;
قاضی طباطبایی، سید احمد خسروشاهی، عبداالله مجتهدی و میرزاعلی انگجی و دو نفر از وعاظ ناراحت به نامهای&lt;br /&gt;
انزابی و ناصرزاده را دستگیر و به مرکز اعزام دارد. چون طبق اوامر صادره دستگیری این قبیل اشخاص مستلزم کسب&lt;br /&gt;
اجازه قبلی از مرکز میباشد، مقرر فرمایند مقتضیات رای عالی را سریعًا امر به ابلاغ فرمایند. توضیحًا به عرض&lt;br /&gt;
میرساند ضمن این که ممکن است دستگیری نامبردگان منجر به تعطیلی بازار و وقوع حوادثی بشود ولی در عین&lt;br /&gt;
حال دستگیری آنان تأثیر فوقالعاده زیادی در امنیت منطقه داشته و با این ترتیب ریشه فساد به کلی قطع خواهد&lt;br /&gt;
شد»''&lt;br /&gt;
== فعالیت های حجت الاسلام انزابی پس از تبعید امام ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفاع از احکام اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفت با جشن تاجگذاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأسیس هیأت علمسیز و پخش اعلامیه امام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حجت الاسلام انزابی پس از پیروزی انقلاب ==&lt;br /&gt;
با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 ،از جمله اولویتهای نیروهای انقلابی تشکیل سازمانها و نهادهایی&lt;br /&gt;
بود که وظیفه ی حراست از انقلاب را برعهده داشتند. در آذربایجان شهید آیت االله قاضی طباطبایی به دلیل شناخت و&lt;br /&gt;
اعتمادی که به حجت الاسلام و المسلمین انزابی داشت، ایشان را به عضویت شورای مرکزی کمیتههای انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
درآورد. این شورا وظیفه داشت تا ضمن ساماندهی به شرایط عادی زندگی مردم، با کمک نهادهای حکومتی از جمله&lt;br /&gt;
کمیته ها، شهربانی و ژاندارمری توطئه های بازماندگان رژیم پهلوی و گروهک های مزدور را درهم شکنند.&lt;br /&gt;
لازم به توضیح است که دخالتهای آقای شریعتمداری در انتصاب مسئولین برخی از کمیته ها، باعث به وجود&lt;br /&gt;
آمدن مدیریت دوگانه در آذربایجان شده و حجت الاسلام و المسلمین انزابی میکوشید تا این شکاف را با ایجاد&lt;br /&gt;
هماهنگی و ارتباط میان کمیته های انقلابی با آیت االله قاضی و آیت االله مدنی از بین ببرد.&lt;br /&gt;
اقدامات تفرقه انگیز حزب خلق مسلمان و آقای شریعتمداری در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی و همه پرسی&lt;br /&gt;
قانون اساسی در سال 1358 را باید اوج تقابل ضد انقلاب با جمهوری اسلامی در آذربایجان دانست. در این زمان&lt;br /&gt;
اقدامات، سخنرانیها و مواضع روشنگرانه حجت الاسلام و المسلمین انزابی در مساجد تبریز، خصوصًا مسجد آیت االله&lt;br /&gt;
شهیدی که وی امام جماعت آن را برعهده داشت، قوت قلبی برای نیروهای انقلابی و محملی برای سازماندهی هواداران&lt;br /&gt;
انقلاب و اطرافیان شهید آیت االله قاضی و شهید آیت االله مدنی به حساب میآمد.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام و المسلمین انزابی پس از تشکیل مجلس خبرگان رهبری در بررسی و تبن موضوع اصل ولایت فقیه که&lt;br /&gt;
از سوی حزب خلق مسلمان مورد انتقاد قرار گرفته بود، کوشید تا با شبهه زدایی اقشار مختلف جامعه را با آن آشنا کند.&lt;br /&gt;
به دنبال تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در 24 آبان 1358 و تاد 5 / 99 درصدی آن در همه پرسی&lt;br /&gt;
صورت گرفته، حزب خلق مسلمان به موضع گیری علیه قانون اساسی و ایجاد اغتشاش و ضرب و شتم مردم بیگناه و&lt;br /&gt;
تخریب سازمانها و ادارات دولتی پرداخت که تصرف صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی، آتش زدن جایگاه نماز جمعه&lt;br /&gt;
تبریز، تحصن خشونت آمیز مقابل استانداری، راهپیمایی و تظاهرات علیه انقلاب اسلامی و حمله به خانه شهید آیت االله&lt;br /&gt;
مدنی از جمله آنها میباشد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:B7027d8c 2c83 4008 859d b940ed44fd94.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
پس از شهادت آیت االله قاضی طباطبایی در 10 آبان ماه 1358 توسط گروهک فرقان، حجت الاسلام انزابی در کنار&lt;br /&gt;
آیت االله مدنی که مورد حمله ی اقشار ناآگاه و گروهک خلق مسلمان بود، به اجرای منویات حضرت امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
پرداخت.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی به دلیل مردمی بودن و همراهیش با انقلاب اسلامی در اولین انتخابات مجلس شورای اسلامی&lt;br /&gt;
در 24 اسفند 1358 ،از حوزه انتخابیه ی تبریز به مجلس راه یافت و در افتتاحیه دورهه ای اول، دوم و سوم، به عنوان&lt;br /&gt;
رئیس سنی مجلس شورای اسلامی انتخاب شد.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی در طول حضور 12 سالهی خود در مجلس شورای اسلامی، همواره بر ساده زیستی و مردمی بودن&lt;br /&gt;
اصرار داشت و در جریان نفوذ لیبرالها به ارکان دولت از جمله افرادی بود که رأی به عدم کفایت سیاسی بنی صدر داد.&lt;br /&gt;
ایشان با حضور مکرر در جبهه های حق علیه باطل، همواره پشتیبانی خود را از رزمندگان اسلام نشان داده و پس از پایان&lt;br /&gt;
مجلس سوم، با حضور در دفتر مقام معظم رهبری (مدظله العالی) به عنوان رابط رهبری با ائمه جمعه و دفتر پاسخگویی&lt;br /&gt;
به مسایل شرعی خدمت نمود. از دیگر خدمات ایشان میتوان به تألیف و تدوین ده جلد مجموعه خطابه ها اشاره کرد.&lt;br /&gt;
== ارتحال ==&lt;br /&gt;
حجت الاسلام و المسلمین انزابی سرانجام پس از عمری تلاش صادقانه و تحمل سه سال بیماری، در روز دوشنبه سوم&lt;br /&gt;
شوال 1420 برابر با بیستم دیماه سال 1378 دار فانی را وداع و در وادی رحمت تبریز به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر ]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1869</id>
		<title>آیت‌الله محمدحسین چهرگانی انزابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1869"/>
		<updated>2020-12-08T07:20:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حجت الاسلام و المسلمین محمدحسین انزابی''' در چهارم فروردین سال 1299 ه ش در خانواده ای روحانی در تبریز دیده&lt;br /&gt;
به جهان گشود. منطقه ی انزاب و اروانق که به آن «گونی» به معنی سرزمین آفتابگیر کوچک می گویند، در شمال غربی&lt;br /&gt;
تبریز واقع شده و منطقه ای حاصلخیز در آذربایجان محسوب میشود. خاندان انزابی براساس مستندات تاریخی تا&lt;br /&gt;
چندین نسل از علمای نجف بوده و از چند قرن قبل ـ حداقل سیصدسال ـ در کسوت روحانیت مصدر خدمات مهمی در&lt;br /&gt;
منطقه اروانق و انزاب بوده اند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:18cf0ce7 51bf 4d69 bc94 df3ea2805b38.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
حجت الاسلام محمدحسین انزابی در چنین خانواده ای رشد و نمو کرد. وی تحصیلاتش را در تبریز گذراند، اما شوق به&lt;br /&gt;
تحصیل علوم دینی وی را راهی مدرسه طالبیه تبریز نمود. در این مدرسه ادبیات عرب را از استاد حاج میرزا علی اکبر ادیب&lt;br /&gt;
اهری، معانی و بیان را از آیت االله حاج میرزا عبداالله مجتهدی، فقه و اصول را از محضر آیت االله میرزامحمود دوزدوزانی و&lt;br /&gt;
آیت االله میرفتاح شهیدی و فلسفه و حکمت را از آیت االله سید مرتضی مستنبط غروی فراگرفت.&lt;br /&gt;
رونق و اهمیت حوزه ی علمیه قم و حضور اساتید بزرگوار آن، باعث شد که حجت الاسلام انزابی در سال 1320 درحالی&lt;br /&gt;
که بیستمین سال زندگی اش را پشت سر میگذاشت، عازم این شهر مقدس شود. وی در قم به تلمذ از محضر بزرگانی&lt;br /&gt;
چون حضرت امام خمینی(ره) و آیات عظام: سید محمد حجت کوه کمری و سید شهاب الدین مرعشی نجفی پرداخت.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی پس از بازگشت به تبریز در کنار برپایی مجالس وعظ و خطابه، به تقویت حوزه های علمیه&lt;br /&gt;
آذربایجان مشغول شد و در محضر علامه سید محمد حسین طباطبایی و برادر بزرگوارشان علامه سید حسن الهی&lt;br /&gt;
طباطبایی و حجت الاسلام میرزا عباسقلی واعظ چرندابی نیز به فراگیری فلسفه پرداخت.&lt;br /&gt;
== آغاز فعالیت های سیاسی حجت الاسلام انزابی ==&lt;br /&gt;
اولین فعالیت های سیاسی و مبارزاتی حجت الاسلام انزابی علیه رژیم پهلوی را باید در اولین سالهای بازگشت ایشان&lt;br /&gt;
به تبریز در اواسط دهه ی 20 ه.ش جستجو کرد.&lt;br /&gt;
دهه ی 30 را باید یکی از سختترین دوره های تاریخ معاصر کشور دانست. در اوایل این دهه کودتاچیان وابسته به&lt;br /&gt;
انگلیس و آمریکا در 28 مرداد 1332 نهضت ملت ایران در کسب استقلال و سرنوشت صنعت نفت را به شکست کشانده&lt;br /&gt;
و حکومت دکترمحمد مصدق را سرنگون کرده و فضای یاس آوری را در کشور به وجود آوردند. در اوایل همین دهه بود که&lt;br /&gt;
رژیم با اقداماتی چون ایجاد احزاب فرمایشی «مردم» و «ملیون» و انتخاب افرادی وابسته چون «منوچهر اقبال» به&lt;br /&gt;
نخست وزیری،کنترل اوضاع را در اختیار گرفت و با تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت ملی (ساواک) و دفتر ویژه ی&lt;br /&gt;
اطلاعات که زیر نظر سازمان های جاسوسی سیا، موساد و اینتلجنس سرویس هدایت میشدند به کنترل روحانیون و&lt;br /&gt;
سایر مخالفین پرداخت.&lt;br /&gt;
اولین سند ساواک که در آن به حجت الاسلام انزابی اشاره شده به 21 / 1 / 1336 باز میگردد که نشان میدهد&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی از منتقدین سیاستهای ضد دینی رژیم بوده و با مظاهر آن از جمله مشروب فروشی مخالفت کرده&lt;br /&gt;
است. در این سند که گزارشی از مواضع علمای تبریز است میخوانیم:&lt;br /&gt;
« محترمًا روز 12 / 1 / 36 که مصادف با روز اول ماه مبارک رمضان بود چند نفر از واعظین شهر که اغلب در مساجد&lt;br /&gt;
به وعظ و خطابه مشهور بودند[به] طریق شایسته احضار[و] ضمن[بررسی] چگونگی اوضاع تذکر گردید که در مجالس&lt;br /&gt;
وعظ و خطابه خود در مساجد، غیر از احکام دینی و مسائل شرعی از بحث در امورات سیاسی برخلاف مصالح کشور&lt;br /&gt;
خودداری نمایند و برای استحضار از مفاد اظهارات آنان، مأمورین اعزام، در نتیجه 19 / 1 / 36 مفاد اظهارات وعاظ را&lt;br /&gt;
در مساجد به شرح زیر گزارش دادند.&lt;br /&gt;
''1ـ آقای میرزا محمد حسین انزابی چهرگانی در مسجد مقبره واقع در بخش 8 بازار در منبر ضمن وعظ و خطابه&lt;br /&gt;
اظهار داشته: «از دولت معظم تقاضا مینمایم مشروبات الکلی را به کلی موقوف [و] مالیات وصولی از آن به مالیات&lt;br /&gt;
اجناس دیگر اضافه گردد....&lt;br /&gt;
[آقای انزابی] اظهار نمود در چندی قبل با دو نفر صحبت میکردیم گفتند اذان گفتن در شهر باکو را که در رادیو&lt;br /&gt;
شنیده میشود با مرام بلشویکی مغایرت دارد. همان موقع یک دسته خانم بی حجاب عبور میکرد. من به رفقا گفتم&lt;br /&gt;
آیا این بیحجابی با مسلمانی مغایرت ندارد؟»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== همراهی با نهضت امام خمینی(ره) ==&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی با آشکار شدن مواضع سیاسی حضرت امام خمینی (ره) در سال 1341 و به تبع آن اقدامات رژیم در&lt;br /&gt;
تصویب قوانینی که مغایر اسلام بودند، کوشید تا در منابر پرطرفدار خود از امام(ره) و اندیشه های ایشان حمایت کند.&lt;br /&gt;
باتصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در مهرماه 1341 و حذف قید سوگند به قرآن از شرایط انتخاب شوندگان،&lt;br /&gt;
امام خمینی(ره) این لایحه را مقدمهی توطئه ی رژیم علیه اسلام و روحانیت دانست و علمای طراز اول قم را به تبادل نظر&lt;br /&gt;
در این مورد دعوت کرد.&lt;br /&gt;
هیئت وعاظ تبریز به دنبال تصویب این لایحه جنجال برانگیز، طی اعلامیه ای که به امضای عالمان مشهوری از جمله&lt;br /&gt;
آقایان هاشم شکوری، حسن ناصرزاده، محمد حسین انزابی، واعظ مدنی، محمد حسن بکایی،عیسی اهری، محمود&lt;br /&gt;
وحدت و ..... رسیده بود، از تبدیل عبارت &amp;quot;قسم به قرآن کریم &amp;quot;به &amp;quot;قسم به کتاب آسمانی &amp;quot; اعلام انزجار کرده و خواستار&lt;br /&gt;
حمایت از رهبران دینی تا حصول نتیجه قطعی شده بودند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:C9608ae0 0e09 41bb a56f f58e933c3f00.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
میزان محبوبیت حجت الاسلام انزابی در این زمان به حدی بود که انتشار شایعه ی کشته شدن ایشان در اوایل سال&lt;br /&gt;
1342 باعث شد تا در کمیته ی اطلاعاتی و انتظامی که در استانداری تبریز تشکیل شده بود موضوع مورد بررسی قرار گیرد.&lt;br /&gt;
توضیح آن که در روز دوم فروردین 1342 که مصادف با سالروز شهادت حضرت امام صادق(ع) بود، در مدرسه فیضیه قم&lt;br /&gt;
مراسم عزاداری و سوگواری برگزار شد که توسط ساواک و مزدوران رژیم به ضرب و شتم و کشتار طلاب و مردم انجامید.&lt;br /&gt;
در همین زمان جمعی از طلاب «مدرسه طالبیه تبریز» نیز به علت نصب اعلامیه امام خمینی(ره) به دیوار مدرسه مورد&lt;br /&gt;
تهاجم قرار گرفتند که عده ای از آنها مجروح و برخی نیز به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
دستگیری حجت الاسلام انزابی در سال 1342&lt;br /&gt;
افزایش فعالیت های حجت الاسلام انزابی که در قالب سخنرانی و ارتباط با مخالفین رژیم ادامه داشت، باعث شد تا&lt;br /&gt;
ساواک تبریز در تلگرافی برای ساواک مرکز، به رغم ترس از واکنش مردم خواستار دستگیری ایشان و تعداد دیگری از&lt;br /&gt;
علمای استان شود. در این گزارش به تاریخ 28 / 6 / 1342 آمده است:&lt;br /&gt;
''«به منظور قطع ریشه فساد و جلوگیری از تحرکات علنی چند تن از روحانیون که اهالی را دعوت به ادامه مبارزه و&lt;br /&gt;
ایستادگی در مقابل قوای نظامی مینمایند و این عمل در روحیه متعصبین این شهر بسیار موثر واقع و در صورت&lt;br /&gt;
ادامه آن امکان وقوع حوادث ناگوار میرود کمیته امنیت مصمم است که چهار نفر از علمای طراز اول به اسامی&lt;br /&gt;
قاضی طباطبایی، سید احمد خسروشاهی، عبداالله مجتهدی و میرزاعلی انگجی و دو نفر از وعاظ ناراحت به نامهای&lt;br /&gt;
انزابی و ناصرزاده را دستگیر و به مرکز اعزام دارد. چون طبق اوامر صادره دستگیری این قبیل اشخاص مستلزم کسب&lt;br /&gt;
اجازه قبلی از مرکز میباشد، مقرر فرمایند مقتضیات رای عالی را سریعًا امر به ابلاغ فرمایند. توضیحًا به عرض&lt;br /&gt;
میرساند ضمن این که ممکن است دستگیری نامبردگان منجر به تعطیلی بازار و وقوع حوادثی بشود ولی در عین&lt;br /&gt;
حال دستگیری آنان تأثیر فوقالعاده زیادی در امنیت منطقه داشته و با این ترتیب ریشه فساد به کلی قطع خواهد&lt;br /&gt;
شد»''&lt;br /&gt;
== فعالیتهای حجت الاسلام انزابی پس از تبعید امام ==&lt;br /&gt;
دفاع از احکام اسلامی&lt;br /&gt;
مخالفت با جشن تاجگذاری&lt;br /&gt;
تأسیس هیأت علمسیز و پخش اعلامیه امام&lt;br /&gt;
== حجت الاسلام انزابی پس از پیروزی انقلاب ==&lt;br /&gt;
با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 ،از جمله اولویتهای نیروهای انقلابی تشکیل سازمانها و نهادهایی&lt;br /&gt;
بود که وظیفه ی حراست از انقلاب را برعهده داشتند. در آذربایجان شهید آیت االله قاضی طباطبایی به دلیل شناخت و&lt;br /&gt;
اعتمادی که به حجت الاسلام و المسلمین انزابی داشت، ایشان را به عضویت شورای مرکزی کمیتههای انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
درآورد. این شورا وظیفه داشت تا ضمن ساماندهی به شرایط عادی زندگی مردم، با کمک نهادهای حکومتی از جمله&lt;br /&gt;
کمیتهها، شهربانی و ژاندارمری توطئههای بازماندگان رژیم پهلوی و گروهک های مزدور را درهم شکنند.&lt;br /&gt;
لازم به توضیح است که دخالتهای آقای شریعتمداری در انتصاب مسئولین برخی از کمیته ها، باعث به وجود&lt;br /&gt;
آمدن مدیریت دوگانه در آذربایجان شده و حجت الاسلام و المسلمین انزابی میکوشید تا این شکاف را با ایجاد&lt;br /&gt;
هماهنگی و ارتباط میان کمیته های انقلابی با آیت االله قاضی و آیت االله مدنی از بین ببرد.&lt;br /&gt;
اقدامات تفرقه انگیز حزب خلق مسلمان و آقای شریعتمداری در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی و همه پرسی&lt;br /&gt;
قانون اساسی در سال 1358 را باید اوج تقابل ضد انقلاب با جمهوری اسلامی در آذربایجان دانست. در این زمان&lt;br /&gt;
اقدامات، سخنرانیها و مواضع روشنگرانه حجت الاسلام و المسلمین انزابی در مساجد تبریز، خصوصًا مسجد آیت االله&lt;br /&gt;
شهیدی که وی امام جماعت آن را برعهده داشت، قوت قلبی برای نیروهای انقلابی و محملی برای سازماندهی هواداران&lt;br /&gt;
انقلاب و اطرافیان شهید آیت االله قاضی و شهید آیت االله مدنی به حساب میآمد.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام و المسلمین انزابی پس از تشکیل مجلس خبرگان رهبری در بررسی و تبن موضوع اصل ولایت فقیه که&lt;br /&gt;
از سوی حزب خلق مسلمان مورد انتقاد قرار گرفته بود، کوشید تا با شبهه زدایی اقشار مختلف جامعه را با آن آشنا کند.&lt;br /&gt;
به دنبال تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در 24 آبان 1358 و تاد 5 / 99 درصدی آن در همه پرسی&lt;br /&gt;
صورت گرفته، حزب خلق مسلمان به موضعگیری علیه قانون اساسی و ایجاد اغتشاش و ضرب و شتم مردم بیگناه و&lt;br /&gt;
تخریب سازمانها و ادارات دولتی پرداخت که تصرف صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی، آتش زدن جایگاه نماز جمعه&lt;br /&gt;
تبریز، تحصن خشونت آمیز مقابل استانداری، راهپیمایی و تظاهرات علیه انقلاب اسلامی و حمله به خانه شهید آیت االله&lt;br /&gt;
مدنی از جمله آنها میباشد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:B7027d8c 2c83 4008 859d b940ed44fd94.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
پس از شهادت آیت االله قاضی طباطبایی در 10 آبان ماه 1358 توسط گروهک فرقان، حجت الاسلام انزابی در کنار&lt;br /&gt;
آیت االله مدنی که مورد حمله ی اقشار ناآگاه و گروهک خلق مسلمان بود، به اجرای منویات حضرت امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
پرداخت.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی به دلیل مردمی بودن و همراهیش با انقلاب اسلامی در اولین انتخابات مجلس شورای اسلامی&lt;br /&gt;
در 24 اسفند 1358 ،از حوزه انتخابیه ی تبریز به مجلس راه یافت و در افتتاحیه دورهه ای اول، دوم و سوم، به عنوان&lt;br /&gt;
رئیس سنی مجلس شورای اسلامی انتخاب شد.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی در طول حضور 12 سالهی خود در مجلس شورای اسلامی، همواره بر ساده زیستی و مردمی بودن&lt;br /&gt;
اصرار داشت و در جریان نفوذ لیبرالها به ارکان دولت از جمله افرادی بود که رأی به عدم کفایت سیاسی بنی صدر داد.&lt;br /&gt;
ایشان با حضور مکرر در جبهه های حق علیه باطل، همواره پشتیبانی خود را از رزمندگان اسلام نشان داده و پس از پایان&lt;br /&gt;
مجلس سوم، با حضور در دفتر مقام معظم رهبری (مدظله العالی) به عنوان رابط رهبری با ائمه جمعه و دفتر پاسخگویی&lt;br /&gt;
به مسایل شرعی خدمت نمود. از دیگر خدمات ایشان میتوان به تألیف و تدوین ده جلد مجموعه خطابه ها اشاره کرد.&lt;br /&gt;
ارتحال&lt;br /&gt;
حجت الاسلام و المسلمین انزابی سرانجام پس از عمری تلاش صادقانه و تحمل سه سال بیماری، در روز دوشنبه سوم&lt;br /&gt;
شوال 1420 برابر با بیستم دیماه سال 1378 دار فانی را وداع و در وادی رحمت تبریز به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر ]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1868</id>
		<title>آیت‌الله محمدحسین چهرگانی انزابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1868"/>
		<updated>2020-12-08T07:12:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''حجت الاسلام و المسلمین محمدحسین انزابی''' در چهارم فروردین سال 1299 ه ش در خان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''حجت الاسلام و المسلمین محمدحسین انزابی''' در چهارم فروردین سال 1299 ه ش در خانواده ای روحانی در تبریز دیده&lt;br /&gt;
به جهان گشود. منطقه ی انزاب و اروانق که به آن «گونی» به معنی سرزمین آفتابگیر کوچک می گویند، در شمال غربی&lt;br /&gt;
تبریز واقع شده و منطقه ای حاصلخیز در آذربایجان محسوب میشود. خاندان انزابی براساس مستندات تاریخی تا&lt;br /&gt;
چندین نسل از علمای نجف بوده و از چند قرن قبل ـ حداقل سیصدسال ـ در کسوت روحانیت مصدر خدمات مهمی در&lt;br /&gt;
منطقه اروانق و انزاب بوده اند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:18cf0ce7 51bf 4d69 bc94 df3ea2805b38.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
حجت الاسلام محمدحسین انزابی در چنین خانواده ای رشد و نمو کرد. وی تحصیلاتش را در تبریز گذراند، اما شوق به&lt;br /&gt;
تحصیل علوم دینی وی را راهی مدرسه طالبیه تبریز نمود. در این مدرسه ادبیات عرب را از استاد حاج میرزا علی اکبر ادیب&lt;br /&gt;
اهری، معانی و بیان را از آیتاالله حاج میرزا عبداالله مجتهدی، فقه و اصول را از محضر آیتاالله میرزامحمود دوزدوزانی و&lt;br /&gt;
آیتاالله میرفتاح شهیدی و فلسفه و حکمت را از آیت االله سید مرتضی مستنبط غروی فراگرفت.&lt;br /&gt;
رونق و اهمیت حوزه ی علمیه قم و حضور اساتید بزرگوار آن، باعث شد که حجت الاسلام انزابی در سال 1320 درحالی&lt;br /&gt;
که بیستمین سال زندگی اش را پشت سر میگذاشت، عازم این شهر مقدس شود. وی در قم به تلمذ از محضر بزرگانی&lt;br /&gt;
چون حضرت امام خمینی(ره) و آیات عظام: سید محمد حجت کوه کمری و سید شهاب الدین مرعشی نجفی پرداخت.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی پس از بازگشت به تبریز در کنار برپایی مجالس وعظ و خطابه، به تقویت حوزهه ای علمیه&lt;br /&gt;
آذربایجان مشغول شد و در محضر علامه سید محمد حسین طباطبایی و برادر بزرگوارشان علامه سید حسن الهی&lt;br /&gt;
طباطبایی و حجت الاسلام میرزا عباسقلی واعظ چرندابی نیز به فراگیری فلسفه پرداخت.&lt;br /&gt;
== آغاز فعالیتهای سیاسی حجت الاسلام انزابی ==&lt;br /&gt;
اولین فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی حجت الاسلام انزابی علیه رژیم پهلوی را باید در اولین سالهای بازگشت ایشان&lt;br /&gt;
به تبریز در اواسط دههی 20 ه.ش جستجو کرد.&lt;br /&gt;
دهه ی 30 را باید یکی از سختترین دوره های تاریخ معاصر کشور دانست. در اوایل این دهه کودتاچیان وابسته به&lt;br /&gt;
انگلیس و آمریکا در 28 مرداد 1332 نهضت ملت ایران در کسب استقلال و سرنوشت صنعت نفت را به شکست کشانده&lt;br /&gt;
و حکومت دکترمحمد مصدق را سرنگون کرده و فضای یاسآوری را در کشور به وجود آوردند. در اوایل همین دهه بود که&lt;br /&gt;
رژیم با اقداماتی چون ایجاد احزاب فرمایشی «مردم» و «ملیون» و انتخاب افرادی وابسته چون «منوچهر اقبال» به&lt;br /&gt;
نخستوزیری،کنترل اوضاع را در اختیار گرفت و با تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت ملی (ساواک) و دفتر ویژه ی&lt;br /&gt;
اطلاعات که زیر نظر سازمانهای جاسوسی سیا، موساد و اینتلجنس سرویس هدایت میشدند به کنترل روحانیون و&lt;br /&gt;
سایر مخالفین پرداخت.&lt;br /&gt;
اولین سند ساواک که در آن به حجت الاسلام انزابی اشاره شده به 21 / 1 / 1336 باز میگردد که نشان میدهد&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی از منتقدین سیاستهای ضد دینی رژیم بوده و با مظاهر آن از جمله مشروب فروشی مخالفت کرده&lt;br /&gt;
است. در این سند که گزارشی از مواضع علمای تبریز است میخوانیم:&lt;br /&gt;
« محترمًا روز 12 / 1 / 36 که مصادف با روز اول ماه مبارک رمضان بود چند نفر از واعظین شهر که اغلب در مساجد&lt;br /&gt;
به وعظ و خطابه مشهور بودند[به] طریق شایسته احضار[و] ضمن[بررسی] چگونگی اوضاع تذکر گردید که در مجالس&lt;br /&gt;
وعظ و خطابه خود در مساجد، غیر از احکام دینی و مسائل شرعی از بحث در امورات سیاسی برخلاف مصالح کشور&lt;br /&gt;
خودداری نمایند و برای استحضار از مفاد اظهارات آنان، مأمورین اعزام، در نتیجه 19 / 1 / 36 مفاد اظهارات وعاظ را&lt;br /&gt;
در مساجد به شرح زیر گزارش دادند.&lt;br /&gt;
''1ـ آقای میرزا محمد حسین انزابی چهرگانی در مسجد مقبره واقع در بخش 8 بازار در منبر ضمن وعظ و خطابه&lt;br /&gt;
اظهار داشته: «از دولت معظم تقاضا مینمایم مشروبات الکلی را به کلی موقوف [و] مالیات وصولی از آن به مالیات&lt;br /&gt;
اجناس دیگر اضافه گردد....&lt;br /&gt;
[آقای انزابی] اظهار نمود در چندی قبل با دو نفر صحبت میکردیم گفتند اذان گفتن در شهر باکو را که در رادیو&lt;br /&gt;
شنیده میشود با مرام بلشویکی مغایرت دارد. همان موقع یک دسته خانم بی حجاب عبور میکرد. من به رفقا گفتم&lt;br /&gt;
آیا این بیحجابی با مسلمانی مغایرت ندارد؟»''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== همراهی با نهضت امام خمینی(ره) ==&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی با آشکار شدن مواضع سیاسی حضرت امام خمینی (ره) در سال 1341 و به تبع آن اقدامات رژیم در&lt;br /&gt;
تصویب قوانینی که مغایر اسلام بودند، کوشید تا در منابر پرطرفدار خود از امام(ره) و اندیشه های ایشان حمایت کند.&lt;br /&gt;
باتصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در مهرماه 1341 و حذف قید سوگند به قرآن از شرایط انتخاب شوندگان،&lt;br /&gt;
امام خمینی(ره) این لایحه را مقدمهی توطئه ی رژیم علیه اسلام و روحانیت دانست و علمای طراز اول قم را به تبادل نظر&lt;br /&gt;
در این مورد دعوت کرد.&lt;br /&gt;
هیئت وعاظ تبریز به دنبال تصویب این لایحه جنجال برانگیز، طی اعلامیه ای که به امضای عالمان مشهوری از جمله&lt;br /&gt;
آقایان هاشم شکوری، حسن ناصرزاده، محمد حسین انزابی، واعظ مدنی، محمد حسن بکایی،عیسی اهری، محمود&lt;br /&gt;
وحدت و ..... رسیده بود، از تبدیل عبارت &amp;quot;قسم به قرآن کریم &amp;quot;به &amp;quot;قسم به کتاب آسمانی &amp;quot; اعلام انزجار کرده و خواستار&lt;br /&gt;
حمایت از رهبران دینی تا حصول نتیجه قطعی شده بودند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:C9608ae0 0e09 41bb a56f f58e933c3f00.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
میزان محبوبیت حجت الاسلام انزابی در این زمان به حدی بود که انتشار شایعه ی کشته شدن ایشان در اوایل سال&lt;br /&gt;
1342 باعث شد تا در کمیته ی اطلاعاتی و انتظامی که در استانداری تبریز تشکیل شده بود موضوع مورد بررسی قرار گیرد.&lt;br /&gt;
توضیح آن که در روز دوم فروردین 1342 که مصادف با سالروز شهادت حضرت امام صادق(ع) بود، در مدرسه فیضیه قم&lt;br /&gt;
مراسم عزاداری و سوگواری برگزار شد که توسط ساواک و مزدوران رژیم به ضرب و شتم و کشتار طلاب و مردم انجامید.&lt;br /&gt;
در همین زمان جمعی از طلاب «مدرسه طالبیه تبریز» نیز به علت نصب اعلامیه امام خمینی(ره) به دیوار مدرسه مورد&lt;br /&gt;
تهاجم قرار گرفتند که عده ای از آنها مجروح و برخی نیز به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
دستگیری حجت الاسلام انزابی در سال 1342&lt;br /&gt;
افزایش فعالیت های حجت الاسلام انزابی که در قالب سخنرانی و ارتباط با مخالفین رژیم ادامه داشت، باعث شد تا&lt;br /&gt;
ساواک تبریز در تلگرافی برای ساواک مرکز، به رغم ترس از واکنش مردم خواستار دستگیری ایشان و تعداد دیگری از&lt;br /&gt;
علمای استان شود. در این گزارش به تاریخ 28 / 6 / 1342 آمده است:&lt;br /&gt;
''«به منظور قطع ریشه فساد و جلوگیری از تحرکات علنی چند تن از روحانیون که اهالی را دعوت به ادامه مبارزه و&lt;br /&gt;
ایستادگی در مقابل قوای نظامی مینمایند و این عمل در روحیه متعصبین این شهر بسیار موثر واقع و در صورت&lt;br /&gt;
ادامه آن امکان وقوع حوادث ناگوار میرود کمیته امنیت مصمم است که چهار نفر از علمای طراز اول به اسامی&lt;br /&gt;
قاضی طباطبایی، سید احمد خسروشاهی، عبداالله مجتهدی و میرزاعلی انگجی و دو نفر از وعاظ ناراحت به نامهای&lt;br /&gt;
انزابی و ناصرزاده را دستگیر و به مرکز اعزام دارد. چون طبق اوامر صادره دستگیری این قبیل اشخاص مستلزم کسب&lt;br /&gt;
اجازه قبلی از مرکز میباشد، مقرر فرمایند مقتضیات رای عالی را سریعًا امر به ابلاغ فرمایند. توضیحًا به عرض&lt;br /&gt;
میرساند ضمن این که ممکن است دستگیری نامبردگان منجر به تعطیلی بازار و وقوع حوادثی بشود ولی در عین&lt;br /&gt;
حال دستگیری آنان تأثیر فوقالعاده زیادی در امنیت منطقه داشته و با این ترتیب ریشه فساد به کلی قطع خواهد&lt;br /&gt;
شد»''&lt;br /&gt;
== فعالیتهای حجت الاسلام انزابی پس از تبعید امام ==&lt;br /&gt;
دفاع از احکام اسلامی&lt;br /&gt;
مخالفت با جشن تاجگذاری&lt;br /&gt;
تأسیس هیأت علمسیز و پخش اعلامیه امام&lt;br /&gt;
== حجت الاسلام انزابی پس از پیروزی انقلاب ==&lt;br /&gt;
با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 ،از جمله اولویتهای نیروهای انقلابی تشکیل سازمانها و نهادهایی&lt;br /&gt;
بود که وظیفه ی حراست از انقلاب را برعهده داشتند. در آذربایجان شهید آیت االله قاضی طباطبایی به دلیل شناخت و&lt;br /&gt;
اعتمادی که به حجت الاسلام و المسلمین انزابی داشت، ایشان را به عضویت شورای مرکزی کمیتههای انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
درآورد. این شورا وظیفه داشت تا ضمن ساماندهی به شرایط عادی زندگی مردم، با کمک نهادهای حکومتی از جمله&lt;br /&gt;
کمیتهها، شهربانی و ژاندارمری توطئههای بازماندگان رژیم پهلوی و گروهک های مزدور را درهم شکنند.&lt;br /&gt;
لازم به توضیح است که دخالتهای آقای شریعتمداری در انتصاب مسئولین برخی از کمیته ها، باعث به وجود&lt;br /&gt;
آمدن مدیریت دوگانه در آذربایجان شده و حجت الاسلام و المسلمین انزابی میکوشید تا این شکاف را با ایجاد&lt;br /&gt;
هماهنگی و ارتباط میان کمیته های انقلابی با آیت االله قاضی و آیت االله مدنی از بین ببرد.&lt;br /&gt;
اقدامات تفرقه انگیز حزب خلق مسلمان و آقای شریعتمداری در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی و همه پرسی&lt;br /&gt;
قانون اساسی در سال 1358 را باید اوج تقابل ضد انقلاب با جمهوری اسلامی در آذربایجان دانست. در این زمان&lt;br /&gt;
اقدامات، سخنرانیها و مواضع روشنگرانه حجت الاسلام و المسلمین انزابی در مساجد تبریز، خصوصًا مسجد آیت االله&lt;br /&gt;
شهیدی که وی امام جماعت آن را برعهده داشت، قوت قلبی برای نیروهای انقلابی و محملی برای سازماندهی هواداران&lt;br /&gt;
انقلاب و اطرافیان شهید آیت االله قاضی و شهید آیت االله مدنی به حساب میآمد.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام و المسلمین انزابی پس از تشکیل مجلس خبرگان رهبری در بررسی و تبن موضوع اصل ولایت فقیه که&lt;br /&gt;
از سوی حزب خلق مسلمان مورد انتقاد قرار گرفته بود، کوشید تا با شبهه زدایی اقشار مختلف جامعه را با آن آشنا کند.&lt;br /&gt;
به دنبال تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در 24 آبان 1358 و تاد 5 / 99 درصدی آن در همه پرسی&lt;br /&gt;
صورت گرفته، حزب خلق مسلمان به موضعگیری علیه قانون اساسی و ایجاد اغتشاش و ضرب و شتم مردم بیگناه و&lt;br /&gt;
تخریب سازمانها و ادارات دولتی پرداخت که تصرف صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی، آتش زدن جایگاه نماز جمعه&lt;br /&gt;
تبریز، تحصن خشونت آمیز مقابل استانداری، راهپیمایی و تظاهرات علیه انقلاب اسلامی و حمله به خانه شهید آیت االله&lt;br /&gt;
مدنی از جمله آنها میباشد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:B7027d8c 2c83 4008 859d b940ed44fd94.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
پس از شهادت آیت االله قاضی طباطبایی در 10 آبان ماه 1358 توسط گروهک فرقان، حجت الاسلام انزابی در کنار&lt;br /&gt;
آیت االله مدنی که مورد حمله ی اقشار ناآگاه و گروهک خلق مسلمان بود، به اجرای منویات حضرت امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
پرداخت.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی به دلیل مردمی بودن و همراهیش با انقلاب اسلامی در اولین انتخابات مجلس شورای اسلامی&lt;br /&gt;
در 24 اسفند 1358 ،از حوزه انتخابیه ی تبریز به مجلس راه یافت و در افتتاحیه دورهه ای اول، دوم و سوم، به عنوان&lt;br /&gt;
رئیس سنی مجلس شورای اسلامی انتخاب شد.&lt;br /&gt;
حجت الاسلام انزابی در طول حضور 12 سالهی خود در مجلس شورای اسلامی، همواره بر ساده زیستی و مردمی بودن&lt;br /&gt;
اصرار داشت و در جریان نفوذ لیبرالها به ارکان دولت از جمله افرادی بود که رأی به عدم کفایت سیاسی بنی صدر داد.&lt;br /&gt;
ایشان با حضور مکرر در جبهه های حق علیه باطل، همواره پشتیبانی خود را از رزمندگان اسلام نشان داده و پس از پایان&lt;br /&gt;
مجلس سوم، با حضور در دفتر مقام معظم رهبری (مدظله العالی) به عنوان رابط رهبری با ائمه جمعه و دفتر پاسخگویی&lt;br /&gt;
به مسایل شرعی خدمت نمود. از دیگر خدمات ایشان میتوان به تألیف و تدوین ده جلد مجموعه خطابه ها اشاره کرد.&lt;br /&gt;
ارتحال&lt;br /&gt;
حجت الاسلام و المسلمین انزابی سرانجام پس از عمری تلاش صادقانه و تحمل سه سال بیماری، در روز دوشنبه سوم&lt;br /&gt;
شوال 1420 برابر با بیستم دیماه سال 1378 دار فانی را وداع و در وادی رحمت تبریز به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر ]]&lt;br /&gt;
[[رده:مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:B7027d8c_2c83_4008_859d_b940ed44fd94.jpg&amp;diff=1864</id>
		<title>پرونده:B7027d8c 2c83 4008 859d b940ed44fd94.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:B7027d8c_2c83_4008_859d_b940ed44fd94.jpg&amp;diff=1864"/>
		<updated>2020-12-08T07:08:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;انزابی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:C9608ae0_0e09_41bb_a56f_f58e933c3f00.jpg&amp;diff=1863</id>
		<title>پرونده:C9608ae0 0e09 41bb a56f f58e933c3f00.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:C9608ae0_0e09_41bb_a56f_f58e933c3f00.jpg&amp;diff=1863"/>
		<updated>2020-12-08T07:07:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;انزابی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:18cf0ce7_51bf_4d69_bc94_df3ea2805b38.jpg&amp;diff=1862</id>
		<title>پرونده:18cf0ce7 51bf 4d69 bc94 df3ea2805b38.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:18cf0ce7_51bf_4d69_bc94_df3ea2805b38.jpg&amp;diff=1862"/>
		<updated>2020-12-08T07:06:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;انزبی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1856</id>
		<title>مسجد شعبان تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1856"/>
		<updated>2020-12-08T06:22:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «مساجد از دیرباز تاکنون به عنوان اصلی ترین مرکز تجمع و اثرگذاری در بین مسلمان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مساجد از دیرباز تاکنون به عنوان اصلی ترین مرکز تجمع و اثرگذاری در بین مسلمانان شناخته می‌شوند. همانطور که اجرای فرائض دینی در مساجد در صدر فعالیت‌های آن محسوب می‌شود. زنده نگه داشتن فرامین اسلامی و به تبع آن ساختن یک جامعه اسلامی و انسانی نیز یکی دیگر از وظایف مساجد به شمار می‌رود.&lt;br /&gt;
[[پرونده:مسجد.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
در این بین '''مسجد شعبان تبریز''' که هنوز هم از آنجا به عنوان انقلابی ترین مسجد دورانِ فعالیت، علیه رژیم پهلوی نام برده می‌شود. نقش کلیدی در هدایت و مرکزیت و اثرگذاری توده‌های مردمی و انقلابی داشته است. این مسجد به واسطه حضور آیت الله شهید قاضی طباطبائی و ارتباط ایشان با امام خمینی و نقش کلیدی ایشان در به وجود آمدن نهضت اسلامی و انقلابی ایران یکی از مساجد شاخص کشور در حوزه فعالیت‌های انقلابی به شمار می‌رود. از جمله شاخصه‌های مهمی که می‌توان برشمرد عبارتند از:&lt;br /&gt;
*تشکیل هسته اولیه مبارزات انقلابی در تبریز&lt;br /&gt;
* نقش مسجد شعبان در پخش اعلامیه‌های انقلاب&lt;br /&gt;
* نقش این مسجد در جلوگیری از ورود جریان‌های التقاطی به بدنه انقلاب&lt;br /&gt;
* نقش مسجد در اطلاع رسانی اخبار صحیح به انقلابیون&lt;br /&gt;
* شروع فعالیت‌های خودجوش مردمی و انقلابی از این مسجد &lt;br /&gt;
*تربیت نسل انقلابی که بعدها در جنگ تحمیلی هم نمود بارز اثرگذاری‌اش دیده شد&lt;br /&gt;
[[رده: مراکز]]&lt;br /&gt;
[[رده:عناصر ]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF.jpg&amp;diff=1855</id>
		<title>پرونده:مسجد.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF.jpg&amp;diff=1855"/>
		<updated>2020-12-08T06:20:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مسجد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=1854</id>
		<title>پرونده:شعبان.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86.jpg&amp;diff=1854"/>
		<updated>2020-12-08T06:18:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شعبان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87&amp;diff=1771</id>
		<title>نسیبه عبدالعلی‌زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87&amp;diff=1771"/>
		<updated>2020-12-07T12:03:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''نسیبه عبدالعلی‌زاده''' همسر سردار '''شهید علی تجلایی''' متولد دوم آبان 1338.دور...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''نسیبه عبدالعلی‌زاده''' همسر سردار '''شهید علی تجلایی''' متولد دوم آبان 1338.دوران تحصیلشان در تظاهراتی که علیه جکومت پهلوی برگزار می شد شرکت داشتند. مخصوصا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با دانشجویان پیرو خط امام ارتباط نزدیک داشتند و در تمام تظاهرات و راهپیمایی ها و کلاس های این دانشجویان شرکت می کردند. در نماز جمعه به عنوان یکی از نفرات برگزارکننده مراسم نماز جمعه فعالانه حضور داشتند. بعد از شروع جنگ مشغول رسیدگی و کمک به درمان مجروحین در بیمارستان شدند. همانجا با سردار شهید علی تجلایی که از به عنوان یکی از مجروحین جنگی در بیمارستان بستری بودند آشنا شدند. همین آشنایی سبب ازدواج ایشان با شهید علی تجلایی شد. &lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-07 153144.png|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
مراسم عقد این دو عزیز در حضور شهید آیت الله سید اسداله مدنی برگزار شد. او همیشه به عنوان یک پشتیبان و مشوق در کنار شهید تجلایی بود. بعد از شهادت علی تجلایی در عملیات بدر ادامه تحصیل داد و به عنوان معلم پرورشی در مدارس تبریز مشول به کار شد و منشاء اثرات خیر برای خیلی از دانش آموزان شد.&lt;br /&gt;
سبک زندگی ایشان به عنوان یک همسر شهید و یه عنوان یک زن نمونه همیشه وِرد زبان همه کسانی بود که او را می شناختند. &lt;br /&gt;
کتاب نیمه پنهان ماه؛ شهید علی تجلایی به روایت نسیبه عبدالعلی زاده بخشی از زندگی عاشقانه ایشان با شهید بزرگوار می باشد.&lt;br /&gt;
ایشان مرداد ماه سال 1399 به رحمت خدا رفتند.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مربیان پرورشی]]&lt;br /&gt;
[[رده: زنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-07_153144.png&amp;diff=1770</id>
		<title>پرونده:2020-12-07 153144.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-07_153144.png&amp;diff=1770"/>
		<updated>2020-12-07T12:02:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرحوم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:4_(4).jpg&amp;diff=1768</id>
		<title>پرونده:4 (4).jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:4_(4).jpg&amp;diff=1768"/>
		<updated>2020-12-07T12:00:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرحوم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1746</id>
		<title>بخش هنری سپاه پاسداران تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1746"/>
		<updated>2020-12-07T10:11:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;گروه هنری سپاه در سال 62 توسط '''حسن نجفی''' تاسیس شد(مسئولیت ایجاد همچین گروهی به ایشان واگذار شد) این گروه ابتدا با برگزاری مسابقات سرود بین مساجد نفراتی که مستعد بودند را جذب و سپس سازماندهی شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-07 133931.png|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
تقریبا می شود گفت در تمام روزهای سال هر روز بعد از تمام شدن مدرسه اعضای این گروه در محل روابط عمومی سپاه دورهم به تمرین می پرداختند. اجرا در مراسم یادواره شهدا و همینطور منازل شهدا و همچنین سفر به مناطق عملیاتی و یکبار اجرا در نماز جمعه تهران و حضور رئیس جمهور(مقام معظم رهبری) جزو برنامه های این گروه محسوب می شد.&lt;br /&gt;
خیلی از نفرات این گروه بعدها از چهره های فرهنگی و هنری شهر و کشور شدند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1745</id>
		<title>بخش هنری سپاه پاسداران تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1745"/>
		<updated>2020-12-07T10:10:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;گروه هنری سپاه در سال 62 توسط '''حسن نجفی''' تاسیس شد(مسئولیت ایجاد همچین گروهی به ایشان واگذار شد) این گروه ابتدا با برگزاری مسابقات سرود بین مساجد نفراتی که مستعد بودند را جذب و سپس سازماندهی شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-07 133931.png|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
تقریبا می شود گفت در تمام روزهای سال هر روز بعد از تمام شدن مدرسه اعضای این گروه در محل روابط عمومی سپاه دورهم به تمرین می پرداختند. اجرا در مراسم یادواره شهدا و همینطور منازل شهدا و همچنین سفر به مناطق عملیاتی و یکبار اجرا در نماز جمعه تهران و حضور رئیس جمهور(مقام معظم رهبری) جزو برنامه های این گروه محسوب می شد.&lt;br /&gt;
خیلی نفرات این گروه بعدها از چهره های فرهنگی و هنری شهر و کشور شدند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1744</id>
		<title>بخش هنری سپاه پاسداران تبریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1744"/>
		<updated>2020-12-07T10:10:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «گروه هنری سپاه در سال 62 توسط '''حسن نجفی''' تاسیس شد(مسئولیت ایجاد همچین گروهی ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;گروه هنری سپاه در سال 62 توسط '''حسن نجفی''' تاسیس شد(مسئولیت ایجاد همچین گروهی به ایشان واگذار شد) این گروه ابتدا با برگزاری مسابقات سرود بین مساجد نفراتی که مستعد بودند را جذب و سپس سازماندهی شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:2020-12-07 133931.png|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
 تقریبا می شود گفت در تمام روزهای سال هر روز بعد از تمام شدن مدرسه اعضای این گروه در محل روابط عمومی سپاه دورهم به تمرین می پرداختند. اجرا در مراسم یادواره شهدا و همینطور منازل شهدا و همچنین سفر به مناطق عملیاتی و یکبار اجرا در نماز جمعه تهران و حضور رئیس جمهور(مقام معظم رهبری) جزو برنامه های این گروه محسوب می شد.&lt;br /&gt;
خیلی نفرات این گروه بعدها از چهره های فرهنگی و هنری شهر و کشور شدند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-07_133931.png&amp;diff=1743</id>
		<title>پرونده:2020-12-07 133931.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:2020-12-07_133931.png&amp;diff=1743"/>
		<updated>2020-12-07T10:10:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بخش هنری&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7&amp;diff=1740</id>
		<title>شهید غلامحسین حیدرنیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7&amp;diff=1740"/>
		<updated>2020-12-07T10:01:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: صفحه‌ای تازه حاوی «'''شهید غلامجسین حیدرنیا''' متولد سال 45. بعد از انقلاب در تشکیل گروه های هنری مس...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شهید غلامجسین حیدرنیا''' متولد سال 45. بعد از انقلاب در تشکیل گروه های هنری مسجد محله نقش عمده ای داشت و تقریبا استارت فعالیت های هنری و فرهنگی او از آن زمان شروع شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:34.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
مدتی به عنوان مسئول تئاتر سپاه مشغول به کار شد. همینطور در گروه سرود سپاه فعالیت کرد و در اجراهای مشترک گروه سرود امور تربیتی و سپاه نقش آفرینی کرد.  بعد مدتی مسئول سمعی و بصری سپاه شد و مسئولیت فیلم برداری از عملیات ها و همینطور پشت صحنه عملیات ها به عهده ایشان بود. علیرغم اینکه یک نیروی نظامی تمام عیار هم بود و سرانجام در عملیات بدر حین فیلم برداری به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:34.jpg&amp;diff=1738</id>
		<title>پرونده:34.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:34.jpg&amp;diff=1738"/>
		<updated>2020-12-07T09:59:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;غلامحسین&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%86%D8%AC%D9%81_%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87&amp;diff=1704</id>
		<title>میرزا نجف آقازاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%86%D8%AC%D9%81_%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87&amp;diff=1704"/>
		<updated>2020-12-07T08:50:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حجت الاسلام میرزا نجف آقازاده متولد سال 1321 در روستای استرگان شهرستان ورزقان می باشد. تحصیلات مقدماتی را در روستای خودشان فرا گرفتند و بعد به مدرسه علمیه طالبیه تبریز آمدند. چند سالی اینجا ادامه تحصیل دادند و راهی قم شدند. در قم در محضر اساتیدی چون '''امام خمینی'''، '''گلپایگانی'''، '''لنکرانی''' و... ادامه تحصیل دادند. امام خمینی آن موقع درس فقه و اصول و فلسفه اسفار تدریس میکردند. وقایع سال 42 و 43 فیضیه و حوزه علمیه قم را شاهد بودند و به خاطراینکه طرفدار امام خمینی بودند از طرف جریان شریعتمداری تحت فشار قرار گرفتند و بالاجبار راهی تبریز شدند. در تبریز از محضر استاتیدی چون آیت الله مجتهدی و خطیبی و نیز '''آیت الله شهید قاضی طباطبایی''' بهره بردند و در محضر آیت الله قاضی به فعالیت پرداختند. سال 47 دوباره به قم رفتند و دو سال بعد به تبریز بازگشتند و در اینجا ساکن شدند. &lt;br /&gt;
[[پرونده:00126271.jpg|قاب|چپ|میرزا نجف آقازاده - شهید آیت الله سیدمحمدعلی قاضی طباطبایی]]&lt;br /&gt;
دو هیئت به نام های مکتب الزهرا و موسی بن جعفر تشکیل داده بودند که عهدنامه مالک اشتر را روی منبر بازگو می کردند. به خاطر همین موضوع از طرف ساواک دستگیر شدند و یک ماه تمام به صورت چشم بسته در زندان ساواک در بازداشت بودند که با وساطت استادشان آیت الله مجتهدی آزاد شدند و اثرات شکنجه آنروزها همچنان در ایشان وجود دارد.&lt;br /&gt;
به دستور آیت الله قاضی در مسجد شعبان جلسات سخنرانی داشتند و یک تیم 25 نفره که مسئولیت پخش اعلامیه های امام را بر عهده داشتند هماهنگی و گردهم آمدن این گروه با ایشان بود. در قیام 29 بهمن تبریز در حلقه یاران نزدیک آیت الله قاضی بودند و مسئول رسیدگی به زندانیان و خانواده شهدا و مجروحین بودند. حین انقلاب و بعد از انقلاب به عنوان نماینده ویژه آیت الله قاضی به شهرستان و شهرهای اطراف برای تبلیغ انقلاب می رفتند و مسئول راه اندازی نهادهای انقلابی بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت هایشان بعد از انقلاب:&lt;br /&gt;
با حکم آیت الله قاضی و تائید امام جانشین آیت الله قاضی در کمیته های انقلاب شدند. مسئول دادگاه های مدنی خاص – مسئول عقیدتی سیاسی شهربانی – مسئول بازرسی استان – مسئول تعزیرات – مسئول دفتر آیت الله لنکرانی و مکارم شیرازی و 18 سال به عنوان ریاست دادگستری آذربایجان شرقی که مهمترین مسئولیت ایشان به شمار می رود.&lt;br /&gt;
18 عنوان تالف دارند در حوزه های مختلف. بارها هم تهدید شده بودند از طرف مخالفین که دوبار هم ترور ناموفق داشتند.&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: روحانیت مبارز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1702</id>
		<title>شهید آیت‌الله سید‌ محمدعلی قاضی طباطبایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://gheseyemaa.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1702"/>
		<updated>2020-12-07T08:48:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;حسین عباسپور: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''آیت‌الله سیدمحمدعلی قاضی طباطبایی''' (۱۳۳۱- ۱۳۹۹ ه.ق یا ۱۲۹۳-۱۳۵۸ ه.ش)، از علمای بنام و مبارز تبریز در دوران پهلوی و بعد از انقلاب اسلامی ایران بود.&lt;br /&gt;
ایشان تحصیلات علوم اسلامی را در تبریز و قم و نجف گذرانیده و از محضر بزرگانی چون '''امام خمینی'''، '''سیدمحمد حجت کوه کمری'''، '''سید صدرالدین صدر'''، '''سیدحسین بروجردی'''، '''سیدمحمدرضا گلپایگانی'''، '''سیدمحسن حکیم'''، '''سیدابوالقاسم خویی''' و '''شیخ محمدحسین کاشف الغطاء''' و علمای دیگر بهره برده و در نهایت به زادگاه خویش در تبریز برگشته و به فعالیت‌های سیاسی، فرهنگی و مذهبی پرداخته است.&lt;br /&gt;
[[پرونده:8889120 365.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
وی به علت مبارزات علیه حکومت پهلوی و حمایت از امام خمینی سال‌ها در زندان و تبعید بود و نقش تاثیرگذاری در انقلاب اسلامی ایران داشت و بعد از انقلاب اسلامی از طرف امام خمینی به عنوان اولین امام جمعه تبریز و نماینده ایشان در تبریز منصوب شد و بعد از عمری خدمت به انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۸ شمسی توسط گروهک فرقان ترور شد و اولین شهید محراب در جمهوری اسلامی ایران نام گرفت.&lt;br /&gt;
== خاندان قاضی ==&lt;br /&gt;
از بزرگترین و قدیمی‌ترین طایفه از سادات علوی که به سرزمین ایران مهاجرت نمودند خاندان امیر عبدالوهاب است که به سادات «عبد الوهابیّه» مشهورند.&lt;br /&gt;
این خاندان از ذریّه امام حسن مجتبی (علیه‌السّلام) از نسل حسن مثنّی، از اولاد ابراهیم طباطبا هستند و در ابتدا جّد آنها در زمان استیلای خلفای بنی عباس از خطّه عربستان، مدینه منوره به ایران هجرت نمودند و در اصفهان سکونت اختیار کردند؛ ناگفته نماند که اولاد امام حسن مجتبی (علیه‌السّلام) از صدر اول تا امروز، مردانی بزرگ و اشخاصی معروف و اغلب از علماء و بزرگان دین و دنیا بوده‌اند... مانند آیت‌الله بحرالعلوم و آیت‌الله شهید سیدرضی‌الدین علی بن طاووس حسنی و...&lt;br /&gt;
اول کسی که مؤسس این خاندان بزرگ در آذربایجان گردیده و ریشه این تبار را در آن سامان کاشته عالم و فقیه متبحّر شیخ الاسلام امیر عبدالغفار طباطبایی می‌باشد.&lt;br /&gt;
خاندان عبدالوهاب چه در زبان‌ها و چه در کتاب‌هایی که در شرح حال آنان نگارش یافته است به دو نام «قاضی طباطبائی» و «شیخ الاسلامی» (منصب شیخ الاسلامی از مهم‌ترین مسئولیت‌هائی بود که از طرف سلاطین اسلام به یکی از علمای بزرگ و مجتهدین عالی‌رتبه برای رسیدگی به امور مهمّ کشوری واگذار می‌شد. شیخ الاسلام در اکثر وظایف با منصب قضا شرکت داشت و بلکه می‌توان گفت مانند قاضی القضات (عالی‌ترین مقام قضایی کشور) بوده و بر حسب اختلاف زمان دایره فعالیتش محدود و یا توسعه یافته است. این پست و مقام در عهد پادشاهان عثمانی در ترکیه و سلاطین «آق قویونلو» در ایران اهمیت زیادی داشته است. مشهور و معروف بوده‌اند دلیلش این است که اکثر مردان این دودمان با عظمت از عالمان و بزرگان دین و سیاست بودند و سالیان درازی به امر قضاوت و حلّ و فصل امور اجتماعی و مردمی اشتغال داشتند.&lt;br /&gt;
== معرفی اجمالی ==&lt;br /&gt;
آیت‌الله سیدمحمدعلی قاضی طباطبایی، یکشنبه ششم جمادی الاولی سال ۱۳۳۱ هجری قمری در تبریز متولد شد. پدرش حاج سیدباقر مشهور به میرزا باقر و عمویش میرزا اسدالله از علمای بنام تبریز بودند و ایشان تحصیلات مقدماتی علوم دینی را در مدرسه طالبیه نزد آن دو فرا گرفت.&lt;br /&gt;
وی در ۱۳۵۹ ه. ق جهت تحصیل در حوزه علمیه قم به شهر قم مشرف شدند تا از محضر آیات عظام سیدمحمد خوانساری، سیدمحمد حجت کوه کمری، سیدحسین بروجردی، سیدمحمدرضا گلپایگانی و امام خمینی  کسب فیض نماید.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۶۹ هجری قمری شهید قاضی به نجف عزیمت کردند و نزد علمای برجسته‌ای نظیر مرحوم آیت‌الله عبدالحسین رشتی، میرزا باقر زنجانی و بجنوردی، سیدمحسن حکیم، سیدابوالقاسم خویی و شیخ محمدحسین کاشف الغطاء به کسب علوم دینی پرداخت.[۵] وی از خود ثمراتی علمی در قالب آثار چاپ شده و چاپ نشده به جای گذاشت که بالغ بر ۵۰ مورد می‌باشد.&lt;br /&gt;
ایشان در طول مبارزات انقلابی در کنار امام، به عنوان یار و یاور ایشان بودند و نقاط حساسی از مبارزات نهضت به ایفای نقش می‌پرداختند که در طول مقاله به نقاطی اشاره خواهد شد.&lt;br /&gt;
== دوران کودکی و نوجوانی ==&lt;br /&gt;
بعد از تسلّط رضا خان بر مقدّرات کشور ایران، بساط ظلم و ستم و اسلام ستیزی را در کشور گستراند که می‌رفت تمام مقدّسات را از بین ببرد، که در این میان مردم به رهبری روحانیت آگاه، در سراسر مملکت عَلَم مخالفت بر افراشتند و در مقابل اعمال خلاف شرع و ضد انسانی حکومت شوریدند. در این میان شهر تبریز مثل همیشه پرچمدار علم مخالفت بود و در آن زمان سیدمحمدعلی نوجوانی ۱۶ ساله از پدرش و عالمان شهر راه و رسم مبارزه را فرا می‌گرفت.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۷ ق. به دنبال قیام مردم تبریز به دستور حکومت دست نشانده و تحمیلی رضا خان پهلوی سیدمحمدعلی به همراه پدر گرامیش راهی تبعیدگاه شد و به مدت دو ماه ناگزیر به اقامت اجباری در تهران گردید و از آن‌جا بار دیگر به مشهد مقدس تبعید شد و یکسال در آنجا، دوران تبعید خود را گذراند. دژخیمان پهلوی به این مقدار هم رضایت ندادند و در غیاب آقا میرزا محمدباقر دستور دادند که خانه‌اش را در تبریز خراب نموده و جزو خیابان سازند بدون اینکه ضرر و زیان وی را جبران نمایند. و این اولین تجربه مبارزاتی سیدمحمدعلی بود.&lt;br /&gt;
سیدمحمدعلی قاضی از همان دوران جوانی، به ماهیت ضد مذهبی رژیم پهلوی پی برد. او که خود در ۱۶ سالگی طعم تبعید و ستم را چشیده بود و ظلم و ستم بر مردم را دیده بود، تصمیم قاطع بر مبارزه علیه استبداد گرفت و در این راه کمر همت بر بست.&lt;br /&gt;
== تحصیل در قم ==&lt;br /&gt;
حضرت امام خمینی در آن موقع از برجسته‌ترین اساتید حوزه علمیه قم بود و در رشته فلسفه دو کتاب مهم «شرح منظومه» و «اسفار» را تدریس می‌کرد. تبحّر علمی و روش جالب تدریس و همچنین خصوصیات ارزشمند اخلاقی و منش‌های والای روحی امام، باعث شده بود که حوزه تدریس ایشان پر جمعیت‌ترین درس حوزه باشد.&lt;br /&gt;
سیدمحمدعلی طباطبائی در این دو درس امام شرکت جست و از همان زمان رابطه نزدیک و پیوند عمیقی بین او و امام خمینی برقرار شد. وی ضمن استفاده‌های علمی، با بهره‌جویی از افکار بلند استادش به تلاش و کوشش جهت دست‌یابی به آرمان‌های مقدس انقلاب اسلامی پرداخت. اقامت ایشان در شهر مقدس قم که از سال ۱۳۵۹ ق. شروع شده بود به مدت ده سال به طول انجامید وی در این مدّت علاوه از درس‌های امام خمینی از محضر ایات عظام: سیدمحمد حجت کوه کمری، سید صدرالدین صدر، سیدمحمدرضا گلپایگانی و دیگر اساتید زبر دست بهره‌های شایانی برد.&lt;br /&gt;
== تحصیل در نجف ==&lt;br /&gt;
سیدمحمدعلی قاضی در سال ۱۳۶۹ ق. تصمیم بر هجرتی دیگر گرفت و این‌بار راه نجف را در پیش گرفت. وی قبل از عزیمت به عراق، از وضع درس حوزه‌های علمیه آن سامان اطلاعات کافی بدست آورد و برنامه دقیق و منظمی جهت هرچه بیشتر استفاده نمودن از فرصت‌های گران‌بها تنظیم نمود.&lt;br /&gt;
به همین خاطر یکی دو روز از ورودش به نجف نگذشته بود که با جدیّت تمام در حوزه‌های درسی بزرگان همچون آیت‌الله العظمی سیدمحسن حکیم و آیت‌الله سیدابوالقاسم خویی و آیت‌الله عبدالحسین رشتی و محمدحسین کاشف الغطاء و ...شرکت جست و مشغول کسب علم و دانش و تحصیل در فنون مختلف فقه و اصول و فلسفه شد.&lt;br /&gt;
شهید قاضی در میان اساتید نجف برای آیت‌الله العظمی حاج شیخ محمدحسین کاشف الغطاء احترام فوق‌العاده‌ای قایل بود و بیشتر با ایشان انس و الفت داشت و در واقع شیفته و مرید اخلاق والا و تبحّر عمیق علمی و افکار بلند سیاسی، اجتماعی کاشف الغطاء‌ گشته بود.&lt;br /&gt;
اقامت در نجف و استفاده‌های علمی و معنوی از حوزه علمیه را می‌توان از بهترین و شاداب‌ترین روزگاران عمر آیت‌الله قاضی طباطبائی بحساب آورد. چرا که در آن ایام، به تحکیم مبانی فکری خود پرداخت و به درجات عالی فقاهت و اجتهاد رسید و از مراجع بزرگی مثل آیت‌الله العظمی حکیم و آیت‌الله العظمی کاشف الغطاء و دیگران به اخذ اجازه اجتهاد نایل آمد. (آیت‌الله قاضی از بیست نفر از مراجع بزرگ به اخذ درجه اجتهاد یا اجازه روایت نایل شده‌اند که خودشان اسامی آنان را در مقدمه کتاب «اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه» آورده‌اند.)&lt;br /&gt;
[[پرونده:450 292047 865.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
== بازگشت به ایران ==&lt;br /&gt;
ایشان بعد از سه سال اقامت در نجف، اواخر سال ۱۳۷۲ ق. (۱۳۳۱ ش.) بنا به علل ناگواری ناگزیر شد شهر نجف را ترک نموده به تبریز مراجعت نماید.&lt;br /&gt;
آیت‌الله سیدمحمدعلی قاضی طباطبائی در سنّ ۴۲ سالگی، حوزه نجف را پشت سر گذاشت و به سوی زادگاه خود شهر تبریز رهسپار شد تا به وظایف بس سنگین خود، در جهت اشاعه فرهنگ اسلام بپردازد. همان خدمات ارزنده‌ای که نتایج سودمندش در انقلاب شکوهمند اسلامی نمایان گشت، آنطور که استادش آیت‌الله العظمی کاشف الغطاء‌ پیش‌بینی کرده بود. ایشان در یکی از نامه‌های خود، خطاب به آیت‌الله قاضی چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
«ای سید بزرگوار و ای دانشمند والا مقام ... ما از حالا می‌بینیم که مردم آذربایجان عموما و اهالی تبریز خصوصا از راهنمائی‌ها و ارشادات شما بهره‌مند می‌شوند و چه زود است تأثیر خدمات ارزنده شما در نصرت حقّ و از بین بردن باطل محسوس و ملموس باشد و در یاری و کمک از حقّ چه بهتر و مقدّم‌تر از شما است؟&lt;br /&gt;
پدر روحی شما ـ محمدحسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فعالیت‌های سیاسی و مذهبی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← قبل از انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
←← سخنرانی و پخش اعلامیه&lt;br /&gt;
سال ۱۳۴۲ شمسی در تاریخ ایران آغاز مبارزات امام خمینی با سخنرانی علیه استکبار و تبعید ایشان بود و به دنبال آن یاران امام خمینی، به تبعیت از وی در سراسر کشور قد علم کردند و پرچم جهاد و مبارزه بر افراشتند، در این مبارزه، آیت‌الله قاضی طباطبائی سهم بسزائی در بر انگیختن احساسات مردم داشت. وی با سخنرانی‌های آتشین و پخش اعلامیه‌های ضد رژیم، مردم تبریز را به صحنه پیکار آورد و با این عمل شجاعانه خود، شعله بر خرمن دشمن انداخت و حال زارشان را پریشان‌تر ساخت. چرا که طاغوتیان به خوبی می‌دانستند، قیام آذربایجان یعنی به حرکت در آمدن کل ایران، و این همان کابوسی بود که دژخیمان همواره از آن وحشت داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← زندان و تبعید به تهران&lt;br /&gt;
در پی جوش و خروش امت مسلمان، سازمان ضد امنیّت با هماهنگی «علی دهقان» استاندار وقت آذربایجان، و «حسن مهرداد» رئیس ساواک تبریز، سید را دستگیر و به پادگان زرهی تهران بردند و بعد از آن به سیاهچال مخوف قزل قلعه تحویل دادند که دو ماه و نیم ماندگار شدند و بعد از آزادی از زندان هم کسی حق رفت‌وآمد و تماس با ایشان را نداشت و همواره زیر نظر و مراقبت شدید مأموران ساواک بود. و در تهران به عنوان تبعیدی زندگی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← حمایت از خط امام خمینی&lt;br /&gt;
سید طباطبایی، قبل از پیروزی انقلاب، همواره به عنوان یکی از یاران وفادار امام و حامیان وی ظاهر می‌شدند و به ایفای نقش می‌پرداختند. یکی از مهمترین نقش‌های ایشان حمایت از خط و مشی امام خمینی (رحمة‌الله‌علیه) در مخالفت با طرح لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی بود که بر اساس آن به زنان حق رای داده می‌شد و قید اسلام از شرایط انتخاب‌شوندگان و انتخاب‌کنندگان حذف می‌شد و به جای قسم به قرآن، قسم به کتاب آسمانی کفایت می‌کرد.[۹] این طرح مخالفت حوزه علمیه قم، مراجع تقلید خصوصا امام خمینی (رحمة‌الله‌علیه) را برانگیخت. بر همین اساس علمای تبریز، اعلامیه‌هایی را صادر کردند که آیت‌الله قاضی از جمله امضاءکنندگان آن اعلامیه‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← مدیریت واقعه طالبیه&lt;br /&gt;
از دیگر وقایعی که آیت‌الله طباطبایی از آن در جهت پیشبرد اهداف انقلاب بهره برد، واقعه مدرسه طالبیه تبریز بود. این واقعه از اینجا شروع شد که اعلامیه امام در مدرسه طالبیه روی دیوار نصب شد که ماموران شهربانی وقتی خواستند اعلامیه را پاره کنند، با مقاومت طلاب مدرسه مواجه شدند و این درگیری به بازار کشیده شد و با شورش مردمی که از مسجد مقبره بیرون آمده بودند، محاصره نیروهای شهربانی شکسته شد. در اثر این حادثه بود که آیت‌الله قاضی اعلامیه‌ای صادر کردند و فردای آن روز آن را با خط سرخ در تمام شهر منتشر کردند.&lt;br /&gt;
←← افشاگری علیه رژیم&lt;br /&gt;
محرم ۱۳۴۲ همزمان بود با رویداد فجایع مدرسه فیضیه و مدرسه طالبیه تبریز که به همین‌جهت شاه و علماء رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. آیت‌الله قاضی و علماء در این محرم به تبعیت از امام، تاکید بر استراتژی افشاگری علیه رژیم را از طریق مجالس روضه و وعظ و سخنرانی قرار داده بودند. در اثر اتخاذ این استراتژی بود که با دستگیری امام، بازار تبریز به حالت تعطیلی درآمد.&lt;br /&gt;
در پی سخنرانی امام (رحمة‌الله‌علیه) و دستگیری ایشان در سال ۱۳۴۲، اقبال عمومی و مردم چنان بود که مراجع تقلید بایستی اقدامی در خصوص رهایی امام انجام می‌دادند. لذا بر همین اساس بود که جمع کثیری از علما به سمت تهران حرکت کردند. در این میان آیت‌الله قاضی به تهران نیامد. مهمترین دلیل ایشان این بود که با وجود آیات عظامی چون آیت‌الله میلانی، آیت‌الله شریعتمداری، آیت‌الله مرعشی نجفی، ایشان نمی‌توانست تاثیر چندانی در قضایا داشته باشد، در ثانی نقشی که می‌توانست در راستای پیشبرد اهداف نهضت در این موقعیت زمانی در تبریز ایفا کند به مراتب مهمتر از نقشی بود که می‌توانست در تهران داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← دشمنی با اسرائیل&lt;br /&gt;
دشمنی با اسرائیل از ویژگی‌های بارز ایشان بود که به تأسی از امام آن را در منابر و اعلامیه‌های خود تبلیغ و هویدا می‌ساخت. ایشان به پیروی از امام و همراه با علمای دیگری پس از سومین جنگ بین اعراب و اسرائیل تلاش‌های فراوانی در قالب صدور اعلامیه مبنی بر لزوم جمع‌آوری کمک‌های مردمی برای آسیب دیدگان و آوارگان فلسطینی به انجام رساندند.&lt;br /&gt;
تأسیس صندوق مجاهدین اسلامی&lt;br /&gt;
در تبریز در سال ۵۲ برای تغذیه حرکت‌های ضد رژیم اعم از چاپ و نشر اعلامیه، کمک به خانواده‌های زندانیان سیاسی، مساعدت به فعالانی که مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده بودند و... صندوقی به نام مجاهدین اسلامی زیر نظر ایشان تاسیس گردید تا از این طریق به بارور شدن نهضت کمکی کرده باشد.&lt;br /&gt;
ارتباط با دانشجویان در راستای مبارزه با رژیم یکی دیگر از فعالیت‌های ایشان بود که وی در کارهای خود آن را مد نظر قرار داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران تبعید&lt;br /&gt;
آیت‌الله قاضی به خاطر مبارزات بی‌امانش، سال‌هائی از عمر پر برکت خود را در زندان‌ها و تبعیدگاه‌ها سپری کرد که یکی از محلّ‌های تبعید وی بافت کرمان بود.&lt;br /&gt;
روز سی‌ام آذر ماه ۱۳۴۷ ش. مصادف بود با یوم الله عید سعید فطر در شهر تبریز نماز پر صلابت عید فطر در جوّ معنوی به امامت آیت‌الله سیدمحمدعلی قاضی طباطبائی برگزار شد. ایشان که هیچ فرصتی را از دست نمی‌داد، از این اجتماع با شکوه نهایت استفاده را کرد و بر علیه سردمداران رژیم سخنرانی کردند و ضمن گفتار آتشین نقاب از چهره کریه رژیم پهلوی بر گرفت و روابط خفّت‌بار دولت با رژیم غاصب و نامشروع صهیونیستی را محکوم کرد، غروب همان روز برای اداء‌ نماز مغرب و عشاء‌ به مسجد شعبان تشریف آوردند و بعد از نماز و پاسخ به ابراز احساسات مردم از مسجد خارج شد.&lt;br /&gt;
هنوز چند قدمی از در مسجد دور نشده بود که مزدوران وطن‌فروش وی را احاطه کردند و با اجبار سوار ماشین کردند. و سپس او را به بافت کرمان تبعید نمودند. &lt;br /&gt;
بعد از اسکان در بافت کرمان، هر روز یک مأمور ساواک جهت حضور و غیاب تبعیدی به محل سکونت او سر می‌کشید. اتاقی که آیت‌الله قاضی در آن، روزهای تنهایی می‌گذراند، یک اتاق کوچک و محقّری بود که از سطح حیاط دو پلّه پایین‌تر بود. مأمور ساواک طبق تعلیماتی که از طرف سازمان به او داده شده بود، با گستاخی و تبختر رفتار می‌کرد و برای اینکه زور و حاکمیت دستگاه را به رخ تبعیدی کشیده باشد، بجای وارد شدن از در اتاق، با کفش از پنجره می‌پرید وسط اتاق، و با حالت غرور و خودخواهی و صدای خشن و ناهنجار دستور می‌داد زود باش امضاء کن ...&lt;br /&gt;
چند روز بدین منوال گذشت و آیت‌الله قاضی چندبار به ایشان تذکر داد که ادب را رعایت کند ولی آن بی‌ادب گوشش بدهکار نبود و دست از کار بی‌شرمانه خود بر نمی‌داشت.&lt;br /&gt;
روزی هنگامی که مامور با همان رفتار همیشگی به وسط اتاق پرید، سید بلافاصله کتاب سنگین و ضخیم «المنجد» را برداشت و محکم بر پس گردن مأمور کوبید و فریاد زد:&lt;br /&gt;
بی‌ادب! مگر نگفتم مؤدب باش ...&lt;br /&gt;
مأمور مغرور و خودباخته، با زبونی و ترس از اتاق بیرون رفت و آیت‌الله قاضی با این عمل شجاعانه خود بار دیگر ثابت کرد که سر نیزه در مقابل نیروی پرتوان ایمان و استقامت محکوم به شکست است.&lt;br /&gt;
بعد از بافت کرمان ایشان را به زنجان تبعید کردند و بعد از اتمام آن در تاریخ ۱۳۴۸/۰۹/۰۶ به تبریز مراجعت کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسترسازی قیام ۲۹ بهمن&lt;br /&gt;
مقاله توهین‌آمیزی که در روزنامه رسمی و کثیرالانتشار اطلاعات به چاپ رسید و در آن نسبت به ساحت امام خمینی (رحمة‌الله‌علیه)، هتاکی شد و در پی آن مردم قم، دست به تظاهرات زدند و سیل خشم و نفرت بر علیه حکومت به راه‌ انداختند و در پاسخ، حکومت وقت ایران مردم قم را به گلوله بسب و بسیاری را به شهادت رساند.&lt;br /&gt;
با نزدیک‌شدن چهلم شهدای قم، روحانیت آگاه و در راس آنها مراجع بزرگوار و امامت امت با وجود سانسور شدید مطبوعات، ‌از طریق اعلامیه‌ها و سخنرانی‌های پرشور و حماسی، جنایات بی‌شمار دستگاه حاکمه را برشمردند و مردم را به برگزاری هرچه باشکوه‌تر مراسم یادبود به خون خفتگان ۱۹ دی فرا خواندند.&lt;br /&gt;
در استان آذربایجان، آیت‌الله قاضی با همکاری و همفکری علمای بزرگ از جمله آیت‌الله سیدابوالحسن انگجی (رحمة‌الله‌علیه)، با انتشار بیانیه‌ای مردم همیشه در صحنه آذربایجان را به شرکت در مراسم یادبود شهدای قم دعوت کردند.&lt;br /&gt;
سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ در شهر تبریز مجلس باشکوهی در مسجد حاج میرزا یوسف برپا شد و مردم دسته دسته برای عزاداری می‌آمدند. مزدوری به ساحت مقدس مسجد اهانت کرد و... زمان انفجار فرا رسیده بود. جوانی از غیرتمندان تبریز که از پاره‌کردن اعلامیه و سخنان توهین‌آمیز آن دژخیم به هیجان آمده بود با وی گلاویز شد، و او با استفاده از کلت جوان مجاهد را هدف تیر قرار داد و به شهادت رساند، در این لحظه مردم خشمگین جنازة ‌خون‌آلود جوان قهرمان را برداشته، همچون سیل خروشان به طرف خیابان‌ها راه افتادند و سینماها و مشروب فروشی‌ها و مراکز فرقه ضاله بهایی و طاغوتیان و ساختمان حزب منفور رستاخیز و تعدادی از بانک‌ها و ساختمان‌های دولتی را به آتش کشیدند.&lt;br /&gt;
مردان تبریز با استفاده از این حماسه سرنوشت‌ساز خود چنان ضربه‌ای بر پیکر دشمنان اسلام و قرآن آوردند که تا به امروز نظیرش را ندیده بودند.&lt;br /&gt;
== بعد از انقلاب اسلامی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امامت جمعه تبریز&lt;br /&gt;
با پیروزی انقلاب اسلامی، آیت‌الله قاضی طی حکمی از سوی امام در سال ۱۳۵۸ به عنوان امام جمعه و نماینده تام‌الاختیار امام در تبریز منصوب شد. مهمترین کارکرد آقای قاضی را باید رهبری جریان‌ها و فضای سیاسی تبریز همسو با فضای انقلاب در قالب ایجاد امنیت و ثبات، تحرک بخشیدن به سازندگی‌ها، رفع کدورت‌ها و رفع نواقص دانست. به عنوان مثال در اواخر خرداد ۵۸ تعدادی از همافران دست به تحصن زدند و خواسته‌هایی را مطرح کرده بودند که با تلاش‌های وی، دست از تحصن برداشتند.&lt;br /&gt;
تأثیرگذاری در حزب جمهوری اسلامی&lt;br /&gt;
با تاسیس حزب جمهوری اسلامی، آیت‌الله قاضی با صدور اعلامیه‌هایی مردم را تشویق به عضویت در آن می‌کرد. در قم از طرف دفتر امام اعلام شد که «حزب جمهوری اسلامی را حضرت آیت‌الله العظمی امام خمینی تایید می‌فرمایند و حضرت مستطاب حجت الاسلام والمسلمین آیت‌الله قاضی طباطبایی نماینده امام هستند.»&lt;br /&gt;
تأکید بر وحدت اسلامی&lt;br /&gt;
آیت‌الله قاضی یکی از عالمان روشن‌بین و ژرف‌نگری بود که همیشه بر وحدت اسلامی تأکید داشت و در فرصت‌های مناسب با رفتار مدبرانه در جهت تحقق بخشیدن هرچه بیشتر وحدت بین مسلمانان جهان می‌کوشید.&lt;br /&gt;
او می‌گوید: «یاد دارم در زمانی که از سوریه برگشته وارد عراق شدم و غروب نزدیک بود، توقف کردیم که نماز مغرب ادا کنیم و حرکت نماییم، وضو گرفته در صحن خانه وسیعی حصیر اندخته خواستم مشغول نماز باشم دیدم عده‌ای از جوانان اهل تسنن آمدند و در چند قدمی ایستادند، فهمیدم که می‌خواهند بدانند که چطور سجده خواهم کرد! من هم در موقع سجده پیشانی را بر بالای حصیر گذاشتم و سایر رفقا نیز اغلب از من تبعیّت کردند، بعد از فراغت از نماز چند نفر از آنها جلوه آمده از حقیقت سجده بر تربت کربلا که بعضی از همراهان نماز گذاشته بودند، سئوال کردند، واقع امر را به آنها بیان کردم، بسیار قانع شده و امتنان بجا آوردند و اظهار نمودند که به ما جور دیگر تلقین کرده‌اند.»  (نظیر این جریان در دمشق اتفاق افتاده بود)&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
هنوز شش ماه از انقلاب اسلامی ایران نگذشته بود که گروهک فرقان استاد حوزه و دانشگاه آیت‌الله مطهری را به شهادت رساند ...&lt;br /&gt;
وقتی خبر شهادت استاد مطهری، به گوش آیت‌الله قاضی رسید بسیار متأثر شد و همواره به اطرافیان خود می‌گفت: کاش بنده هم مثل استاد مطهری، روزی به شهادت برسم.  چند روز بعد دعایش مستجاب شد!&lt;br /&gt;
سرانجام بعد از عمری مجاهدت و تعلیم و تربیت و نویسندگی، به تاریخ ۱۱ آبانماه ۱۳۵۸ در حالی که روز عید قربان (در کتاب قاضی طباطبائی قله شجاعت و ایثار و اشتباها عید فطر نوشته شده است که بدین‌وسیله تصحیح می‌گردد.(مؤلف).) نماز عید خوانده بود بهنگام شب بعد از نماز مغرب و عشاء‌ در مسجد شعبان به دست گروهک فرقان به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
فردای آن روز مردم مصیب‌زده آذربایجان پیکر آن شهید را تشییع کردند و در آرامگاه خانوادگی واقع در مسجد مقبره به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jpg.jpg|قاب|چپ]]&lt;br /&gt;
==  پیام امام خمینی ==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
با کمال تاسف ضایعه ناگوار شهادت عالم مجاهد حجت‌الاسلام و المسلمین آقا حاج سیدمحمدعلی قاضی طباطبائی (رحمة‌الله‌علیه) بر عموم مسلمانان متعهد و علماء اعلام مجاهد و مردم غیور و مجاهد آذربایجان و به خصوص بازماندگان این شهید سعید تسلیت عرض، و از خداوند متعال صبر انقلابی برای مجاهدین در راه حق و اسلام خواستارم ملت عزیز و برومند ایران، و آذربایجانیان غیرتمند عزیز، باید در این مصیبت‌های بزرگ که نشانه شکست حتمی دشمنان اسلام و کشور و عجز و ناتوانی و خودباختگی آنان است هرچه بیشتر مصمّم و در راه هدف و اعلای اسلام و قرآن مجید بر مجاهدات خود افزوده و از پای ننشینند تا احقاق حق مستضعفین از جباران زمان بنماید.&lt;br /&gt;
عزیزان من در انقلابی که ابرقدرت‌ها را به عقب رانده و راه چپاولگری آنان را از کشور بزرگ بسته است این ضایعات و ضایعات بالاتر اجتناب‌ناپذیر است ما باید از کنار این وقایع با عزم و خونسردی بگذریم و به راه خود که راه جهاد فی سبیل الله است ادامه دهیم.&lt;br /&gt;
شهادت در راه خداوند، زندگی افتخارآمیز ابدی و چراغ هدایت برای ملت‌هاست، ملّت‌های مسلمان از فداکاری مجاهدین ما در راه استقلال و آزادی و اهداف توسعه اسلام بزرگ الگو بگیرند و با پیوستن بهم سدّ استعمار و استثمار را بشکنند، به پیش به سوی آزادی و زندگی انسانی بروند. از خداوند متعال عظمت اسلام و مسلمین و رحمت و مغفرت برای شهدای راه حق و شهید سعید طباطبائی خواستارم.&lt;br /&gt;
۱۱ ذی الحجة الحرام ۱۳۹۹&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
== آثار علمی ==&lt;br /&gt;
شهید محراب آیت‌الله قاضی از جمله قلم‌بدستان پرکاری بود که در طول عمرشان با تلاش گسترده و نیّتی خالصانه توانست تحقیقات ارزنده‌ای را با بیانی رسا و قلمی شیوا و نثری استوار به جهان وسیع فرهنگ اسلامی عرضه بدارد.&lt;br /&gt;
کار تحقیقاتی و نویسندگی آن بزرگوار از دو جهت حائز اهمیت است، یکی نوشتن کتاب‌های مستقل در رشته‌های مختلف که مورد نیاز بود و تألیفی صورت نگرفته بود و دیگری با تعلیقه و تصحیح و مقدمه‌نویسی بر آثار گرانقدر دیگر دانشمندان و چاپ مجدّد آنها، افکار بلند و ارزشمند آنان را احیا کرد.&lt;br /&gt;
ره‌آورد فکری شهید قاضی که به صورت نوشته به یادگار مانده است عبارتند از:&lt;br /&gt;
۱. الاجتهاد و التقلید (عربی ـ خطی)&lt;br /&gt;
۲. الفوائد (فقهی ـ تاریخی)&lt;br /&gt;
۳. خاندان عبد الوهاب (فارسی ـ خطی)&lt;br /&gt;
۴. کتاب فی علم الکلام (عربی خطی)&lt;br /&gt;
۵. فصل الخطاب فی تحقیق اهل الکتاب (عربی خطی)&lt;br /&gt;
۵. السعادت فی الاهتمام علی الزیارت (عربی ـ خطی)&lt;br /&gt;
۷. اجوبه الشبّهات الواهیه (فارسی ـ خطی)&lt;br /&gt;
۸. رسالت فی اثبات وجود الامام علیه‌السّلام فی کل زمان (عربی خطی)&lt;br /&gt;
۹. سفرنامه بافت (بافت کرمان)، (فارسی، خطی)&lt;br /&gt;
۱۰. المباحث الاصولیّه (عربی ـ خطی)&lt;br /&gt;
۱۱. حاشیه بر کتاب رسائل شیخ انصاری (ره)&lt;br /&gt;
۱۲. حاشیه بر کتاب مکاسب شیخ انصاری (ره)&lt;br /&gt;
۱۳. حاشیه بر کفایة الاصول آخوند خراسانی (ره)&lt;br /&gt;
۱۴. تقریرات اصول آیت‌الله حجت کوه کمری&lt;br /&gt;
۱۵. تاریخ قضا در اسلام&lt;br /&gt;
۱۶. صدقات امیرالمؤمنین و صدیقه طاهره علیهماالسّلام&lt;br /&gt;
۱۷. حدیقه الصالحین&lt;br /&gt;
۱۸. رساله در دلالت آیه تطهیر بر اهل بیت علیهم‌السّلام&lt;br /&gt;
۱۹. رساله در اوقات نماز&lt;br /&gt;
۲۰. رساله در مباهله&lt;br /&gt;
۲۱. رساله فی مسأله الترتّب&lt;br /&gt;
۲۲. رساله در نماز جمعه&lt;br /&gt;
۲۳. تعلیقات بر کتاب الفردوس الاعلی تألیف علامه شیخ محمد حسین کاشف الغطاء (عربی چاپی)&lt;br /&gt;
۲۴. تحقیق درباره روز اربعین حضرت سید الشهداء علیه‌السّلام (فارسی چاپی)&lt;br /&gt;
۲۵. تعلیقات بر کتاب انوار نعمانیه (عربی چاپی)&lt;br /&gt;
۲۶. مقدمه و تعلیقه بر تفسیر جوامع الجامع طبرسی (عربی چاپی)&lt;br /&gt;
۲۷. تعلیقات بر کتاب اسلام صراط مستقیم (فارسی چاپی)&lt;br /&gt;
۲۸. تعلیقات بر کتاب کنز العرفان (عربی خطی)&lt;br /&gt;
۲۹. مقدمه بر کتاب صحائف الابرار کاشف الغطاء (عربی ـ چاپی)&lt;br /&gt;
۳۰. آثار تاریخی آیت‌الله العظمی حکیم (فارسی چاپی)&lt;br /&gt;
۳۱. مقدمه بر تنقیح الاصولآقا رضا متوفی ۱۳۳۷ شمسی&lt;br /&gt;
۳۲. مقدمه بر کتاب مرآت الصلوه&lt;br /&gt;
۳۳. پیشگفتار بر علم امام علامه طباطبائی&lt;br /&gt;
۳۴. مقدمه بر کتاب معجزه و شرایط آن&lt;br /&gt;
۳۵. مقدمه بر کتاب جنه المأوی (عربی چاپی)&lt;br /&gt;
۳۶. پاورقی بر تعلیقات بر کتاب اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه (عربی چاپی)&lt;br /&gt;
۳۷. مقدمه بر انیس الموحدین نراقی (فارسی ـ چاپی)&lt;br /&gt;
۳۸. تحقیق در ارث زن از دارائی شوهر (فارسی چاپی)&lt;br /&gt;
۳۹. علم امام علیه‌السّلام (فارسی ـ چاپی)&lt;br /&gt;
۴۰. مقدمه بر العقائد و الوثنیّه فی الدیانه النّصرانیه (عربی ـ چاپی)&lt;br /&gt;
۴۱. ترجمه مسائل قندهاریّه (از عربی به فارسی)&lt;br /&gt;
۴۲. مقدمه بر تاریخ ابن ابی الثلج بلخی (عربی ـ خطی)&lt;br /&gt;
۴۳. مقالات متعدد چاپ شده در مجلات عربی چاپ صیدا (لبنان) [۲۲]&lt;br /&gt;
ایشان علاوه بر آثار فکری، آثار اجتماعی و عمرانی بسیاری هم از خود به یادگار گذاشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموعه گلشن ابرار، جلد ۲، زندگی نامه &amp;quot;شهید قاضی طباطبایی&amp;quot; از محمد ابراهیم‌نژاد.&lt;br /&gt;
سید ابوالحسن توفیقیان، آیت الله قاضی طباطبایی، پژوهشگاه باقرالعلوم علیه السلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: عناصر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهید محراب]]&lt;br /&gt;
[[رده: روحانیت مبارز]]&lt;br /&gt;
[[رده: انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: امام جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>حسین عباسپور</name></author>
	</entry>
</feed>